پایان یک اسطوره – ۱
برگشتم از خانهای که بوی غریبی از غم کهنهی یک عاشق مست را هنوز با خود داشت. خانهی مشکاتیان. رفتیم روی بالکنهایی که تصویر تختهایش را روی جلد «نوا، مرکبخوانی» میتوانی ببینی. هنوز بالشاش و تشکچهاش آن گوشه با کلی کتاب پخش بود. تختهایی که شاید بیستسالی از جایشان تکان نخورده بودند را بالاخره کندند و جابهجا کردند برای سرپا ایستادههای مسکوت مانده. هوا آن بالا سرد میزد و سیامین روز شهریور هنوز تمام نشده بود که خبر مثل صاعقه خشکام کرد.
حالا دیگر نتهایی که مشکاتیان مینوشت تمام شدند. تازه برایشان کلی خواب دیده بودم. برای نتهایی که در سینه داشت این مرد. سال پیش که کنسرت داد و با داریوش رفتیم تا رستاخیز ققنوس را نظاره کنیم، این امید زنده شده بود که مشکاتیان قلباش باز ترانه خواهد ساخت. صدایی که از گروه میگرفت به تأسی از استادش فرامرز خان پایور، تک بود. یعنی از فاصلههای دور میتوانستی تشخیص بدهی این صدا را مشکاتیان ساخته و پرداخته. نتهایی که شجریان را سرافراز کرد برای همیشه، دیگر تمام شد و حسرتاش تا ابد ماند بر دل من که دیگر هیچگاه شجریان با مشکاتیان نخواهد خواند. حسرت نزدیک به بیست ساله، دیگر ابدی شد.
حسرتها همینجور تلانبار مانده روی دلام. همین چند خط را نوشتم تا کمی سبک شوم و گرنه حرف بسیار است. راستی یادت نرود، اسطورهها تمام میشوند اما از یاد نمیروند.
پ.ن. یک ساعتی تا خانهاش در ترافیک ماندم و رادیوی میهنی روشن بود. دریغ از یک خبر خشک و خالی و البته بازار صحبت از چسان فیسانهای آماری فلان روستا را برق کشیدیم و الخ داغ بود. به مینو گفتم اگر در یک کشور دست چندم آفریقایی هم بود، حداقل سه روز عزای عمومی اعلام میشد. آقایان این مشکاتیان است. میفهمید؟
