نامه‌های سوشیانت هزارم » 2008 » ژوئن
شنبه,۸ تیر, ۱۳۸۷

حال دل

این روزها، حال دل من شبیه این مضراب‌های علیزاده است که بر بند بند تار تن فرود می‌آیند. به طنّازی‌های تار استاد خوب نگاه کنید!

پ.ن۱: ابتدا موزیک صفحه که در نوار سمت راست است را قطع کنید.
پ.ن۲: محل اجرای این کنسرت در فرهنگ‌سرای خاوران بود و زمان آن، اگر اشتباه نکنم، بعد از زلزله‌ی رودبار (سال ۶۹).
چهارشنبه,۵ تیر, ۱۳۸۷

یادها

چند ماه قبل داشتم نواری از گروه چاوش با صدای «سیما مافیها» گوش می‌کردم. به‌فکرم زد که از او نشانی بگیرم که نتیجه‌اش این نوشته‌ی خوابگرد عزیز شد. هنوز هم در پی اویم تا شاید نشانی یا صدایی، اما هیچ جز همان که خوابگرد برایم گفت: سلامت است [؟] و در گوشه‌ای به‌دور از هیاهوها. این داستان گذشت تا امروز که یک سی دی تصویری از اجراهای استاد محمد اسماعیلی را در میان صدها سی دی دیگر یافتم. با خودم فکر کردم هر کدام از این اسم‌هایی که دیگر گم شدند، گنجینه‌هایی هستند که روزگاری ما را مدیون خویش کرده بودند و حالا ما در پی طوفان حوادث و سیاست بازی و کثافت‌کاری‌های روزگار، چقدر راحت فراموششان کردیم. اسم اسماعیلی آمد یاد استاد پایور افتادم. کسی یادش مانده این مرد چه مضراب‌ها بر سنتور نواخت؟ تا از دست فلج شد و حالا؟

ختم کلام: ما را واژگون کردند و از هرچه در ذهن و دل‌مان بود، خالی. ما را شکست دادند. این‌چنین مردمانی هستیم که چنان‌چه افتد و دانی و گرفتار. حیف این پنجه‌ها که فراموش شدند. حیف.

پ.ن. اجرایی از جوانی استاد اسماعیلی در جشن هنر شیراز را از این‌جا دانلود کنید و اجرایی از گروه تنبک نوازان را به سرپرستی وی [نفر اول سمت چپ] را از این‌جا. کیفیت پایین تصاویر را بگذارید به حساب فایل‌های اصلی و گذر روزگار.

سه شنبه,۴ تیر, ۱۳۸۷

بسم الله الفیلتر الجبارین

خوب به سلامتی رفتیم قاطی فیلتری‌ها. کسی می‌داند چرا مثلاً سپنتا مرا فیلتر کرده؟
جمعه,۳۱ خرداد, ۱۳۸۷

مرغ سحر

به‌مناسبت اجرای دوباره‌ی «مرغ سحر» در کنسرت‌های اخیر استاد
یه مرغی بود اسمش سحر بود. تا یه بار از لونش دراومد ملت اشتباهی فکر کردن طرف خانومه. از اون خانوما که پول می‌دن شب تا صب می‌رن بغلشون واسه جفتک زدن. نه که همچی خوشگلم بود، احساس نوستالوژیک دوران واز بودن شهر نو رو هم که زنده می‌کرد دیگه طرف تا می‌دیدش از خود بی‌خود می‌شد. خلاصه جونم واستون بگه هر کی از را رسید یه حالی به مرغ بخت برگشته داد. مردمم چون فکر می‌کردن پولشو دادن؛ پس باید هر جوری که عشقشونه مرغ زبون بسته باهاشون را بیاد، هر بی‌ناموسی‌ای هم که بخوان باید واسشون بکنه. حالا دیگه مرغه گلوش که پاره شده هیچ، اونشم ایضاً. والسلام.
سه شنبه,۲۸ خرداد, ۱۳۸۷

آشفته حال

امروز سینا پشت تلفن دو دوبیتی برایم خواند، یکی را اجازه نداد که با کسی تقسیم کنم اما دیگری چنین بود:
ما که بسیار دم از زلف چو لیلا زده‌ایم
بس آشفته، جنون‌سا، به صحرا زده‌ایم
از آرامش ساحل چو دل‌گیر شدیم
دل یک‌دله کردیم به دریا زده‌ایم
دوشنبه,۲۷ خرداد, ۱۳۸۷

و خدایی که در این نزدیکی‌ست

نمی‌دانم این تکه فیلم از قرائت شیخ حسین رفعت در دوحه را دیدید یا نه. شیخ آیات پایانی از سوره‌های ق و حشر که بیشتر اسماء الحسنی‌ست را ‌عجیب و تکان دهنده قرائت می‌کند. گویی که قرآن در حال نزول است. فایل به فرمت ۳gp است. با مدیاپلیر خود ویندوز که باز شد، با بقیه‌ی برنامه‌های پخش تصویر را نمی‌دانم.
دوشنبه,۲۷ خرداد, ۱۳۸۷

بعد العمل

عمل کردم. این‌بار درد کمتری دارم. فعلاً همه چیز خوب است. از رفقایی که حالی پرسیدند بی‌نهایت ممنونم. در این وانفسای دود و آهن، محبت و انسانیت گویی بارقه‌ی امیدی‌ست برای فرداهای بهتر یا شاید روزنی که انسان امروزی بتواند از آن خود را بنگرد و بداند هنوز انسان است. چه می‌دانم! شاید هم روزی برسد که هیچ نداشته باشیم. می‌شود آیا؟ سخت می‌شود اما.
شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

ویزا

و من مجبورم حتی توی وبلاگم نقش شادی بازی کنم…. به‌شدت تنها شده، تنها شدم… قدر همین فاصله از مشهد تا تهران رو بدون. امام رضا لااقل ویزا نمی‌خواد…. دل، کافیه.

بخشی از یک گفتگوی کاملاً مردانه.

شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

برای مردها

اصلاً ما مردها گاهی وقت‌ها بالکل یادمان می‌رود که مردیم. اول جفتک پرانی می‌کنیم، بعد عشوه‌ی خرکی می‌آییم، دست آخر هم شور برمان می‌دارد و عرعر گریه می‌کنیم. ببین رفیق! بیا رو-راست باشیم. خاله خشتک‌بازی تمام. مرد باش پسر. مرد که زر مفت نمی‌زند.
شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

من باهارم تو زمین

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه
میون جنگلا تاقم می‌کنه

من و تو، درخت و بارون – احمد شاملو

شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

تنهایی

تو این بار نیستی. فردا باز عمل جراحی دارم. باز بی‌هوشی؛ باز درد. تو نیستی اما. فرق در این‌جاست. تنهایی.
شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

شب فراق

جزای آن‌که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
جماعتی که نظر را حرام می​گویند
نظر حرام بکردند و خون قتل حلال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
شیخ اجل سعدی

چهارشنبه,۲۲ خرداد, ۱۳۸۷

دو سرگردان بی​حاصل

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی​حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت
حضرت مولانا حافظ

یکشنبه,۱۹ خرداد, ۱۳۸۷

ما جماعت وبلاگ نویس

ما جماعت وبلاگ نویس آدم‌هایی هستیم که گاهی راه می‌رویم، گاهی فکر می‌کنیم (+ و +)، گاهی عاشق می‌شویم، گاهی برای فرداهای وبلاگ یا سایت‌مان نقشه می‌کشیم، گاهی از حرف‌های هم تعجب می‌کنیم، گاهی با هم مذاکره می‌کنیم، گاهی فیلتر می‌شویم، و حتی گاهی با گشت ارشاد رو-به-رو می‌شویم.
× نفرات عکس آخر [یادگاری با گشت ارشاد] از راست به چپ حضرات خوابگردگاوخونیملکوت. با عرض پوزش که عکس‌ها را همین‌جا قرار ندادم. اینترنت پرسرعت قطع است و بلاگر جان به لبم کرد برای هر آپلود و آخر هم نشد که نشد!
پ.ن. یادم رفت اضافه کنم که ما هرچه باشیم در دام عنکبوتی به‌نام اینترنت گرفتاریم. عکس خوابگرد از این www را ببینید. در ضمن به توصیه‌ی همین رفیق معلوم الحال یک عکس از اسباب طرب هم در بالا اضافه کردم باشد که رستگار شوم. راستی کسی می‌تواند حدس بزند این قوری مهربان چند بار پُر و خالی شد؟


صفحه قبل»