دلشدگان
دیدن دلشدگان مرحوم حاتمی را در پاییز دوست دارم؛ مثل خلوت کردن با مهدی اخوان ثالت.
دیدن دلشدگان مرحوم حاتمی را در پاییز دوست دارم؛ مثل خلوت کردن با مهدی اخوان ثالت.

طرف برداشته از روی بیکاری شاید پیام داده که چرا در صفحهی ۳۶۰ یاهو با خط و زبان عربی تصویر ساختی از اسم خودت! گفتم با خط «دین دبیرهی اوستایی» مینوشتم شما میفهمیدی؟!
پ.ن. باید سر فرصت از این افههای تهوع آور ایران باستانی توسط مشتی بیسواد و نان بهنرخ روز خور بیشتر نوشت هر چند شاید بیفایده باشد و اوضاع بغرنجتر از این حرفهاست. نمیدانم چرا نمیروند حداقل دو-سهتایی کتاب علمی و حسابی بخوانند تا کمی بیشتر بفهمند یا شاید کمی از توهمهایشان کاسته شود. شاید!
همین! همهی حرفها همین است.
این را گوش دادم. میدانی… نه! بگذریم! نگفتههایام عاقبت مرا خواهند کشت.
قبل از آنکه خواسته باشم حرفی از خواستگاریات بزنم، برای خودم هزار کیلومتر راه را ضرب در چندین بار کردم، میشد هزاران کیلومتر. اما میارزید! بسیار بسیار بیش از این هزاران. بعد که قدم پیش گذاشتم، آنقدر سختی کشیدم و کشیدی که هزاران پیش چشمهایمان هیچ شد. مردانگیات را که در ثبات قدم دیدم، بهتو حسودیام شد. بهخاطر هماینها بود که بعدها فکر کردم تنها تصمیم درست زندگیام را روزی در «کافه بیسکوئیت خیابان فلسطین» گرفتم.
دلتنگ هوایی تازهام. نه! دلتنگ همان هوای قدیمیام. تازهها بودند که مرا چنین خوار و خفیفام کردند. کجاست امیری که امیر بود بر نفس خویش؟ گم شده گویا. امشب که بخواب بروم، فردا باز همینام که هستم. دلام میخواهد که راهی باز شود و میان نهجالبلاغهی امیری که سرور امیران جهان است غوطهور شوم؛ مثل قدیم. افسوس! دلام هوای نوای ناز نینوازی کرده که از دلاش میدمد. حیف! کجاست امیر کوه و بیابانهای اطراف شهر؟ کجاست امیری که سراپایاش شور و شرر بود و مجنونی؟ که هرچه جلو آمدم عقلمندتر شدم. کجاست بارقههای دم به دم قرآنی؟ کجاست سخنهای نهانی؟ کجاست نظربازیهای پنهانی؟ تا کی برای دیگران زندگی باید کرد؟ کی زمان بهدل رسیدن است پس؟ از این یکی احتراز کنی، از آن دیگری بترسی، برای یک لقمه نان که باید گدایی کنی. شرری کو؟ شرابی کو؟ رفیق مستی کو؟ آشنایی امشب بر سر سفره میگفت: همه چیز قلابی ست. دیدم راست میگوید. میان مشتی مجاز حیلهزن و دغل و دلقک گیر کردهایم فکر میکنیم که ناماش زندگی ست. کجای این تنیدنهای بیثمر ناماش زندگی ست؟
خستهام. بسیار بیش از این دغدغههای الکی و همیشگی. کاش سازی بود. کاش آوازی بود. هَزاران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟
این «چه شد»های حافظ، بیست سال است که برای من حل نشده. عمر کمی نیست. بیست سال است که درگیر این ابیاتام.
پ.ن. آواز خداوندگار آواز ایرانی محمدرضا شجریان گویی با این غزل زاده شده. بشنوید
طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
این ظلماتی که حافظ گفته تا بترسی را تا کنون حس کردهای؟ تاریکی سخت سیاهگون، بیهیچ نوریکه چشم توان دیدن داشته باشد را ظلمت گویند. همانی که در آسماناش وَعَلامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ (النحل/۱۶) هم ندارد. در اینجا البته کاری به معنای ظلمت مطلق از دید برخی عرفای اشراق ندارم که اعتقادی به «وجود» چنین سیاهی ندارند، بلکه مقصودم بیشتر حسی ست که در این مرتبه نصیبات میشود مثل اینکه هُرم ترس را یکباره بر جانات میریزند. فکر کن جایی باشی که ناگهان تمام نورها بروند. سوت و کور. من چند باری بهجان حس کردم این ظمتها را. سخت و آتشزن است.
پ.ن. یادم آمد یکیاش در باغهای دیار پدریام خوانسار بود که کودکانه در غروبی به قصد یافتن گنج راهی مسجدی نیمه مخروبه بهاسم «سُرخه» شدم و در برگشت به سیاهی شب بر خوردم که تا نزدیک سکته رفتم و نیمهشباش تب کردم از ترس. اما نتایج این ماجراجویی برای من سبب خیر و بعدها منبع معرفتی بیشتر و بزرگتر شد. یکی این که معنی ظلمت تا عمق وجودم برای همیشه رسوخ کرد یا حداقل این شانس را داشتم تا معنی این بیت یا خود کلمه را هم با علمی حضوری درک کنم و هم علمی حصولی و یا در فهم بعدیام از جهان متافیزیک، اسطورههای آفرینش، ادیان ابتدایی و قدیم و مفاهیم cosmological که بسیاری افراد در رشتهی تحصیلیام با آنها دست-و-پنجه نرم میکنند سخت مؤثر افتاد. بهقول حافظ عیب می جمله بگفتی، هنر اش نیز بگو!
۱- امروز خسته و کوفته از فرودگاه که به خانه رسیدم به سراغ سایت زمانه رفتم تا ببینم دنبالهی داستانها و کتابهایی که قبل از سفر برای انتشار آماده گذاشته بودمشان در این ۳-۴ روزی که نبودم ولاجرم دسترسی به زمانه با آن سرعت افتضاح شهر مشهد میسر نبود، منتشر شده یا نه که خوب معلوم بود نشده. دلیل: سردبیران عزیر یکی پس از دیگری از زمانه رفتهاند و کسی متولی انتشار مطالب دبیران نیست و اصولاً فکر هم نمیکنم در حال حاضر کسی دلاش به حال ضیاء و عشرت و هاسمیک رمان «با خلخالهای طلا…» بسوزد یا ککاش هم برای هانا آرنت و تمرینهای دموکراسیاش بگزد که اوضاع در زمانه سخت شیر تو شیر است و حوصله بس کم!
۲- من با عباس معروفی رفقای مشترک زیادی دارم یا داشتم اما هیچ وقت نشد که او را ببینم یا از نزدیک با هم گفت-و-گو کنیم تا بهتر بشناسماش. از قضای روزگار در این مدت کمی که در زمانه متولی بخشهای کوچکی شدم، بههر حال همکار او هم محسوب میشدم اما فرصتی برای این موضوعها دست نداد. پس من بودم و شخصیتی که از معروفی در ذهنام با خواندن یکی-دو کتاب رمان از او و خاطرات غبار گرفته از مجلهاش که شاید جایی انبار شدهاش را بتوانام پیدا کنم.
۳- شمایی که کسی بهنام عباس معروفی میشناسید، و شاید بهتر از منی که حتی یکبار با او حرف نزدم، با شما هستم. میدانید! واقعیت این است که دلام بهخاطر تمام خوشبینیام در طول سالهایی که آدمها را جور دیگر میپنداشتمشان میسوزد که همین آدمها تباهشان میکنند. روضه نمیخواهم بخوانم. قصهی این روزهای زمانه بر مدار نامردی میچرخد. آن از نبوی که نامروتیاش البته از قدیم هم شهرهی آفاق بود و ما نمیدانستایم و کم کم حالیمان شد با چه موجود تحفهای رو-به-رو هستیم این هم از معروفی (+). و البته من حساس که همیشهی خدا دلام بهحال خاطراتام میسوزد.
۴- این نوشتهی عباس باعث شد که حس سرخوردگی تاریخیام به سراغام بیاید. چرا؟ خیلی ساده! تا جایی که در خاطرم هست و در ایمیلهای کاریام خواندم رییس جدید زمانه ابلاغ کرده بود همه باید ماجرا را تمام شده فرض کنند. این وسط چرا تنور دل معروفی داغ شد؟ میگویید عباس دارد به پیدا شدن حقیقت برای خوانندگان رادیو کمک میکند؟ میگویم خوب در وبلاگاش چرا ننوشت؟ این که در جایی بنویسی که کسی بهنام مهدی جامی یا هر اسم دیگری که به آن حساس نباشی و در غیاباش؛ نتواند جوابی بدهد، میشود زیر علم حقیقتجویی سینه زدن؟ نمیشود پدرسوختگی را بهاسم شرافت قلم به جماعت خواننده قالب کردن؟ خوب شما بگو که موجودی بهنام عباس معروفی را میشناختی حتی بیشتر از من. معروفی به قول یکی از همین دوستان مشترک، وکیل بورد است؟ یا وکیل سردبیر ارشد زمانه؟ این کاری که معروفی کرد و ادعای معرفت حرفهای هم دارد تف کردن به صورت مهدی نیست؟ حالا من نمیدانم معروفی چقدر برای این حرفها خواهد گرفت اما در هر صورت خاطرات و تصورات شیرین مرا که سخت قهوهای کرد.
پ.ن. معروفی نوشتهاش را ابتدا از سایت رادیو و بعد از وبلاگ شخصیاش با ذکر این توضیح برداشت. اما من میخواهم این را بهعنوان یک خاطرهی درسآموز برای خودم و کسانی که همیشه از فراموشی تاریخی ایرانی نالانایم نگه دارم. میتوانید اسم اینکار را هر چه دوست دارید بگذارید اما هدف من همین است که گفتم و لاغیر. در ضمن جواب مهدی جامی را هم بعد از آن بهعنوان پایان این بحث خواهم آورد.
این صدا بهشتی ست و لاجرم به همانجا باز خواهد گشت.
پستترین سلامها تقدیم تو باد جناب آقای سید ابراهیم [داور] نبوی همکار سابق زمانهای!
من قبل از این هم برای تو نامه نوشته بودم (+ و +) و مؤدبانه تو را بهخاطر نامردیات در نشان ندادن حقیقت شریعتی و بلکه وارونه نشاندادناش نکوهیده بودم. امروز که این چند خط را مینویسم باز لُب مطلب همان است که گفتم. حرف از نامردی تو ست حالا اگر باز مشتاقی تا ادامهی این نامهی اطلاعیه مانند را بخوانی بخوان!
محض اطلاع؛ گر به شرافت خیانت کنی شرفات، – میشناسیاش؟ – زودتر بر باد رفته است.
پ.ن. جمله تند است؟ نه! سخت است و تلخ! حقیقت است آخر.
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد (حضرت حافظ)
میخواستم چیزکی بنویسم با عنوانی مثل این: بهنام مرد زمانه، تقدیم به مهدی جامی که برای من در این زمانهی دون پدری کرد، دستم را گرفت و راه نشانام داد و با کسانی آشنایام کرد که از اشراف روزگار خود بودند در شرافت کاری. خوب! ننوشتم چون امر چنین بود که فعلاً آرامشی نیاز است تا شاید مجانینی که گویا تقدیر ایرانی بر این است تا همیشه سفیهان بر وی حکمرانی کنند، کمی بهراه عقل بیایند و خرد جمعی و عمومی را فدای چند یورو بیشتر نکنند که فردا روزی هم از خودشان بیشک دریغ خواهد شد زیرا نه اینکارهاند و نه عرضهی جمعکردن جمعی چنین را برای گرداندن زمانه دارند و خواهیم دید عاقبت این خباثتهای نهانی را.
سخن دوستان و منتقدان به همت داریوش در وبلاگ دفتر زمانه جمع میشود و زیاده بر آنچه همگان در مدح یا ذم زمانه گفتاند کاری عبث است. زمانه خیالی بود و پنداری خوش که برای من و شاید بسیاری دیگر تمام شده است. من خیلی دیر به جمع همکاران سایت زمانه پیوستم [چیزی حدود هفت یا هشت ماه گذشته] مشغولیت اصلیام هم گرافیک بود و دبیری بخش کتابخانه که عهدهدار ویرایش و آمادهسازی کتابها و در نهایت انتشار آنها در سایت است. حالا هم از کتابها چند قسمتی مانده روی دستم و ماندهام چه کنم با ریشی که مهدی در گرو نویسندهی عاشق گذاشته تا برگی از فرهنگ ایران با هر نوشتهی کسی مثل محمد ایوبی و رمان «خلخالها» ورق بخورد ومعطلام که چه کنم با این اعتقاد راسخ که سایت را با نوشتههای دشوار هانا آرنت به روز میکنیم [میکردیم!]، نه برای پز و افادهی روشنفکری یا پر کردن فضای سایت که کتابهای بسیاری در صف انتشار مانده بودند، بلکه برای ساخت مرجعی که دموکراسی را درست بشناساند و تمرینی باشد برای کسی که شاید بخواهد در اندیشهی سیاسی ورزیده شود و با هر بادی مثل برخی در نظام سیاستورزیاش خلل ایجاد نشود!
اما از این داستانها تا زمان حافظ شیراز هزاران هزار بار بوده و تکرار شده و بعد از او نیز تکرار کنان تا ابد خواهد شد. فیالجمله نیز همهی ما محتاج درس گرفتنایم. هر کدام از این هزاران هزار فسانه اگر مایهی درسآموزی برای یکتن شود هم کافی ست. امید دارم مهدی عزیز درس خودش را گرفته باشد. من هم گرفتهام.
القصه این اولین نوشته از سری مطالب «دور زمانه» است. در این مدت بلاتکلیفی که اوضاع زمانه معلوممان نبوده و هنوز هم نیست، تکه کلامها و حرفهایی در دلام جوانه میزند که شاید جملهای کوتاه و یا تحلیلی بلند باشند. بعضیهاشان هم دقیقاً مخاطبی خاص دارند که به تدریج خواهید خواند. نوشتهی بعدی با عنوان «پستترین سلامها تقدیم تو باد» تقدیم به داور نبوی است.