داریوش شاید فکر میکرد آنچه در مورد خاتمی و ریاست جمهوری گفته بود ممکن است شبههای در امیدواری مردمان بیافکند که اینگونه از «امید» نوشت. به من هم گفت که از بند دوم نوشتهی قبلیام در باب انتخابات، رسماً القای ناامیدی کردی. من روی سخنام با کسانی از جنس این عزیز مهربان است که بهنظرم حداقل در مسائل دموکراسیوار و ظاهری از آرمانشهر ایرانی از «امید» به «خوش باوری و خوش خیالی» رسیدهاند. چرایی اینگونه نسبتدادنها که میدانم کمی هم تند و تیز است اما برای من اظهر من الشمس است و شاید منشأ دلیلی که در این موارد کاملاً ناامیدانه حرف میزنم، تجربهایست که از ۱۱سال در متن بروکراسی اداری ایران بودن نصیبام شده و رشتهی تحصیلیای که ناگزیر مجبور به داشتن شناختی هرچند مختصر از فرهنگ دینی-تاریخی ایرانی بودم.
اگر بخواهم خیلی سریع گریزی به جان مطلب داریوش بزنم این دو جملهی اندرزگونهاش میشود که گفته: «ناامیدی مادر بسیاری از رذایل است. به ناامیدی اگر میدان دادی، اشرارِ ملت بر اخیارش مسلط میشوند و الخ» من از همین دو جمله استفاده میکنم و سخن خودم را میگویم.
۱- ناامیدی میتواند مربوط به هر امری باشد اما در اینجا مشخصاً منظور از ناامیدی در ابعاد اصلاحات سیاسی-اجتماعی جامعهی ایران است. چیزی که مرا مجبور کرد از واژههایی چون «خوشخیالی» بهجای «امیدواری» در این عرصه استفاده کنم، عدم تناسب واژهی امید برای روزگار ما ست و چه بسا تناسبی با کل تاریخ این مرز و بوم هم نداشته باشد چه رسد به مقطع نوبرانهی کنونی. در آن دو جملهای که از داریوش نقل کردم نکتهی مهمی مغفول مانده. نویسنده چنان از امیدی که اگر نباشد در نتیجه چنان و چنان سخن میگوید که گویا این چنانیها را تا به حال در جامعهی ما ندیده یا درک نکرده است. گویا تا امروز اشرار بر اخیار مسلط نبودند. همچنین او به این نکته توجه ندارد که ناامیدی در این جامعه در طول هزارهها نهادینه شده. تو در تک تک روابط سنتی ایرانیها از فرهنگ روابط اجتماعی بگیر تا اموری چون هنر از نقاشی و موسیقی و معماری، غم را آشکاره میتوانی مشاهده کنی. این نکتهی جدیدی نیست اما بیتوجه از آن گذشته شده بود.
۲- من در حال حاضر روابط سیاسی و اجتماعی را مثل دو کلاف سر در گم با گرههای کور بیشمار میبینم. چرا؟ چون فساد مذهبی که مسبوق به سابقهی قبلی بود و با شروع عصر مدرنیته در ایران فساد سیاسی هم مثل خوره به جان این مملکت افتاد و از خود فقط پسماندههایی بیهویت باقی گذاشت و بهطور حتم در این ۱۰۰ سال کار خودش را انجام داده و چیزی بهنام عقبه و تکیهگاه مطمئن برای شروع جدید باقی نگذاشته. تا کنون به این نکته توجه کردید که تمام واژهگان سیاسی به ایران که میرسند دلبهخواهی و عشقی و موردی تفسیر بهرأی میشوند؟ در ایران همه سیاست مدارند. چرا؟ هرج و مرج در تمامی موضعگیریهای چپ و راست مشهود است. چرا؟ و از این چراها و پرسشها بیشمارند.
۳- در فرهنگ ایرانی امید همچنان در حد آرزو ماند و دلخوش که روزی بهبودی حاصل خواهد شد. یکی خواهد آمد و اوضاع را درست خواهد کرد. یا اگر برای رسیدناش به این امید دست به عملگرایی زد و خواست که مزّهی این شهد شیرین را خودش به خودش بچشاند او را در زمین و آسمان بد ناماش کردند و کوفتاند. غیر از این است؟ تمامی نهضتهای اصلاح طلبانه یا از جادهی حقیقی بیرون رفتاند یا فرو نشانده شدند. غیر از این است؟
۴- اروپا برای فرار از عصر سیاهی چه کرد؟ پروتستانیزم اصلاً در جامعهی شرقی قابل اجراست؟ جواب به سوالها برای من ناامیدی بیشتری به همراه دارد. برای دیگران را نمیدانم!
۵- فکر میکنید چند سال است که ملت ما احمق فرض میشوند و این حماقت کم کم در ایران اپیدمی شده تا جایی که به باور بسیاری درست آمده و خیر را در همین میبینند؟ دلیلاش جز بهخاطر نخبهکُشیهای حکومتی در طول قرون متمادیست؟ فریادهایی که خاموش میشدند و ملتی که فراموشکاری از خصایص بارز آنهاست.
شاید اگر بحث جدی شود، خیلی از مسائل را بتوان در این شمارهها گنجاند و ادامه داد. تا همینجا امّا فکر میکنم دلایلام را برای این ناامیدیها به وضوح بیان کردهام. چشمانام را نمیتوانم بر حقیقت ببندم داریوش جان. چه کنم؟