نامه‌های سوشیانت هزارم » 2007 » اکتبر
یکشنبه,28 اکتبر, 2007

تصاویری از کتاب حمله

به‌خانه‌ی بخت رفتن حضرت فاطمه گالری هنرهای ایرانی را با هشت مجلس از کتاب «حمله‌ی حیدری» به‌روز کردم. کتاب مذکور قدمتی 165 ساله دارد و چاپ سنگی‌ست. محتوی آن مثنوی‌ست و تماماً در وصف و نعت رسول و اهل بیت و جنگ‌های صدر اسلام. نام شاعر هم در ابتدای آن «ملا بو مانعلی کرمانی» ثبت شده. آن‌را سال‌ها پیش در دیار پدری‌مان، خوانسار، به‌معنی واقعی کلمه از زیر خاک پیدا کردم. می‌دانم بسیار به‌کار سازندگان گرافیکِ ایرانی می‌آید. امید آن دارم تا اهلش هم در به‌کار بردنش اهلیت را رعایت کنند و حق گردآورنده را محفوظ بدارند.
برای دیدن سایر تصاویر، می‌توانید به بخش آرشیو مراجعه کنید.
پ.ن. خدا پدر اینترنت را بیامرزد. فهمیدم نقاش این چاپی که من در اختیار دارم، به احتمال بسیار زیاد، از اجداد یکی از بستگان نزدیکمان است. میرزا هاشم خوانساری. توضیح بیشتر را اینجا بخوانید.
شنبه,27 اکتبر, 2007

روزگاری که فیلم شدیم!

این‌ها در لیست انتظارند. لطفاً نوبت را رعایت کنید!
Match Point, Basic Instinct 1 & 2, Indecent Proposal, Eyes wide Shut, Goya’s Ghosts, Malena, Appartement, L’, Damage, The Crush, Head in the Clouds
پ.ن. شرمنده اگر برخی یا همه‌اش به مذاق تو خوش نمی‌آید. مذاق تو که به من ربطی ندارد اخوی!
جمعه,26 اکتبر, 2007

مراسم شبی با قرآن

مراسمی شده برای خودش. تکه قرائت‌هایی که دوست دارم با صدای قاریان محبوبم [ابوالعینین شعیشع و عبدالباسط] را انتخاب کردم و دارم گوش می‌دهم. حالت مراسم ختم دارد. گفتم ثوابش برسد به روح هرچه نویسنده‌ی لائیک و سکولار ایرانی (+) از مرده و زنده‌شان جمیعاً. تا کور شود هر آن‌که نتواند دید!
پ.ن. برای مثال، اگر خواستید، گوش بدهید به این نوای 27 ثانیه‌ای از مرحوم عبدالباسط در مقام ایرانی ی نهاوند یا فیلم زیر را ببنید که باز هم او در همان مقام دارد می‌خواند.

جمعه,26 اکتبر, 2007

دردنامه در 3 پرده!

باید چایی خورها رو حد زد به شلاق ندامت!
1- پلمپ کنید. این‌جا مجانی چای می‌دادند.
فقط نفت سر سفره‌شان باید مجانی باشد و آب و برق‌شان که 29 سال پیش وعده‌اش را دادیم. پلمپ کنید. باکی هم نداشته باشید. همه‌ی بدبختی‌های مملکت ما از این کتاب‌هاست. از چایی و قهوه‌ای‌ست که خسته‌ای را به نشستن در فضای کاغذ و کتاب فرا می‌خواند. کتاب‌هایی به قول این طلبه‌ی خوش تیپ، با نویسندگان لائیک و و فروشندگانی لائیک‌تر. البته «سکولار» فحش بهتری‌ست برای ایشان. اصلاً فحش باشد، هرچه باشد نوش جان‌شان.
عمامه‌مان درشت‌تر! جواب خدا را هم بلدیم چه‌طور بدهیم روز قیامت. اصلاً خدا جرات می‌کند از یکی مثل من حساب-کتاب کند؟ چنان می‌پیچونیمش که خودش حظ کنه! می‌گه می‌خواد حساب کتاب هم بکنه! دهه‌کی! ما خودمون یه عمر تو دنیا رس ملتو کشیدیم با حساب کتاب و قفل و بند. حالا این متوهم شده، فکر کرده می‌تونه جلوی من در بی‌آد!
* اما تو فکر کردی مراسم کتاب سوزان در عصر جدید باید چگونه باشد؟
2- مگر می‌شود در دندان قروچه را تخته کرد برای مدتی؟ یعنی می‌شود غصه نخورد که مهاجرانی را باید بفرستندش باغ باقالی‌ها تا یکی مثل این با این همه سوابق درخشان علمی و فرهنگی[!!!]، بشود وزیر فرهنگ. وقتی نقد-نوشته‌ی مهاجرانی را خواندم، بفهمی-نفهمی یکّه خوردم. این مرد روزی-روزگاری وزیر ارشاد این مملکت بود. هنوز داغ آن روزها بر پشت دارد و دست نکشیده از این فرهنگ و ادبیات. مگر می‌شود چند ساعت بعد از گرفتن رأی اعتماد از مجلس پنجم را فراموش کرد که وزارت‌اش را با مراسم یادبود فرهنگفر افتتاح کرد. با همان بسم‌الله اول و صدای مردانه‌اش یک تالار وحدت به آسمان رفت.
3- سر ساقی سلامت. با صدای هایده.
پ.ن. عکس از سید رضای خوابگرد. حرص بخور اخوی!
سه شنبه,23 اکتبر, 2007

گالری هنرها و «ما و غرب»

فکر ایجاد یک نمایشگاه مجازی از هنرهای ایرانی، زمانی در ذهنم جرقه زد که مهدی جامی عزیز [صاحب سیبستان] دعوتمان کرد به گفتگوی من ایرانی با غرب. آن موقع چیزکی هم من نوشتم، اما دیدم در این میانه که همه مشغول بررسی ماجرا به نحو فلسفی هستند، منی که نه سوادی دارم و نه عرضه‌ای تا مثل بقیه حرفم را با واژه‌های پر طمطراق به گوش غرب برسانم، یک گالری هنری درست کنم از آرشیوهایی که دارم و تا کنون روی اینترنت قرار نگرفته. حالا بعد از مدت‌ها معطلی، بالاخره امروز چند تابلوی خطاطی و نقاشی از سده‌های مختلف را گرد آوردم و بر سایت قرار دادم. این نمایشگاه مجازی مسلماً ادامه‌دار خواهد بود و هر از چند گاهی با تابلوهایی بی‌نظیر به‌روز می‌شوند. تحفه‌ای هم باشد به اهلش که هم استفاده کنند و هم اگر بتوانند از این دریچه ایران را به جهانیان معرفی کنند. چیزی که من ایرانی انتظار دارم، تا غرب مرا با آن بشناسد و نه چیزی در مایه‌های احمدی نژاد و اخلاف و اسلافش. آدمیانی از جنس رنگ‌های شاد و نقش اسلیمی‌های تنیده در هم، تا به همه نشان دهیم که چقدر ظریفیم و سخت جان و پیچ در پیچ.
سه شنبه,23 اکتبر, 2007

گالری هنرهای ایرانی

کار عشق است. در آمد پدرم!

بر روی تصویر کلیک کنید!
iranianAgallery.com

یکشنبه,21 اکتبر, 2007

حیرانی

حیرانی بد دردی‌ست. حیرانی التماس می‌آورد. اگر ببینم کسی، جایی، حیران است، گریه‌ام می‌گیرد. خدا کند کسی حیران نشود.
شنبه,20 اکتبر, 2007

Before the Rain

ببار ای بارون ببار…
با دلم گریه كن! خون ببار…
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار… ای بارون!

نگاه کنید این قبل از باران را که حکایت عاشق کُشی‌هاست در هیاهوی جنگ‌ها. خلاصه، کاش کمی بارون بزنه!

جمعه,19 اکتبر, 2007

«او» و مصائب روزگار

«او» مهربان است و همیشه مرهم دردها. وقتی قهر می‌کند و این مهربانی‌ها را از من دریغ می‌کند، زندگی روی دیگر کسالت بار و تیره‌اش را به من نشان می‌دهد. در این وانفسای درد و مرض و رنج و بدبختی‌های روزگار سگی، بودنش را مثل نفس لازم دارم. از صدقه سر او خیلی وقت است این‌جا بوی غم ندارد. حالا که به ناز رفته و پیدایش نیست مثل بید مجنون شدم. ترسان و لرزان و البته جنون ذاتی خودی می‌نمایاند گاهی و به قلبم می‌زند.
جمعه,19 اکتبر, 2007

داستان دف شهید

دفی داشتم هشت ساله که امشب فهمیدم چندی‌ست به قول دوستان یارسان «شهید شده». نامش را گذاشته بودم «سوخته». از بس که با آن دیوانگی‌ها کرده بودم، لبه و پایینش از حرارت دست‌ها تیره شده بود و از بین هم نمی‌رفت. خوش صدا نبود، مردافکن بود از سنگینی. به سختی رامم شده بود. مثل اسبی وحشی بود اولش. شاید چهل مجلسی مدام نواخته بودمش تا بازنشستش کردم.
اول ماه رمضان یکی آمد و گفت که به امانت می‌خواهدش برای گوشه‌ی مجلسی که می‌گرفت. پس که آورد در کاور بود و چیزی ندیدم. وقتی خواستم به جایش بر گردانم دیدم که کمرش شکسته. زیر کدام بار نمی‌دانم. حالا من ماندم و هجوم خاطرات از دف پیری که ایام جوانی از این خانقاه به آن کوهسار می‌کشیدمش و در پی رام کردنش بودم. بعدها رویش را قلمی هم کردم به ذکر و بیت. تصویر سمت راست همان دف مرحوم است. باید پوستش را گوش تا گوش ببرم و بدهم لااقل قابی بگیرندش تا بیش از این خراش بر ندارد.
حالا سر این یکی دف که دارم سلامت. این یکی جوان‌تر است و مونس نغمه‌های تنهایی‌ام. سربه‌زیرتر است و یاغی نیست. این هم داستان دف‌هایم در بعد از ظهر جمعه‌ای کسالت بار که خبر پر کشیدن یکی‌شان خراب‌ترم کرد.

دف شهیددف دوم که باید سرش سلامت باشد!
جمعه,19 اکتبر, 2007

تمامی ندارد این واماندگی‌ها

دلم هوایت را کرده. من حالا دیگر با ترس نام‌ات را می‌برم. بردن نام تو باعث رنجش برخی می‌شود. روزگاری بعضی‌ها حتی می‌خواستند برایم نامه بنویسند و اعتراض کنند که چرا اول و آخر نوشته‌ام اسم توست! برخی شاید غیور باشند. نمی‌دانم. خلاصه من دلم تنگت شده. دل پسر کوچکت هوای آن کنج دنج صحن عتیق قم را کرده. جایی که تو خوابیدی. خوابی که همیشه دوست داشتی. خواب شیرین مؤمن.
باید که دائم الوضو بود برای همین خیال تو. بس که معلوم نیست که کس می‌آیی و کی می‌روی. بلند شدم تا برای خیالت، که بی‌هوا می‌آید و می‌رود، غسل صبر کنم.
سه شنبه,16 اکتبر, 2007

جدال با سکس و فلسفه

الان دقیقاً یک هفته می‌شود که دارم زور می‌زنم تا فیلم «سکس و فلسفه»‌ی مخملباف را تمام کنم و چون حوصله‌ام را سر می‌برد و پر از دیالوگ‌های آبکی و هندی‌ست، بی‌خیال‌اش می‌شوم. حد اقل تا الان‌اش که این‌جور بوده. شاید آخرش مثلا در سر صحنه‌ای فیلم یکباره فلسفی هم شد. حالا فعلاً بی‌خیال. زور که نیست!
سه شنبه,16 اکتبر, 2007

صبوحی (21)

سحر به بوی نسیم‌ات به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار
قیاس کن که مَنَت از شمار خاک درم

ادیب پیشاوری

پنجشنبه,11 اکتبر, 2007

عشق داند…

خسته شدم. توضیح ندارد. ابوعطای «عشق داند» با صدای محمدرضا شجریان و تار محمدرضا لطفی را بگیرید و بشنوید. برای من پشت این مضراب‌ها و تحریرها، کوه‌ها خاطره خوابیده. می‌فهمی؟
پ.ن. روز حافظ بود امروز. این شعر و این آواز و ساز عجیب برای هم ساخته شده‌اند. زبان من بند آمده فعلاً!


صفحه قبل»