۱- امشب شاید به نوعی آخرین شب رسماً تنهایی من باشد. فردا به مشهد خواهم رفت و مهربانام را با خانوادهی عزیز و محترماش خداحافظی خواهم داد و من هم عهد خویش را باز تکرار و تکرار خواهم کرد که تا جان در بدن دارم در حفظ این روشنی دیده بکوشام و چو جان خویشتناش دارم و میدانم این لحظهی جدایی خصوصاً اگر دختری باشد عصای دست پدر و مادرش، چه تلخ است و غمبار اما شک هم ندارم که دست حضرت لایزالِ یار جادهها را چنانکه تا کنون هموار خواهد کرد.
۲- داشتم فکر میکردم به سالهای دور، به زندگیام. به تنهاییها و سختیها و محنتهایی که در طول آن متحمل شدم. عشقها و شیداییهای دورهی بلوغ تا جوانی. سبکسریها و تندیها. یاران رفته از دست. به تمام چیزهایی که برایام این سرنوشت را رقم زدهاند تا کنون. شاید لحظهای کوتاه بود؛ مثل تصویرهای در هم پیچیده شده اما واضح میگذشتاند. حساب کردم با خودم ببینم از این زندگی طلبکارم یا بدهکارش. زیاد اهل چانه زدن نبودم از کودکی. دیدم که انگار نه چیزی دادم نه چیزی گرفتهام. نه که نداده یا نگرفته باشم اما گویا بیحساب بودیم با هم. شد حاسبوا قبل أن تحاسبوا برای خودش!
۳- در زندگیام آدمهای بسیاری بودند که مرا واداشتاند به احترامشان کلاه از سر بردارم. آدم حسابی کم ندیدم در زندگیام. از همه جور و همه فرقهای. یکیشان استاد آوازم مرحوم سید نورالدین رضوی سروستانی بود که چند صباحی درس عاشقانه زیستن با موسیقی ایرانی را خدمتاش تلمذ کردم. هیچگاه یادم نمیرود چگونه بر تقدس موسیقی ایرانی تاکید داشت. مثالها میآورد برای این موضوع و الحق که خود پاسبان لایقی برای این حریم قدسی بود. قطعهای در این آخر کار گوش خواهید داد که با صدای اوست و برای من خاطرهها دارد. این آواز را با نهایت احترام به تمام شبهای بیداریام، به تمام شبهای تنهاییام تقدیم میکنم. تنهایی و بیداری شبها در من بسیار چیزها برانگیخته. بسیار مرا آموزاند. بگذریم تا وقت دگر.
موسیقیای که میشنوید کار گروه مرکز حفظ و اشاعهی موسیقی قدیم است. دستگاه اصفهان و تار را داریوش طلایی مینوازد که گویی آنروزها سخت تحت تاثیر شیوهی استاد هوشنگ ظریف که خدایاش به سلامت دارد بود.