نامه‌های سوشیانت هزارم » 2009 » ژانویه
شنبه,31 ژانویه, 2009

کنار آب رکن آباد

فردا به شیراز می‌رویم با بانوی مهربان. سال‌ها قبل که در معیت زنده‌یاد استاد رضوی سروستانی به شیراز رفته بودیم در لحظات آخر بر سر تربت حضرت مولانا حافظ تفألی زدیم به بدرقه. این شعر آمد. حال باز در مقدمه‌ی سفر پیشوازی خواستیم. هم‌آن آمد.

پ.ن. تصنیف بیا تا گل بر افشانیم کاری‌ست از استاد پرویز مشکاتیان. اولی با صدای مرحوم ایرج بسطامی‌ست که در کنسرتی اجرا شده و دومی از کاست کنج صبوری استاد با صدای علی رستمیان و همراهی سپیده رئیس‌السادات.

پنجشنبه,29 ژانویه, 2009

آن دام‌گستر دیار محبت…

کشاورز بود. صید دل هم می‌کرد اما. من به او روزی چای تلخ تعارف کردم و او قندش را داد به من. بی‌جهت عشق فراهم می‌کرد و سپس ایستاده تماشا می‌کرد که از این بذر چقدر، خاک سیه دل‌ها همه روشن شده است. بی‌جهت عاشق و شیدا می‌ساخت.

چهار شنبه,28 ژانویه, 2009

بعضی از روابط منطقی

مساله‌ی منطقی یک از دید برخی از حکما: با نخوردن قهوه یا شکلات نستله، تحریم استارباکس و نوکیا و حتی خودکار بیک و پارکر می‌توان ادعا کرد: به‌نوبه‌ی خود در محو کردن حکومت اسرائیل از روی نقشه‌ی جهان گام به‌سزایی برداشته‌ایم!

مساله‌ی منطقی‌تر دوم از دید همان حکما: با زندگی در کشوری مثل انگلیس و دادن مالیات به دولت‌های ایشان که صریحاً اعلام می‌کنند با پول همین مالیات‌ها برای اسرائیل سلاح می‌فرستد و ابایی هم ندارند تا پنهان‌اش کنند، باز هم می‌توان ادعا کرد: به‌نوبه‌ی خود در محو کردن حکومت اسرائیل از روی نقشه‌ی جهان گام به‌سزایی برداشته‌ایم!

همان‌گونه که مشاهده می‌فرمایید با دو مساله‌ی منطقی با مقدمه و نتیجه رو به‌رو هستیم که از نظر برخی افاضل و علما نه در ماهیت و نه در نتیجه‌ی مستخرجه از آن‌ها هیچ شکی روا نیست. حتی زیاد هم به یک‌دیگر ربطی ندارند، بلکه اصولاً خدا انسان و توجیه را پس برای چی آفرید اصلاً؟

یکشنبه,18 ژانویه, 2009

به‌خاطر طعم گس انسانیّت

۱- می‌گویی: بنویس! تو جبرائیل من، می‌گویی: مخوان، بنویس! می‌گویم‌ات: از که؟ از چه؟ می‌گویی: بنویس به‌نام انسان، این یادگار دیرینه‌ی خداوندگار پدران‌ات، *El، الوهیم، الله، که سخت وامانده است در میانه‌ی تقدیر خویش تا بماند بر این نام یا درگذرد.
بنویس! دیر وقتی‌ست که زمان «اقرأ» گذشته است. تو بنویس.

۲- کور باد چشمی که نخواهد فاجعه‌ی کشتار کودکان و زنان غزه را ببیند! کور باد! به آن دخترک چشم سیاه چه که برادرش، پدرش، همسایه‌ی دیگرش خمپاره‌های جنگ را آتش کردند. به آن زن حامله چه که حماس که برادرش بود صبح تا شب زیر علم صدام و زرقاوی سینه می‌زد و به خون شیعه و ایرانی تشنه، نه! حتی خون ایرانی را نمی‌پذیرد چون که شیعه است و من اطلاع موثق دارم از همین لبنان و فلسطین رفته‌های دوست. من برای تو زن و کودک بی‌دفاع چه می‌توان‌ام کرد؟ جز نوشتن از دردی که بر جان‌ام نشسته؟ حیف! شاید اگر آن‌جاها بودم یک کتاب شازده کوچولو یا هر کتابی که وقتی هم‌سن تو بودم می‌خواندم، بر می‌داشت‌ام. آرام آرام با آن عربی نیم‌بند دانشگاهی برای‌ات ترجمه می‌کردم. شاید آسوده‌تر می‌خوابیدی.

عزیز من! هیچ از تو کینه به دل ندارم. دولت‌مردان ما از من و پدر و مادرم مالیات می‌گیرند و سلاح می‌کنند برای برادرت، پدرت، همسایه‌ات که حماس است. بعد وقت صلح برای صدام که ۸ سال و اندی خون ما را در شیشه کرد و هر کوچه‌ی این دیار را به نام شهیدی مزین، یا برای زرقاوی که شیعه را خوک می‌دانست و نجس و واجب القتل و مراسم‌های عاشورای عراق را به تکه تکه کردن مردم عزادار می‌گذراند، در مراسم ختم‌شان درق درق فشنگ هوا می‌کنند و وقت جنگ هم که می‌بینی… من اطلاع موثق دارم از این پول‌ها هیچ به تو و مادر مریض‌ات نرسیده. چرا کینه داشته باشم. من و تو دل‌مان به یک کتاب خوش می‌شود.

۳- من روشن‌فکر نیست‌ام اما قهوه را دوست دارم. هم مرهم است برای ترک اعتیاد کرده‌ها و تنظیم مواد تخدیری خون و هم برای شب‌های امتحان رفیق خوب و بی‌دردسری‌ست. من قهوه را یا از زیر پل فردوسی یا از ده متری ارامنه‌ی میدان گرگان می‌خرم. هر دو ارمنی‌های ارتدکسی‌اند و آسیاب دارند و دست‌ساز‌ترین قهوه‌ی دنیا را همان‌جا تحویل آدم می‌دهند که هیچ شکی در اصل بودن‌شان نکنی. اما حوصله اگر نباشد و قهوه‌ی به‌قول یکی‌شان چارخ‌کرده** هم نباشد، از همین آماده‌ها یا فوری‌هایی که مد شده، نستله و جاکوبز و همین‌ها. چند روز پیش دیدم که سر و صدایی برپا شده که آی، هر که از این‌ها بخورد در خون شهدای غزه شریک است و الخ. دیدم باز قصه همان خاله خشتک‌بازی‌های چند سال اخیر است که فکر می‌کنند اسرائیل ناف‌اش به نستله یا قهوه‌های ما بسته است و تو گویی این‌ها را از او بگیری از روی نقشه‌ی جهان محو می‌شود. خواست‌ام اعلام نظری در این باره و به‌قول سید رضا روضه‌خوانی که دیدم تمام حرف را داریوش تماماً خوب نوشته (+). همان‌ها را بخوانید حرف دل است.

۴- من و تو رفیق فلسطینی که می‌دانیم چه بوهای عفنی دارند این حنجره‌های الکی پاره‌ی مشتی دجاله‌ی نان به نرخ روز خور! فقط از من کینه نداشته باش. از دولت‌مردان عوضی یا هر که می‌خواهی داشته باشی به خودت و طرف‌ات مربوط است. اما از من نه! همه‌ی این نوشته را گفتم بنویس‌ام فقط برای همین جمله که: حساب حرف مرا، حمایت مرا از بقیه‌ای که انگار داغ‌کرده‌گان خدایی هست‌اند جدا کنی.

* – El نام خدای اعلی در منطقه‌ی کنعان باستان [اوگاریتی] بود. همان که ابراهیم را فراخواند و تعهدش داد که چو از خویش بگذری، فرزندان‌ات را سروران بنی‌آدم خواهم کرد. همو که گشت تا در یهود، الوهیم و بعد در اسلام الله خوانده شد.
** – چرخ کرده. آسیاب شده.

پ.ن. عکس را اول بار در بلاگ عباس معروفی دیدم و پریشان شدم.

سه شنبه,13 ژانویه, 2009

مرنجان دل‌ام را که این مرغ وحشی…

مرنجان دل‌ام را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست برخاست
مشکل مشکل مشکل نشیند…

پنجشنبه,8 ژانویه, 2009

و خدایی که در این نزدیکی‌ست…

…وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (حدید-۶)

سه شنبه,6 ژانویه, 2009

بیا ساقی…

صدای نوحه‌خوانی بابا باقر در ماهور در گوش‌ام می‌پیچد… بیا ساقی تو خون در ساغرم ریز – بخوان در بزم‌ام آهنگ غم‌انگیز؛ بعد سینه‌زنی سنگین فامیل‌ها زیر کرسی… منبع بحر فتوّت – تشنه کام‌ایم یا ابالفضل. بعد صدای تعزیه‌خوانی بابا محمد… ای عمو من‌ام علی اکبرت – شیر غران‌ات پدر، دلاورت… و قطره اشکی و بغضی که فروخورده می‌شد. این‌ها در یاد من مانده. مانده که بابا باقر هر سال چهارم یا پنجم محرم که می‌شد بار و بندیل‌اش را جمع می‌کرد که برود دیارش خوانسار تا در حسینیه باز بلند بلند بخواند. حتی آن سال که سرطان همه‌ی جان‌اش را گرفته بود. رفته بود از ترمینال تعاونی نمره ۱۷ بلیط هم گرفته بود تا شب‌اش که دیگر چشم‌های‌اش باز نشد.

پ.ن.۱ این یادها باید جایی ثبت می‌شد.
پ.ن.۲ گفتم این نکته را شاید برای کسانی که عموماً در پاورقی‌ها [به‌قول شریعتی] زندگی می‌کنند بنویسم که فکر نکنند آن بیت تعزیه خوانی اشتباهی‌ست و مصرع اول که خطاب به عمو ست را چه ربطی به مصرع دوم خطاب به پدر است. در تعزیه شعر باید روی حرکت بنشیند. هر حرکت تعزیه‌خوان نمادی دارد و سخنی و حالی. گاه شخصیت در یک بیت دو نفر را خطاب قرار می‌دهد و در هر مصرعی یا جمله‌ای به سمت یکی خیره می‌شود. این بیت از همان‌هاست. پدر بزرگ هم وقت ادا کردن‌اش در بستر بیماری هم که بود دو طرف مختلف را نگاه می‌کرد.

جمعه,2 ژانویه, 2009

غذاهای نذری

دی‌شب قرمه سبزی امام حسین را خوردیم، امروز صبح حلیم بوقلمون‌اش را. باز ام‌شب زرشک‌پلو با مرغ، فردا شب کباب، پس‌فردا قیمه، پسان‌فردا… چه روزهایی‌ست! با غذای حسین زنده می‌مانیم.