نامه‌های سوشیانت هزارم » 2009 » مارس
یکشنبه,22 مارس, 2009

در آستانه

سی سالگی‌ام بالاخره رسید. از این‌جا به بعد حس زندگی در سراشیبی را دارم که خواهی نخواهی به پایینی غلطیده می‌شوی نام‌اش گور. دو سال پیش بود که مینو در همین شب‌ها تذکرم داد که دو سال دیگر به سی می‌رسم و من مبهوت شده بودم و در فکری که هم‌چنان ادامه دارد. حالا رسیده. بار بسته‌ام؟ چیزی ذخیره کرده‌ام؟ انبانی هست پلاسیده که هیچ اندوخته‌ای را نمی‌توان به آن سپرد. تنها عشق را به آن وصله کردم که مانند تنگ آبی خوشگوار در بیابان خشک زندگی بدان تمسّک می‌جویم. تا کی جرعه‌ها به اتمام رسند و عمر من نیز.

پ.ن. حین نوشتن این چهار خط، صدای تنبور سید خلیل عالی‌نژاد در اصفهان قدیم در گوش بود. کار، بداهه نوازی است و در آلبوم شکرانه با همراهی دف حمیدرضا خجندی منتشر شده است. نکه‌های این نوا به ترتیب عبارت‌اند از: مخموری، صبوحی و سماع وصل. شما هم خواستید با گوش جان بشنوید.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

جمعه,20 مارس, 2009

نیایشی در این نفس‌های آخر سال

حالا که می‌نویسم آواز استادمان شجریان در گوش است؛ کلام حضرتمان حافظ شیرازی ورد زبان که: از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی. استغاثه‌ای هست در دل، بغضی در گلو و امیدی در آن انتهای دل که مثل نوشاخه‌ای سبز از روزن دل بیرون است. اوضاع مساعد است و اشک هست و یار هست و دل هست و عشق هست و وقت خوش است برای نیایشی کوچک.

خیال‌ام هست که امید عافیت بپرورم برای دوستان دور یا نزدیک، برای همگان حتی تویی که فقط «فکر می‌کنی» دشمنی در این لحظات پایانی سال ۱۳۸۷. از اویی که هست و تنها اوست که در هست بودن‌اش شکی ندارم خواستارم سالی آرام‌تر از سالی که گذشت را ارزانی‌مان کند. سالی بیاید که کاش انسان‌ها معصومیّت از دست رفته‌شان را باز یابند و کاش دفع ظلم شود از سر آدمیان در هرکجا که هستند. همین!

چهار شنبه,18 مارس, 2009

بهار با طعم شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

۱- بهار که می‌رسد من کمی نگران می‌شوم، کمی شاد شاید و گاهی غمگین. بهار فصل من است چون در آن زاده شدم و همین است که گاهی ترس و نگرانی‌ام را از آمدن این فصل موجب می‌شود. ترس از زمانی که از دست می‌رود و نگرانی از سالی که در پیش روی است. این‌جا ایران است و شاید بگویی دیگر باید بعد از این همه مدت عادت کرده باشی خصوصاً تویی که در آستانه‌ی سی سالگی‌ات ایستاده‌ای. اما من هنوز از این روزها گاهی می‌ترسم. نمی‌دانم! شاید اگر فرصتی قد دهد به قول سایه‌ی عزیز: بنشینم و بیندیشم! اما برای دوستان دور یا نزدیک‌ام این نوشته‌ی روبرو را آماده کردم و تصنیفی با صدای استادمان شجریان در گل‌های تازه شماره ۱۳۳که کمتر شنیده‌اید. از عید برای من همین‌های‌اش باقی می‌ماند و بس؛ باقی‌اش را هم که گفتم. یک – دو سالی هم بود که برای خودم برنامه‌ای یا شاید عهد نامه‌ای می‌نوشتم (+ و +) بلند یا کوتاه، آرمانی و ایده‌آلیستی یا واقع گرا. هر چه هست و بود را یکی یکی سعی در رسیدن‌اش داشتم. امسال هیچ برنامه‌ای را از پیش تعیین نمی‌کنم. مستاصل‌تر از آن‌ام که مانند سال‌های پیش قول و قرارهایی را تنظیم کنم و بخواهم در این گیر و داری که به‌نام انسان گرفتارش هست‌ایم به آن‌ها پای‌بند بمانم. فقط می‌دانم که باید سال آینده سخت کار کنم و سخت‌تر درس بخوانم. همین!

۲- شادمانه نوشتن را بلد نیست‌ام. چیزی هست که گم شده و سال‌هاست که به دنبال‌اش می‌گردم و نمی‌یابم‌اش. حتی نمی‌دانم که چیست فقط می‌دانم که چیزی باید باشد اما نیست. این هم درد کمی نیست که ندانی گم شده‌ات چیست! به بهانه‌ی عید خانه را مرتب می‌کنیم، کتاب‌خانه‌ی نامرتب را سر-و-سامان می‌دهیم، لباس نو می‌خریم، قیافه‌ی خوشحال‌ها را به خود می‌گیریم و آن‌چه باید باشد نیست. شاید «یاد»ی باید باشد که نیست. شاید نگاهی باید باشد که نیست. کسی که ماورای من و تو و این تن، این سیاه زندان دهشت‌ناک و روح خوره گرفته است شاید باید باشد و نیست…. فکر همین شایدها هم گاهی دیوانه‌ام می‌کند، آن‌قدر که در پی این معنی دویدیم و نرسیدیم. عید و شادمانی و شادمانه نوشتن باشد برای کسانی که بهارشان دل‌کش است. حزن شاعر دو بیت روبرو که درویش علی اکبر خان شیدا باشد با بهار در کش و قوس نیست. اصلاً سرمستی بهاری‌اش می‌چربد بر تلخی روزگار درویش. همین است که بهانه‌اش برای به دل معشوق نشینی بهار می‌شود و دل‌کشی بهارینه.

۳- عین القضاة که شهید شد به دست نامردمانی که نسل‌شان هم‌چنان در طول تاریخ این کشور مستدام و برقرار است، کلماتی دارد که مدت‌هاست همچون ابلاغیه‌ای مؤکد و همیشه زنده در کنار این دفتر مجازی نصب‌العین همگان است. گفته: در هر حرفی از این نوشته، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم…. نمی‌خواست‌ام که بهاریه‌ام مثل باقی نوشته‌های این دفتر مجازی تلخ باشد. می‌خواست‌ام مثل همین چند نوشته‌ی اخیر با دو بیت یا چهار خط نوشته سر-و-ته قضیه را هم بیاورم. چه کنم؟ بخواهی نخواهی این مجازستان در دید عموم است. از نوشته‌های قاضی هم روزگاری بالاخره رونمایی شد. چه سود؟ مهم این‌که نه در روزگار وی و نه در روزگار ما، کسی نیست که با او دمی بزنیم!

پ.ن. شاد بودن را یاد نگرفته‌ایم/ مصاحبه‌ای به همت لیدا حسینی‌نژاد عزیز (+)

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

سه شنبه,10 مارس, 2009

از روزمرگی‌ها

شب که می‌خوابی معلوم‌ات نیست در فردایی که اگر باشد باید منتظر چه باشی. یعنی خو کرده‌ایم به این وضع گم‌گشتگی یا هرج و مرج. طبیعت ثانویه‌ی ما شده گویا. عادت کردیم یا عادتمان دادند. این مهم نیست.

پنجشنبه,5 مارس, 2009

آدمیت

خدایا آدمم گردان، آدمم نگاه‌دار و آدمم بمیران.