باید چایی خورها رو حد زد به شلاق ندامت!
۱-
پلمپ کنید. اینجا
مجانی چای میدادند.
فقط نفت سر سفرهشان باید مجانی باشد و آب و برقشان که ۲۹ سال پیش وعدهاش را دادیم. پلمپ کنید. باکی هم نداشته باشید. همهی بدبختیهای مملکت ما از این کتابهاست. از چایی و قهوهایست که خستهای را به نشستن در فضای کاغذ و کتاب فرا میخواند. کتابهایی به قول این طلبهی خوش تیپ، با
نویسندگان لائیک و و فروشندگانی لائیکتر. البته «سکولار» فحش بهتریست برای ایشان. اصلاً فحش باشد، هرچه باشد نوش جانشان.

عمامهمان درشتتر! جواب خدا را هم بلدیم چهطور بدهیم روز قیامت. اصلاً خدا جرات میکند از یکی مثل من حساب-کتاب کند؟ چنان میپیچونیمش که خودش حظ کنه! میگه میخواد حساب کتاب هم بکنه! دههکی! ما خودمون یه عمر تو دنیا رس ملتو کشیدیم با حساب کتاب و قفل و بند. حالا این متوهم شده، فکر کرده میتونه جلوی من در بیآد!
* اما تو فکر کردی مراسم کتاب سوزان در عصر جدید باید چگونه باشد؟
۲- مگر میشود در دندان قروچه را تخته کرد برای مدتی؟ یعنی میشود غصه نخورد که مهاجرانی را باید بفرستندش باغ باقالیها تا یکی مثل
این با این همه سوابق درخشان علمی و فرهنگی[!!!]، بشود وزیر فرهنگ. وقتی
نقد-نوشتهی مهاجرانی را خواندم، بفهمی-نفهمی یکّه خوردم. این مرد روزی-روزگاری وزیر ارشاد این مملکت بود. هنوز داغ آن روزها بر پشت دارد و دست نکشیده از این فرهنگ و ادبیات. مگر میشود چند ساعت بعد از گرفتن رأی اعتماد از مجلس پنجم را فراموش کرد که وزارتاش را با مراسم یادبود فرهنگفر افتتاح کرد. با همان بسمالله اول و صدای مردانهاش یک تالار وحدت به آسمان رفت.
پ.ن. عکس از سید رضای
خوابگرد. حرص بخور اخوی!