نامه‌های سوشیانت هزارم » القصه…

سمینار دین و مدرنیته | صفحه اصلی | نجس­خوری

شنبه,۲۸ مرداد, ۱۳۸۵

القصه…

خوب. «نوذر پرنگ» هم رفت. مات شده بودم با رفتنش. من از نزدیک ندیده بودمش اما اوضاع و احوالاتش را هر از چندگاهی خصوصا آن­زمان که دوستی مشترک بواسطه­ی پدرش که از رفیقان نزدیک او بود، پی­گیر و مطلع بودم. تصنیفی هم که گروه دانشجویان موسیقی سوره بر اساس شعری از وی چند سال قبل ساخته بودند را نیز شنیده بودم. بیا مستی مکن بنشین! نمی­بینی دگر مارا….
می دانستم که جنونی مردی وارسته از بند تن بود. او چندین سال قبل مرده بود. مراسمی هم که سالیان پیش برایش گرفته بودند گوئی مراسم سالگردی باشد برای کسی که از بند این دنیا سالیان سال بود که رهیده بود. حالا که رسما رفته بود و خبر رفتنش را نه چون زندگی مهجورانه­اش در خفا بلکه علنی کرده بود، می توان هرجا سراغش را گرفت و غزل از او خواند. همین. این­را نوشتم که یادمانی از او در این دفتر ثبت افتد.
پ.ن. ۱: چند ترانه با اشعاری از نوذر پرنگ
پ.ن. ۲: شرح حالی مختصر به همراه چند غزل از او
پ.ن. ۳: عکسی دیگر از پرنگ (منبع ایسنا)


شما نیز نظرتان را بنویسید.