نامه‌های سوشیانت هزارم » 2012 » می
پنجشنبه,31 می, 2012

هر لاله‌ای که از دل این خاک‌دان دمید…

آذر نیست که یادشان کردم اما خرداد که هست. این خرداد لعنتی. یک سالی از مرگ – شهادت سحابی‌ها می‌گذرد و چند روز دیگر داغ ماتم هدی صابر هم یک‌ساله می‌شود. اما زخم کهنه‌ای ست نشسته بر دل که کافی ست اندکی یادش کنی تا سر باز کند و خونی بجهد که گویا الی الابد جوشان است. هنوز سوگ‌دار داریوش و پروانه فروهرم.

عکسی می‌گذارم از ایشان که شاید ندیده باشید. غیر از دو شهید – سوژه‌ی اصلی، مجسمه‌ای قدیمی و مربوط به دوران مبارزات پیش از انقلاب ۵۷ را می‌بینید که خون‌آلود است و شیار و شیار. نام‌اش «شکنجه» است و یادآور پوستی شلاق خورده و خونین. داستان‌ها دارد این مجسمه…. روان تمام آزادگان این خاک در آرامش.


پ.ن. عکس‌هایی از داریوش و پروانه (+)

چهار شنبه,23 می, 2012

از یاد رفته‌های اسلام

اسلام حرف‌های مهم اما فراموش شده، بسیار دارد. حرف‌هایی که از بس نگفتند لابد حالا گفتن‌اش می‌شود تشویش اذهان عمومی و الخ و خب در حکومتی که تنها اسم اسلام را یدک می‌کشد اما در ضدیّت با اسلام راستین است، ممنوعیت چاپ و انتشار این حرف‌ها خیلی بدیهی و غیر تعجب‌آور ست.
کتابی که لینک‌اش را می‌گذارم را ۷-۸ سال پیش خواندم. در مورد حجاب است که آن روزها بدجور درگیرش بودم. این‌قدر برایم مهم بود که رفتم صحافی درست و درمانی کردم‌اش و جاهایی از آن را خط کشیدم و حاشیه زدم، کاری که در هر صد کتاب شاید یک‌بار هم انجام‌اش ندهم. به یکی دو نفر از اساتید حوزه‌ی علمیه‌ رفته‌ی دانشگاه دادم‌اش که بسیار مذهبی می‌نمودند. حرفی نداشتند در جواب‌اش. آخر سر هم یکی‌شان کتاب را با تمام حواشی‌اش برد و دیگر نیاورد. خودم فکر می‌کنم فرضیات کتاب را تا زمانی که کسی ردیّه‌ی سالم و علمی‌ای بر آن ننویسد لاجرم باید درست و صحیح خواند.

توصیه می‌کنم بخوانیدش.

[حجاب شرعی در عصر پيامبر]

سه شنبه,15 می, 2012

سر کوهِ بلند…

سر كوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی كه می آمد خبر داد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاك افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر كوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خشت است
برای آن كه دور افتد ز یاران

سر كوه بلند آهوی خسته
شكسته دست و پا، غمگین نشسته
شكست دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش كز غم شكسته

سر كوه بلند افتان و خیزان
چكان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
كه پیروز آید از ره یا گریزان

سر كوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی

سر كوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار، گویند
كه هستی سایه‌ی ابر است، دریاب

سر كوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه كه بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم

[مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه]