نامه‌های سوشیانت هزارم » 2008 » سپتامبر
دوشنبه,29 سپتامبر, 2008

قاب قوسین

گاه می‌اندیشم، محمّد [رحمت خدا بر او و خاندان پاک‌اش]، که برای زیارت حضرت متعال تا ملکوت و تا پشت درب لاهوت هم عروج کرد، چه بس ریاضتی کشید. من در این دنیای سفلی، هر جا که نگاه می‌کنم قاب قوسین می‌بینم و ملکوت اعلی.

پ.ن. زمام سخن را سخت است نگه‌داری.

یکشنبه,28 سپتامبر, 2008

پنجره‌ای به آزادی

از این پس فتوبلاگ سوشیانت را با عنوان «پنجره‌ای به آزادی» در آدرس زیر می‌توانید ببینید و مرا از نظرات خود بهره‌مند کنید. باشد که هر خط و تصویری که از ما در جایی از این جهان پهناور منتشر می‌شود، روزنی باشد برای نگریستن به آزادی؛ تا این حقیقت زیبا هیچ‌گاه در لابه‌لای غبارهای تیره‌ی روزمره‌گی از خاطرات‌مان محو نشود. تا باد چنین بادا!

http://photos.1saoshyant.com

جمعه,26 سپتامبر, 2008

واقعه – ۱۷

فقیه کسی‌ست که بندی را از پای خلق باز کند نه این که گره‌ها را بدتر و کور کند. فقیه آل محمد که گره-زن نمی‌شود. این گره‌ها که بر پای مکلفین زده می‌شود نشان می‌دهد جایی از کار ایراد دارد و…

پ.ن. بقیه‌اش نگفتنی‌ست!

چهار شنبه,24 سپتامبر, 2008

واقعه – ۱۶

حالا این حرف حافظ لطیف است و حرف عشق است. خرده‌ای هم نمی‌شود بر او گرفت. اما این‌جایی که گفته: گرت هوا ست که معشوق نگسلد پیمان – نگه دار سر رشته تا نگه دارد، اصلاً معشوق آنی ست که اگر تو یک طرف رشته را رها کردی او رها نکند. کار معشوق نگه داشتن رشته است. اصلاً دیدی معشوقی بخواهد عاشق را رها کند؟ اگر رشته را ول کرد به امان خدا که دیگر عشقی نیست. عشق نباشد معشوق هم بی‌معنا ست.

حاج اسماعیل دولابی

حاج اسماعیل دولابی

دوشنبه,22 سپتامبر, 2008

نشانی جدید

خبر کوتاه است. از این پس می‌توانید نامه‌های سوشیانت را از آدرس زیر دنبال کنید. دوستان هم زحمتی را متقبل خواهند شد برای تغییر آدرس لینک‌هایی که لطف کرده بودند.
http://blog.1saoshyant.com
پ.ن. برای مینو می‌نویسم: کرم نما و فرودآ که خانه، خانه‌ی توست.
جمعه,19 سپتامبر, 2008

قدر

شب قدر دی‌شب به سکوت گذشت و چقدر سخت. در جمعی نشسته باشی و دوستان قدیم، هر کسی، بیاید، پس لاجرم به صحبت باید می‌گذشت که نگذشت. با خود می‌گفتم و محاسبه‌ی عمر می‌کردم و زیر تازیانه گرفته بودم روح و روان را که این همه از عشق دم زدن دستاورد اش چیست پس؟ اصلاً چنین شور عشقی را که بر جان ما نهاد؟ چه شد که نهاد؟ دل‌خوش به چیست‌ایم که چنین‌ایم؟ یاد داستانی از «ابراهیم ادهم» افتادم که گفته‌اند: شبی بارانی به کنار کعبه رفت تا به‌دور از قیل و قال مردمان، از خدای خویش عصمت از گناه بخواهد. ندا آمد که تو عصمت می‌جویی و دیگران نیز هم. اگر همه معصوم شوند دریای رحمانی و غفوری من به کجا شود؟ رسیدم به این نکته که اگر عشقی برای من بوده است از همین ایمان‌ام به وجودی لایتنهاهی از مهربانی و کرامت پُر است. وجود خدای اسرائیلی پُر غضب و قهر با ساز من کوک نیست. حس می‌کنم اگر خدای من نیز بمانند خدایان برخی لب‌ریز از خشم و منتظر انتقام بود این احساس لطف بی‌کران وی را نمی‌توانستم به او داشته باشم. تعبد از سر ترس زیاد به نظرم جالب نمی‌آید. حتی راز و نیازهای همراه با ترس و لرز گویی در نهایت چیزی از عمق قلب کم دارند.
مثلاً حضرت حافظ گفته: روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر – «خرمن سوختگان» گو همه را «باد» ببر. خیلی قدرت می‌خواهد که چنین بی‌باکانه حرف از سوخته‌شدن و با باد رفتن بزنی. شاعری بود در همدان که به‌نام «غبار» تخلص می‌کرد. این فرد به تخلص خویش رسید. «شجریان» در مورد «مشیری» گفته بود که او شبیه شعرش بود. غبار در نهایت سوخت و از وی جز غباری برجای نماند. این‌که حافظ گفته گو همه را باد ببر. در عالم واقعیت معنا پیدا کرده. تمثیلی نیست. بر خلاف زبان تغزل، استعاره نیست. یکی پیدا شود و از سوز و شور عشق چنین شود. عارفی بود به‌نام محمد جواد آقا انصاری همدانی، او هم چنین بود. در اواخر عمر به پزشک مراجعه کرده بود، پس از معاینه به او گفته بود: اين قلب بيست سال است كه در تحت فشار شديد عشق واقع است. بعد پرسیده بود که آیا خاطرخواه هستی؟ این شرر که چنین زبانه کشیده یا اندک اندک سوزانده از کجاست؟ خلاصه این‌که من خدای حافظ و غبار و انصاری را خوش دارم و باکی‌ام نیست که خدای دیگران با ایشان چگونه است.
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند
پ.ن. قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه؟
دوشنبه,15 سپتامبر, 2008

واقعه – ۱۵

نقاشی از اردشیر مجرد تاکستانیآتش گذر می‌کرد. عصا زنان داشت عبور می‌کرد از شهر نی‌ها. صدای عصای‌اش را شنیدند و خودشان آمدند. تق تق تق. صدای عصای آتش بود. درد بی دردی علاج‌اش آتش بود. بیمارها هم به‌دنبال طبیب بودند. دیدند اش. درنگ جایز نیست. نشنیدی که مرد خدا از کنار هر شهری که عبور می‌کند صدای عصای‌اش کفایت می‌کند. می‌بَرد. پاک می‌کند. آتش است. شما ندیدی. قدیم که طبیب نبود یا کم بود اگر به روستایی می‌رسید که مردم‌اش بیماری لاعلاج داشتند، مردم خودشان هجوم می‌بردند. حکایت نی و آتش هم‌این است. شعله آمد و دردهای‌شان را دوا کرد و خلاص!
یکشنبه,14 سپتامبر, 2008

یک سؤال

چند روز پیش تیتر یک روزنامه‌ی ایران* نکته‌ای را به صورت علامت سؤال درشتی در ذهن‌ام روشن ساخت. روزنامه از قول رهبری نوشته بود: زير سؤال بردن موفقيت‌ها توهين به ملت است. اما از پرسش ذهن‌ام که نمی‌توانستم فرار کنم. با خودم گفتم: زیر سؤال بردن ناکامی‌ها، زیر سؤال بردن شکست‌ها، دروغ‌ها، دغل‌بازی‌ها، زیر سؤال بردن این همه اجحافی که در حق مردم روا داشته می‌شود، بی‌عدالتی‌های محرز، بی‌سلیقگی‌ها، بی‌برنامه بودن‌ها، کژ رفتاری‌ها، وعده و وعید‌های بی‌پایان، زیر تیغ نقد بردن این‌ها چه؟ این دولت که تمام ناکامی‌ها را به نام شیرین‌کامی به مردم معرفی می‌کند و انتظار دارد که ملت هم از این آش که جناب رییس جمهور و هم‌کاران وی پخت‌اند، خوب بخورند و صدای‌شان در نیاید که هیچ به جان بانیان آن هم دعا کنند. توهین به ملت چیست؟ به‌راستی این دولت چه دستاوردهای عظیمی داشته غیر از ایجاد هرج و مرج اقتصادی، بی‌مدیریتی در تمامی عرصه‌ها، به‌کار گماشتن مشتی دروغ‌گو و یاوه‌گوی پررو که خودشان هم با یک‌دیگر مشکل دارند و حرف‌های هم‌دیگر را نقض می‌کنند؟
جناب رهبری، من به عنوان یک ایرانی، یکی از همین ملتی که شما جا به جا از وی در سخنان خود یاد می‌کنید، پس از سه سال که از عمر این دولت می‌گذرد به‌شدت خسته‌ام. روح و روان‌ام را این دولت دست‌خوش بازی‌چه‌های خودش کرده. چه آن روز که صدای شیپور جنگ را دم گوش خودم احساس کردم و ناگهان افتادم به سال‌های ۶۰ و زیر زمین‌های تاریک پناه‌گاه مدرسه، چه حالا که فشار مضاعف و شکننده‌ی اقتصادی را روی دوش خود حس می‌کنم. حضرت آیت الله، خیلی خسته‌ام. خیلی! حرف‌های نگفته‌ام را در دل‌ام نگه داشتم برای روزی که ناگزیر با هم رو به رو خواهیم شد. این‌روز بنا به نص قرآن کریم سخت نزدیک است و من آن روز تمامی حقوقی که باید به عنوان یک آدمی می‌داشتم و توسط عده‌ای از منصب‌داران حکومتی از من دریغ شد را از شما و اولیای امور بازخواست خواهم کرد. از این روزگار بر خدای خویش پناه می‌برم. همین!
* تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۸۷
جمعه,12 سپتامبر, 2008

چشم‌های سیاوش

یک ساعت است دارم فکر می‌کنم، تو در چشم‌های سیاوش شهید چه دیدی وقت گذر از آتش، که به دست‌اش پرچم «نصر من الله و فتح قریب» دادی استاد حسن اسماعیل زاده؟


پنجشنبه,11 سپتامبر, 2008

خط و ربط

بعد از دو سال تمرین نکردن خطاطی، ناگهان دیروز تصمیم گرفتم که باز شروع کنم. نتیجه‌ی نهایی برای خودم راضی کننده بود.



سه شنبه,9 سپتامبر, 2008

موسیقی پاییز

موسیقی صفحه را عوض کردم. شاید به‌خاطر تغییر فصل. شاید روزی باز برش گردانم. خیلی‌ها با آن به‌قول معروف حال کردند در این مدت. مدیون مهربانی حسین نوروزی و بانو هستند. موسیقی جدید، همان‌طور که در زیرش نوشتم به من احساس ایرانی بودن می‌دهد با تمام زیر و بم‌های‌اش. احساس وطن. حس بودن در بازارچه‌های قدیمی شهر زیر باران پاییزی.
دوشنبه,8 سپتامبر, 2008

دگرگون حال

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

برای پختن ما خامان تا دگرگون شویم به می نیازی مبرم است. پس «ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش» که «من ترک شاهد و ساغر نمی‌کنم، صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم» (ببینید)

پ.ن. فیلم از مراسم بزرگداشت استاد ناصر فرهنگفر است.

دوشنبه,8 سپتامبر, 2008

درنگی در مفتشان عقیده

خدایا آنان که به تفتیش عقاید دیگری دل بسته‌اند، شعور خویش را نفی می‌کنند. کمک‌شان کن تا درک درستی از واقعیت‌های آدمی داشته باشند.

یکشنبه,7 سپتامبر, 2008

حرفِ نیست

حرفی که نیست، عشقی که نیست، سازی و دم‌سازی که نیست، از عرفان و عرفان‌بازی تحت وب که دیگر نگو! نه یاری و نه دوستی، نه بادی و نه بهاری…. نیست‌ها زیادند اخوی. القصّه چیزهای خوب هم نیست و ناپدید شدند و گرنه مثلاً چه باک که فلان مسئول بی‌شعور سیاسی نیست شود یا حتی خیلی‌های دیگر؟ حافظ هم که نیست، جای‌اش را بچه‌باز و شاهدباز و عرق‌خور و لات و قمه کش گرفته. مگر نگفته «به تیغم گر کشد دست‌اش نگیرم» و الخ. بیا! نمونه‌ای از رجزخوانی و قداره‌بندی‌اش هم پیدا شد! [قابل توجه حسین نوروزی حافظ دوست] خلاصه گاهی دل‌ام برای خودم تنگ می‌شود. برای چیزهایی که روزگاری بود یا داشتم‌شان و حالا هیچ اثری ازشان نیست. عیبی هم ندارد البته! قدیمی‌ها می‌گفتند روزگار است دیگر. جفای دوران و همین چیزها. ورد چه شد، چه شدِ حافظ را که لابد شنیده‌اید؟ همان غزل معروف «یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد…» حال من همان است.
خدایا این شب‌های قدر را زودتر برسان. شاید رفیقی، دوستی، کسی آخر پیدا شود. یکی باشد که چند ساعت با او بشود چهار کلام درد دل باز گفت. حرفی از عوالم سکوت زد. خسته شدم بس که نفهمی دیدم. خسته شدم از بس ادعا دیدم طبق طبق. همه جوره عارف‌بازی، مهندس بازی، موسیقی بازی، بازی، بازی، فقط بازی. باز هم بگویم؟ خسته می‌شوی. بی‌خیال. زودتر برسان این شب‌ها را.
پ.ن.۱: یک جوشن کبیر خرج‌اش می‌شود که برسیم بالای کوه. مگر نه عزیز دل؟
پ.ن.۲: کامنت این یکی را بسته‌ام. به همان دلایل که دیگران می‌بندند. شما هم خواستی حرف دل‌ات را پای این مطلب بنویسی، ننویس. نمی‌شود؟ کار که نشد ندارد آخر.


صفحه قبل»