نامه‌های سوشیانت هزارم » 2008 » دسامبر
چهار شنبه,31 دسامبر, 2008

باید آرام بود

باید آهسته بودن را بیاموزم. خسته و کوفته بودن را نه! آهسته چنان‌چه به فکر مجال بدهی تا تصمیم درست بگیرد. آهسته و آرام که باشی همه چیز برجای خویش قرار می‌گیرند. کمی بیش‌تر به ذهن باید فرصت داد؛ فرصتی که سال‌هاست از او دریغ می‌شود.

ما خواهی نخواهی نسل محصور در ایدئولوژی‌ها هستیم و شکستن این حصارها فرصت می‌طلبد. بیا ذهن‌های‌مان را آزاد کنیم. حداقل زندگی را ساده‌تر پشت سر می‌گذاریم.

دوشنبه,29 دسامبر, 2008

به‌نام آب و دشت

سلام بر آب که این روزها به‌نام او آغاز می‌شوند!
و درود نامحدود بر دشت
هنگامی که از خون سیراب می‌شود.

پ.ن. محرم رسید.

یکشنبه,21 دسامبر, 2008

و مرگ عین زندگی ست

پدر مینو با حال نزارش دو سالی ماند و ماند تا رخت سپید را در بر دخترش ببیند و بعد که مطمئن شد تا دختر را به کسی که دوست‌اش داشت سپرده، درست شب عید غدیر یعنی شبی که فردای‌اش عروسی دخترش بود رفت تا به خانه‌ی نغمات. دو برادر مینو که تهران بودند اما عجیب مردانگی کردند و به‌وضوح با سیلی گونه سرخ می‌کردند و با دل خونین، لبی خندان هم‌چو جام می‌آوردند تا مراسم‌های معمول به خوبی و خوشی برگزار شود؛ که شد و صبح فردای عروسی اول پدرم، کم کم حالی خودم کرد ماجرا را و بعد من با چه مصیبت عظمایی آن‌قدر در گوش مهربان‌ام خواندم و گفت‌ام تا اصل موضوع را عاقبت دریافت. از این خبر فقط دو روزی گذشت تا امروز صبح، مرگ پدر بزرگ خودم را هم باور کردم.

اما در گورستان «خواجه اباصلت» مشهد که نشسته بودم به تفکر، دیدم که حقیقتاً مرگ پایان نیست. زندگی جریان داشت، حتی در شیون‌های گاه و بی‌گاه زنان. همه جا بوی زندگی می‌داد. مراسم تدفین چیزی جز به‌خاک سپاری مشتی خاک نبود اما زندگی از آن می‌تراوید. گویا این خاک چیزی غیر از آن عناصر معمول را در خود داشت. چیزی که در جدول مندلیف هم یافت نمی‌شود. حسی بود؛ که وادار می‌شدی درک کنی زایشی جدید در راه است. نمی‌خواهم بحث را به فلسفه و عرفان گره بزن‌ام اما سیر قوس صعود و نزول آدمی با سرعتی حیرت‌زا در چرخه بود، آن‌قدر که نمی‌توانستی با بی‌خیالی از آن بگذری.

پ.ن. ایمیل‌ها و نوشته‌های کوتاه و بلند دوستان زیادی، کشید بار مصیبت را بر من و مینو سهل‌تر کرد. از ایشان ممنون‌ایم. از آن جمله‌اند دوستان عزیزم مهدی جامی، دکتر بهشتی‌معز، داریوش محمدپور، رضا شکراللهی، حسین نوروزی و بانو، مریم مهتدی، و هر که نام شریف‌اش در پای این نوشته هست یا حالا ذهن‌ام یاری نمی‌کند نام‌اش را. بقای عمری با عزت و شرف را برای‌شان آرزومندیم.

دوشنبه,15 دسامبر, 2008

به‌نام دشنه و سر

آی دشنه‌های زنگ خورده در غلاف
متبرک باد نام شما
در آن هنگامه‌ی خون‌ریزان عاشقان
فریاد می‌کردید
ادعونی استجب لکم!

و شمایان
که چو سروستان‌اید؛
سرهای‌تان را می‌بُرند
مبادا هوس دار انا الحق بکنید

پ.ن. محرم نزدیک است!

پنجشنبه,11 دسامبر, 2008

روزگار سخت

سخت می‌گذرد این روزها. آرام و آرام.

پ.ن. با خودم گفت‌ام: زندگی خواهی نخواهی از میان رنگ‌ها می‌گذرد. گاه سیاه و سپید، گاه هفتاد رنگ. پس بگذار و بگذر.

سه شنبه,2 دسامبر, 2008

با نهایت احترام تقدیم می‌شود به تمام «شب‌های بیدار»

۱- امشب شاید به نوعی آخرین شب رسماً تنهایی من باشد. فردا به مشهد خواهم رفت و مهربان‌ام را با خانواده‌ی عزیز و محترم‌اش خداحافظی خواهم داد و من هم عهد خویش را باز تکرار و تکرار خواهم کرد که تا جان در بدن دارم در حفظ این روشنی دیده بکوش‌ام و چو جان خویشتن‌اش دارم و می‌دانم این لحظه‌ی جدایی خصوصاً اگر دختری باشد عصای دست پدر و مادرش، چه تلخ است و غم‌بار اما شک هم ندارم که دست حضرت لایزالِ یار جاده‌ها را چنان‌که تا کنون هموار خواهد کرد.

۲- داشتم فکر می‌کردم به سال‌های دور، به زندگی‌ام. به تنهایی‌ها و سختی‌ها و محنت‌هایی که در طول آن متحمل شدم. عشق‌ها و شیدایی‌های دوره‌ی بلوغ تا جوانی. سبک‌سری‌ها و تندی‌ها. یاران رفته از دست. به تمام چیزهایی که برای‌ام این سرنوشت را رقم زده‌اند تا کنون. شاید لحظه‌ای کوتاه بود؛ مثل تصویرهای در هم پیچیده شده اما واضح می‌گذشت‌اند. حساب کردم با خودم ببینم از این زندگی طلب‌کارم یا بدهکارش. زیاد اهل چانه زدن نبودم از کودکی. دیدم که انگار نه چیزی دادم نه چیزی گرفته‌ام. نه که نداده یا نگرفته باشم اما گویا بی‌حساب بودیم با هم. شد حاسبوا قبل أن تحاسبوا برای خودش!

۳- در زندگی‌ام آدم‌های بسیاری بودند که مرا واداشت‌اند به احترام‌شان کلاه از سر بردارم. آدم حسابی کم ندیدم در زندگی‌ام. از همه جور و همه فرقه‌ای. یکی‌شان استاد آوازم مرحوم سید نورالدین رضوی سروستانی بود که چند صباحی درس عاشقانه زیستن با موسیقی ایرانی را خدمت‌اش تلمذ کردم. هیچ‌گاه یادم نمی‌رود چگونه بر تقدس موسیقی ایرانی تاکید داشت. مثال‌ها می‌آورد برای این موضوع و الحق که خود پاسبان لایقی برای این حریم قدسی بود. قطعه‌ای در این آخر کار گوش خواهید داد که با صدای اوست و برای من خاطره‌ها دارد. این آواز را با نهایت احترام به تمام شب‌های بیداری‌ام، به تمام شب‌های تنهایی‌ام تقدیم می‌کنم. تنهایی و بیداری شب‌ها در من بسیار چیزها برانگیخته. بسیار مرا آموزاند. بگذریم تا وقت دگر.

موسیقی‌ای که می‌شنوید کار گروه مرکز حفظ و اشاعه‌ی موسیقی قدیم است. دستگاه اصفهان و تار را داریوش طلایی می‌نوازد که گویی آن‌روزها سخت تحت تاثیر شیوه‌ی استاد هوشنگ ظریف که خدای‌اش به سلامت دارد بود.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

دوشنبه,1 دسامبر, 2008

زمان کشید بار امانت

روزهای باقی مانده به زمان کشید «بار امانت» نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. خوش‌حال‌ام که مدتی که در عشق گذشت، ولو با سختی اما شیرین گذشت. داریوش روزی که کار سخت شده بود به‌من گفت: زمانی خواهی دید که با تمام سختی‌های‌اش خوش بود. حالا کمی دارم درک می‌کنم و بی‌گمان هر چه بگذرد ارزش‌اش افزون شود. بی‌جهت نیست که وقتی با مهربان‌ام به آن فکر می‌کنیم، بغضی حاکی از گذشت دوران در پیچ گلو گیر می‌کند. زیبا بود یا به قول شاه‌بانوی مردانگی، ما رایتُ الاّ جمیلا!