نامه‌های سوشیانت هزارم » 2009 » دسامبر
پنجشنبه,31 دسامبر, 2009

بازخوانی یک «صبوحی»

پس از اجرای سناریوی عاشورای امسال یا همان کارناوال شماره‌ی دو توسط ایادی و جیره‌خواران دولتی که به بروز احساسات مردمانی ساده‌باور و تجمع‌شان -هرچند محدود- منتهی شد، دو سه بند از موثق‌ترین مقتل موجود به ‌لحاظ ثقه بودن راوی آن یعنی سید ابن طاووس مدام در خاطرم می‌آید. در حال حاضر به متن عربی آن دسترسی ندارم، اما ترجمه‌ی آن قسمت‌ها را یک‌بار دیگر در این‌جا منتشر کرده بودم (+). عزیز سفر کرده‌ام مرحوم حاج میرزا محمد اسماعیل دولابی که از نوادر اهل محبت و ولاء بود بارها این قسمت‌ها را با همان ابتهاج و سرور عجیب‌اش برای‌مان نقل می‌کرد تا در خاطره‌مان بماند به ماجرای حسین (ع) تنها با گریه و سینه‌زنی و چیزهایی که امروز مرسوم است نباید نگریسته شود.

البته و صد حیف، این شعوری‌ست که همواره دریغ می‌شود از مردمان که بفهمند می‌شود جور دیگری هم به آن ماجرا پرداخت تا اگر اشکی هم ریخته شد تبدیل به قلوه سنگ خارای تحجر و جمود نشود.

چهار شنبه,30 دسامبر, 2009

دخترکی که در سوم امام کف زد و…

امروز سوم امام بود. سه روز از کشته شدن حسین ابن علی و فرزندان و کسان و یارانش می‌گذرد و این داغ زنده است هنوز که سوم روز پس از عزای اوست. همایشی محدود به مدد بوق و کرنای نامحدود صدا و سیمای ضد ملی در اطراف میدان انقلاب برگزار کردند -قرار بود وسعت این نمایش از میدان امام حسین تا میدان آزادی باشد که نشد و محدود به همان اطراف میدان انقلاب شد- به این بهانه که در روز عاشورا به حسین و عزای او بی‌حرمتی شده با دست و پای‌کوبی کسانی که نامعلوم‌اند در تصاویر تلویزیونی. نامعلوم زیرا من به شخصه در این مدت  فقط مونتاژ کهنه شده‌ای از صدای کمی سوت و کف را می‌شنیدم روی تعدادی تصویر تکراری از آتش زدن و تخریب. بنا را بر راست بودن شادی عده‌ای هم که بگذاریم از این تعدد یقه درانی‌های دولتی است که انسان به اصل ماجرا شک می‌کند. بگذریم!

اول این‌که در این همایش تا توانستند به موسوی که فرزند حسین است بی‌حرمتی کردند. باز هم مهم نیست. می‌گذریم! لابد فکر می‌کنند در این جهان فقط آقای خامنه‌ای است که سید آفریده شده و هتک حرمت‌اش مساوی سب نبی و علی و کلاً چهارده معصوم است. می‌گذاریم این‌گونه فکر کنند! دیروز در دانشگاه علوم و تحقیقات یکی از همین دوستان سعی داشت برای بقیه‌ای که از غافلان‌ بودند توضیح دهد که جناب خامنه‌ای دارای عصمت اکتسابی‌ست و بعد که موفق به اثبات این مهم نشد گویا خواسته بودند با هم‌فکران‌اش سری هم به دفتر آقای جاسبی بزنند -لابد برای ارشاد و توضیح در باب عصمت و ولایت- که نبودند و حراست دانشگاه دخالت کرده بود و خبری موثق به بیرون درز کرده بود که مقر فرماندهی حضرات مفسران را مشخص می‌کرد که از کجا خط می‌گیرند به چه کاری.

اما وقتی خطیب ماجرا معترضان را مشتی بزغاله و گوساله خطاب کرد -کثرت ادب را داشته باشید!- لحظاتی در وسط کادر تلویزیون دختری نمایش داده شد که از شدت ذوق کف می‌زند و وقتی با تشر بغل‌دستی‌اش رو برو می‌شود، دست‌اش را پس می‌زند به جمله‌ای شبیه: برو بابا! و ادامه می‌دهد. تصویر کات می‌شود روی مردانی که یکی در میان نیش‌شان تا بنا گوش باز است و هلهله می‌کنند. عجب! از این هم می‌گذریم. هلهله و تبعاتش اصولاً از آداب بی‌قراری است دیگر. چه فرقی بین کسانی که در یک لحظه خود را پیروز می‌بینند و بی‌قرار می‌شوند و لذا شادی می‌کنند؟

این روزها فقط باید دید و ندید. شنید و نشنید. گذاشت و گذشت که این نیز بگذرد و روزی که خورشید بدمد این سیاهی است که به چهره‌ی روسیاهان باقی خواهد ماند. خواستم که فقط اشارتی کنم و بگذرم تا معلوم شود کف و سوت یک انعکاس ناخودآگاه هم می‌تواند باشد که ربطی به هتک حرمت امام و عاشورا و محرم نداشته باشد؛ گو این‌که در شب و روز عاشورای سال شصت و یک نیز حبیب ابن مظاهر یا یکی دیگر از پیران و یاران سرخوش و حتی خود امام (ع) هم کم با رفقای‌شان به شوخی و خنده نگذرانده بودند. مگر این‌که بخواهید امام و یاران‌اش را هم شماتت کنید برای این خنده‌ها. بگذریم از این هم. کمی شعور هم چیز نایابی‌ست در این روزگار. همین!

یکشنبه,27 دسامبر, 2009

عاشورای هشتاد و هشت

امسال عاشورای‌اش عاشورا بود. تمام ویژگی‌هایی که یک روز عاشورا باید داشته باشد را با خود داشت. مردم در شهر و شهرستان رستاخیزی عظیم داشت‌اند. این در خاطرم می‌ماند که در ماهی حرام، بعد از هزار و اندی سال، حسین‌ها را همچنان سر می‌برند و اما… زنده می‌کنند!

عاشورای هشتاد و هشت را به خاطر داشته باش که پروازی بود. هرچند که شاید فردا، پرنده را «کشته» باشند!

پ.ن: به خدا قسم که از هر منظر می‌نگرم، به وضوح می‌بینم این حکومت دارد جا پای امویان می‌گذارد؛ بدون حتی ذره‌ای تحریف. والله قسم.

سه شنبه,22 دسامبر, 2009

روشن کردن تکلیف!

بالاخره یکی برای من روشن کند که سیاست ما عین دیانت ما باشد – هست – یا برعکس یعنی نباشد یا نیست؟ شاید حالت سومی هم دارد که من نمی‌دانم. اسم‌اش را هم در دل‌ام چیزی می‌گذارم که سزا نیست این‌جا بنویسم. اما برای من جالب است که چطور در این سی سال تمام فلسفه‌ای که از دین به خورد ایرانی جماعت می‌دادند توجیه سیاسی می‌شد و برعکس اما حالا که به جنبش سبز رسیده حتی ماجرای عاشورا که اگر نگوییم تمام فلسفه‌اش بر مبنای حرکتی سیاسی بود، لااقل برای همه روشن است که امام حسین علیه حکومت وقت «قیام» کرد و این یعنی درصدی هم انگیزه‌ی سیاسی در این حرکت دخیل بود، نباید عزاداری‌ها رنگ و بوی سیاسی به خود بگیرد؟ تا حالا سکولاریسم یعنی کفر و ذنب لایغفر اما حالا با تبصره و ماست مالی می‌توان مذهبی غیر سیاسی هم بود؟ ماجرا چیست؟ تکلیف ما را با آن جمله‌ی مرحوم مدرس روشن بفرمایید.

فکر می‌کنم جواب‌اش یک کلمه باشد: ترس. قیام حسین ابن علی از سال شصت و یک هجری تا امروز همواره برای حکومت‌های دیکتاتوری جنبش‌زا و خطرآفرین بوده است و این یعنی احساس ترس و لرز شدید برای حکومتی که تا خرخره در منجلاب قدرت اموی‌مانند خود غوطه می‌خورد.

سه شنبه,22 دسامبر, 2009

برای یلدایی که گذشت

صبح امروز که صبح یلدایی‌ترین شب تمام سال‌های عمر بود، وفتی از خانه بیرون زدم هنوز سیاهیِ عظیم در آسمان بود. اما اندکی بعدتر گویی مکاشفه‌ای بود یا دریافتی که دیدم شراره‌های آفتاب درست درجایی که دل آسمانِ متصل به ظلمت سخت خونین رنگ گشته بود؛ به تیغی از نور سینه‌ی سیاهی را می‌شکافتند.

لبخند زدم. درست می‌شود. آن روز می‌آید. آن روز که دل آدمیان به خیل سپاهیان سیاهی خون شده… آن روز… «تو» خواهی آمد.

سه شنبه,22 دسامبر, 2009

مرگ و زندگی بعضی‌ها

یک) مرگ بعضی‌ها عین زندگی‌ست. زندگی هم تنها یک بعد ندارد یعنی این مساله در عین این‌که [به‌هر دلیلی] ساری و جاری‌ست، زنده می‌سازد و زندگی‌بخش هم می‌شود. مرگ کسی در طول مدت حیات‌اش یا حداقل آن دوره‌ای که برای دیگران در حکم جریان‌سازی بوده است، دغدغه‌ی اصلی و محوری‌اش حیات‌بخشی به دیگرانی که در خطر مرگ قرار داشتند بود یا حتی برعکس اگر فردی در کار جان‌ستانی هم بوده باشد، از دید من مهم‌ترین دلیل برای این‌گونه شدن است. از هر دو طرف که بنگریم کسی که در طول حبات‌اش سر-و-کارش با جان باشد -چه بدهد و چه بستاند- پس از مرگ‌اش شاید هر روز علایم حیاتی بیشتری از زمان زندگی‌اش به اهلش مخابره کند.

حسین ابن علی و یزید ابن معاویه همواره زنده ماندند. یکی در کار جان بخشی بود و دیگری جان ستانی. هر دو جریان ساز بودند و دیدیم که پس از مرگ، حسین و شهادت‌اش چگونه ماندگار گشت و سرچشمه‌ی آب حیات مردمانی شد که به شیوه‌ی او در پایمردی‌شان در حفظ شرف زندگی کردند و زندگی‌بخش شدند و هم‌چنان می‌بینیم و در این روزگار که ملموس‌مان است با پوست و خون، ادراک می‌کنیم که شیوه‌ی یزیدانه چگونه سر برآورده به زندگی و سرمشق کسانی شده که امروز نان‌شان با اقتدا به سنت اموی سخت در روغن – شما بخوانید در خون مردمان – است.

دو) آیت الله منتظری وفات یافت. برای من چهره‌ی او بدون یاد و خاطره‌ی عکس‌های سیاه و سفید از دیوارهای شهری سوخته و سوراخ سوراخ شده از ترکش‌ها که گراور چهره‌ی آرامش را با جمله‌ای در وصف رزمندگان با خود داشتند بی‌معناست. در کودکی فهمیدم که عزیز بود و در همان کودکی بودم که وقتی کتاب «خاطرات سیاسی» نوشته‌ی «ری‌شهری» را چند بار خواندم کسی نبود که به من بفهماند داستان از چه قرار است و حتی پدر که در بیان مسائل رک و راست بود هیچ‌وقت شیرفهمم نکرد و چه خوب که همین شد تا در روزگار جوانی در به در دنبال برگه‌های خاطرات شیخ از آن روزگار یا تهیه‌ی نواری از صحبت‌هایش در روزگار حصر خانگی‌اش باشم و بفهمم همو بود که نظریه‌ی «ولایت فقیه» را که خود بی‌واسطه از مبدع یا بهتر بگوییم احیاگرش یعنی آیت الله خمینی فرا گرفته بود و در بسط‌ و گستراندنش در میان جامعه جدی‌ترین کوشش‌ها را کرده بود، به شاگردی تدریس کرد که بعدها همین شاگرد استادش را به جرم ضدیت با ولایت فقیه به حصر کشاند! و او بود که شرافت به خرج داد و از حق قانونی و طبیعی خودش در انتقاد از زمامداران استفاده کرد که هم فقیه بود و مجتهد و هم انسان بود و زندگی‌بخش. شک ندارم که مرگ وی عین حیات می‌شود با این تفاوت که دیگر در قید و حصری نخواهد ماند تا چند صباحی بتوانند سد صدایش شوند. شک ندارم که آیت الله تکرار می‌شود اما نه آن‌چنان که ملالت آورد. در هر دوره و روزگاری به شکلی و طریقی که اثراتش را تاریخ باید ببیند و بنویسد. او زنده و جاوید شد.

شنبه,19 دسامبر, 2009

بزن باران…

بزن باران خدا بازیچه‌ای شد – که با آن کسب ننگ و نام کردند (+)

پنجشنبه,10 دسامبر, 2009

ای دیو سیاه رسته از بند

ای دیو سیاه رسته از بند
ای کرده دل آدمیان به‌خون خود رنگ

ماران تو بر دوش چپ و راست
ضحاک‌وشی کردی و هیهات از این ننگ

بی‌هوده خیالی که سهراب دگر باره نمیرد
سهراب کُشان رسم تو گشت است بدین جنگ

ماییم همه جمله ز یاران اهوارا
تو رهبر یک مشت سیاهی، همه از زنگ

ماییم و دل خویش و خدایی که بزرگ است
تو وامانده، چو دجّال گنه پیشه‌ی صد رنگ

آن کشته که گشته‌ست ندایی به جهانی
یک روز دَم‌اش سخت بگیردت بسی چنگ

۱۸ آذر ۱۳۸۸ – روزهای پر از سپاهیان سیاهی

پ.ن: ناگفته پیداست که این مثلاً شعر، پر از ایراد است و سست بنیان. وصف حالی بود که همین‌جور سر کلاس دانشگاه آمد بر زبانم. همین!