برای یلدایی که گذشت
صبح امروز که صبح یلداییترین شب تمام سالهای عمر بود، وفتی از خانه بیرون زدم هنوز سیاهیِ عظیم در آسمان بود. اما اندکی بعدتر گویی مکاشفهای بود یا دریافتی که دیدم شرارههای آفتاب درست درجایی که دل آسمانِ متصل به ظلمت سخت خونین رنگ گشته بود؛ به تیغی از نور سینهی سیاهی را میشکافتند.
لبخند زدم. درست میشود. آن روز میآید. آن روز که دل آدمیان به خیل سپاهیان سیاهی خون شده… آن روز… «تو» خواهی آمد.
