نامه‌های سوشیانت هزارم » معروفی! خودت را چند می‌فروشی؟

کریستیانا به بهشت می‌رود | صفحه اصلی | ظلمات است. بترس!

یکشنبه,16 نوامبر, 2008

معروفی! خودت را چند می‌فروشی؟

۱- امروز خسته و کوفته از فرودگاه که به خانه رسیدم به سراغ سایت زمانه رفتم تا ببینم دنباله‌ی داستان‌ها و کتاب‌هایی که قبل از سفر برای انتشار آماده گذاشته بودم‌شان در این ۳-۴ روزی که نبودم ولاجرم دست‌رسی به زمانه با آن سرعت افتضاح شهر مشهد میسر نبود، منتشر شده یا نه که خوب معلوم بود نشده. دلیل: سردبیران عزیر یکی پس از دیگری از زمانه رفته‌اند و کسی متولی انتشار مطالب دبیران نیست و اصولاً فکر هم نمی‌کنم در حال حاضر کسی دل‌اش به حال ضیاء و عشرت و هاسمیک رمان «با خلخال‌های طلا…» بسوزد یا کک‌اش هم برای هانا آرنت و تمرین‌های دموکراسی‌اش بگزد که اوضاع در زمانه سخت شیر تو شیر است و حوصله بس کم!

۲- من با عباس معروفی رفقای مشترک زیادی دارم یا داشتم اما هیچ وقت نشد که او را ببینم یا از نزدیک با هم گفت-و-گو کنیم تا بهتر بشناسم‌اش. از قضای روزگار در این مدت کمی که در زمانه متولی بخش‌های کوچکی شدم، به‌هر حال هم‌کار او هم محسوب می‌شدم اما فرصتی برای این موضوع‌ها دست نداد. پس من بودم و شخصیتی که از معروفی در ذهن‌ام با خواندن یکی-دو کتاب رمان از او و خاطرات غبار گرفته از مجله‌اش که شاید جایی انبار شده‌اش را بتوان‌ام پیدا کنم.

۳- شمایی که کسی به‌نام عباس معروفی می‌شناسید، و شاید بهتر از منی که حتی یک‌بار با او حرف نزدم، با شما هستم. می‌دانید! واقعیت این است که دل‌ام به‌خاطر تمام خوش‌بینی‌ام در طول سال‌هایی که آدم‌ها را جور دیگر می‌پنداشتم‌شان می‌سوزد که همین آدم‌ها تباه‌شان می‌کنند. روضه نمی‌خواهم بخوانم. قصه‌ی این روزهای زمانه بر مدار نامردی می‌چرخد. آن از نبوی که نامروتی‌اش البته از قدیم هم شهره‌ی آفاق بود و ما نمی‌دانست‌ایم و کم کم حالی‌مان شد با چه موجود تحفه‌ای رو-به-رو هستیم این هم از معروفی (+). و البته من حساس که همیشه‌ی خدا دل‌ام به‌حال خاطرات‌ام می‌سوزد.

۴- این نوشته‌ی عباس باعث شد که حس سرخوردگی تاریخی‌ام به سراغ‌ام بیاید. چرا؟ خیلی ساده! تا جایی که در خاطرم هست و در ایمیل‌های کاری‌ام خواندم رییس جدید زمانه ابلاغ کرده بود همه باید ماجرا را تمام شده فرض کنند. این وسط چرا تنور دل معروفی داغ شد؟ می‌گویید عباس دارد به پیدا شدن حقیقت برای خوانندگان رادیو کمک می‌کند؟ می‌گویم خوب در وبلاگ‌اش چرا ننوشت؟ این که در جایی بنویسی که کسی به‌نام مهدی جامی یا هر اسم دیگری که به آن حساس نباشی و در غیاب‌اش؛ نتواند جوابی بدهد، می‌شود زیر علم حقیقت‌جویی سینه زدن؟ نمی‌شود پدرسوختگی را به‌اسم شرافت قلم به جماعت خواننده قالب کردن؟ خوب شما بگو که موجودی به‌نام عباس معروفی را می‌شناختی حتی بیشتر از من. معروفی به قول یکی از همین دوستان مشترک، وکیل بورد است؟ یا وکیل سردبیر ارشد زمانه؟ این کاری که معروفی کرد و ادعای معرفت حرفه‌ای هم دارد تف کردن به صورت مهدی نیست؟ حالا من نمی‌دانم معروفی چقدر برای این حرف‌ها خواهد گرفت اما در هر صورت خاطرات و تصورات شیرین مرا که سخت قهوه‌ای کرد.

پ.ن. معروفی نوشته‌اش را ابتدا از سایت رادیو و بعد از وبلاگ شخصی‌اش با ذکر این توضیح برداشت. اما من می‌خواهم این را به‌عنوان یک خاطره‌ی درس‌آموز برای خودم و کسانی که همیشه از فراموشی تاریخی ایرانی نالان‌ایم نگه دارم. می‌توانید اسم این‌کار را هر چه دوست دارید بگذارید اما هدف من همین است که گفتم و لاغیر. در ضمن جواب مهدی جامی را هم بعد از آن به‌عنوان پایان این بحث خواهم آورد.

عباس معروفی: بحران مديريت زمانه، و واژگان پادگانی

وقتی بحران مديريت و تشنج داخلی “زمانه” به اوج خود رسيد، با اينکه طی دو سال و نيم گذشته هرگز امکان مشارکت دموکراتیک در خط مشی و برنامه‌ريزی برای ما همکاران، بویژه همکاران خارج از آمستردام وجود نداشته، فکر کردم اين روزها هرچه در توان دارم برای بقای زمانه به کار برم. روز سوم نوامبر 2008 من و حسين علوی به پيشنهاد شخصی، و با دعوت رييس بورد راديو زمانه، و نيز به خواسته‌ی مهدی جامی از برلين به آمستردام رفتيم.

به محض ورود رييس بورد راديو زمانه جلسه را آغاز کرد و به ما خبر داد که “زمانه” دچار مشکلات عديده شده. که دريافت من از حرف‌های او چنين بود:

1 – مدير “زمانه” دويست و شصت هزار يورو کسر صندوق دارد، و با اين وضع، بودجه‌ای حتا برای حقوق کارکنان موجود نيست.
2 – حدود ده ماه است که بورد از مهدی جامی خواسته به وضعيت اداری، نوع رابطه با همکاران، و نيز اوضاع مالی راديو و کسر بودجه آن توجه کند و آنها را تغيير دهد يا رفع مشکل کند. حدود سه هفته است که بورد از مهدی جامی خواسته تا مديريت تحريريه از مديريت مالی و اداری جدا شود، و او فقط سردبير باشد، چون او ظرف ده ماه گذشته قادر به حل مشکلات مالی و انجام درخواست بورد نبوده، و شرايط مالی راديو هم به وضع کنونی رسيده است.

3 – در جلسات متعددی که با مدير “زمانه” به بحث و گفتگو نشسته‌اند، بورد از پرس‌ناو درخواست کرده که مسئوليت مالی و اداری را موقتاً بر عهده بگيرد و به وضعيت مالی و اداری آن سامان ببخشد تا مدير جديدی برای امور مالی و اداری استخدام شود. و “زمانه” با مديريت تحريری مهدی جامی به کارش ادامه دهد. اما او نپذيرفته، و اغلب با توهين يا ترک جلسه و يا پرخاش اين موضوع مهم را به تعويق و پشت گوش انداخته، و همه چيز را به بازی گرفته است.

4 – در حال حاضر مهدی جامی از مديريت زمانه معلق شده و از نظر بورد مديريتش موضوعی است پايان‌يافته.

5 – بورد زمانه همان‌گونه که مرجع ذيصلاح برای ابقای مديريت جامی بوده، اينک تصميم گرفته فرد ديگری را جايگزين وی کند. اما ترجيح می‌دهد اين فرد از اعضای تحريريه‌ی زمانه باشد. لذا حسين علوی به عنوان سردبير زمانه معرفی خواهد شد. (جالب است بدانيم او نيز يکی از پنج درخواست‌کننده مديريت زمانه از آغاز بوده است.)

من که با توپ پُر و پيشداوری خاصی وارد جلسه با اعضای بورد شده بودم، تصورم اين بود که آنها دست به کودتا زده‌اند و دشمن آزادی‌اند و سانسورچی‌اند و رفتار سرهنگی دارند و پس از سال‌ها بيکاری و دربدری حالا در منصبی قرار دارند که می‌خواهند زمانه و تيم زمانه را پريشان کنند يا در تيول خودشان بگيرند و يا هزار چيز ديگر، اما شگفتا که ماجرا چيز ديگری بود. در همان چند ساعت دريافتم با انسان‌های متمدنی روبرو هستم که زمانه را آبروی خودشان می‌دانند، و بر تداوم اين رسانه اصرار دارند. افراد تحصيلکرده و آزادانديشی که هرکدام جايگاه معتبری در جامعه‌ی هلند دارند، برای کاری که در بورد زمانه انجام می‌دهند حقوقی دريافت نمی‌کنند، و حتا سفر و هزينه‌های مربوط به کار زمانه را از حساب خودشان می‌پردازند. پس چرا چنين تصويری از آنان ترسيم شده است؟

اولين حرفم در جلسه با اعضای بورد اين بود که من خود قربانی دستگاه سانسورم، و از شرف روزنامه‌نگاری و حيثيث قلم دفاع می‌کنم. برای گرفتن پست و مقام به اينجا نيامده‌ام، آمده‌ام که بر کل ماجرا شهادت بدهم، و اگر بتوانم برای تشکيل شورای سردبيری و ماندن مهدی جامی کاری انجام دهم. و خواسته‌ام اين است که سردبيری زمانه از اين پس شورايی و به شکل هيئت دبيران باشد. رييس بورد از اين پيشنهاد استقبال کرد و گفت ما بخش تحريريه را به خودتان واگذار می‌کنيم. همچنانکه تاکنون کوچک‌ترين نظری در اين مورد نداده‌ايم و دخالتی نکرده‌ايم، خواننده و شنونده زمانه باقی خواهيم ماند. اما در شرايط کنونی مديريت‌ها در زمانه بايد تفکيک شود.

من و حسين علوی (مانند بقيه‌ی اعضای زمانه) که از تمام اين مشکلات تا دو هفته‌ی پيش بی‌خبر بوديم، به حرف‌های اعضای بورد گوش داديم و از آنان خواستيم که اگر ممکن است يکبار ديگر به خاطر پادرميانی ما به مهدی جامی فرصت بدهند که همچنان سردبير زمانه بماند. و قرار گذاشتيم که با خودش صحبت کنيم.

آخر شب که جلسه تمام شد، به جامی تلفن زدم و به او گفتم که سردبيری از اين پس شورايی خواهد شد، و تو اگر ماندگاری زمانه را می‌خواهی در جايگاه سردبير و از درون تيم بهتر می‌توانی مشکلات را رفع کنی. به او گفتم من به خواهش تو راهی آمستردام شدم، حتا ازم خواستی به صنم دولتشاهی تلفن بزنم تا اسم مرا از زير آن نامه تشکيل شورای صنفی بردارد که بورد حساسيت پيدا نکند. من هم به او زنگ زدم، که لزومی هم به اين کار نبود، اين آدم‌هايی که من در بورد ديدم بسيار دموکراتيک و منطقی برخورد می‌کنند. ما هرچه از آنان خواستيم پذيرفتند، و به ما اعتماد کردند. من به روند ماجرا بسيار خوشبينم.

بعد از حرف‌های من، حسين علوی نيز تلفنی با مهدی حرف زد و از او خواست برگردد تا با هم زمانه را سرپا و سربلند نگه داريم. جامی ابتدا قبول نمی‌کرد و بر “کريتيو دايرکتور” تأکيد می‌ورزيد. هم من و هم حسين علوی به او گفتيم اين عنوان‌ها چه فرقی به حال ماجرا دارد؟ مهم اين است که برگردی و مسير دلخواهت را از درون سامان دهی، چون در موضع انفعالی کاری از پيش نخواهی برد. صحبت‌ها با جامی تا دو ساعت پس از نيمه شب ادامه داشت. و ما باهم حتا راجع به ترکيب شورای سردبيری هم حرف زديم، و حرف‌های بسيار که… بماند.

آن شب خوابم نمی‌برد، داشتم به رفتار حسين علوی نسبت به مهدی جامی فکر می‌کردم. به راستی کداميک از ما حاضريم جای خود را به ديگری واگذار کنيم؟ کدام ما چنين گذشتی از خود نشان می‌دهيم که جايگاه خود را ناديده بگيريم و برای جای خالی همکارمان اشک بريزيم و تلاش کنيم؟ کدام ما چنين انصافی در خود سراغ داريم؟ خوشحال بودم که هنوز معرفت حرفه‌ای زنده است. و شادمان خوابيدم.
بورد نيز از همکاران دعوت کرده بود که روز سه شنبه چهارم نوامبر 2008 جلسه‌ای با حضور همه‌ی همکاران در دفتر زمانه تشکيل شود. من و حسين علوی هم در تدارک برنامه‌ای که در پيش داشتيم (تشکيل شورای دبيران، و بازگشت مهدی جامی) نامه‌ای بدين مضمون نوشتيم و برای جامی فرستاديم:

«دوست و همکار گرامی آقای مهدی جامی

با درودهای صمیمانه، همانطور که شب گذشته تلفنی با شما در ميان گذاشتيم، در گفتگویی که ما در تاریخ 3 نوامبر 2008 در آمستردام با آقای بیژن مشاور مسئول هیئت مدیره و خانم فروغ نیری و آقای جهان ولیان‌پور اعضای هیئت مدیره رادیو زمانه داشتیم، قرار بر این شد که درخواست هیئت مدیره و موسسه پرس‌ناو مبنی بر پذیرش مسئولیت سردبیری رادیو در چارچوب یک شورای سردبیری، بار دیگر با شما در میان گذاشته شود. می‌دانید که این در عین حال خواست همه همکاران رادیو نیز هست.

آنچه مسلم است و خواست و اراده ما در آن دخالتی ندارد، تصمیم پرس‌ناو و هیئت مدیره رادیو مبنی بر تفکیک کامل “مسئولیت مدیریت اداری رادیو زمانه” با مسئولیت “سردبیری و اديتوريال راديو زمانه” است. به این معنا که چارچوب اختیارات و وظایف سردبیر و شورای سردبیری شامل خط مشی، محتوای ژورنالیستیک، چگونگی و کیفیت تولید برنامه‌ها، انتخاب و پيشنهاد همکاران رادیو و سایت خواهد بود. بدیهی است که در مسائل مربوط به بودجه و استخدام پرسنل، موسسه پرس‌ناو و مدیر رادیو با سردبیر و شورای سردبیری هماهنگی لازم را بعمل می‌آورند.

با توجه به نتایج این گفتگو و استقبال هیئت مدیره از پذیرش این مسئولیت توسط شما، ما نیز که برای کمک به حل و فصل مشکلات مربوط به مدیریت رادیو به آمستردام آمده‌ایم و حیثیت زمانه حیثیت همه ما و همکاران ماست، به سهم خود یکبار دیگر صمیمانه از شما دعوت می‌کنیم که با پذیرش مسئولیت سردبیری زمانه در چارچوب یک شورای سردبیری با ساختاری دموکراتیک (از جمله شامل یکنفر جانشین سردبیر) و بدون حق وتو، دور تازه‌ای از فعالیت خود در رادیو زمانه را آغاز کنید. چارت سازمانی و نحوه تقسیم کار در شورای سردبیری و در سایر بخش‌های رادیو و موقعیت شغلی همه همکاران زمانه، توسط موسسه پرس ناو پیشنهاد و توسط هیئت مدیره رادیو بررسی و تصویب می‌شود.

در انتظار پاسخ شما، دوستدار / حسین علوی، عباس معروفی – چهارم نوامبر 2008»

ساعت پنج عصر سه شنبه چهارم نوامبر 2008 با اعضای بورد جلسه داشتيم که بتوانيم با کمک همديگر مراحل قانونی و دموکراتيک پيشنهادمان را عملی کنيم. در اين فاصله چند بار به جامی تلفن زدم که نامه‌ی ما را بخواند و کتباً جواب بدهد. او گفت که با وکيلش قرار داشته و قول‌های کارسازی از او گرفته، حالا هم مهمان محترمی دارد، سرش شلوغ است و…

ضمناً قرار بود که زوران يوگانويچ ، مدير موقت مالی و اداری زمانه، ساعت هفت به ما بپيوندد تا همگی با هم تصميم تجديد نظر بورد و پرس‌ناو (بازگشت جامی) را عملی کرده و در جلسه به همکاران زمانه (ساعت هشت و نيم همان شب) اعلام کنيم، و جلسه بعدی را با خود جامی برگزار نماييم.

سر انجام پس از تلفن‌های مکرر من، مهدی جامی تصميمم آخرش را گرفت، و پاسخ نهايی را با عنوان‌های پادگانی داد: «من سرهنگم، ستوان نمی‌شوم، برادر!» و زد زير قولش. جواب نامه‌ی ما را نيز چنين نگاشت:

«دوستان عزیزم، علوی عزیز، معروفی عزیز

آنچه شب گذشته صحبت کردیم این است که اگر بورد با مسئولیت من به عنوان مدیر طرح و برنامه‌ریزی یا Creative Director که شرح آن در پیوست است موافق باشد برای مذاکره آماده هستم وگرنه متأسفانه برای من امکان همکاری وجود ندارد. هر نوع جزئیات طرح هم باید توسط رادیو زمانه تهیه شود و به بورد و پرس نو داده شود نه بر عکس

با سپاس / مهدی»

ديگر وقتی نمانده بود. نيم ساعت ديگر جلسه با همکاران زمانه آغاز می‌شد و ما در اين تغيير عقيده‌ی جامی حيران مانده بوديم. مگر می‌شود يک آدم از ديشب تا امشب صدوهشتاد درجه تغيير عقيده بدهد؟ مگر می‌شود يک آدم به همين راحتی ديگران را خرج خودش کند، و بعد طلبکار هم باشد؟
به طرف راديو حرکت کرديم. جلسه اعضای بورد با اعضای زمانه تشکيل شد. مرا به عنوان رييس جلسه انتخاب کردند، و من ماجرا را برای همکاران شرح دادم. آنجا نيز تکرار کردم که من از شرف قلم دفاع می‌کنم. همه‌ی عمرم سعی کرده‌ام مرعوب هيچ فرد و مقامی نباشم، دروغ را افشا کنم، و اگر نقشی در جايی داشتم جانب حق را بگيرم. و در پايان سخنانم به همکاران و نيز به اعضای بورد پيشنهاد دادم که بر سر بقيه‌ی قرارمان بمانيم: در حال حاضر شورای سردبيری را تشکيل دهيم، و حسين علوی را موقتاً به عنوان سرپرست شورای دبيران بپذيريم.

جلسه با شرح همين ماجراها که خوانديد، از سوی چند نفر به آشوب کشيده شد. هرچه تلاش می‌کرديم که فضا را به آرامش برگردانيم موفق نمی‌شديم، عاشقان مهدی فرياد می‌زدند: «زمانه يعنی جامی، جامی يعنی زمانه.»

فضای جلسه نشان می‌داد بر اثر کار مداوم و عدم برگزاری چنين جلساتی، بسياری از افراد حرف‌های مانده در سينه بسيار دارند، و می‌خواهند همه را همان شب بگويند، حال به هر قيمتی. سعی کردم در همان جلسه بگويم: زمانه يعنی تک تک آدم‌ها و نويسنده‌هاش، زمانه يعنی شب‌بيداری‌های بسياری در اين‌سو و آن‌سوی جهان، يعنی صدای خاموش‌شده‌ی روزنامه‌نگاران و نويسندگان. برای من که بخشی از عمرم به‌خاطر نوشتن و انتشار زير بازجويی و فشار گذشته، مجله‌ام و کشورم را از دست داده‌ام، زمانه صدای خاموش‌شده‌ و چهره‌ی سرکوب‌شده‌ی ما تبعيديان در وطن و دور از وطن است. زمانه حيثيت جمعی همه‌ی ماست.

با اينکه صدای همه‌ی حضار و فضای جلسه با يکی دو موبايل به سمع مهدی جامی می‌رسيد، و با اينکه او می‌توانست به دوستانش اعلام کند حرف‌های معروفی خارج از همفکری‌هامان نيست، پشت نقاب خاموشی سنگر گرفت تا عاشقانش فضا را به دو دسته‌ی اوليا و اشقيا تقسيم کنند.

می‌گفتند که بورد معروفی را آورده تا بر سر مهدی بکوبد. و مهدی می‌دانست ما به خواهش خودش آمده‌ايم تا اعتبارمان را خرج او کنيم. مهدی می‌دانست ما اعضای بورد را تا آن روز نمی‌شناختيم. مهدی می‌توانست بگويد به دليلی که برای خودم اهميت دارد، حالا نظرم عوض شده، زده‌ام زير حرفم، يا به قول خود وفا نکرده‌ام، و يا وکيلم به من گفته چنين موضعی انتخاب کنم. مهدی می‌دانست که فقط در صورت تفکيک مديريت می‌تواند بماند، می‌دانست که اگر فضا به آشوب کشيده شود، زمانه از سوی پرس‌ناو تعطيل، و يا تبديل به يک راديو محلی می‌شود. مهدی می‌دانست پارلمان هلند تريبون و بودجه‌ای اختصاص داده تا ما در آن فضا مشق دموکراسی کنيم، و کسر صندوق و سوء مديريت را برنمی‌تابد، پس می‌توانست به اين اعتراف کند که چنين امکاناتی ارث پدری و پول نفت‌مان نيست، يک لطف آزاديخواهانه است. بنابراين می‌توانست جلو جو مسموم و طلبکار را بگيرد و انسان‌های آزاده را سرهنگ ملقب نکند. اگر خودش می‌خواهد سرهنگ باشد و ستوان نباشد، ديگران را به کلمات پادگانی نيالايد. مهدی می‌دانست که بخشيدن (مثل نقل و نبات) لقب سردبيری به اين و آن فقط با مديريت خودش ميسر است، وگرنه هر نشريه‌ی کلاسيک يا مدرنی در جهان يک سردبير دارد، و چند دبير که در ازای کارشان قرارداد و حقوق دريافت می‌کنند. و آخر اينکه او روزنامه‌نگار مدرن و قابلی است، اديب و فاضل است، اما در يک اشتباه تاکتيکی و اداری جايگاهش را در زمانه از دست داده، و حالا در اين موقعيت تقلا می‌کند خود را قربانی آزادی بيان بخواند، و يا عليه دوستان سابقش جو بسازد، که منصفانه نيست.

واقعيت را بايد پذيرفت. من، عباس معروفی، عضو کانون نويسندگان ايران، و از اعضای تدوين متن “ما نويسنده‌ايم”، عضو انجمن بين‌المللی پن، با سی و سه سال نوشتن و معلمی و انتشار، به عنوان يک عضو زمانه که از آغاز تا کنون به طور مرتب (بدون مرخصی و تعطيلی) برای زمانه برنامه‌ی ادبی و آموزشی تهيه کرده‌ام، بار ديگر به دوستان زمانه اعلام می‌کنم: تمامی جوسازی‌ها و افتراها در جامعه‌ی منطقی و آزاد اروپا متأسفانه عليه روشنفکران خودمان تمام می‌شود. آنها به اين کار می‌گويند ناسپاسی. اگر امکاناتی در اختيار ما گذاشته‌اند که آزادانه کار و تلاش کنيم، اما بلد نباشيم درست مديريت کنيم و آنگاه آنان امکانات باقيمانده را به فرد ديگری از همان تحريريه بسپارند که کار به تعطيلی کشيده نشود، ديکتاتور و سرهنگ و دشمن آزادی‌ نيستند.

من آنچه ديده‌ام و دريافته‌ام می‌نويسم، نه در بند مقامی بوده‌ام، نه چيزی به دست می‌آورم، و نه کسی می‌تواند مرا از همين جای کوچکی که دارم بجنباند. يک نويسنده آزاد هستم که چند برنامه‌ی ادبی توليد می‌کنم، و تريبون زمانه را يک تريبون ملی و آزاد می‌دانم. و با قدردانی از ميزبان‌مان که دخالتی در خط فکری و اديتوريال ما ندارد، تلاش می‌کنم منشور کانون نويسندگان و منشور حقوق بشر در رسانه‌ی ما رعايت شود، و هرگاه چيزی خلاف آن ببينم مسلماً قلم به نقد و اعتراض خواهم گشود.

زمانه فرزند همه‌ی ماست. مهدی جامی بارها به من گفته است: «دشمن زمانه، دشمن من است.» قطاری است که مدتی رانندگی‌اش به عهده‌ی او بوده، از اين پس به عهده‌ی حسين علوی است. ماشين شخصی نيست که با آن گاز و ويراژ بدهيم، يا هروقت خواب‌مان گرفت بزنيم بغل. آنهمه مسافر چشم‌براه، خواستار آرامش و تعادل و ادامه‌ی راه‌اند.

من شاهدم که مهدی جامی در تمام اين مدت به اندازه پنج آدم توانا تلاش کرده است، و نيز شاهدم که به خاطر پادرميانی ما، اعضای بورد حاضر شدند يکبار ديگر فرصت سردبيری زمانه را در اختيار او بگذارند، اما او به هر دليلی نپذيرفت، و براش هم مهم نبود که ما آن وسط چه بلايی سرمان می‌آيد. چنان محو تلألو زمانه بود که بسيار چيزها را نديد.

روز چهارشنبه پنجم نوامبر 2008 من و حسين علوی به سمت برلین حرکت کردیم، اما در میانه‌ی راه بيژن مشاور، رييس بورد زمانه از ما خواست که به دفتر مرکزی رادیو باز گردیم. آن شب باز هم در جلسه‌ای به گفتگو نشستيم. در چنین شرایطی بود که حسين علوی بار دیگر برابر پیشنهاد مسئولیت سردبیری موقت رادیو قرار گرفت. و تنها شرط او برای پذیرش مسئولیت؛ ادامه‌ی کار و حفظ موقعیت شغلی همه همکاران، ايجاد قرارداد حرفه‌ای با همکاران، و تشکيل دو شورای سردبيری و صنفی بود.

اين برای من يعنی ارزش، يعنی اينکه اين سفر با تمام سختی‌ها و توهين‌هاش دستاوردهايی داشت که تمام عمر براش جنگيده‌ام: آزادی بيان، رنگارنگی افکار، حفظ موقعيت شغلی بچه‌های زمانه، ايجاد شوراهای کاری، درخواست قرارداد حرفه‌ای – و نه حرفی – برای همکاران، فضای نقدپذير و… اميد

مهدی جامی: وقتی دامن لنين پوشيده باشی

وقتی شنیدم عباس معروفی در باره 48 ساعتی که در آمستردام بود مطلبی نوشته است و در آن مسائلی را مطرح کرده که به اصطلاح افشاگری تلقی شده بر او تاسف خوردم. به خود او هم پس از یادداشت آخرش که در قالب بخشی از رمان تماما مخصوص ارائه کرده بود و در آن نهایتا پایان رفاقت اش را به سبک و زبان خودش اعلام کرده بود نوشته بودم که در باره رفاقتی که داشتیم یا نداشتیم در محضر عام سخنی نخواهم گفت. همه چیز برای گفتن نیست. و در باره چیزهایی در زندگی و رفاقت سکوت بهترین و ستوده ترین است. چیزهایی هست بین دو رفیق که تنها آنها می دانند و باید هم بین آنها بماند. رفاقت پایه اش بر اعتماد است. اگر اعتماد را سست کردیم دیگر رفیقی باقی نمی ماند. و جهان بی رفیق جهانی که در آن شادی توان کرد نخواهد بود. امروز هم بر سر همان قرار خود هستم. فکر می کنم در عصر وب به اندازه کافی نظر در باره مطلب او منتشر خواهد شد که من بی نیاز شوم از گفتن. و باری گفتن را این روزها تنها به ناگزیر بر می گزینم. ناگزیری من هم از آن است که می اندیشم شاید که در ذهن مخاطب ناراستی به جای راست بنشیند یا طعن زنند که لابد حرفی نداشت یا در این مورد اخیر برهان قاطع عباسی آمد و همه جدلها را شست و برد. بعضی دوستان توصیه می کنند ننویسم و عرصه را برای میانداران تازه رسیده بگذارم و بعضی می خواهند که بنویسم مبادا دغلها و دروغها انبوه شود. با اعتذار از دوستان نازنینی که سکوت مرا می پسندند و به دعوت دوستانی که نگران اند، ناچار چند کلمه ای را که گفتن اش دربایست است بازمی گویم. بیش از آن نیز سخن هست اما گفتن آن روا نیست.

نخست آنکه عباس معروفی و حسین علوی چنانکه خود می گویند به دعوت بورد آمدند و نه به دعوت من. من اگر می خواستم کسی میانه دار شود کسان دیگری را بر می گزیدم که دست کم اطلاعات کافی داشته باشند و آندو نداشتند و بر این نکته نوشته خود معروفی هم گواه است. اما نکته آموزنده این است که اعضای بورد در جلسه آخر خود با اهالی زمانه در حضور خود معروفی و علوی گفتند که آنها این دو بزرگوار را دعوت نکرده بوده اند. پس نه من دعوتشان کرده بودم و نه بورد. البته علوی زنگ زد پیشتر که بیاید یا نه. من گفتم که اختیار با خود اوست و به هر حال من آدمی هستم که از گفتگو استقبال می کنم. عباس هم گفته بود که می آید تا به قول خودش مراقب علوی باشد نکند گرایش های سیاسی او بر نتیجه کار موثر افتد. اما در راه هر چه گذشته بود نظر معروفی را تغییر داده بود. شب که با من صحبت کرد تماما هواخواه علوی بود.

دوم ایشان اگر به دعوت من آمده بودند دست کم لازم بود نشستی هم با من می داشتند و رو در رو حرف شان را می زدند و حرف مرا هم می شنیدند. میانجی فقط یکطرفه به قاضی نمی رود تا مثل رفیق معروفی راضی برگردد. آنها بعد از جلسه شان با بورد تلفن کردند. من هم در حالی که در خانه مهمان داشتم با آنها سرپایی حرف زدم. و تمام. فردا نامه ای نوشته بودند و اصرار داشتتند که بخوانم و تایید کنم. خواندم و دیدم حرفهای خودشان را به دهان من گذاشته اند و مانند ابوموسی اشعری مرا مسلوب الید و الاختیار ساخته اند. در دو خط نوشتم که آنچه دیشب صحبت شد چه بود و نخواستم به رعایت رفاقت و وساطتی که کرده بودند به رویشان بیاورم که این که نوشته اید آنچه گفتیم نبود. فکر کردم خردمند را اشارتی کفایت است. بعد شنیدم و خواندید که گفتند مهدی از حرف اش برگشت! من قبلا به یادداشتی که آقای علوی در شبکه ایمیل سازمانی به همکاران نوشت و همین را گفته بود اعتراض کرده بودم. جواب کوتاهی نوشتم و خواستم تا به همه گیرندگان آن یادداشت نظر مرا هم بفرستد و تاکید کردم که من از وقتی پاسخ بورد را رسما داده ام هرگز از نظر خود برنگشته ام. لابد معروفی آن جواب و اعتراض را ندیده یا دیده و فکر کرده باز هم بر همان حرف بی پایه خود اصرار کند. لابد سودی در آن هست.

سوم مضمون سخن معروفی در تلفنی که شبانه همراه علوی به من کرد این بود: بیا من و تو و علوی می شویم شورای سردبیری! – مدل دموکراسی خلقی حزبی. من که این درخواست را ناوارد و حتی فرصت طلبانه می دیدم آن را محترمانه رد کردم و گفتم زمانه تیمی از سردبیران دارد (یعنی: یک سردبیر هفته و یک جانشین و یک سردبیر آخر هفته برای سایت و یک سردبیر و یک جانشین و یک سردبیر خبر برای رادیو) و اگر قرار باشد شورایی تشکیل شود ضروری است که دست کم یک نفر از سردبیران رادیو در شورا باشد و یک نفر از سردبیران سایت و یکی از شما دو نفر (معروفی/علوی) هم می توانید به عنوان معتمد بورد در شورا باشید. من نقشی در شورا نخواهم پذیرفت. زمانه را همانطور که تاکنون اداره کرده ام اداره می کنم و صرفا نقش نظارتی و برنامه ریزی و هماهنگی خواهم داشت. نهایتا قرار شد برای اینکه هر دو بزرگوار در تیم قرار بگیرند تعداد اعضای شورا بیشتر شود. با او گفتم که این نظر من مشورتی است و چه شورایی با این ترکیب تشکیل شود یا نشود مساله من از آن جدا ست. این موضوع هرگز در گفتگوهای آقایان با بورد و در جلسه آخرین با اهالی زمانه مطرح نشد و چنانکه می بینید در افشاگری معروفی هم کمترین اشاره ای به آن نیست. اگر نقش میانجی این است که بیاید حرف خود را بزند یا حرف یک طرف را بزند بهتر است میانجیگری را فراموش کند. راست بگوید که امده ام جانب خود را پاس بدارم بی منتی بر سر من. آنچه این دو تن پیشنهاد کرده بودند از پیشنهاد بورد هم سختگیرانه تر بود و تمهیدات تازه ای لابد به ابتکار میانجیگران یا به اصرار بورد در آن تعبیه شده بود. اما نکته پارادوکسکال این است که آن دموکراسی شورایی-خلقی گویا فقط راه حلی برای مهار مهدی جامی بود یا ورود بی سر و صدای این رفقا به عرصه مدیریت و بعد از آن دیگر فراموش شد. سردبیر منصوب بورد اکنون دارد به تنهایی و بدون شورا کار می کند و از همه گونه حق وتو هم – که بر اساس پیشنهاد منتشر شده شان قرار بود من نداشته باشم- برخوردار است و چندین بار هم در روزهای اخیر از آن استفاده کرده است. آن وقت می گویند من حرف ام را گردانده ام.

چهارم ایشان مطالبی را از اعضای بورد نقل کرده است که من نمی دانم تا چه حد می توان به صحت آنها اطمینان داشت و ترجیح می دهم در مسائل بورد صرفا به گفته ها و نوشته های خود بورد جواب دهم نه کسانی که از آنها نقل می کنند. ولی اگر اعتبار این منقولات در حد اعتبار مطالبی باشد که در بالا آوردم به نظرم بهتر است اعتبار نوشته معروفی را در حد شنیده هایی که درست نقل نشده بدانیم. برای نمونه، بورد هرگز جلسه ای با من نداشته است که من آن را ترک کرده باشم. هرگز هم در باره تجدید ساختار با من جلسه ای نبوده و گذاشته نشده است. تنها یکبار برای ابلاغ تصمیم بورد حدود 90 دقیقه در کافه ای با رئیس بورد و رئیس پرس نو جلسه داشته ایم و همین و تمام. من اعضای بورد را در هیچ جلسه ای پس از ماه اوت 2008 ندیده ام. هرگاه آنها در باره ادعاهای آقای معروفی مطلبی نوشتند یا آنها را تایید کردند و یا گفتند که ایشان سخنگوی بورد شده است آنگاه پاسخ مقتضی خواهم داد. در باره نقل قولهایی که از من هم آورده عمدتا سخن را از موضع خود جابجا کرده است. و این چیزی نیست جز تحریف. اگر بخواهم خیلی خوش بینانه نگاه کنم باید بگویم معروفی اصلا گزارشگر خوب و صادق و دقیقی نیست. داستان می نویسد ولی برای نوشتن تاریخ استعدادی ندارد.

معروفی فکر می کند من در خطایی تاکتیکی کارم را از دست داده ام. چه دید تنگی! انگار زمانه برای من صرفا از بابت کار-و-معیشت مطرح بود. گیرم چنین باشد. من به خود جفا کرده ام. اما چه می گویند در برابر خطای استراتژیکی که بورد و رفقا مرتکب شده اند؟ یعنی بازی با هستی و حیثیت زمانه؟ جفا به دهها هزار مخاطب که امید داشتند زمانه رسانه ای دیگر باشد و به دام روشهای کهنه و صدبار آزمون شده نیفتد. تیشه بر ریشه درخت جوانی که تازه داشت از میوه هاش مردم و باغبانهاش را متعجب و سرخوش می ساخت. من فرضا در تاریخ شخصی خود خطایی ثبت می کنم اما ایشان چه می کنند با خطایی که در تاریخ رسانه فارسی از آنها ثبت می شود؟

پنجم معروفی که میزان استنباط اش از بودجه و مسائل مالی به اندازه میزان آگاهی اش از دلیل وجود تیمی از سردبیران در زمانه است – که آن را در یادداشت اش تمسخر کرده است – در گزاره ای که می تواند دو معنا داشته باشد می گوید که من فلان قدر کسری صندوق داشته ام و زمانه بی پول مانده است و نمی تواند حقوق به کسی بدهد. بدا به حال آقای معروفی که کارش را به این ترتیب از دست خواهد داد. اما اگر زمانه کارش را با ایشان یا بدون ایشان ادامه داد خوب است ایشان از خودش بپرسد چطور شد که زمانه پول نداشت به کارکنانش بدهد و باز هم ادامه پیدا کرد. و اگر جامی بنا به اصرار ایشان سردبیر بلااختیار هم می شد مشکل زمانه در بی پولی ادعایی حل می شد؟ و آیا راه حلهای دیگری بسیار ساده تر که تنش زا هم نبود مطرح نشده بود؟ ایشان که دیرتر از همه آمده و زودتر از همه می خواهد اعلام نتیجه کند یقین دارد که همه اطلاعات لازم را برای رسیدن به درک درستی از واقعه در اختیار دارد؟ آیا نویسنده متعهد بودن فقط به ادعا ست و نباید فردی که قلم می زند برای رعایت حرمت قلم مراقبت و احتیاط کند و با آبروی بیگانگان که سهل است با آبروی دوستان سابق شده اش بازی نکند؟ آیا قلم را به سوی قدرت حاکم شده گرداندن هنر است و مردانگی و شجاعت است؟ از ستایش او از علوی در می گذرم زیرا که همه می دانند او تا روز قبل چه ژاژخایی ها در باره این مرد می کرد. اما ستایش از بورد به عنوان مردمانی دموکرات چه معنا دارد؟ دهها روزنامه نگار که بیشتر از معروفی بر گردن زمانه حق دارند به رفتار اقتدارگرا و غیردموکرات بورد اعتراض کرده اند و حال رفیق معروفی از دموکرات منشی آنها حرف می زند؟ بهتر نبود دست کم به رعایت حقوق نادیده گرفته شده روزنامه نگاران معترض زمانه اندکی جانب احتیاط را رعایت می کرد؟ اینکه روشنفکری مانند معروفی ظرف 24 ساعت نظرش را چنان عوض کند که از این سر طیف به سر دیگرش پرتاب شود اگر نشانه بی مرامی و بی پرنسیپی و یا به قول آل احمد هرهری مذهب بودن نباشد دست کم نشانه بی ثباتی ویرانگری در رای و نظر است که از هر زاویه که بنگریم برای کسی که ادعای روشنفکری و نویسندگی و سردبیری و چه و چه دارد مایه سربلندی و علامت دانایی و آهستگی و خردمندی و کاردانی نیست. بالاخره فرقی باید میان معروفی و امثال او با کسانی که صبح زنده باد فلانی می گویند و شب مرده باد همان فلانی، وجود داشته باشد. در حال حاضر او تنها یک مفتری است که بسختی قادر خواهد بود جملاتی را که شتابزده و دست و پا شکسته نقل کرده است مستند سازد و از آن دفاع کند. این البته کمترین پیامد برای کسانی است که بار سخن دیگران را بر دوش می کشند. حرف آنها را می زنند بدون اینکه صاحب سخن در صحت و سقم آنچه گفته شده مسئولیت بپذیرد.

معروفی و رفقا نتوانستند در جلسه آخرین بورد با همکاران زمانه شورای مطلوب خود را به جمع زمانه تحمیل کنند. نهایتا رئیس بورد – چنانکه در مشروح ضبطشده مذاکرات آن شب هست – بدرستی گفت که اصلا بحث انتخاب سردبیر کار بورد نیست من جلسه را ترک می کنم و شما خودتان کسی را انتخاب کنید و به ما خبر دهید. اکثریت تیم ادیتوریال زمانه – در واقع منهای علوی- نیمه شب تشکیل جلسه داد و معصومه ناصری را به عنوان سردبیر ارشد برگزید و نزدیک صبح هم ایمیل انتخاب او را به مدیریت جدید و بورد فرستاد تا بهانه ای نمانده باشد. اما بورد در رفتاری کاملا ضددموکراتیک این انتخاب را نادیده گرفت و همان نظر خود را – بر خلاف اظهارنظر شب گذشته رئیس بورد- نهایتا اعمال کرد. معروفی و علوی را چنانکه خود می گویند از نیمه راه برلین برگرداند تا به علوی حکم دهد. اکنون این بورد از دید رفیق ما شایسته دموکرات منشی است و ما شده ایم پادگانی.

معروفی که در ظرف 24 ساعت یک دوره فشرده مشکلات مدیریت جامی را از اعضای محترم و به قول او دموکرات منش بورد آموخته است چنان بی محابا وارد قضاوت می شود که آدم انگشت به دهان می ماند. در واقع او هر چه داشته و نداشته در همین یادداشت انتحاری اش در زمانه آورده است. معروفی در این یادداشت از نظر روش و منش و بینش در اندازه یک بمبگذار انتحاری است. برایش منفجر کردن مهم است. اینکه چند روزی تیتر یک بشود. اما اینکه چند نفر بی گناه لت و پار می شوند و اینکه اصلا راه دیگری غیر از منفجر کردن خود و دیگران هم وجود دارد برایش یک لحظه هم مطرح نمی شود. او آنقدر به آنچه شنیده باور دارد که حاضر است به قول خودش همچون صلیب آن را با خود ببرد و خود را با طناب حرفهایش بیاویزد. . نمی داند که این صلیبی از دروغ است و آن طناب لاف است و عصر این بازی ها و رفتارها گذشته است. او در همان دهه 40 و 50 منجمد شده است. به زبانی کهنه حرف می زند و اگر واقعا از سر باور نوشته باشد باورهایش ساده انگارانه و ستیزه جویانه است و در بن خود چیزی نیست جز توجیه و ستایش قدرت. روشی اشعری گونه برای گرداندن قبله به سوی هر که حاکم شد.

ششم البته آنچه معروفی نوشته و زمانه منتشر کرده پرونده حقوقی مدیریت کنونی زمانه و تخلفات آن را از مبانی اداری و قانونی سنگین تر خواهد کرد. از جمله اینکه معروفی و سردبیر وقت زمانه حق نداشته اند ایمیل های رد و بدل شده را برای عموم منتشر کنند و اتهاماتی را یکطرفه مطرح سازند. ضمن آنکه متن ایمیل ها نیز باید مطابقت شود تا هرگونه افزایش و کاهش از آن معلوم شود. این موضوع هم خلاف قانون است و هم خلاف مقررات داخلی زمانه که بورد اخیرا وضع کرده است و انتشار مطالب در این زمینه را به دو نفر از اعضای بورد محدود ساخته. این مقررات از نظر من بی اعتبار است ولی از نظر معروفی که به آن بورد اقتدا کرده باید معتبر باشد. یادآوری می کنم که بورد و مدیریت موقت با چه عتاب و خطابی خواستار حذف جواب من به بیانیه بورد و نیز یادداشت ساده و خبری معصومه ناصری شدند که نوشته بود بورد مهدی را معلق کرد – نمونه های آشکاری از سانسور که تنها توجیه کننده اش باز رفیق ما در جلسه آخرین بود؛ و حال سردبیران منصوب بورد یادداشتی حاوی اتهامات و افشاگری ها و ایمیلهای سازمانی منتشر می کنند. اینکه یک روز بعد وقتی همه آن را خواندند آن را از زمانه بردارند و به وبلاگ معروفی منتقل کنند چیزی از ماجرا را تغییر نمی دهد.

اما من برای اوراق سازی حرفهای نامستند معروفی که گویا هر چه تیر داشته در چله کمان نهاده تا یکباره پرتاب کند و در چشم به هم زدنی مرا بی اعتبار سازد باید چند برابر آن حرف بزنم و فکت و سند بیاورم که متاسفانه (از این جهت که نمی توانم از خود دفاع کنم) و یا خوشبختانه (چون از چالش با مدعیان میاندارشده خلاص می شوم) امکان آن را نه قانون به من می دهد و نه اخلاق (چون برای من هدف وسیله را توجیه نمی کند. یادآور می شوم گفته منسوب به لنین را که دوستان فرمودند و به من توصیه کردند اما نهایتا خود عمل کردند: «دامن هم شده باشد بپوش تا کارت را پیش ببری.»). به آنها هم گفتم که من آدم سیاسی نیستم و روزنامه نگارم. آنچه می توانسته ام برای اعتبار بخشیدن به زمانه کرده ام و رسانه ای موفق را تحویل می دهم که در ماه آخر کار من و تیم من از مرز 6 میلیون صفحه خوانده شده در ماه گذشته است. هدف دیگری نداشته ام و ندارم که برای پیشبرد آن استفاده از هر وسیله و روشی را برای خود توجیه کنم. بعلاوه، مدیر زمانه بوده ام و در چارچوب اصولی کار و زندگی کرده ام و می کنم که به من اجازه نمی دهد برای پیروز بیرون آمدن از چالش با این و آن مدعی از زمانه خرج کنم یا پرونده کار و مرام این و آن را با عموم مطرح سازم. بنابرین معروفی و رفقا می توانند تا مدتی دیگر هم هر چه خواستند بنویسند و منتشر کنند. من البته با حفظ تمام رعایت ها از پس آنها بر می آیم اما اطمینان داشته باشند که این کار سودی برای آنها به دست نخواهد کرد چنانکه واقعیت تلخ یک ماهه گذشته در زمانه را نیز عوض نمی کند.

هفتم نهایتا خوب است به مدیران و سردبیران جدید نکته ای را تذکر دهم شاید در نجات زمانه اگر واقعا به آن می اندیشند پیش از آنکه دیر شود موثر افتد. لیدرشیپ یا رهبری سازمان یعنی خلق یک چشم انداز و برانگیختن همدلی اعضای سازمان و شبکه همکاران برای رسیدن به آن با خط مشی و سیاست کاری معین. این کار مستلزم سازگاری و غمخواری و حفظ اصول و ایجاد همبستگی سازمانی و مراقبت و نقد دایمی و خلاق است. آنچه این دوستان کرده اند و می کنند از هم پاشیدن همبستگی و خط مشی و چشم انداز زمانه است و گرم کردن بازار اتهام و دشمن تراشی و بالا بردن تنش و تفرقه و حیف و میل سرمایه های انسانی سازمان. اگر اینان واقعا می خواهند به نتیجه ای برسند باید سیاست شان را تغییر دهند. اگر نه آنچه محتوم است تغییر یافتن قهری چشم اندازی است که تا امروز زمانه با آن شناخته می شده است. این همان خطای مهلک در استراتژی است که هنوز هم نشانه ای از تصحیح و تجدیدنظر در آن دیده نمی شود. زیرا تغییر چشم انداز زمانه یعنی تغییر همه چیز آن. درست همان چیزی که بورد مدعی بود هدف اش نیست و همه تلاش من و تیم فکری زمانه آن بود که بگوید از راهی که می روید به تخریب مشی زمانه می رسید. این خطای مهلک گذشته از پیامدهای رسانه ای و ارتباطاتی، پیامدهای حقوقی حادی خواهد داشت زیرا به معنای تخریب سرمایه گذاری بزرگ مالی و انسانی در زمانه است. اینکه این تخریب عمدی و با برنامه بوده باشد یا صرفا ناشی از سهل انگاری و عدم شناخت و محاسبه نکردن ریسک تصمیم ها تغییری در مسئولیت آنها نمی دهد.



17 نظر برای معروفی! خودت را چند می‌فروشی؟ نوشته شده است.

  1. علی

    دوست عزیز برای اینکه خوانندگان ( البته آنهاییکه نمی دانند) عباس معروفی را بشناسند کافی است که شما برنامه سالگرد زمانه ر ا که عباس معرفی در برلین و در مغازه خودش با حضور جامی اجرا کرد، دوباره پخش کنید. چاپلوسی های عباس معروفی برای جامی در حضور خودش تهوع آور بود. به نوعی که من ندیده جامی را در ذعنم متهم کردم که آدم خوبی نیست که اجازه می دهد در حضورش چاپلوسی کنند. معلوم است جامی ناندانی او بود حالا دیگر نیست.

  2. علی

    مهدیار عزیز مرا شناسایی کردی چه فایده معروفی را بشناسان!

  3. یکی همین دور و بر

    برادر من
    دلم می‌خواست که می‌شد حقایق را بیان کنیم. اما کوتاه سخن این‌که آواز بعضی دهل‌ها شنیدن از دور خوش است
    واقعاً این جریانات موجب شده که قدر جامی را بدانم و «قد» بعضی‌ها را

  4. برادری

    آلمانی ها يه ضرب المثل دارند و که می گويند:
    die, die Dreckarbeiten verrichten
    ترجمه فارسی اش می شود چيزی مثل: “آنانی که کارهای کثيف را به عهده می گيرند”. حالا در اين دعوا و ماجرای زمانه، “کار کثيف” را عباس معروفی عهده دار شده است. هر کسی را در اين جهان سهمی است…

  5. عباس معروفی

    سوشيانت عزيز
    اين را ننوشتم حرفت را پس بگيری.
    نوشتم که بگويم اينها بخشی از تاريخ مطبوعات وطن من است. حتا نظرهای شما.
    من هر چه در عمرم نوشته ام برای دلم نوشته ام. و پای همه اش خواهم ايستاد. در زمانه هم قرار نيست من نقشی ايفا کنم. همان مقدار کاری هم که انجام می دادم از سرم زياد است. مطلب را هم بردم به خانه ی خودم، چون جاش آنجا نبود.
    —–
    عباس معروفی سابقاً دوست‌داشتنی و عزیز! مگر قرار بود که شما بنویسی و من حرف‌ام را پس بگیرم؟ این چه غرور و تبختری ست که در جان آدم‌های شناس این مملکت افتاده که فکر می‌کنند همه ذوب شده‌ی ایشانند؟ الحمدلله که عقل و شعور هست و حتی مستندات جلسات موجود و قطعاً اگر به این اعتقاد که گفتی تاریخ مطبوعات می‌سازی باشی، چیزی جز برگی از دروغ و تهمت و افترا به تاریخ این مملکت که همه‌اش را امثال چون شمایی نوشت‌اند و می‌بینی که پر است از همین مدح و ثناهای بی‌پایه و اساس از یکی یا جایی، اضافه نکردی. قصد هم نکردم مثل شما تاریخ بسازم و گرنه آن قدر مستندات قابل عرضه‌ی درست و غیر جعلی هست که نوشته‌ی شما خود به خود نه از بلاگ زمانه که از خاطرات همه‌ی دیگران هم حذف شود.
    سوشیانت

  6. سروش

    فکر نمی کنید اندکی شرم آور باشد این گونه اندیشیدن در باره‌ی دیگران؟ و گذاشتن چنان عنوانی برای نوشته‌تان؟

    این که حالا یکی هم پیدا شده و بر خلاف نظر شما نظری دارد، نمی شاید که تا این حد تند بروید و چنین بی ادبانه گستاخی کنید. این روا نیست. دست کم می‌توانستی تو هم بشینی و دلیل های ات را بدون هیچ بی ادبی و بی نزاکتی و واژه های رکیک بگویی. کی می گفت نگو؟

    معروفی که چنان کرد و تو چنین‌اش نامیدی. چرا دست کم خودت تا آن حد که معروفی کرد نمی کنی؟
    —–
    اولاً مگر عباس معروفی در لفافه بدتر از آن نکرد که می‌گویید؟ فقط هنر کرد و در استعاره همان کرد که خواندید. کمی به شعور خود مراجعه کنید دوست عزیز. توهین‌آمیزتر این‌که می‌گوید: برای تاریخ می‌نویسم. به‌نظر من لجن پراکنی آن هم در ازای چند یورو بیش‌تر اصلاً شغل شریفی نیست. ثانیاً ایشان مگر به دلایل بقیه از جمله کسانی که در جلسات کذایی حضور داشتند جواب داد که من بخواهم وقت شریف را به پاک‌کردن دروغ‌های شاخ‌دار ایشان بگذارم؟
    سوشیانت

  7. يکی از همين مطبوعات خوانده‌ها

    آقای معروفی،
    اين جواب دادن‌های شما عذر بدتر از گناه است. پاش ايستاده‌ام يعنی خوب کاری کردم. آدم عاقل وقتی اشتباه می‌کند آن هم به اين فضاحت، با فروتنی می‌آيد می‌گويد: «تند رفتم. عصبانی شدم. عاطفی بود قضيه. من شتابزده حرف زدم.» نه اين‌که قضيه را خراب‌تر از قبل کند و شعر وسط‌اش بسرايد و صليب و اين‌ حرف‌ها را بکشد وسط. مرد باش و به خطای‌ات اعتراف مردانه کن. اين‌جوری بيشتر و بهتر در تاريخ مطبوعات ايران و با نامی نيکوتر خواهی ماند.

  8. اشکان مبشر

    معروفی یادش رفت بنویسد علت بخشی از آن کسری بودجه خود جناب اش بوده، مثلا خرج یک ماه آقا شده بود 5000 یورو. شرم دارد که امروز بنویسی: «من اگر خانه ای داشتم، می فروختم تا جامی به کارش برسد» و فردا بنویسی: «واژگان اش پادگانی است». دست اش دیگر رو شده برای همه. اما این وسط آقای جامی هم یک انتقاد به خود علنی به ما مخاطبین رادیو بدهکار است: به معروفی این قدر بال و پر داده بود که برای پاسخ به کامنت ها هم یک برنامه درست می کرد و بابت اش پول می گرفت.

  9. محسن

    بدون شك براي تملق ،چابلوسي وخودفروشي هيچ خريداري بهترازجمهوري اسلامي وجودنداردومعروفي اگرچنين بودوضعش بااكنون فرق ميكرد.من نيز ازرفتن جامي بسيار متاسف شدم واحساس شكست ميكنم امابهترنيست ماكمي خويشتنداربوده واينقدراحساساتي عمل نكنيم؟چه فرقي است بين اتهامهاي حسين شريعتمداري به افرادواتهامهاي بدون سندومدرك شمابه معروفي؟تازماني كه سندومدركي براي حرفهايتان ارائه ندهيدآياجنس هردواتهام يكي نيست؟سوشيانت عزيزكاش درموردمعروفي چنين متعصبانه واحساساتي نمينوشتي ولي تصويرتودرذهن ماهيچگاه خاكستري نخواهدشدهمانطوركه تصويرمعروفي درذهن ما‎.به نظرمن اتفاقات زمانه بهترين پاسخ به اين سوال است كه چراروشنفكران ماهميشه درطول تاريخ قافيه راباخته اند.نظرشمادراين موردچيست؟

  10. سروش

    ببینید، من هیچ این شخصیت‌پرستی شرقی‌مان را باور ندارم و این شخصیت‌پرستی هم زمانی‌ هست که آن شخصیت دیگر در بین نیست، والا نه به گمان‌ام وقتی هم که جامی بود، کسي چندان از او راضی بود…

    و از این‌ها گذشته، رادیو‌زمانه فقط جامی نیست، که حالا که او نیست این قدر دیوانه‌وار به همه طرف فحش و دشنام بدهیم و آنان را مسبب این رویداد بدانیم. رادیوزمانه خودش برای خودش هست. وجودی دارد و هویتی از آن خودش. من اصلا جامی را نمی‌شناختم و برای‌ام مهم هم نبود که او کی ست وقتی که رادیو زمانه می‌خواندم. نه این که به او بخواهم بی احترامی کرده باشم، از قضا شخصیت جالبی هم برای‌ام به نظر آمد و تازه او را با این اخراج‌اش شناخته‌ام و بر آن ام که او را بعد از این، بیش از این بشناسم. اما رادیوزمانه خود یک هویت است. هویت‌اشت نه سرچشمه در هویت جامی، بل، در طرز تفکر یک گروه بزرگی از مردم دارد که باعث شده‌اند همچون چیزی پا بگیرد. من از این پس هم همچنان به وب سایت رادیوزمانه می‌روم و همچنان لذت می‌برم؛ چنان که در گذشته می‌بردم. امیدوارم این سر دنیا، به من یه دفعه تهمتی چیزی نزنید فقط!

    و در آخر این که شما وقت دارید که به دیگران بد‌ـ‌و‌‌ـ‌بیراه بگویید ولی وقت ندارید بنشینید و منطقی و بدون واژه‌های برخورنده در مورد دیگران قضاوت کنید؟

  11. رها

    در پرانتز:
    طراحی وبلاگت خیلی قشنگه. مبارک باشه و امیدوارم توش بیشتر از دوستی‌ها و شادمانی‌ها و زیبایی‌ها و شگفتی‌های زندگی بنویسی.

  12. ....بود؟

    پیش از این ات بیش از این اندیشه ی عشاق بود

  13. زری

    آخر،عاقبت پول اجنبی همین است.مهدی جامی هم یک جیره خور بود؛ بقیه هم همین طور.اینها همه اش دعوا سر لحاف ملانصر الدین است وبس!
    حیف تو که بچه مسلمونی!

  14. مهدی

    توصیه می کنم که در مورد قضاوت کردن درباره آدمها خیلی بیش از این محتاط باشی
    “پیش از این ات بیش از این اندیشه ی عشاق بود”
    این حرف ها حرفهای اهالی عرفان نیست

  15. کاغذ رنگی

    به مولا دلم گرفت!
    بس کن این “زمانه” رو!
    […] رو هر چی هم بزنی بیشتر بوش در‌ میاد!
    دلم واسه‌ی پست‌های سوشیانتی تنگ شده
    برو تو کارش

  16. مهران

    بیچاره ملت ایران که چنین روشنفکر ان مردار خواری دارد که مانند لاشخوار برای بلعیدن پولهای اهدایی دشمنان ایران به جان هم افتاده اند عباسعلی معروفی هم فقط برای نامن و نان رل مخالف حکومت را بازی می کرد تا از این طریق اقامتدر خارج و …را بدست آورد.

  17. ملیحه

    عباس معروفی فقط یک ننگ به دامان جامعه ادبی ایران است. زندگی و مرام و معرفت او از پول بر می خیزد با پول تغییر شکل و محتوی میگیرد و در پول خلاصه شده است. اینکه دائم مجبور است بگوید من قصه نویسم، برای این این است که در همه وجوه دیگر شخصیتش نه تنها عرضه کردنی نیست که پنهان کردنی ست.بجز کمی استعداد قصه گویی که آنهم از ذات دروغش بر می خیزد، هر چه دارد فقط باید پنهان کند. من به وقاحت او هنوز دزدی ندیدم.

شما نیز نظرتان را بنویسید.