نامه‌های سوشیانت هزارم » 2007 » سپتامبر
یکشنبه,30 سپتامبر, 2007

حال من بی تو!

رسیدی. رسیدنت به خیر عزیزم. اما… من چه باید بکشم که نزدیک منی و من ترا نمی‌بینم؟
جمعه,28 سپتامبر, 2007

خواب‌ها

این روزها و این شب‌ها همین که چشم‌ام را بر هم می‌گذارم، خواب می‌بینم. بیشتر از اهالی وبلاگستان فارسی البته. دوباره کابوس سعید حنایی کاشانی را بعد 4-5 ماه شاید که به حباب و رندانه هم گفته بودم؛ دیدم. خواب داریوش ملکوتی و بازی با وطن [!] با تم secret garden گاوخونی حسین نوروزی. خواب خوابگرد با کمر آش و لاش شده! خواب پدر بزرگی که اگر این روزها بود، یک محله را با صدای قرآن خواندن سحری‌اش بیدار می‌کرد. خواب عمویی که هنوز به دنیا نیامده بودم، تصادف کرد و خلاص. این روزها خواب‌های من در بیداری کامل می‌گذرند. وقتی چشم باز می‌کنم اما گویی به خواب می‌روم.
پنجشنبه,27 سپتامبر, 2007

هفت اقلیم

خانه‌ی فلسفه‌ی «هفت اقلیم» بعد از 5-6 ماه، با سه مطلب در خصوص تاریخ فلسفه‌ی غرب و زندگی و نظرات اجمالی فیثاغورث، کسنوفانس و هراکلیتوس بالاخره به‌روز شد!
چهار شنبه,26 سپتامبر, 2007

جانی که نیست!

جانی نیست. سرگشته شدم. از این فراق، از این جدایی‌ها. تمام هم نمی‌شوند. این‌جا و آ ن‌جا هم ندارد. حافظ باز می‌کنم: شرط اول قدم آن‌ست که مجنون باشی! علی از همان اول دعای کمیل مجنون‌ام می‌کند. به آهستگی، شمرده-شمرده بخوان: اَللّـهُمَّ اِنّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْء، وَبِقُوَّتِكَ الَّتي…. تا برسی به جمله‌ی وصف حال من: يا اِلـهى وَسَيِّدِي وَمَوْلايَ وَرَبّي صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ… توان خواندن بقیه‌اش را ندارم. هیچ وقت نداشتم. به این‌جا که می‌رسم دیگر نیرویم تمام می‌شود.
خدا خدا می‌کردم که رمضان بیاید. آمد. حالا خدا خدا می‌کنم «قدر» بیاید. دل‌ام کمی راحتی می‌خواهد. خسته شدم از این همه سگ دو زدن برای این دنیا و آن دنیا. کجایی پس؟
دوشنبه,24 سپتامبر, 2007

شرح عاشقی

به یاد مهرآفرید. ایزد موسیقی ایران زمین. محمدرضا شجریان.
هیچ می‌دانید «خون دل خوردن» به چه معناست؟ چه‌جور حالتی‌ست؟ می‌فهمید معنی مرارت را؟ مثلاً تا کنون فکر کرده‌اید، در طول 24 ساعتی که هست، 14 ساعت مدام کاسه‌ی تار را بغل گرفتن و جمله جمله، زخمه زخمه زدن بر سیم‌ها، نشان چیست؟ تا کنون فکر کردید که 60 سال هر روزش را از قبل اذان صبح تا شباهنگام، تمرین صدا کردن و برای یادگرفتن یک نغمه یا یک گوشه گاه پیش استادی به گریه افتادن و هی تکرار کردن و تکرار کردن، چه حالتی‌ست؟ لحظه‌ای درنگ کن! فرض بگیر دو ساعتی تمام از کمر خم باشی مثل رکوع، اما گردنت را کج نگه داری و تا جایی که می‌توانی سرت را نزدیک صفحه‌ی گرامافون بی‌آوری و ننشینی تا مثلاً ادات تحریر ماهوری که 70 سال قبل از تو خوانده شده را از زیر خروارها خش خش صدا، بتوانی تجزیه و تحلیل کنی و درست بخوانی. همین. تو فقط خیال کن. این‌ها که گفتم اما برای عده‌ای توهم و خیال نیست. واقعیاتی‌ست که بر ایشان گذشته. تا یکی لطفی شده، علیزاده شده، مشکاتیان شده یا شجریان و اسلافشان.
در این وانفسای موسیقی یکی هم که نامش سخت برازنده‌اش است و دریوزه‌ی نام و شهرت می‌کند و نامجوست، پیدا شده و فردایی – شاید هم الان – به ریش تویی که داری با زوزه‌هایش مست می‌شوی می‌خندد؛ فتوا داده که ناظری، مولوی را کش‌دار می‌خواند و جالب این‌که گفته ریتم را هم از شعر می‌گیرد. یعنی ناظری که 30 سال است دارد از مولوی می‌خواند، هنوز بلد نیست چه کار باید بکند و شعر او را هم نمی‌شناسد و ریتم را از آن می‌گیرد. ترا به خدا با همین یک جمله‌ی قصار خنده‌تان نمی‌گیرد؟ حالا آواز همه اشتباه است و ریتم شعر مولوی را هم نه حتی خودش فهمیده و نه کسی در این 700 سال بعد او. باشد! قبول! گفته نباید بخوانی. باید مثل ایشان با زوزه بخوانی تا درست باشد. نظریه را ملتفت شدید؟ جز پوزخند چه باید تحویل‌اش داد؟ گویا تقدیر چنین است که ملت گل و بلبلی ما را، چنین کسی باید قطب نو آوری و پیشرفت موسیقایی باشد.
القصه! در نظر داشتم تا طی یک نوشته، صرفاً به شیوه‌های آموزش آواز ایرانی بپردازم و تفاوت‌ها و تشابهات شیوه‌ها را با ذکر مثالی بیان کنم اما نه تا کنون وقتی یافتم و نه با بضاعت کنونی‌ام چنین کاری میسر بود. باشد تا شاید وقتی نقبی به این بحث زدیم. اما در سال‌روز تولد صدای اسطوره‌ای موسیقی ایرانی، بر آن شدم به چند مثال از مرارت‌های آموزش آواز بسنده کنم. در فایل صوتی اول، قطعه‌ای از آموزش استاد نورعلی خان برومند را به شجریان و گوشه‌ای از سخت گیری‌های او را در امر آموزش می‌شنوید. در فایل صوتی دوم هم آموزش دستگاه بیات اصفهان است به بانویی عزیز که شاید دل‌اش راضی به بردن نام ایشان نباشد و در نهایت قطعه فیلمی‌ست از اجرای گروه شیدا (سال 1355) در جشن هنر طوس با شعری از جناب عطار نیشابوری. هم نوازان آواز هم استاد لطفی و عبدالنقی افشارنیا هستند.
بشنوید تمرین‌های عاشقی را!
1- آموزش استاد برومند به استاد شجریان.
2- آموزش استاد شجریان. دستگاه بیات اصفهان. (به صدای بلبلان خانه‌ی استاد در ابتدای تمرین هم توجه کنید!)

یکشنبه,23 سپتامبر, 2007

فتنه برانگیختی – فتنه برانگیختی

مطرب مهتاب رو! آن‌چه شنیدی، بگو!

شهرام ناظری و گروه شمس. سرپرست: کیخسرو پورناظری. سال 1377

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن یا دیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

جمعه,21 سپتامبر, 2007

مقام عظما و YouTube

دیروز سفارش طراحی یک مجله‌ی تخصصی گرفتم. صاحب کار کچلم کرد که صفحه‌ی پشت جلد حتماً باید عکس مقام عظما باشد. جستجویی کردم در گوگل که عکس‌های سایز بزرگ را پیدا کند، دوتای اولی را که می‌زدم، وسط کار با ADSL 256 صفحه بی‌خیال کامل شدن می‌شد. من هم سمج، اما نشد که نشد. اینترنت فیلتری مثل این‌که به سایت آقا هم گیر داده بود. باید نامه بنویسم 4 تا فحش از جنس انصار بدهم به وزیر ارتباطات و مثلا فن آوری. ده دفعه‌ای که سعی کردم و نشد، برای خستگی در کردن رفتم YouTube بازی. همین که یک کمدی باز کردم دیدم به! عکس مثل فرفره شروع به دانلود شدن کرد. متعجب شدم شدید. نیاز به محرک داشت؟
جمعه,21 سپتامبر, 2007

American History X

دیگه دیر شده بود رفیق!
پ.ن. اینجا

پنجشنبه,20 سپتامبر, 2007

واقعه – 8

این واقعه تقدیم به خودش. تقدیم به علی، به کورش، به دانیال، به هر که هست و نیست…. چقدر گیج‌ام و اشک آلود!

پنجشنبه,20 سپتامبر, 2007

اعتماد

زندگی‌ی من از منظری، دو بخش است. در بخشی، اعتماد کسی را توانسته‌ام جلب کنم و بخشی دیگر، ترسیدم اویی که باید، به من اعتماد نکرده. من بلاها کشیده‌ام از این بی‌اعتمادی‌ها. خون دل‌ها خوردم. امشب شبی بود که لحظه‌ای ترسیدم. تا چند لحظه‌ی بعد که sms رسید و حرف دل گفت؛ من در برزخ میان این دو بخش بودم. سخت بود همان چند لحظه‌ی به‌ظاهر کوتاه. اما ناگهان بهشتی شد. آرام و خنک شدم. مبادا که محبوب کسی به او بی‌اعتماد شود. این رشک‌ها ریشه‌ی آدمی می‌سوزاند. من در این حال سخت بی‌طاقت می‌شوم.
خدا را شکر برای درک و شعوری که به او عطا کرده. من و او هر دو رنج دیده‌ی غیرت‌های کور بودیم. خدا را شکر. آرام شدم حالا.
دوشنبه,17 سپتامبر, 2007

یاد شهریار

فردا سالگرد وفات شهریار شیرین سخن شعر پارسی‌ست. یادش بخیر آن دو سالی که با علی، دیوان قطور شهریار به دست، تا پاسی از شب به شب‌گردی می‌گذشت. دیوان‌اش را باز کردم تا شعری یاد آور آن ایام بخوانم، شعر لطیف ذیل آمد.
تا اول عشق است، من مشق جدایی می‌کنم
با دیو نافرمان خود، زور آزمایی می‌کنم
ای مه! تو دانی و خدا،گر بی‌وفا خوانی مرا
گر بی‌وفایی می‌کنم، مشق جدایی می‌کنم!
آری جدایی کار خود کردست با من، من دگر
تا می‌توانم احتراز از آشنایی می‌کنم
تیغ جدایی ناله‌ام جان‌سوزتر سازد چو نی
با این نوا کامی روا در بی‌نوایی می‌کنم
آخر جدایی گر نبود، الهام شاعر هم نبود
این پرده چون بالا زدی؛ من خود نمایی می‌کنم
ما قهر کردیم از شفا، رو ای طبیب سنگ‌دل
تا دردمندم آشتی، با بی‌دوایی می‌کنم
لیکن غزالا، شرم از آن مشکین کمند آید مرا
کز حلقه‌ی دل‌بند او فکر رهایی می‌کنم
فرمان‌بر شیطان تن گر خواهی‌ام، معذور دار
من در قلوب عاشقان فرمان‌روایی می‌کنم
این عشق خاکی را که روز از جان افلاکی جداست
شب، بال پرواز از بر ِ عرش خدایی می‌کنم
با تاج عشق‌ام می‌کشد کاخ جمال کبریا
وز رهروان کوی او همت گدایی می‌کنم
بر رود نیل آسمان چون آشیان کز پرّ قوست
قایق ز ماه و پارو از، ابر طلایی می‌کنم
ما را به‌مستی رخصت کلک و بیانی هست، لیک
تا شهریارا با خودم، کی خودستایی می‌کنم؟
یکشنبه,16 سپتامبر, 2007

خواب سحری

بعد سحر که خوابیدم، خوابی بود یا چیز دیگری. نمی‌دانم. آسمان نداشت خواب من. پای من بر زمینی بود که روی‌اش انسان‌های ریزی در هم می‌لولیدند. یکی بلند گفت: آمد! سکوت شد. سکونی همگانی شد. ناگهان رنگ‌ها از ناکجا فرو ریخت. همه ایستاده بودند مثل مجسمه. بر من موج-موج رنگ بود که نازل می‌شد. بر یکی – نمی‌دانم چه کسی بود – اما قطره‌ای می‌چکید و باز می‌ایستاد. هوا خنک بود و ملیح. مثل سحرهای مدیترانه‌ای. بوی سبزه بود. بوی آب. بوی یاس‌های شیپوری. داشتم مست می‌شدم. خمار شدم گویا. دیدم که کنار دیواری طلایی ایستادم. اول از هیبت‌اش نفهمیدم که چیست. دیدم محدود بود. از خماری با زحمت سر بلند کردم. به دلم افتاد که گنبد طلایی مشهد است که آرزو داشتم روزی در کنارش باشم. مثل همیشه ذوق کردم. گریه‌ام گرفته بود. ناگهان گنبد کوچک شد ومثل کلاه شد. یکی آن‌را بر سرم گذاشت. ندیدم چه کسی بود. روی پشت بام حرم امام رضا بودم و از بالا مردم را تماشا می‌کردم. صدا می‌آمد. شجریان بود؟ داشت ربنا می‌خواند. باز از مستی ذوق کردم و گریه. صدایش بلند بود اما گوش‌نواز. درست مثل بچگی که دوست داشتم صدای ربنای تلویزیون را ته بلند کنم و با ربنا عشق کنم. در آن حال یکی بگوشم گفت: بگو بلی! حواست کجاست؟ بگو بلی. گفتم بلی. یکی خندید. مثل نسیمی که از پرواز کبوتری برمی‌خیزد لحظه‌ای آمد و رفت.
پ.ن. بدبخت شدیم. خبری نبود. یکی جلوه کرد و مستمان کرد و ما هم که کم ظرفیت. تا گفت: بگو، گفتیم. نه برهانی خواستیم، نه دلیل عقلی‌ای. خلاصه از کم جنبگی خودمان بود. وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ (اعراف. 172) باید اسم‌اش را می‌گذاشتند سوره‌ی اعتراف تا اعراف! یکی هم نیست بگوید آخر اعتراف در بی‌خودی که سندیت ندارد.
پنجشنبه,13 سپتامبر, 2007

سماع

سروْبالای من آن‌گه که درآید به سماع…! (حضرت حافظ)

عکس از: مریم شیروانیان. برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگ‌تر، بر روی آن کلیک کنید.

سه شنبه,11 سپتامبر, 2007

وقت طرب*

این قطعه فیلم را داشته باشید که در آن استاد علیزاده شاید ده سال پیش با مرحوم داریوش خان زرگری به بداهه نواخته. تا پیش‌درآمدی باشد برای روزهایی که در راه است. حرف‌های ناگفته بسیار است. بسیار.

* عنوان، وام گرفته شده از این بیت حضرت حافظ است: نیست در کس کرم و «وقت طرب» می‌گذرد – چاره آن‌ست که سجاده به‌می بفروشیم!
×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن یا دیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×


صفحه قبل»