از اندوه گفتن
حسین مطلبی نوشته به اسم جهان اندوه. اول باید تبریکاش گفت که جایی پیدا کرده تا به قول خودش حالا که نتوانسته سریالاش را بسازد، حداقل جایی پیدا شده بتواند غمهایاش را ثبت کند. توفیق بزرگیست در کل اما… داستان درست از همینجا شروع میشود. این را هم اضافه کنم بد نیست جهت یادآوری: دوستان نزدیک میدانند؛ حسین از معدود رفیقان من است که دوستاش دارم؛ نان و نمک هم را خوردیم و الخ. حالا لابد کمی رفیقترها هم میدانند یا شاید غریبهها حتی. پس این نوشته را دوستانه قرائت کنید. یعنی اگر جایی دیدی که آن روی غمبارم -یا هر چیزی که دوست داری جای این غمبار بگذارید- بالا آمد خودتان تن صدایاش را تنظیم کنید که گوشخراش نشود.
گفتم داستان از همینجا شروع میشود که حسین قرار است مطالبی را اندوهگین کند و با ژانر سریالهای معمول هفتگی، لای کاغذ یک روزنامهی اقتصادی بپیچد و بدهد به من و توی خواننده تا محمولهی اندوههای مطلبی ِ تلنبار شدهی او یا دیگری را با چشمهایی که قاعدتاً قرار است دربارهی اقتصاد بخوانند و نه اندوه خرج کنیم به قیمت روی روزنامه. همین قضیه را داشته باشید! اندوه از این بالاتر؟
از این که بگذریم حسین مرد صادق مویههای خالصانهی ما بود و هست. دربارهی خلوصاش که شک ندارم. او هیچوقت نمیداند که چه میخواهد بنویسد. اکثر مواقع فکر میکنم چنین باشد که تا اندوهی میآید قلماش هم خود اش راه میافتد. مثل آن خطیب و مستمعی که نه خطیب میداند حالا که بالای منبر است چه میخواهد بگوید و نه مستعمین از قبل آماده شدهاند برای شنیدن یک مطلب در خصوص فلان. این عین خلوص است و حسین برای من چنین بود. تفاوت در اینجاست: با اینکه این بار هم حسین به گفتهی خودش نمیداند دقیقاً چه میخواهد اما جنس این ندانستناش با دیگر مواقع فرق میکند. حالا خلوص این ندانستن با این قیدها که مطلبی باید نوشته شود و این نوشته باید عمومیت پیدا کند، خوانندهای داشته باشد، یا هرچی خدشه دار شده. این یعنی نویسنده از سطح وحیانی که داشت به مرتبهی سفارشی نوشتن نزول کرده و این برای کسی که قلماش خالص بود از قیودات چیز جالبی نباید باشد. مقایسه کنید این نوشتهی اخیر حسین را با نوشتههای قدیمیاش. این هم یک اندوه.
بعد این که، آخر عزیز من! اندوه را که رسانهای نمیکنند. اندوه فوقاش برای وبلاگهایی با مخاطب خاص است که هیچکس هم نتواند نظر بدهد پای مطالباش. چرا لذت این درک عمیق را باید در روزنامهای اقتصادی فروش کرد؟ از همه بدتر این که بیایی از «طریقت اندوه» بنویسی. این که تو به درکی رسیدهای که اندوه را طریقتیست مشمول خرابهای روزگار، دلیل نمیشود مثل این نخبههای بیجنبه که تا اکتشافی میکنند، هزارجا هم ثبتش میکنند تا فلان وزیر نرود احیاناً به اسم خودش از آن پولی به جیب بزند و اقتصادی بههم، تو هم تا به این اشراق «ابوالحسن»ی وار رسیدی جارش را در روزنامهای با فلان تیراژ بزنی آن هم با این همه معذوریتی که روزنامههای ج.ا.ا دارند تا تو مجبور شوی آن حسی که در بند قبل به آن اشاره کردم را به هم بزنی و بشوی سفارشی اندوه نویس. نکن عزیز من!
بگذریم. اصلاً فدایت!

آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۶ ب.ظ
خیلی دوست دارم بدونم حسین نوروزی عزیز کتاب تربیت احساسات ٍ گوستاو فلوبر رو خونده یا نه؟ شما می دونید؟
از همکاریش با دنیای اقتصاد هم متعجب شدم و حرف های شما رو هم قبول دارم…
کسی که به خواننده های وبلاگش باج نمیده و هر کدوم از خواننده هاش اگر نظری داشته باشن بهتره برای خودشون نگه دارند چه طوری رضایت می ده مطلبش بره زیر دست دیگرون؟
——
ایمیلاش را در وبلاگ گذاشته برای همین سوالهای دیگر. میتوانید دربارهی کتاب از خود او بپرسی. فکر میکنم این جور سوالها بلا اشکال است از دید حسین.
حریم شخصب افراد هم قاعدتاً حیطهی فردی خودشان است که خودشان هم میدانند که چگونه باید بهساماناش کنند. کجا پیچاش را شل یا سفت کنند. به کسی هم ابداً ربط ندارد؛ حتی نزدیکترینها. این ناماش باج دادن نیست. اعمال نظر در حیطهی خودش است رفیق. من خودم به این قسمت ماجرا به شدت حساسام و فکر میکنم درست این باشد که همگی برایمان مهم باشد این حد و حدودهای فردی.
سوشیانت
آبان ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۳ ب.ظ
سلام امیر عزیز
گفتم بنویسم که این نوشته را، مثل هرچه مینویسی، دیدم و خواندم. ممنون که حواست بود به رفیق قدیم.
خوب است که همه از هم دور ایم و دربارهء هم گاهی حرف میزنیم.
سلام به مینو برسان
غمگین مباش از روزگار.
آبان ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۲ ب.ظ
حسین بی نظیر است. آدم لحظه های غافلگیری. صاحب نوشته هایی که موقع خواندن نفس نفس می زنی. خوشحال شدم که دو تا از بهترین وبلاگ های این خاک مال دو رفیق عزیز است.