نامه‌های سوشیانت هزارم » تشنه‌ی خون

کوتاه‌ترین شعر جهان | صفحه اصلی | سانسور چیزی که روزگار سانسورش کرده!

جمعه,۳ شهریور, ۱۳۹۱

تشنه‌ی خون

پنداشتم که آینه‌ای
بگرفته‌ام برابر یاران خودپسند
تا هیأت غریب به خون درنشسته را
نظاره‌گر شوند…
وهنی عظیم بود
آنان به عمد پلک به هم برنمی‌زدند
و ز دست‌هایشان
همه تا مِرفَق،
در خون دوستان موافق فرو شده
گویی

جویی ز خون تازه فرو می‌ریخت
از خویشتن به تنگ
وز هیأت غریب فراموش گشته‌شان
آنک ز پای تا به سر
آئینه غرق ننگ

گفتم
این است آینه
یک لحظه بنگرید!
خود را درون آینه‌ها یادآورید!
دیدم که تشنگانند
باری به خون هرکه
و حتی
به خون خویش
وز ترس‌شان برآمد فریادم از نهاد
از بیم جان ز دست من آیینه اوفتاد…

دیدم در آینه‌ی پریش
هر یک هزار تن شده بودند
خون‌خوارتر ز پیش
بر خون خویشتن شده بودند…

[حمید مصدق | تشنه‌ی خون | از مجموعه‌ی: سال‌های صبوری]



شما نیز نظرتان را بنویسید.