نامه‌های سوشیانت هزارم
پنجشنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۹۱

یاد خداوندگار نی

حضرت کسایی رحمة الله علیه، با کوهی از نواخته‌های شنیده و ناشنیده که تنها قسمتی از آن در مجموعه‌ی عظیم «گل‌ها» ست، به‌حق یکی از خوش اقبال‌ترین‌های موسیقی ایرانی ست. حق ساز نی که بر دوش‌اش بود را توانست تا تمام و کمال ادا کند، جوری پی افکند از سازش کاخی بلند، که از باد و باران نیابد گزند تا ابد. خودش می‌گفت که این ساز را بیمه کرده. سخت راست می‌گفت.
دو نوازی‌های عارفانه‌اش به همراه تار حضرت جلیل شهناز – که عمرش دراز باد – در برگ سبز، مجموعه‌های غنی خصوصی‌اش با سه‌تار مرحوم استاد عبادی و همراهی صدای حضرت شجریان و تک‌نوازی‌ها و جواب آوازهای بی‌بدیل‌اش را یاد باد.

قطعه‌ای از زلال موسیقی‌اش و توصیف استاد شجریان را از زبان‌اش بشنوید. (+ شعور شناخت شجریان +)

پ.ن. این که گفتم استاد از بخت‌یارترین‌های موسیقی ایرانی ست، بی‌دلیل نبود. آفتاب آمد دلیل آفتاب. نمونه‌ای از سرگذشت بزرگان موسیقی ایران را از زبان خود استاد کسایی بشنوید:

پنجشنبه,۱۱ خرداد, ۱۳۹۱

هر لاله‌ای که از دل این خاک‌دان دمید…

آذر نیست که یادشان کردم اما خرداد که هست. این خرداد لعنتی. یک سالی از مرگ – شهادت سحابی‌ها می‌گذرد و چند روز دیگر داغ ماتم هدی صابر هم یک‌ساله می‌شود. اما زخم کهنه‌ای ست نشسته بر دل که کافی ست اندکی یادش کنی تا سر باز کند و خونی بجهد که گویا الی الابد جوشان است. هنوز سوگ‌دار داریوش و پروانه فروهرم.

عکسی می‌گذارم از ایشان که شاید ندیده باشید. غیر از دو شهید – سوژه‌ی اصلی، مجسمه‌ای قدیمی و مربوط به دوران مبارزات پیش از انقلاب ۵۷ را می‌بینید که خون‌آلود است و شیار و شیار. نام‌اش «شکنجه» است و یادآور پوستی شلاق خورده و خونین. داستان‌ها دارد این مجسمه…. روان تمام آزادگان این خاک در آرامش.


پ.ن. عکس‌هایی از داریوش و پروانه (+)

چهارشنبه,۳ خرداد, ۱۳۹۱

از یاد رفته‌های اسلام

اسلام حرف‌های مهم اما فراموش شده، بسیار دارد. حرف‌هایی که از بس نگفتند لابد حالا گفتن‌اش می‌شود تشویش اذهان عمومی و الخ و خب در حکومتی که تنها اسم اسلام را یدک می‌کشد اما در ضدیّت با اسلام راستین است، ممنوعیت چاپ و انتشار این حرف‌ها خیلی بدیهی و غیر تعجب‌آور ست.
کتابی که لینک‌اش را می‌گذارم را ۷-۸ سال پیش خواندم. در مورد حجاب است که آن روزها بدجور درگیرش بودم. این‌قدر برایم مهم بود که رفتم صحافی درست و درمانی کردم‌اش و جاهایی از آن را خط کشیدم و حاشیه زدم، کاری که در هر صد کتاب شاید یک‌بار هم انجام‌اش ندهم. به یکی دو نفر از اساتید حوزه‌ی علمیه‌ رفته‌ی دانشگاه دادم‌اش که بسیار مذهبی می‌نمودند. حرفی نداشتند در جواب‌اش. آخر سر هم یکی‌شان کتاب را با تمام حواشی‌اش برد و دیگر نیاورد. خودم فکر می‌کنم فرضیات کتاب را تا زمانی که کسی ردیّه‌ی سالم و علمی‌ای بر آن ننویسد لاجرم باید درست و صحیح خواند.

توصیه می‌کنم بخوانیدش.

[حجاب شرعی در عصر پیامبر]

سه شنبه,۲۶ اردیبهشت, ۱۳۹۱

سر کوهِ بلند…

سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبر داد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر کوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران

سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا، غمگین نشسته
شکست دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته

سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره یا گریزان

سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی

سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار، گویند
که هستی سایه‌ی ابر است، دریاب

سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم

[مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه]

دوشنبه,۲۱ فروردین, ۱۳۹۱

موسیقی عرفانی در جبهه – ۲

ادامه‌ی آن ویدیو که در نوشته‌ی قبل (+) دیدید…

برای پرستو دوکوهکی (+) که آن را می‌فهمد.

 

جمعه,۱۸ فروردین, ۱۳۹۱

موسیقی عرفانی در جبهه

راستش بعد از این که چند ماه پیش حین update کردن وردپرس، database وبلاگ هم با مشکل رو‌به‌رو شد و چند نوشته‌ی آخر آن پرید، همان مقدار اندک اشتیاق نوشتن در این‌جا را هم از دست دادم تا این‌که پیش از عید و در ایام گرم بودن تجزیه تحلیل‌هایی که از رای دادن خاتمی در انتخابات مجلس صورت می‌گرفت، من هم چند خطی نوشتم (+). در همان روزها تصمیم داشتم این مطلب و فیلمی که می‌خوانید و می‌بینید را به عنوان عیدانه بگذارم‌اش که باز هم میسر نشد.

امروز گفتم دیگر تکانی به این وبلاگ گرد و خاک گرفته بدهم. فیلمی را آماده کردم از گروه شمس قدیمی. کیخسرو پورناظری (سرپرست گروه / تنبور)، سیدخلیل عالی‌نژاد (تنبور)، علی اکبر مرادی (تنبور) و سید مرتضی شریفیان (آواز) را توانستم تشخیص بدهم و دیگرانی که خواهید دید را خیر. چیزی که این ویدیو را متمایز کرده محل اجرای آن است. سنگر یا سرپناهی در جبهه‌های جنگ ۸ ساله‌ی ایران و عراق. باید به فرماندهی آفرین گفت که در آن وانفسا مجوز چنین کاری را داده و باز باید آفرین گفت بر پورناظری و گروه‌اش که خطر می‌کردند بر این قبیل کارها.

پ.ن. پیشنهاد می‌کنم به حالات و صورت‌های رزمنده‌ها با دقت بیش‌تری نگاه کنید. این‌ها که می‌بینید برای نسلی که جنگ را تمام و کمال چشیده و از سر گذرانده چیزهای ساده‌ای نیست….

چهارشنبه,۱۷ اسفند, ۱۳۹۰

چند پرسش

این روزها به این‌‌گونه سوال‌ها و جواب‌های‌شان فکر می‌کنم. برخی از این‌ها در واقع پرسش‌هایی قدیمی و با سابقه‌ی دو سه ساله‌اند که باز مجال یافته‌اند تا خودی بنمایانند. فکر می‌کنم حرکت‌های آتی ما حداقل با جواب به این‌گونه پرسش‌ها ست که شکل می‌گیرد وگرنه دستاورد قابلی نخواهد داشت و چه بسا موجب هزینه‌‌های سنگینی شود. این سوال‌ها اولویت و ترتیب خاصی ندارند.

- جنبش سبز چیست؟ آیا نام دیگر جبهه‌ی اصلاحات است که وسیع‌تر شده و اپوزیسون‌های خارجی اعم از سلطنت‌طلبان و مجاهدین و چپ‌ها را هم در بر می‌گیرد؟

- اگر حضور این گروه‌ها در این جنبش از دید بزرگان با رهبرانش منتفی ست چرا خط کشی‌هایش مشخص نیست و چرا اجازه داده شد از نمادهای آن  سود ببرند. اگر منتفی نیست چرا حدود و اهداف متصل و منفصل‌شان تدوین نشده و اگر شده کجاست و چیست؟

- آیا جنبش سبز از لحاظ سیاسی [و نه اخلاقی] پیروز بوده؟ اگر آری چرا و کجا و اگر نه تحلیل کنیم که دلیل‌اش چیست؟

- موارد توهم‌زای جنبش سبز کدام‌ها بودند؟ چرا از آن‌ها جلوگیری نشد؟ چرا تذکر داده نشد؟ و اگر شد چرا کسی به آن‌ها اعتنا نکرد؟

- آیا جنبش سبز هنوز زنده است؟

- آیا قرار است از توده‌ی جنبش سبز سه گروه اکثریت سرخورده، اقلیت میانه و بی‌دست و پا و پشتیبانِ منتظر و چشم به سوی اما و اگرهای آینده [من جزو این گروه هستم؟] و اقلیت محدودتری که راه‌کارهای خشن و چریکی را پیش‌روی خود قرار می‌دهند بوجود بیایند؟

- آیا سیاست‌ورزی خاتمیانه دیگر در این کشور جواب نمی‌دهد و دوره‌اش تمام شده؟ اگر آری راه جایگزین پیشنهادی چیست؟  و اگر خیر با چه تحلیلی و چه دستاوردی؟

- دستاورد رای خاتمی چه خواهد بود؟

- آیا رای اخیر خاتمی تیر خلاص بود به پیکر نیمه‌جان سبزها؟

و…

این سوال – نوشته را تقدیم می‌کنم به صاحب سیبستان که دغدغه‌های نسل من برایش اهمیت دارد.

چهارشنبه,۲ آذر, ۱۳۹۰

قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّی آیَةً

شنبه,۲۸ آبان, ۱۳۹۰

حرف نزدن با لال بودن فرق دارد!

محمدعلی ابطحی در فیس‌بوک‌اش نوشته:

امروز هم پسر امام موسی صدر را دیدم و هم به دیدن رباب خانم، خواهر سرشناس امام موسی رفتم. هم با آنان دوست هستم و هم مسئول پیگیری پرونده مفقود شدن ایشان در دوران آقای خاتمی بودم. فکر میکنم خانواده امام موسی صدر باید از این فرصت دولت جدید لیبی استفاده کنند و با کمک دولت فعلی حقیقت را با شجاعت در مورد امام موسی صدر بپذیرند. طبیعی است که در لیبی دولتمردان جدید ترجیح دهند که خود را گرفتار این مقوله نکنند. فرصتهای زیادی برای یافتن حقیقت سرنوشت امام صدر در طول این سه دهه از دست رفت. یکبار دیگر نباید مسئله امام صدر بدون رسیدن به نتیجه فراموش شود.

نمی‌فهمم چرا وقتی نمی‌توانند، مصلحت نمی‌بینند، دردشان می‌آید، حال‌اش را ندارند، وقت‌اش را ندارند، جواب سوال‌های ناشی از حرف‌شان را به هر دلیلی جواب نمی‌دهند، …، اصلاً برای چه حرف می‌زنند؟ آن‌هم چند پهلو، بی در و پیکر، پر سؤ برداشت، و به معنی واقعی کلمه شکمی؟ هان؟ حرف نزدن با لال بودن فرق دارد! ندارد؟

پ.ن. قسمت‌های رنگی شده‌ی متن انگار به هم مرتبط‌اند!

دوشنبه,۲۳ آبان, ۱۳۹۰

عیدانه‌ی حضرت ابوعطا

غدیر برای من سوای تعلق معنوی خاصی که به آن دارم، نقطه‌ی عطفی بوده برای بسیاری از اتفاقات خوب زندگی‌ام. دوست داشتم به شکرانه‌ی این ایام، اثری کم‌یاب و منتشر نشده از حضرت استاد شجریان را تقدیم دوستان کنم. بشنوید و حظ ببرید از صدای ملکوتی استاد.

پ.ن. پیش از این هم تصنیف‌های پایانی این اجرا را گذاشته بودم (+ و +) که لینک اولی به دلایلی پاک شد و دومی هم مربوط به اجرای دیگری ست، حالا علاوه بر آن‌ها آواز اجرای لینک اول را هم خواهید شنید. این فایل را نیز اندکی ویرایش و مختصر کردم. نکته‌ی آخر این که اگر دوست دارید روند انتشار این‌گونه آثار هم‌چنان ادامه داشته باشد، لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آن‌ها تنها به همین‌جا لینک دهید.

جمعه,۲۰ آبان, ۱۳۹۰

رحم ای خدای…

کم‌تر شنیده‌ شده‌ای را بشنوید با صدای حضرت داوود موسیقی ایران، محمدرضا شجریان. نخست چند بیت از مثنوی «بانگ نی» حضرت سایه و بعد تصنیفی میهنی از عارف. این دو قطعه در ادامه‌ی موسیقی قبلی در نوشته‌ی پیشین و در مایه‌ی بیات زند (ترک) است و کل کار را مدیون مهربانی هوشنگ ابتهاج‌ام.

ابیات مثنوی «بانگ نی» بدین قرار است:

باز شوق یوسف‌ام دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا! نازک‌ارای تنش
بوی خون می‌آید از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می‌برید؟
این سفر آن گرگ، یوسف را درید…

ای شما آزردگان نازنین!
عمرتان بادا صبوحی بیش از این

یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان

چون نمی‌دید آن جمال نورده
چشم یعقوب و زلیخا کور به!

و تصنیف عارف:

رحم ای خدای داد[  ُ ]گر کردی نکردی
ابقا به فرزند بشر کردی نکردی [اصل تصنیف عارف: ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی]

از این سپس میدان شاهان جهان را
گر از حلب تا کاشـ[  ُ ]ـغر کردی نکردی

پیش ملل شرمندگی‌مان گشت از این روی
ما را از این شرمنده‌تر کردی نکردی

در کینه‌خواهی [دل] خرابی‌های ایران
ما را ز شه، گر کینه‌بر کردی نکردی [اصل تصنیف عارف: ما را به شه گر کینه‌ور کردی نکردی]

در سایه‌ی این شاخه هرگز گل نروید
با تیشه قطع این شجر کردی نکردی

از تارک شاه قدر قدرت اگر بود [اصل تصنیف عارف: از تارک شاه قدر قدرت اگر دور]*
این تاج [  ُ ] با دست قدر کردی نکردی

با مجلس شورا ز عارف گو جز این کار
فردا اگر کار دگر کردی نکردی

* شاید استاد هم «دور» می‌خواند!

پ.ن. لازم است هم‌چنان بگویم که برای دعوت دیگران به شنیدن آثاری که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید یا خیر؟

چهارشنبه,۱۸ آبان, ۱۳۹۰

یوسف گم‌گشته….

- من: نمی‌خوای بیای عماد؟
- حافظ: یوسف گم‌گشته باز آید…
- من: لامصب! مگه می‌شه غم نخورد؟
- حافظ: …

پ.ن. کم‌تر شنیده شده‌ای از استاد را به گوش جان بشنوید در بیات زند (ترک). فایل موسیقی را اندکی پالایش و ویرایش کردم به چند دلیل. در ضمن به نظر شما لازم است هم‌چنان بگویم که برای دعوت دیگران به شنیدن آثاری که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید یا خیر؟

پنجشنبه,۲۸ مهر, ۱۳۹۰

مصیبت مرگ بی محاکمه

مصیبت بزرگی ست کشته شدن قذافی بدون محاکمه. مصیبت خیلی بزرگی ست. حیف… حیف… خستگی تمام این ماه‌ها روی دوش مغزم فشار می‌آورد… حیف.

یکشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۹۰

زیر خط فقر

زیر خط فقریم. بدبختانه. اما همه‌ی فقرها مادی یا اقتصادی نیستند. زیر خط «فقر دوست داشتن»ایم. خیلی عمیق‌تر و سهمگین‌تر.

پ.ن. یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابر هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او می‌کردم، مشکلات و موانع و واقعیت‌های اجتماعی بازدارنده‌اش را برمی‌شمرد. همه درست و دقیق و واقع‌گرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست می‌گویی. اما، پیش‌شرط هر کاری، نه امکاناتی ست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره‌مندیم، پیش‌شرط هر کاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشت مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوب خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهت تغییرش بکوشیم (از متن سخنرانی سارا شریعتی +)



« صفحه بعد صفحه قبل»