نامه‌های سوشیانت هزارم » 2009 » جولای
جمعه,31 جولای, 2009

قاصدک

خوش خبر باشی… اما… اما….

جمعه,31 جولای, 2009

طرح مسأله: اعتصام به امر نسبی

این روزها فکر من این است و همه شب سخنم:

سیاست‌ورزی و لذا مقولات منشعب از آن مانند سکولاریزم، دموکراسی و حقوق بشر که می‌بایستی بیشتر به‌مثابه امری اخلاقی جهت استمداد باشد تا وسیله‌ای برای سیاسی‌کاری را نسبی می‌پندارم و در نتیجه تمسک جستن به آن‌ها را ولو به صورت حداقلی بر نمی‌تابم. امری که لقلقه‌ی زبانی شود و در ذهن هر کسی صورتی به خود بگیرد و چه بسا اخلاقیات خود را مطابق آن بپندارد، حتی اگر درصد اندکی از حقیقت را در خود پنهان داشته باشد آن‌قدر قدرت و استحکام ندارد که باعث ایجاد حق و حقوقی مضاف برای فرد شود. به‌نام همین اصطلاحات ظاهراً مطلوب است که جنایات در این کره‌ی خاکی رقم می‌خورد. بازیچه شدن هر امری یعنی داشتن استعداد مورد بازی قرار گرفتن آن از سرچشمه‌های دین و اخلاق بگیر تا امور مادون و صرفاً دنیوی چیز غریبی نیست. با این وجود شاید پرسیده شود پس محل استحکام قانون از کجا ناشی می‌شود؟ قانون با کدام پشتوانه می‌تواند راسخ و بی‌تفسیرهای بی‌شمار معنا شده و اجرا شود؟ با این وجود روی‌کرد ما برای حل مسأله باید چگونه باشند؟ و….

پ.ن.۱: گفته‌اند که بودا با حواریونش در جنگلی می‌رفت. صدایی شنیده شد و سپس مردی را دیدند که تیری به او اصابت کرده و بی‌هوشش نموده. هز کدام از یاران بودا مسببی برای واقعه در ذهن می‌پروراند و تفضیل ماجرا می‌داد و مرد رو به موت بود. یکی گفت تیر از فلان سمت آمده و شاید کار فلان‌ها باشد، دیگری به جنس چوب تیر می‌پرداخت و خطرات آن و الخ. بودا اما راه فراغت از پیشینه را مد نظر داشت. می‌گفت به فکر درمان باشید. حادثه هر چه بود اتفاق افتاده و اکنون زمان عمل  و رفع رنج است. برای من اکنون این دیدگاه مهم است اما چیزی که مرا آزار می‌دهد نبود شیوه‌های عملی برای پیش‌برد حل مسأله‌ای ست که عنوان شد.

پ.ن.۲: این نسبی‌انگاری شدیدی که در حال حاضر در آن بسر می‌برم مرا دچار آنارشی مزمنی کرده که حبل المتینی برای آن نمی‌یابم و اگر نبود شب‌ها و اوقات خوشی که با دوست به‌سر شد معلوم نبود سر انکار و طغیان از کجا در می‌آوردم. باکی هم نداشتم. بارها به صفر رسیدم و باز ساختم.

پنجشنبه,30 جولای, 2009

جامه‌دران

بعضی اسم‌ها را که می‌شنوی فکر می‌کنی دیگر از این خراب‌تر نمی‌شود. زیادهم هستند لامصب. مثل جلال آل‌احمد و سیگار اشنو یا نی‌نوای حسین علیزاده. بعد از دل همین اسم‌های خراب عالم کلی حرف بیرون می‌زند و کلی اسم یا مقدار قابل تقدیری نوستالژی که نه قابل کتمان‌اند و نه قابل درگذشتن از کنارشان. مثل کافه نادری یا جامه‌دران.

پ.ن. در یک ماه قبل که کمی تا قسمتی گم-و-گور بودم به معنای واقعی کلمه. نه که نبودم یا نباشم. حضور نداشتم فقط یا همین که پیش دل خودم نبودم؛ این جامه‌دران علیزاده را به یاد کشته شده‌ها و زندانی‌ها زیاد گوش دادم. همین‌هایی که تازه بعد از چهل روز حضرات به یادشان افتاده که بعله و الخ.

یکشنبه,12 جولای, 2009

خلخال‌ها

خوش ‌به حال خلخال‌های زن یهودی ۱۴۰۰سال پیش.

پ.ن. نوشتن‌ام نمی‌آید. یعنی در حال خفگی‌ام. تا محمدرضا جلایی‌پور، سمیه توحیدلو، عماد بهاور که از دوستان‌اند و سعید حجاریان همگی آزاد نشوند امید فرجی در آزاد شدن زبان من هم نمی‌رود. حرف‌ها می‌آیند بعد ناگهان در فضایی تیره و تار محو می‌شوند….