۱- بهار که میرسد من کمی نگران میشوم، کمی شاد شاید و گاهی غمگین. بهار فصل من است چون در آن زاده شدم و همین است که گاهی ترس و نگرانیام را از آمدن این فصل موجب میشود. ترس از زمانی که از
دست میرود و نگرانی از سالی که در پیش روی است. اینجا ایران است و شاید بگویی دیگر باید بعد از این همه مدت عادت کرده باشی خصوصاً تویی که در آستانهی سی سالگیات ایستادهای. اما من هنوز از این روزها گاهی میترسم. نمیدانم! شاید اگر فرصتی قد دهد به قول سایهی عزیز: بنشینم و بیندیشم! اما برای دوستان دور یا نزدیکام این نوشتهی روبرو را آماده کردم و تصنیفی با صدای استادمان شجریان در گلهای تازه شماره ۱۳۳که کمتر شنیدهاید. از عید برای من همینهایاش باقی میماند و بس؛ باقیاش را هم که گفتم. یک – دو سالی هم بود که برای خودم برنامهای یا شاید عهد نامهای مینوشتم (+ و +) بلند یا کوتاه، آرمانی و ایدهآلیستی یا واقع گرا. هر چه هست و بود را یکی یکی سعی در رسیدناش داشتم. امسال هیچ برنامهای را از پیش تعیین نمیکنم. مستاصلتر از آنام که مانند سالهای پیش قول و قرارهایی را تنظیم کنم و بخواهم در این گیر و داری که بهنام انسان گرفتارش هستایم به آنها پایبند بمانم. فقط میدانم که باید سال آینده سخت کار کنم و سختتر درس بخوانم. همین!
۲- شادمانه نوشتن را بلد نیستام. چیزی هست که گم شده و سالهاست که به دنبالاش میگردم و نمییابماش. حتی نمیدانم که چیست فقط میدانم که چیزی باید باشد اما نیست. این هم درد کمی نیست که ندانی گم شدهات چیست! به بهانهی عید خانه را مرتب میکنیم، کتابخانهی نامرتب را سر-و-سامان میدهیم، لباس نو میخریم، قیافهی خوشحالها را به خود میگیریم و آنچه باید باشد نیست. شاید «یاد»ی باید باشد که نیست. شاید نگاهی باید باشد که نیست. کسی که ماورای من و تو و این تن، این سیاه زندان دهشتناک و روح خوره گرفته است شاید باید باشد و نیست…. فکر همین شایدها هم گاهی دیوانهام میکند، آنقدر که در پی این معنی دویدیم و نرسیدیم. عید و شادمانی و شادمانه نوشتن باشد برای کسانی که بهارشان دلکش است. حزن شاعر دو بیت روبرو که درویش علی اکبر خان شیدا باشد با بهار در کش و قوس نیست. اصلاً سرمستی بهاریاش میچربد بر تلخی روزگار درویش. همین است که بهانهاش برای به دل معشوق نشینی بهار میشود و دلکشی بهارینه.
۳- عین القضاة که شهید شد به دست نامردمانی که نسلشان همچنان در طول تاریخ این کشور مستدام و برقرار است، کلماتی دارد که مدتهاست همچون ابلاغیهای مؤکد و همیشه زنده در کنار این دفتر مجازی نصبالعین همگان است. گفته: در هر حرفی از این نوشته، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم…. نمیخواستام که بهاریهام مثل باقی نوشتههای این دفتر مجازی تلخ باشد. میخواستام مثل همین چند نوشتهی اخیر با دو بیت یا چهار خط نوشته سر-و-ته قضیه را هم بیاورم. چه کنم؟ بخواهی نخواهی این مجازستان در دید عموم است. از نوشتههای قاضی هم روزگاری بالاخره رونمایی شد. چه سود؟ مهم اینکه نه در روزگار وی و نه در روزگار ما، کسی نیست که با او دمی بزنیم!
پ.ن. شاد بودن را یاد نگرفتهایم/ مصاحبهای به همت لیدا حسینینژاد عزیز (+)