نامه‌های سوشیانت هزارم » 2010 » سپتامبر
چهار شنبه,29 سپتامبر, 2010

صداقت دل و دست

وقتی حرف دل وبلاگت یا زبانت با رفتار عملی‌ات نمی‌خواند این می‌شود که اثر کلام را از تو می‌گیرند. عدم این انطباق یا صداقت را شاید جزیی کوچک بدانند و ببینند، اما شک نکن که دامنه‌ی آن را بسیار فراتر از حد تصورت رسم می‌کنند.  یا این روده درازی‌ها را بس کن یا صادقانه رفتار کن. هزار نفر هم مطلب را بخوانند و لینک‌اش کنند به هزار نفر دیگر، یکی را هم از آن سودی نیست. خدای مهربان عزت آدمی را به دست خود آدمی نهاده. گفتم که بدانی. همین!

چهار شنبه,22 سپتامبر, 2010

شعور شناخت شجریان

اول مهرماه سال ۱۳۵۸ درست در روز تولد استاد محمدرضا شجریان اجرایی در شور و ابوعطا با همراهی استاد حسن کسایی در منزل استاد محمد موسوی صورت می‌پذیرد که در نهایت صلابت و شیرینی است و خواهید شنید. انتهای این کار نیز چنان‌چه مرسوم اکثر اجراهای خصوصی استاد است، به صحبت‌هایی ختم می‌شود که مبنی بر معرفی حضار و مکان و تاریخ اجرا ست و در این یکی به مطایبه و طنز هم کشیده می‌شود که بخشی از آن جنبه‌ای سخت خصوصی و خانوادگی دارد و لذا مجبورم کرد تا چند ثانیه‌ای را حذف کنم. اما اهم  اوضاع و احوال موسیقی آن روزگار و پیش از آن و حرف‌هایی که در خصوص استاد شجریان از زبان خداوندگار نی می‌‌شنوید هنوز تر و تازه است که قدر زر، زرگر شناسد – قدر گوهر، گوهری. متاسفانه نوار این کار  از نوع ۶۰ دقیقه‌ای بوده و قسمت‌هایی از صحبت استاد کسایی در انتها ضبط نمی‌شود. توصیه می‌کنم با دقت به همین اندکی که هست گوش جان بسپارید که نکته‌ها دارد.

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به می‌خانه و خوش بنشینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاک‌دلی بگزینم
بر دلم گرد ستم​ها ست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه‌ی مهرآیینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که تو می​بینی و کمتر زینم

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

پنجشنبه,9 سپتامبر, 2010

مرا عاشق چنان باید…

خدای را بندگانند که کسی،
طاقت «غم» ایشان ندارد!
و کسی، طاقت «شادی» ایشان ندارد!
صراحی‌یی که ایشان، پر کنند هر باری،
و در کشند،
هر که بخورد، دیگر با خود، نیاید!
دیگران مست می‌شوند، و برون می‌روند، و او،
بر سر خُم، نشسته…  (شمس تبریزی، خط سوم)

چنان کسانی که شمس گفته بود چنین‌اند که مولانا از زبان حضرت باری سروده است که:

مرا عاشق چنان باید، که هر باری که برخیزد،
قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ، که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دریا بشوراند، ز موج بحر نگریزد
ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد
چراغ لایزالی را، چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید، دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد، و با خود نیز بستیزد
چو هفت‌صد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش این ندا آید، بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد
از آن دریا چه گوهرها، کنار خاک درریزد

پ.ن. این رمضان نیز تمام شد. به همان نرمی و سبکی که آمد، رفت…