ای دیو سیاه رسته از بند
ای دیو سیاه رسته از بند
ای کرده دل آدمیان بهخون خود رنگ
ماران تو بر دوش چپ و راست
ضحاکوشی کردی و هیهات از این ننگ
بیهوده خیالی که سهراب دگر باره نمیرد
سهراب کُشان رسم تو گشت است بدین جنگ
ماییم همه جمله ز یاران اهوارا
تو رهبر یک مشت سیاهی، همه از زنگ
ماییم و دل خویش و خدایی که بزرگ است
تو وامانده، چو دجّال گنه پیشهی صد رنگ
آن کشته که گشتهست ندایی به جهانی
یک روز دَماش سخت بگیردت بسی چنگ
…
۱۸ آذر ۱۳۸۸ – روزهای پر از سپاهیان سیاهی
پ.ن: ناگفته پیداست که این مثلاً شعر، پر از ایراد است و سست بنیان. وصف حالی بود که همینجور سر کلاس دانشگاه آمد بر زبانم. همین!

آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۵ ب.ظ
وصف حال با حالی بود.