نامه‌های سوشیانت هزارم » چه می‌توانم گفت؟

مغنی کجایی؟ | صفحه اصلی | کوتاه‌ترین شعر جهان

سه شنبه,۱۰ مرداد, ۱۳۹۱

چه می‌توانم گفت؟

اى مردم، اینک در روزگارى آکنده از ستم و لبریز از ناسپاسى به سر می‌بریم، که نیکوکار، بدکار به شمار می‌آید و ستم‏گر، بر سرکشى خویش می‌افزاید، نه آنچه را می‌دانیم، به کار می‌بریم و نه آن چه را که نمی‌دانیم، می‌پرسیم و نه از هیچ فاجعه‌ای تا فرودآمدنش می‌هراسیم.

در این محیط، مردم چهار گروه‏‌اند: گروهى سیاست‌بازان پلیدى هستند که اگر زمین را به فساد نمی‌کشند، تنها به سبب ناتوانى، احساس زبونى، خودکم‏‌بینی، کندى تیغ و کمبود امکان‌هاى مادى است. در برابر اینان اشرار سیاسی‌اند که با شمشیرهاى آخته‏‌شان، آشکارا دست به شرارت می‌زنند و با سواران و پیادگان خود بر مردم یورش می‌آورند و براى اندکى از حطام دنیا که غنیمت برند، یا گروهکى که بر ایشان فرماندهى یابند، یا بلنداى منبرى که بر آن فراز آیند، خود را فروخته‏‌اند و دین را به تباهى کشانده‏‌اند. و چه سوداگرى زشتى است که انسان، دنیا را بهاى خویشتن خویش بشناسد و ثواب‌هاى الهى و ارزش‌هاى خدایى را با دنیا و ضد ارزش‌هایش سودا کند. و گروهى نیز مزورانی‌اند که به جاى آن که با تلاش و کار در دنیا آخرت را بجویند، با عبادت‌هاى ریایى و قدیس‌مآبانه، در جستجوى دنیایند. با وقارى دروغین، گام‌هایى کوتاه بر می‌دارند و دامن جامه‏‌ى خویش بر می‌چینند و امانت فروشى را آرایه‏‌ى خود مى‏‌کنند و پرده‏‌پوشى خداى را ابزار گناه مى‏‌سازند و در نهایت چهارمین گروه آنان‏‌اند که به دلیل نداشتن موقعیت و امکان، بازمانده از جاه و مقام، منزوى شده‏‌اند. اما درماندگی‌شان را قناعت نام داده‏‌اند و خود را به لباس زهد آراسته‏‌اند، در حالى که از قناعت و زهد بویى نبرده‏‌اند.

در این میان گروه انگشت شمارى هستند که یاد معاد و هنگامه‏‌ى بازگشت چشم‌هاشان را بر همه چیز فرو بسته است و هول محشر، ریزش اشک‌هاشان را افزون و افزون‌تر کرده است. پس شمارى‏‌شان آواره و دور افتاده، برخى نگران و سرکوبى شده، گروهى زیر فشار دم فرو بسته و کسانى دعوت‌گرانی مخلص و فریادگرانی دل سوخته‏‌اند. آرى اینان ، آتش‌هایى هستند در زیر خاکستر تقیه، که گمنامى و خوارى فراشان گرفته است، بدان سان که گویى با لب‌هاى شوره زده و قلب‌هاى پاره پاره در دریاى نمک فرو افتاده‏‌اند، چندان اندرز داده‏‌اند که به ستوه آمده‏‌اند و چنان سرکوب شده‏‌اند که شکوهى ندارند و چندان قربانى داده‏‌اند که انگشت شمار اند.

اینک بکوشید که دنیا در چشمانتان از تفاله‏‌ى دباغان و پر قیچى دام‌داران ناچیزتر باشد، و پیش از آنکه مایه‏‌ى پند آیندگان شوید، از گذشتگان پند گیرید، و با بى‏‌اعتنایى هر چه بیشتر، به دورش افکنید، که دنیا کسانى را به دور افکنده است که از شما بسى دلباخته‏‌ترش بوده‏‌اند.

علی – خطبه‌ی شماره ۳۲ نهج البلاغه.



یک نظر برای چه می‌توانم گفت؟ نوشته شده است.

  1. elham

    یه بنده خدایی میگفت اگه نهج البلاغه نبود من تا حالا اسلام رو کنار گذاشته بودم

شما نیز نظرتان را بنویسید.