نامه‌های سوشیانت هزارم » 2009 » می
شنبه,23 می, 2009

من اگر زورم می‌رسید…

من اگر زورم می‌رسید، می‌رفتم و ریش آن پدرسگ را می‌گرفتم و از قلب حاشیه‌ی امن خیابان پاستور تا قلب حاشیه‌ی داغ شهر با هر متری دو پس‌گردنی و اردنگی به ماتحت مقدس‌اش، می‌کشاندم تا وقتی رسیدیم به محلی که مردمان‌اش چنین‌اند که کورش علیانی وصف کرده، چشمان خمارش باز شده باشد برای دیدن این اوصاف.

من اگر زورم می‌رسید می‌رفتم تک تک بنیادها و مؤسسات و موزه‌ها و کوفت و زهرمارهایی که به اسم «علی» ساخته‌اند تا سمبه‌ی کت-و-کلفت ریا کاری و دغل را تا دسته بتپانند به مغز من و تویی که عمری‌ست الاغ فرض شدیم، بر سر هر بی‌شرف متولی این بناها خراب می‌کردم. که آی مفت خور بی‌ناموس! علی از ترس فقر و نداری مردمان‌اش صورت‌اش را تا یک وجبی آتش تنور می‌گرفت تا بسوزد و مزه‌ی درد را بچشد. بعد توی حیله‌ساز….

من اگر زورم می‌رسید خیلی کارها دوست داشتم بکنم.

سه شنبه,19 می, 2009

خدای خشتِ خام

۱- سیّد محمّد روی تکه سرامیک خام، درشت با قلم ثلث می‌نویسد: الله اکبر. بعد رنگ فیروزه‌ای را بر می‌دارد و بر دل خطوط می‌نشاند تا نقش بهشتی شود. کمی که گذشت خدای خشت خام را در اسفل السافلین جهنم کوره‌ی سوزان می‌گذارد تا نقش خدایی‌اش ثبات ابد گیرد.

۲- حتی خدای رحمان را به آتش می‌گذارند. هرجند که این آتش، عشق دارد و شوق؛ آتش است. مثل‌اش ابلیسیات عین القضاة شهید است گویا. مکاشفه‌ها بر من هجوم می‌آورند که خدای خشت خام آدمی هم بی آتش سوزان نه ابدی می‌شوند و نه بهشتی. خواه آتشی از عذاب فراق باشد خواه از عذاب عتاب. و لله الحمد! و باز، خدایی که همه جا هست حتی در دل اسفل السافلین جهنم. اصل اوست. ابلیس بی‌چاره بهانه بود برای اثبات اویی که در دل دوزخ نیز هموست نه آن سوخته جان لعین. و لله الحمد!

– مهارم نگیری، روحی مذاب را می‌بينی که با تازیانه‌های خودت فوران می‌کنند. بگیر و ببخش.

پنجشنبه,14 می, 2009

صلواتی

این مردم ایده می‌دهند برای نوشتن. سوژه‌هایی که گم شده‌اند، ناگهان پیدا می‌شوند. این‌جا ایران است. کشور من. شاید وطن‌ام باقی بماند. هر چی! این‌جا هنوز بروی در صف نانوایی بایستی، شاید یادت برود که ایام فاطمیه است اما نان سنگک داغ که می‌گیری و مش قربون شاطر می‌گوید صلواتی، می‌فهمی خبری است. این جا ایران است. جایی که شاید وطن ام باقی بماند.

یکشنبه,3 می, 2009

مجنونی‌ها

بی‌وقت است؟ آل یاسین را صلاة ظهر گذاشته‌ام که بخواند. گاهی که دلم برای خودم تنگ می‌شود می‌گذارم که بخواند. تکرار می‌کنم مثل قدیم: اَلسَّلامُ عَلَيْكَ في آناءِ لَيْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ… السَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ… بعد می‌شکنم در خودم.این عَلمٌ منصوب، خصوصاً منصوب بودنش آدم را از هرچه منصب و نسبت و منسب و کوف و درد و زهرمار خلاص می‌کند. خلاص! قدیمی می‌شوم. یاد قدیم همیشه زیباست. قدیم صداهایی بود که وقتی حرف می‌زدند دلت را پاره می‌کردند. صاعقه بود بر سنگ خارای دل. خیلی وقت است که از این صداهای آرام و مطمئن خبری نیست. دلم تنگشان شده. دلم دل پاره پاره شده می‌خواهد. مثل دریایی که موج دارد. چه سودی که دلت را با هر چیزی سنگین کنی؟ با هر چیزی. فرقی نمی‌کند. یکی با دین سنگی می‌شود، یکی با بی‌دینی. بگذار خودم باشم. فارغ و سبک‌بال. سر به هوا! یاد شب‌هایی می‌کنم که سه جلد دیوان شهریار در دست یکی، نهج البلاغه در دست دیگری، مست می‌کردیم و سه – چهار ساعتی راه می‌رفتیم. مست می‌کردیم واقعاً. شده بود که حتی رفتگران شهرداری به ما شک کنند و بفرما بزنند که کمی در ماشین‌شان خستگی در کنیم از بس یک مسیر را می‌رفتیم و می‌آمدیم که بِأَييِّكُمُ الْمَفْتُونُ؟

این داستان ادامه دارد….