نامه‌های سوشیانت هزارم » 2008 » مارس
پنجشنبه,27 مارس, 2008

زایش مکرر قدرت در نظامات استبدادی

هیتلر را در نظر بگیرید. او در ابتدا تنها صدر اعظم بود، وی در پروسه‌ی بعدی، اجماعی از صدر اعظمی و ریاست دولت را با خود داشت و در نهایت به عنوان پیشوای مردم به صورتی مادام العمر ارتقای مقام پیدا می‌کند. و این در حالی‌ست که طبق قانون اساسی وی دارای اختیارات و قدرتی نامحدود شده و زمام امور را در دست می‌گیرد. توصیف این فرایند و نیز تعریف چنین قدرتی، به‌قول «بوشه» کاری‌ست عبث زیرا مفهومی چنین افسار گسیخته و بی حد و مرز را نمی‌توان به‌درستی تبیین و معقولانه مورد واکاوی قرار داد. به‌تبع آن منشاء این‌گونه زایش‌های قدرت و قانون‌مندی حقوق وی نیز چون در دل همان بی‌حدی‌هاست، نامشخص است. ممکن است کاریزماتیک بودن، عامل مهمی برای تغییر اوضاع به نفع خود و به‌سود قدرت شخصی و در نهایت دیکتاتوری فردی باشد اما مسلماً این عامل تنها دلیل وجود یک دیکتاتور تمامیت‌خواه نیست. گزینه‌هایی جون عوامل روانی جامعه نیز در این میان از نقشی به‌سزا برخوردارند.
پنجشنبه,27 مارس, 2008

موسم گل

برای من امسال موسم گل رنگ و بویی دیگر خواهد داشت. واقعه نزدیک است.
موسم گل را این‌جا ببینید و بشنوید.
پ.ن1. از همه‌ی شعر موسم گل، از تکه‌ی نخست، آن‌جا که می‌گوید: ای ز دل‌آزاری به عالم فسانه – ای که ز تو مانده نکویی نشانه، بسیار لذت می‌برم.
پ.ن2. گالری هنرهای ایرانی هم با تابلوهایی از استاد شکیبا به‌روز شد.
جمعه,21 مارس, 2008

دغدغه‌های نخست

دغدغه‌ای دارم در این روزها که می‌خواهم با شما در میان‌اش گذارم. احساسی‌ست که بیش‌تر زاییده‌ی اوضاع و احوال برونی و سیاسی کشور است. قصد نداشتم تا اولین نوشته‌ی سال جدید را با عباراتی آغاز کنم که زیاد تناسبی با حقیقت این روزها که همه شور و اشتیاق و زایندگی‌ست، ندارد و شاید یکی هم برسد و بخواهد گیری بدهد و ماجراسازی کند و الخ. اما در همین عید مبارکی گفتن‌های معمول متوجه شدم چند نفر دیگر هم از دوستان هست‌اند که دغدغه‌هایی مشابه من گریبان‌شان را در ابتدای سال گرفته و حال و روز خوشی برای‌شان باقی نگذاشته. در یک جمله بخواهم خلاصه کنم باید بیتی از حافظ را قلب کنم و با عذرخواهی از روان پاک وی بگویم: بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی‌شنوم! به‌قول معروف گویا خیلی تابلوست که قرار است تمام دل‌خوشی‌هایی که روزگاری آمدن‌شان را در نزدیکی‌های خود احساس می‌کردیم و حالا تبدیل شده به یک جریان دور-و-دراز و بی‌سرانجام، پاک از ذهن‌ها و دل‌هایمان زدوده شوند. جوری که انگار حق ما نبوده از آن دل‌خوشی‌ها بویی ببریم. جوری که گویی ناحقی بوده و اصلاً اشتباهی فیل‌هایمان یاد هندوستان کرده. از این جور ترسیدن‌ها، خوب همیشه بوده اما نه این‌قدر زیاد که خطر را بیخ گوش خود احساس کنم.
واقعیت‌اش می‌خواستم از این بنویسم که هم‌چون آفتاب صلاة ظهر، واضح و مبرهن، دستور می‌رسد کسانی نماینده‌ی مجلس باشند تا عمله‌گی دولت کنند و جاده صاف کن رییس دولتی که بوق خدمت‌گذاری‌اش گوش همه را کر کرده، یعنی سقوط کامل نماد دمکراسی کشور که مجلس باشد، اما دیدم پیچیدن در حیطه‌ی قانون و زوایای آن، کار من نیست و مثل ماه شب چهارده هم روشن که خانه از پای بست ویران است. نمونه هم که ماشاالله چنان زیاد است که نیاز به جهد چندانی برای پیدا کردن مثال‌هایی از این فراقانونی بودن حاکمان و خلط وظایف و مقررات نیست*. هرچند دغدغه‌ی اصلی من که اوضاع فرهنگی موجود است به این جور فرامین ربطی واضح دارد اما نقد و بررسی این گونه خطابات و اوامر و نواهی باشد برای کسانی که در این حوزه‌ها خبره‌اند.
من در چند جمله‌ی مختصر نقل حال خود می‌کنم شاید با اوضاع دیگری هم جور در بیاید. حرف من این است: رهایم کنند تا فکر کنم! تا بدانم که موجودی هستم، انسان نام و دیگر هیچ. من از استحاله‌ای که منجر به فرو افتادن از چیزی که انسانیت و آدمیت‌اش می‌خوانند، می‌ترسم. من چنین پرورش یافته‌ام که بگذارندم در گوشه‌ی خود، کتابی بخوانم و طرح‌ها و نوشته‌هایم را روی کاغذکی پیاده کنم تا بدانم که هستم و حالا همین خواسته‌ی حداقلی که گفتم، برای من شده موجب ذکر و فکر مدام و ترس از این‌که دارند کم کم مجرای «خود بودن» را برای من تنگ می‌کنند تا آن چیزی شوم که دیگران می‌خواهند نه آن چه که خود به آن رسیدم. مثلاً چیزی شوم در حد عمله‌ی دولت احمدی نژاد و لزوماً به‌آن مفتخر هم باشم چرا که این‌گونه بودنم خوشایند بالاتری‌هاست که چنین‌ام می‌خواهند. این وضعیت برای من، احساس خفقانی را به‌دنبال دارد که فراتر از طاقت و صبوری‌های ذاتی من ایرانی‌ست که قرن‌هاست با من همراه بوده و در خلق و خوی من سرشته شده. و این حالتی‌ست که بیش‌تر ترغیب شدن به رفتن و دل‌کندن از سرزمین مادری را به دنبال دارد تا ایستادن و استقامت برای بهبودی یا اصلاح وضعیت موجود. با این وصف دوست دارم در این فرصتی که تعطیلات در اختیارم نهاده استفاده کنم و جایی باشد تا چند نفری اهل درد دور هم بنشینیم و تبادل نظر و اندیشه‌ای کنیم و وضعیت را بسنجیم تا ببینیم چطور می‌شود سر کرد و اگر بشود کمی از این بلاتکلیفی خلاص شد. شما چه‌طور؟ نظری دارید؟

* یکی را اخیراً عباس عبدی در بی بی سی عنوان کرده که می‌توانید در این‌جا بخوانید. قول نمی‌دهم وقتی نامه را تمام کردید سرتان درد نگرفته باشد!
لینک مرتبط: این نوشته‌ی مهدی جامی در زمانه را بسیار پسندیدم. حرف حق است و جای چون و چرایی ندارد.

چهار شنبه,19 مارس, 2008

حسن ختامی بر سال 1386

برای دیدن عکس در ابعاد بزرگ‌تر بر روی آن کلیک نمایید.

از اندک کسانی که این وبلاگ را مستمر می‌خوانند، یا اندک‌تر که آرشیو این‌جا را مطالعه کرده‌اند، کسانی شاید یادشان بیاید که در چنین روزهایی برای خودم عهد-نامه‌ای نوشتم، تا سال 86 را با حفظ قواعدی که در آن نگاشته بودم سپری کنم. خوشحال‌ام که به بسیاری از آن‌ها دست یافتم و حالا که با ترازوی عقل و نگاه غیر به آن‌ها می‌نگرم، در کسب حداکثری از آن‌ها موفق بودم. اما برای سال جدید داستان کمی رنگ و بوی دیگری خواهد گرفت. دلیل‌اش هم اتفاقاً همان مرام‌نامه مانندی بود که ذکرش رفت. یعنی خشت اول را که نهادم، حالا حالاها باید در پی‌اش باشم تا با تغییر در برخی چیزها، مفاد آن عملی‌تر گردند و بشوند ملکه‌ی روح و جان.
اما دوست دارم در این ساعات پایان سال، برای دل خودم چند خطی را هم اضافه می‌کنم تا شاید اگر چیزی جا مانده باشد، ادای قرضی شود.

نخست این‌که خدای را سخت شاکرم، از بابت الطاف بی‌کرانی که در این سال در حق من روا داشت. خواسته‌هایی که مستجاب نکرد و کرد. و از محبت مولایم بر بنده‌ی ضعیف و بی‌مقدار خویش، که هم‌چون همیشه، در نهان‌اش نظری با من دل‌سوخته بود.
با خودم فراز نخست مناجات کمیل را زمزمه می‌کنم:
اللّـهُمَّ اِنّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْء، وَبِقُوَّتِكَ الَّتي قَهَرْتَ بِها كُلَّ شَيْء، وَخَضَعَ لَها كُلُّ شَيء، وَذَلَّ لَها كُلُّ شَيء، وَبِجَبَرُوتِكَ الَّتي غَلَبْتَ بِها كُلَّ شَيء، وَبِعِزَّتِكَ الَّتي لا يَقُومُ لَها شَيءٌ، وَبِعَظَمَتِكَ الَّتي مَلاََتْ كُلَّ شَيء، وَبِسُلْطانِكَ الَّذي عَلا كُلَّ شَيء، وَبِوَجْهِكَ الْباقي بَعْدَ فَناءِ كُلِّ شَيء، وَبِأَسْمائِكَ الَّتي مَلاََتْ اَرْكانَ كُلِّ شَيء، وَبِعِلْمِكَ الَّذي اَحاطَ بِكُلِّ شَيء، وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذي اَضاءَ لَهُ كُلُّ شيء.
و این گذشت تا «حافظ» به یاری‌ام بیاید که: گفتگو آیین درویشی نبود. وگرنه در سالی که گذشت، آن‌قدر بهانه برای شکر و ثنا از او زیاد بود که در این مختصر کجا گنجد؟
بهانه‌ی بعدی، خوب معلوم است که «تو»یی! آمدی و چه صبوری‌ها کردی و گذشتی و گذشتی تا به نتیجه‌ای رسیدی که لایق‌اش بودی. در این «رسیدن‌ها» حرف‌هاست. حرف‌ها با تو دارم. حرف‌هایی که معلوم است هیچ‌گاه گفته نمی‌شوند؛ دیده می‌شوند. بگذار از تو که حاصل جمع تمام ترانه‌های خوب خدایی، ساده‌تر بگذرم. خودت می‌دانی که! سخت است بخواهم شرح دهم.
بهانه‌ی دیگری می‌خواهم! پس تفأل می‌زنم: همیشه پیشه‌ی من عاشقی و رندی بود – دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم. اگر جهد و تلاش و گم شدن به وادی حیرانی را در عاشقی دیده و چشیده باشی، شاید معنای این بیت را این چنین که من برداشت می‌کنم، بیابی. آری، سخن از قرار و سکون است. از دور که نگاه می‌کنی به‌قول داریوش ملکوتی، همه‌اش لذت است. اما لذت و شیرنی‌اش را آن‌که بر ساحل سلامت قرار گرفته می‌داند. خود-به-خودش که خستگی‌ست و تب-و-لرزهای بی‌پایان! کمی که می‌خواستی راحت باشی، جور دیگری رخ می‌نمایاند و جلوه می‌کرد. یعنی حیرت بود و سرگشتگی‌ای بی حد و حصر. خلاصه حلوایی‌ست که تا نخوری، ندانی!
از حرف و حدیث‌های خودی که بگذرم، سال دردناکی داشتیم. کور که نبودیم، زمستانی پُر مرگ برای اهل ادب و هنر که دردناک‌ترین‌اش برایم مرگ حاج قربان سلیمانی بود. داغ نشریه‌ی «مدرسه» هم هنوز بر دلم باقی‌ست. تا کی روزگار بچرخد و جبران مافات کند. این‌ها نمونه‌هایی از خسارات در حوزه‌ی فرهنگ؛ اما در حوزه‌ی سیاست نیز که حداقل، یکی از دوپای هر ایرانی در آن گیر است، رشد رو تصاعد سفله پروری سیاسی‌ست. به این مورد، اهمیت یافتن چهارپا فرض نمودن ملت زبان بسته را هم اضافه کنید که گویی بیماری واگیرداری‌ست و کم مانده برخی انتظار داشته باشند، اندک اندک مردم پس از یک استحاله‌ی عظیم، خودشان هم به این مورد اقرار کنند و برای اثبات و نشان دادن‌اش به جهانیان یک راه پیمایی هم به‌راه بی‌اندازند! خلاصه این‌که از ما شیران عَلَمی ساخته‌اند و تمام. اما تند زبانی‌ام را ببخشایید. در مَثَل که مناقشه نیست! می‌دانم کم نیست‌اند بزرگانی که شخصاً نیز ارادتی خاص به‌ایشان دارم و در کار سر-و-سامان دادن به بنیان‌های فکری و سیاسی این مردم جد و جهدی عظیم دارند، اما چیزی که مشخص است، سرعت گرفتن این جریان استحاله است که ناگفته، با قدرت گرفتن برخی از افراد – که روز به‌روز هم بیشتر می‌شود – ارتباطی تنگاتنگ دارد. پس اندکی همت و غیرت لازم است تا اگر هنوز به راه‌کاری جدّی نرسیده‌ایم، لااقل جلوی این افسار گسیختگی را بگیریم. نمی‌خواهم نسخه‌ای برای این درد جان‌کاه بپیچ‌ام اما برای من نوعی که در همین حد، احساس درد را دارم، گام نخست می‌تواند زدودن توهمات دور-و-دراز سیاسی و تاریخی باشد.
در شروع سال جدید برای هم دعا کنیم. برای این کار نیز لازم نیست که حتماً به خدایی ایمان داشت. یک آرزوی خوب برای هر کسی که دوست‌اش داریم تا شاید سالی که شروع می ‌شود برای‌اش از آن جنسی نباشد که در پایان آن تاسفی باشد، دریغ و حسرتی یا دردی که جان‌کاه می‌نمایاند. وبلاگستان و فضای ایترنت، هر بدی که داشته باشد، این خوبی را داشته که دل‌های بسیاری را ناخودآگاه به‌هم نزدیک کرده است. یکی با نوشته، یکی با عکس، یکی با تکه فیلمی در یوتوب یا صدایی یا نوایی که به اشتراک گذاشته. اسم‌ها شاید مجازی باشند اما می‌توان مطمئن بود که در پس نام‌های مجازی، آدم‌هایی حقیقی جا خوش کرده‌اند. تو برای نام‌های مجازی هم که به‌روزی بخواهی، فرصتی غنیمت است در این روزگار پر دود و آهن و سرب.
سالی که گذشت، گذشت. برای سال بعد، برای تویی که می‌آیی در این وبلاگ، نامه‌ای می‌خوانی و شاید دیگر حتی پشت سرت را نگاه نکنی و برای تویی که می‌مانی، با قصّه‌ها و غصّه‌هایم هم‌دلی می‌کنی، حتی مشفقانه پند و اندرزی می‌دهی، به‌روزی، تن‌درستی و عزّتی مستدام را آرزومندم.
مرا به‌دور لب دوست هست پیمانی – که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه / حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز – فتاد در سر حافظ هوای میخانه

چهار شنبه,12 مارس, 2008

بگرد… هست

پشت مینی‌بوس نمره آبادان 11، درشت نوشته بود:
گشتم بود.
بگرد هست.

و این حاصل تمام این روزهای من است.

چهار شنبه,12 مارس, 2008

من بودم و…

خواب سحری دیدم. شجریان را برده بودم به شمال. هرکجای باغ که بود من صدای‌اش را می‌شنیدم. دراز کشیده بودم اما شنیدم که داشت برای دونفر دکلمه می‌کرد: باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش – بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
دوشنبه,10 مارس, 2008

سِرّی ز خدا

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت؟
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
در صومعه‌ی زاهد و در در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
حضرت حافظ
شنبه,8 مارس, 2008

این پیر خسته دل

پنجشنبه,6 مارس, 2008

سروش و نگاه – 1

دیری‌ست علاقه‌ی مفرطی که به دکتر سروش وطبعاً برخی جریان سازی‌ها و برانگیختگی‌های او در حوزه‌ی فهم و معرفت دینی داشتم، جایش را به نوعی بی‌تفاوتی یا بهتر بگویم بی‌اعتمادی نسبت به آن‌چه او بیان می‌کند و نه خود وی، داده است. عمده دلیل من برای بروز این بی‌اعتمادی به شخصیت علمی سروش، عمل‌کرد وی در برخورد با نظریات خویش، یا نظریات کسانی که وی آن‌ها را احیا می‌کند است. او در بسیاری از موارد نظریات شاذی را عنوان کرده و به‌خاطر بُرد رسانه‌ای که دارد، پس از مطرح شدن آن در میان طیف‌های گوناگون، اساساً از ادامه‌ی بحث و جدل درباره‌ی همان نظریه‌ای که خود مطرح کرده؛ یا طفره می‌رود یا آن را بالکل کناری نهاده، سراغ موضوع دیگری می‌رود. برای من دانش‌جو، این کار در بهترین حالت، و اگر وی را مؤمن به حرف و نظری که بیان کرده بدانم و نه منافقی و بزدلی، یک معنی دارد، و آن لوث کردن ماجراست*. در مرحله‌ی بعدی این گمان پدید می‌آید که چنان‌چه سروش تنها به احیای نظریات قدما بپردازد و با این کار خودی بنمایاند، بدین معناست که، سروش را تمام شده باید دانست. گشتن در میان کتب کلامی قدیم و جدید و بیرون کشیدن آرایی که در حال حاضر با روحیات جامعه تناسبی ندارد و سپس با زدن رنگ عرفان و مولوی به آن‌ها، کاری که شخصاً آن را به‌شدت قبیح دانسته و در نتیجه‌ی عدم پختگی و تبلور واقعی جان نظر در ذهن گوینده می‌دانم تا دانش و وقوف وی به ظرایف کلامی و عرفانی**، برای توجیه، کار عجیب و غریبی به‌نظر نمی‌رسد. حال آن‌که شخصی مانند دکتر مهاجرانی یا افرادی همانند ایشان، عنوان می‌کنند که باید از وی برای گشودن این‌گونه بحث‌ها متشکر بود. که به‌نظر می‌رسد این سپاس‌گذاری در حالی باید باشد که خود وی نیز در میان گود بحث قرار گیرد و چالش‌ها و نظرات دیگران را بشنود و اگر به‌حق بود، حتی از خصم خویش، پذیرای آن باشد.

* برای مثال نگاه کنید به نتیجه‌ی مصاحبه‌ی وی در خصوص قرآن و پیامبر و باز خوردهای بی‌شمار آن (برای مثال + و + و غیره در وبلاگستان و مجامع دانشگاهی) و نحوه‌ی طفره رفتن و به‌شوخی و طنز گرفتن ماجرا در مصاحبه‌ی وی با روزنامه‌ی کارگزاران. گو این‌که وی اساساً چنین سخنانی نگفته است!
** این سنت را واعظان و خطیبان بر سر منبر به‌راه انداخته‌اند که برای دل‌نشین کردن و نفوذ سخنان نزد عوام، چاشنی مثنوی و شعر و عرفان هم در لابه‌لای سخنان خود به عنوان شاهد و مثال می‌آورند. حال آن‌که اهل فن می‌دانند، به‌میان آوردن عرفانیات برای توجیه نظریات کلامی، اگر حمل بر تبختر گوینده نشود، نشان از ناتوانی وی در موجه ساختن بحث «حتی» در همان نگاه اول است. کاری که سروش به کرات انجام می‌دهد تا گویی فقط زهر کلام را برای بار نخست بگیرد و به‌دنبال ریشه‌یابی و ریزخوانی موضوع، هم تلخی ماجرا آشکار می‌شود و هم سروشی که دیگر وجود ندارد تا نظریه را به‌دور از بیت و قافیه توضیحی در خور بدهد.
در این باره مرحوم علامه طباطبایی با آن‌که دریایی از معانی و لطایف عرفانی بودند، معروف بود که در بحث‌های فقهی و کلامی، هیچ به‌گرد عرفان نمی‌گشت و سخن را پیراسته و قرص و محکم ادا می‌کردند، تا تکلیف مخاطب بی‌هیچ شبهه‌ای در برخورد با آن نظر، روشن باشد. رحمة الله علیه.

—–

پ.ن. 1: همین حالا متوجه شدم که دکتر سروش جوابی شسته و رفته در خصوص بحث قرآن و کلام رسول در جواب آیت الله سبحانی نگاشته. از این‌که ایشان لزوم جواب دادن را در خویش احساس کرده و چون بسیاری از مواقع دیگر از کنار آن به‌سادگی نگذشته، سخت خشنودم. و از آن راضی‌ترم که بحث را به تیغ تفکیک مباحث پیراسته کرده و کم‌تر در جواب، خلط موضوعات گوناگون نموده. این شیوه اگر ادامه یابد [که کاش زودتر شروع می‌شد] و نکات بغرنجی که در سایر نظریات کلامی‌شان وجود دارد نیز با همین روش روشن و واضح گردد، مسلماً نتیجه‌اش، هم‌آن‌گونه که در خود مطلب نیز اشاره کردم، پدیده‌ی مبارکی‌ست. اما چیز دیگری که جدای از این ماجرا بوقوع پیوست، به‌کار افتادن دستگاه تکفیر سازی از سوی رسانه‌های بو دار بود که حتی هنرمندی چون مجیدی را هم به جنبش واداشت(+)! حالا جواب دکتر در سایت شخصی وی منتشر شده و مدعیان اخلاق مداری رسانه‌ای را می‌نگریم که دریغ از حتی اشاره‌ای به‌این جواب!

پ.ن. 2: اگر مجالی و عمری باشد باید در خصوص مجیدی و این رسانه‌های مدعی اخلاق و دین نیز جداگانه‌هایی بنویس‌ام.