نامه‌های سوشیانت هزارم » 2009 » نوامبر
پنجشنبه,26 نوامبر, 2009

اسپند بی‌هوا

از ایران که بریم دیگه کسی بی‌هوا اسپند دود نمی‌کنه تا هوایی بشی….
پنجشنبه,26 نوامبر, 2009

پشت به «تیان آن مِن»

نوشته‌: عماد بهاور

درباره‌ استراتژی «گل در برابر گلوله» در روز ۱۶ آذر ۱۳۸۸

آیا در روز شانزدهم آذر امسال فاجعه «تیان آن من» دیگری رخ خواهد داد؟ برخورد سخت حزب کمونیست چین با دانشجویان در میدان «تیان آن من» در 4 ژوئن 1989، منجر به کشته و زخمی شدن صدها تن از مردم چین شد. به ظاهر اعتراضات سرکوب شد و حکومت کمونیستی به راه خود ادامه داد. ضمن آنکه «ژائو زیانگ»، رهبر چین و دبیرکل حزب کمونیست، نیز که خواهان مذاکره و رسیدن به توافق با دانشجویان بود، از طرف حزب برکنار و به مدت 16 سال تا زمان مرگش در حبس خانگی به سر برد. برای آن ها که مدینه فاضله شان کشور چین است، احتمالا سرکوب چینی نیز الگوی مناسبی برای برخورد با جنبش سبز خواهد بود.

(ادامه مطلب…)

سه شنبه,24 نوامبر, 2009

بلاک در فرندفید!

وقتی کسی از جماعت مدعی ارزش [مثل ایشان +] می‌نالد که چرا در شبکه‌های اجتماعی یا جاهایی مثل فرندفید، بلاک‌شان می‌کنیم و توجیه می‌کنند این کار یعنی سانسور؛ قبل از هر چیزی ناخودآگاه پوزخند ناجوری در دل‌ام روشن و خاموش می‌شود که یعنی این‌ها چه فکری با خود می‌کنند؟! ساده‌لوحی‌شان را به رخ می‌کشند یا واقعاً می‌دانند و خودشان را به آن راه می‌زنند یا هرچه؟ یعنی ذهن این دسته توانایی تجزیه و تحلیل چرایی این ماجرای به این سادگی را ندارد واقعاً؟

یعنی آهستان و رفقا نمی‌دانند دلیل بلاک کردن‌شان توسط امثال من نتیجه‌ی توهین‌های مستقیمی‌ست که هر روز باید ببینیم و دم نزنیم تا متهم به مقابله به مثل از طرف طیف خودمان نشویم که تا چیزی می‌شود اخطارهای اخلاقی را مثل پتک بر سرمان می‌کوبند؟ یعنی نمی‌‌دانند دلیل این حذف و خاموش کردن توسط ما یکی‌اش همین فضای امنیتی‌ست که توسط رفقای ایشان در جامعه گسترده شده؟ یعنی یکی مانند من برود به یک نمایش‌گاه محقر و دست چندم مثل رسانه‌های دیجیتال بعد یکی جلوی‌ام را بگیرد: تو فلانی هستی؟ بعد که جواب بشنود: شما را به خاطر نمی‌آورم، به رفیق‌اش بگوید این هم یکی دیگر از جانورهای فرندفید و بعد راه‌شان را بگیرند و گاهی به پشت سرشان نگاه کنند که من ِ در بهت مانده را خوب تماشا کنند. یعنی حتی نمی‌توانند بفهمند که این بلاک یعنی حوصله ندارم یا هردلیلی تا حرف‌هایی را ببینم یا بخوانم یا بشنوم که روی اعصاب آدم رژه می‌روند؟ مثل این می‌ماند که تلویزیون را روشن کنی، شبکه یک: حضرت فلانی در باب مفاهیم قرآنی آن هم به غلط داد سخن داده. بزنی کانال دو: باز یک حضرتی دارد در باب نماز و روزه و شرعیات صحبت مبسوطی ایراد می‌کند. شبکه سه هم درباره‌ی نقش عبادات در سلامت روح و جسم میزگردی دارند با حضور حضرت ثالث و کارشناسی که تفاوت‌اش در قیافه با آن حضرت فقط در نداشتن عبا و عمامه است. شبکه استانی دارد آمار فعالیت‌های دینی اجرا شده در سطح استان را به افتخارات دولت مردمی اضافه می‌کند و در نهایت شبکه خبر هم همین موضوع را دارد زیرنویس می‌کند روی صحبت‌های یکی دیگر از حضرات بی‌شمار. بعد می‌بینی مطابق میل‌ات که چیزی نشان نمی‌دهد؛ همه هم یک چیز را دارند می‌گویند با پیش‌فرض‌ها و نتیجه‌گیری‌های عمدتاً اشتباه؛ توانایی دیالوگ با صفحه‌ی بی‌جان تلویزیون را هم که نداری، یعنی حرف سرش نمی‌شود تازه برنامه زنده هم باشد جرات‌اش را نداری تلفن بزنی و حرف دل‌ات را بگویی که با این همه برنامه‌ی دینی و کذا این همه فساد همه‌گیر و شایع از کجا و چرا داخل همین مرز پرگهر و در میان‌گین سنی زیر سی سال یعنی بچه‌های همین حکومت است؟ بعد راحت‌ترین کار چه می‌شود؟ خاموش نمی‌کنی تا حداقل مغزت راحت باشد و از جیب‌ات هم پول اضافی با این اوضاع حذف یارانه‌ها نرود؟

این همه گفتم و لقمه را جویدم تا شاید این دوستان دلیل‌های به این وضوح را بفهمند و هی در بوق نکنند که شما سانسورچی هستید. من تعجب‌ام بیش‌تر از این روست که مساله‌ی به این سادگی را نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند بفهمند بعد خواستار بحث‌های عمیق و دیالوگ‌های آن‌چنانی هست‌اند. شما باشید چه فکری می‌کنید؟

بله! در جامعه‌ی آرمانی من همه حق دارند حرف بزنند، اما همه هم حق دارند انتخاب کنند. با امکانات یک‌سانی که حاکمیت در اختیار همه‌ی ما گذاشته من ِ سبز تبلیغ‌ام را می‌کنم شمای غیر سبز هم همین‌طور. بعد دیگر این حق انتخاب مردم است که  دور کدامین گروه و جریان و تفکر جمع شوند. این را هم فکر می‌کردم اظهر من الشمس است برای اهل‌اش. اما کار از دو جا می‌تواند خراب باشد. یا مغلطه و سفسطه‌ی رفقا را شاهدیم یا اصلاً دید و تفکر ایشان در غیر مباحث دیکتاتورمنشانه راهی ندارد و بالاخره جایی راه به افراط و تفریط می‌برند. والله اعلم!

شنبه,21 نوامبر, 2009

سازمان مجازی و رهبر فرضی

نوشته‌ی عماد بهاور عزیز در زمینه‌ی رهبری جنبش سبز از آن دست نوشته‌های در خور تأملی‌ست که نکته سنجی و درایت نویسنده که خود در کار احزاب فعال و دیرپای ایرانی است را می‌توان از آن به راحتی مشاهده کرد. هرجا که توانسته‌ام به دوستان توصیه کردم برای شروع و ورود به بحث رهبری این حرکت که چند وقتی‌ست بسیار مورد توجه گروه‌های مختلف سیاسی داخل و خارج از ایران قرار گرفته است، ابتدا این مقاله – که عماد قول‌اش را داده تا در جستارهای دیگری بسط‌اش دهد – را با دقت بخوانند. این نوشته را به دلیل ارزشی که بر آن قایل هستم، بدون تغییر در رسم الخط این‌جا می‌آورم تا شاید فتح بابی باشد برای نوشته‌هایی بیشتر از این دست.

(ادامه مطلب…)

دوشنبه,9 نوامبر, 2009

رسم عاشق کشی

کاش هامون بودم. یهو دلم هامون خواست. نه! اصلاً اسد کاش بودم در فیلم پری و خلاص.

پنجشنبه,5 نوامبر, 2009

از اندوه گفتن

حسین مطلبی نوشته به اسم جهان اندوه. اول باید تبریک‌اش گفت که جایی پیدا کرده تا به قول خودش حالا که نتوانسته سریال‌اش را بسازد، حداقل جایی پیدا شده بتواند غم‌های‌اش را ثبت کند. توفیق بزرگی‌ست در کل اما… داستان درست از همین‌جا شروع می‌شود. این را هم اضافه کنم بد نیست جهت یادآوری: دوستان نزدیک می‌دانند؛ حسین از معدود رفیقان من است که دوست‌اش دارم؛ نان و نمک هم را خوردیم و الخ. حالا لابد کمی رفیق‌ترها هم می‌دانند یا شاید غریبه‌ها حتی. پس این نوشته را دوستانه قرائت کنید. یعنی اگر جایی دیدی که آن روی غم‌بارم -یا هر چیزی که دوست داری جای این غم‌بار بگذارید- بالا آمد خودتان تن صدای‌اش را تنظیم کنید که گوش‌خراش نشود.

گفتم داستان از همین‌جا شروع می‌شود که حسین قرار است مطالبی را اندوهگین کند و با ژانر سریال‌های معمول هفتگی، لای کاغذ یک روزنامه‌ی اقتصادی بپیچد و بدهد به من و توی خواننده تا محموله‌ی اندوه‌های مطلبی ِ تلنبار شده‌ی او یا دیگری را با چشم‌هایی که قاعدتاً قرار است درباره‌ی اقتصاد بخوانند و نه اندوه خرج کنیم به قیمت روی روزنامه. همین قضیه را داشته باشید! اندوه از این بالاتر؟

از این که بگذریم حسین مرد صادق مویه‌های خالصانه‌ی ما بود و هست. درباره‌ی خلوص‌اش که شک ندارم. او هیچ‌وقت نمی‌داند که چه می‌خواهد بنویسد. اکثر مواقع فکر می‌کنم چنین باشد که تا اندوهی می‌آید قلم‌اش هم خود اش راه می‌افتد. مثل آن خطیب و مستمعی که نه خطیب می‌داند حالا که بالای منبر است چه می‌خواهد بگوید و نه مستعمین از قبل آماده شده‌اند برای شنیدن یک مطلب در خصوص فلان. این عین خلوص است و حسین برای من چنین بود. تفاوت در این‌جاست: با این‌که این بار هم حسین به گفته‌ی خودش نمی‌داند دقیقاً چه می‌خواهد اما جنس این ندانستن‌اش با دیگر مواقع فرق می‌کند. حالا خلوص این ندانستن با این قیدها که مطلبی باید نوشته شود و این نوشته باید عمومیت پیدا کند، خواننده‌ای داشته باشد، یا هرچی خدشه دار شده. این یعنی نویسنده از سطح وحیانی که داشت به مرتبه‌ی سفارشی نوشتن نزول کرده و این برای کسی که قلم‌اش خالص بود از قیودات چیز جالبی نباید باشد. مقایسه کنید این نوشته‌ی اخیر حسین را با نوشته‌های قدیمی‌اش. این هم یک اندوه.

بعد این که، آخر عزیز من! اندوه را که رسانه‌ای نمی‌کنند. اندوه فوق‌اش برای وبلاگ‌هایی با مخاطب خاص است که هیچ‌کس هم نتواند نظر بدهد پای مطالب‌اش. چرا لذت این درک عمیق را باید در روزنامه‌ای اقتصادی فروش کرد؟ از همه بدتر این که بیایی از «طریقت اندوه» بنویسی. این که تو به درکی رسیده‌ای که اندوه را طریقتی‌ست مشمول خراب‌های روزگار، دلیل نمی‌شود مثل این نخبه‌های بی‌جنبه که تا اکتشافی می‌کنند، هزارجا هم ثبتش می‌کنند تا فلان وزیر نرود احیاناً به اسم خودش از آن پولی به جیب بزند و اقتصادی به‌هم، تو هم تا به این اشراق «ابوالحسن»ی وار رسیدی جارش را در روزنامه‌ای با فلان تیراژ بزنی آن هم با این همه معذوریتی که روزنامه‌های ج.ا.ا دارند تا تو مجبور شوی آن حسی که در بند قبل به آن اشاره کردم را به هم بزنی و بشوی سفارشی اندوه نویس. نکن عزیز من!

بگذریم. اصلاً فدایت!