نامه‌های سوشیانت هزارم » 2010 » می
دوشنبه,24 می, 2010

بر صلیب

از زبان مسیحا و مسیحاهای دیگر

بر صلیبم،
میخ‌کوب!
خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.
بوده‌ام دی‌روز هم آگاه، از فردای خویش.

مهرورزی کم گناهی نیست! می‌دانم،
سزاوارم، رواست.
آن‌چه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فروان‌رواست.

مهرورزی کم گناهی نیست!
کم گناهی نیست عمری، عشق را،
چون برترین اعجاز، باور داشتن.
پرچم این آرمان پاک را
در جهان افراشتن.
پاسخ آن، این زمان:
تن فرو آویخته!
با نای بی آوای خویش!

ساقه‌ی نیلوفری رویید در مرداب زهر!
ای همه گل‌های عطرآگین ِ رنگین!
این جسارت را ببخشایید بر او،
این جسارت را ببخشایید!
جرم نابخشودنی این است:
– «ننشستی چرا بر جای خویش؟»

جای من بالای این دار است با این تاج خار!
در گذرگاه شما،
این تاج، تاج افتخار.
جای من، تا ساعتی دیگر، ازین دنیا جداست.
جای من دور از تباهی‌های دنیای شماست؛
ای همه رقصان!
درون قصر باورهای خویش!

فریدون مشیری

دوشنبه,24 می, 2010

آواز آن پرنده‌ی غمگین

هر چند پای باد درین دشت بسته است؛
روزی پرنده‌ای
خواهد گذشت از سر این خانه‌های تار،
خواهد شنید قصه‌ی خاموشی تو را
از زاری خموشِ درختان سوگ‌وار

بر بال ابرهای مسافر
خواهد گریست در دشت.
همراه بادهای مهاجر،
خواهد پرید در کوه.
آن‌گاه، آن پرنده
از چشم‌های گم‌شده در اشک
از دست‌های بسته به زنجیر
از مشت‌های پر شده از خشم
آوازهای غمگین،
خواهد خواند.

آوازهای او را
جنگل برای دریا
دریا برای کوه
تکرار می‌کنند
وان موج نغمه‌ها
جان‌های خفته را
در هر کرانه‌ای
بیدار می‌کنند.

این شعر و شعری دیگر به‌نام «یک گردباد اتش» را زنده یاد فریدون مشیری در رثای بزرگ مرد ایران، محمد مصدق و به‌تاریخ اسفند ۱۳۴۶ سروده است. مشیری در ابتدای این دو چکامه نوشته است: دو شعر با یاد بزرگ مردی که برای رهایی ملت‌های شرق برخاست و جان بر سر این کار گذاشت. گفته باشم که حسب الحال خودم قطعاتی از آن را آوردم و کامل نیست. می‌خواندم و یاد فاطمه بودم و این نوشته‌اش و محمدرضا و زهرا و عبدالله و… و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.