نامه‌های سوشیانت هزارم » 2010 » دسامبر
پنجشنبه,30 دسامبر, 2010

درباره‌ی یک ویژه‌نامه

دوستان سایتی را بالا بردند که مجموعه نوشتارهای ویژه‌نامه‌ی شصت و پنجمین سال‌روز تولد دکتر سروش که قبلاً در روز آن‌لاین منتشر شده بود را مستقلاً در خود جای داده است. اما چند نکته‌ که در رابطه با این سایت به نظرم آمد را ذکر می‌کنم:
۱- جای حداقل چهار – پنج تن در مصاحبه‌ها خالی بود. اسامی‌ای که دوست داشتم برای سروش بنویسند این‌ها بود: استاد ملکیان، دکتر شبستری، دکتر فنایی و سعید حجاریان. نمی‌دانم دوستان دست‌اندرکار از این افراد برای نوشتن دعوت کرده بودند یا خیر؛ اما برای من جالب بود که در کنار سایر نام‌ها از این چند تن نیز مطالبی را با روی‌کرد به شخص سروش یا آثارش بخوانم.
۲- با سایتی به‌غایت نشسته و نرفته، با طراحی‌ای بس نازیبا در هدر و سایر قسمت‌ها مواجه شدم. انتظار نداشتم این‌جوری حال‌ام از دیدن‌اش گرفته شود. بازخوردهایی را هم از چند تن از دوستانم داشتم که البته نظر آن‌ها هم کم و بیش همین بود. به‌نظرم شأن شخص سروش هدیتی شکیل‌تر می‌طلبید. هرچند چنان‌چه می‌شناسیم‌اش خودش به هیچ روی در این وادی‌ها نیست. این انتقاد تند و بی‌تعارف را بگذارید به‌حساب سخت‌گیری اذیت‌کننده‌ای که در مواجهه با گرافیک و طرح و این‌طور چیزها دارم.
۳- معمول در این گونه کارها که شمایلی نشریه مانند را به خود می‌گیرند، انتشار یک نسخه کتاب‌چه‌ی الکترونیک است شامل تمامی نوشتارها تا اشخاص احیاناً برای مطالعه‌ی مکرر یا مراجعات بعدی مجبور نباشند به سایت رجوع کنند. جای این نسخه هم خالی بود.
۴- می‌خواستم از وزن مداحی‌ها در این ویژه‌نامه هم نکته‌ای بگویم. چند باری نوشتم و برداشتم و دست آخر درز گرفتم. راست‌اش حوصله‌ی قدیم را ندارم، وقت‌اش را هم ایضاً تا بخواهم ناز حضراتی که به اندکی آزرده می‌شوند قهر می‌روند و به‌خودشان می‌گیرند و الخ را بکشم یا بنشینم و غصه‌ی تبعات نوشته را بخورم که عده‌ای منتظر بودند تا یک‌جای‌اش را بگیرند و علم‌اش کنند و بکوبند بر سر آن طرفی‌ها.

پنجشنبه,23 دسامبر, 2010

راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه‌ی مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره‌ی خورشید تویی خانه‌ی ناهید تویی
روضه‌ی امید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن یا دیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

سه شنبه,21 دسامبر, 2010

نگاه سوم

ره‌یافتی از دیدگاه‌های عارفانه به ماجرای عاشورای حسین

امام حسین را ابتدا خدا بتوسط عشق شهید کرد، سپس شمر بوسیله‌ی شمشیر…. چه در بین اهل مجاز و چه در بین عرفا، هیچ جا عشقی مانند آن‌چه در عاشورا ست طلوع نکرده است. حاج میرزا اسماعیل دولابی رحمة الله علیه

گفته‌اند مراتب ایمان در سه دسته‌ی بسیار کلی می‌گنجد که عبارت‌اند از: ایمان اهل مصلحت و معاملت (عامه‌ی مردم)، ایمان اهل علم و فکرت (علما و اندیشمندان)، ایمان اهل حقیقت و تجربت (عرفا و اهل معنا). قصد ما در این نوشتار پرداختنی گذرا به زوایای واقعه‌ی عاشورا از دید گروه سوم است که مرتبه‌ای فوق دیگر اقشار در ایمان دارند و چون به وقت مشاهدت امری، حجاب غبار تن بر چهره‌ی جان و دیده‌ی دل ندارند، چون نیک می‌نگرند چیزی فراتر از تصورات و توهمات مردم عام و یا اندیشه‌های گرفتار در بسترهای صرفاً دنیویِ عالمانه دریافت می‌کنند. لذا عاشورا نیز برایشان تجلی‌ای مافوق شرح داستان‌های عمدتاً تحریف شده جهت هرچه بیش‌تر رقت‌انگیز جلوه دادن ماجرا برای توده – چه این تحریف، رعایت نکردن سهم هر قسمت ماجرا به نحو مساوی باشد یا آوردن استنادی اساساً دروغ در آن – و یا استخراج نیت‌هایی از جنس صرف سیاست‌ورزی یا انقلابی‌گری در حرکت امام (ع) به سمت کربلا دارند.

در دید سوم، ماجرای عاشورا برای عارف حق بین، سمت و سویی عاشقانه به خود می‌گیرد. امام در مقام پاک‌بازترین عاشق جلوه می‌کند که به همراه یاران‌اش بدیع‌ترین صحنه‌های عشق‌بازی را برای وصال با معشوق می‌آفرینند. از همین منظر است که زینبی حاصل می‌شود تا چشم در چشم قاتل و در مجلس بزم وی ندای «ما رأیت الا جمیلا» سر دهد و بعدها مورخ صدیق واقعه، سید ابن طاووس، که چنان‌چه مشهور است، در زمان حیات ثقه‌ی میان اهل سنت و شیعه بود در مقدمه‌ی ذکر آن‌چه بر خاندان پیامبر بدین ماجرا رفت در کتاب اللهوف علی قتلی الطفوف، پس از آوردن جملاتی در باب شیوه‌ی مردان خدا و گذاشتن و گذشتن از هرچه هست و نیست، چنین عنوان می‌کند: (ادامه مطلب…)

سه شنبه,7 دسامبر, 2010

والدین و حق تربیت فرزندان

حدود دو سال پیش بود که با حامد قدوسی در کافه‌ای نشسته بودیم به تعریف از همه جا و نمی‌دانم چه شد که رسیدیم به بحث تربیت فرزندان. حامد سوالی را مطرح کرد و من هم سردستی جوابی دادم. اما سوال جدی بود و هنوز گوشه‌ی ذهن‌ام مانده و گاهی حتی کلافه‌ام می‌کند. سوال این بود: اصلاً من به عنوان پدر یا ولی فرزند، چه حقی دارم که او را تربیت کنم؟ با این توضیح که در هر تربیتی خواه ناخواه یک سری از بایدها و نبایدها را در نهاد کودک جا سازی می‌کنیم. و آیا این ظلم نیست؟ این حق چگونه و چرا به پدر و مادر یک فرزند داده می‌شود تا در ضمیر او دست‌کاری کند؟

راست‌اش امروز در گوگل ریدر دو مطلب خواندم هر دو با روی‌کرد به فرزند خردسال و شیوه‌ی تربیت او. یکی در خصوص مطلبی بود که طعنه‌ها نصیب فرناز قاضی‌زاده کرده بود (+) بابت این مطلب‌اش (+) و دیگری اطلاعیه‌ی همایش شیرخوارگان حسینی (+) که خیلی‌ها را برانگیخته بود و بساط فحش و فضیحت به‌راه. هر دوی این موارد نگاهای متفاوت از دیگری را بر سر یک موضوع دارند: تربیت دینی. سوال حامد اگرچه کلی‌تر بود و تمام انواع تربیت را در بر می‌گرفت اما با دیدن این دو باز سوال برایم زنده شد. فرصت‌اش نبوده که بنشینم به تحقیق تا بدانم علمای اخلاق یا متخصصان علوم تربیتی چه جواب‌هایی برای این موضوع دارند. شما احیاناً چیزی نشنیدید؟

دوشنبه,6 دسامبر, 2010

توهمات فراماسونری، صهیونیستی، کابالایی، آرماگدونی و … در هنر

از توهم و اثرات‌اش که دیر وقتی ست در تمامی امور گوناگون دینی و ملی تا سیاسی و اجتماعی گریبان‌مان را گرفته، در این وبلاگ چیزهایی نوشته بودم. اما نوعی حقیقتاً مضحک که توهمی در حوزه‌ی هنر است را چند سالی ست طرف‌داران نظریه‌ی آخرالزمانی پنداشتن روزگار، سخت پی‌گیری می‌کنند و هر از چندگاهی با ذره‌بین نادقیق خیال‌شان چیزی را تحت عناوینی مانند نشانه‌های شیطانی، علایم ماسونی، کابالای شیطانی و از این دست که یک‌سرش هم حتماً به اسرائیل و صهیونیسم گره می‌خورد کشف و علم می‌کنند. استاد بی‌بدیل این نوع مغلطه‌های آشکار را هم تقریباً اکثر کسانی که با آن‌چه در همین چند خط نوشتم آشنایی دارند، می‌شناسند. جناب پرفسور حسن عباسی! وارد بحث‌های آخرالزمانی نمی‌شوم و تداخلی که در این زمینه‌ها افکار مریض امثال عباسی با سنت‌گرایان قدری مانند رنه گنون، بورکهارت، شوان پیدا می‌کنند را به وقتی دیگر موکول می‌کنم.

اما می‌خواستم جهت حضراتی که هرجا مثلاً ستاره‌ی شش‌پری می‌بینند، رگ غیرت‌شان برجسته و خون‌شان به‌جوش و داد وا اسلاماشان هوا ست که آی در کشور امام زمان و ام‌القرای جهان اسلام و الخ، دشمنان با علایم شیطانی مشغول تدارک جنگ نرم و رخنه در امور دنیوی و معنوی جوانان هستند، چند نمونه از همین ستاره‌ی شش‌گوش را در هنر اسلامی خودمان با قدمت چندصد ساله بنمایانم؛ شاید هر وقت چیزی از این دست دیدند لااقل قبل از توهم توطئه داشتن، کمی فکر کنند. مسلماً در زمان ایلخانیان نه دولت اسرائیلی وجود داشت و نه تشکیلات جنگ نرم و نه جماعت‌های ماسونی که دانشمندی مثل دکتر عباسی با این همه کمالات بنشینند و وقت بگذارند در رمزشکافی این علایم شیطانی که معلوم نیست در آن روزگار چرا بر مقدس‌ترین بناهای اسلامی شیعی نقش بسته‌اند.

پ.ن. اگر علاقه‌ای به مباحث مطرح شده‌ی امثال این مدل از آخرالزمانی‌ها دارید لازم به جستجوی زیادی نیست. همین کلمات کلیدی عنوان متن را که در گوگل جستجو کنید از کثرت مقالات عموماً کپی شده از یک‌دیگر در این زمینه خنده‌تان می‌گیرد.