نامه‌های سوشیانت هزارم » 2007 » آگوست
سه شنبه,28 آگوست, 2007

بهوش بودم از اول که…

من راهی‌ام باز به خاوران شهر. بار دیگر شهری که دوست‌اش دارم. زبان حال مرا هم که بخواهید، همین است که استادمان شجریان دارد می‌خواند.
دوشنبه,27 آگوست, 2007

اعداد

طرف [رئیس بانک ملت شعبه…] می‌گفت هفته‌ی پیش یکی آمده بود وام می‌خواست 600 میلیارد تومان. کارشناسی که کردیم، فقط املاک‌اش 2000میلیارد تومان ارزش داشت؛ کمسیون گذاشتیم، هفت روزه وام را پرداخت کردیم با بازپرداخت 4 ماهه و سود 14درصد.
نکته: برای وام 200هزار تومانی بچه‌های اداره حداقل 1 ماه می‌دویدند.
یکشنبه,26 آگوست, 2007

قرار است یعقوب را زندانی کنند!

مسخره بازی‌ها تمامی ندارد. بعد از این همه سال یعقوب را که تازه یادعلی هم بود گرفتند و علناً به جرم تخیل می‌خواهند برای‌اش پاپوش درست کنند. به استحضار آقایان می‌رسانم که:
1-سوتی ندهید. اونی که گرفتار چاه شد، یوسف پسر یعقوب بود، نه خود یعقوب.
2- شما مطابق سنن هزاران ساله، حداکثر می‌توانید پسر یعقوب را به زندان بفرستید. حالا یا یوسف یا «آداب بی‌قراری»
3- شما آن‌قدر نفهمید و بی‌رحم که برای تخیلات یعقوب و گریه زاری‌اش می‌خواهید او را به زندان بفرستید. خاک بر سرتان. مثل این‌که حتماً یکی باید زندان برود تا دلتان خنک شود.
4- حالا بردید و در زندانش هم انداختید؛ آن دنیا جواب مرتضی علی را چگونه می‌دهید؟ نمی‌گوید این که یاد ما بود را چرا به این روز انداختید؟ باز هم خاک بر سرتان که نه دنیا دارید نه آخرت.
پ.ن. بنده همچی یه خورده تنم به تن عشایر لر برخورد غیر فیزیکی کرده. لذا اگر چیزی گفتم که درست نبود خودتان درست‌اش کنید.
یکشنبه,26 آگوست, 2007

رنگ رخساره‌ی شجریان

واقعیت‌اش بعد از ماجراهای فروش بلیط کنسرت شجریان، دیگر نمی‌خواستم چیزی از آرشیو قدیمی و نایاب استاد را در وبلاگ قرار دهم. اما مصاحبه‌ی علی اصغر سیدآبادی عزیز با او، باز دیوانه‌ام کرد تا قطعه‌ای کم‌یاب و خصوصی را با صدای داوودی شجریان منتشر کنم.
حرف از او پایان نمی‌پذیرد. وقتی به او و هنرش و حقی که بر گردن من دارد می‌اندیشم… اصلاً ناگفتنی‌ست. بی‌شک اگر او نبود – حداقل برای من این‌گونه است – عبور از لحظاتی دشوار در زندگی میسر نمی‌شد. شاید به مدد صدای او بود که این همه راه آمده‌ام و هنوز برپایم. فایده ندارد. جملات یاری‌ام نمی‌کنند. بشنوید قطعه‌ای ضربی در ماهور شریف را با ساز شیرین مرحوم حبیب‌الله بدیعی و صدای ملکوتی استادمان شجریان که رنگ رخساره خود خبر می‌دهد از حال نهانم!
شنبه,25 آگوست, 2007

دریا دادور

صدای «دریا دادور» را به لطف وبلاگ فراق عزیز یافتم. چقدر درجا زدم. چرا نباید او و شاید ده‌ها مثل او را بشناسم؟ چرا «گردآفرید» و امثال او را نمی‌شناسم؟ حیف. ما کسانی که در داخل ایرانیم، اطلاعاتمان درخصوص هنرمندان و هنرورزان هم‌زبان و هم‌وطن خصوصاً بانوان اهل علم و هنر خارج از ایران تقریبا صفر است. از داخل ایرانی‌ها هم اگر خبری جایی درز کند وگرنه، هیچ.
با این تفاسیر صدای بانو «دریا دادور» خواننده‌ی اپرا را بشنوید. این هم متن ترانه.
لینک مرتبط: مصاحبه‌ی BBC با دادور
پ.ن. برخی از رفقا، حالا می‌توانند با دلیل و مدرک به سعایت بپردازند بی‌آن‌که بپندارند که عملی‌ست حرام. مختارند. حلالشان باد چو شیر مادر.
شنبه,25 آگوست, 2007

شریعتی و مشغولیت‌های روزانه

1- بعد از واکنش‌های افراد زیادی که بر له یا علیه نوشته‌ی گنجی در نقد شریعتی، چیزی گفته یا نوشته بودند؛ مصمم شدم تا با انتخاب چند کتاب از او، به شیوه‌ی گنجی، جملاتی را که وی در وصف آزادی و حقوق آدمیان گفته بود را پشت سر هم ردیف کنم! این شیوه‌ی نگارش البته غیر دقیق و غیرعلمی‌ست. فقط می‌خواهم برای کسانی که قصد دارند شریعتی را از دریچه‌ی کسی مانند گنجی، مثل یک فاشیست به تمام معنی بشناسند، و او را مثال تمام نمای یک بعدی بودن بدانند، پنجره‌ی دیگری باز کنم. خوشبختانه کتاب‌هایی که من در اخیار دارم به گونه‌ای فیش‌برداری و خط کشی شده هستند که کار را برای‌ام بسیار سهل و راحت می‌کند. بعد از آن به این نتیجه برسیم که اصولاً نقد شریعتی باید چگونه باشد یا منی که نقاد وی خواهم بود باید چه انصاف‌هایی را در نقد وی روا دارم.
2- سرم بسیار شلوغ است. کار برای عملی کردن قول و قرارهایی که در ابتدای سال با خودم گذاشتم هرچند که امانم را، خصوصاً در بخش معاش بریده، اما لذت بخش است. فوق لیسانس هم که داستان خود را دارد. معرفة الابلیس کذایی را هم جدی گرفتم و اگر وقتی بیابم به استنساخ و استخراج رموز و غرایب در خصوص جناب شیطان، از کتب قدیمی و چاپ سنگی که برخی‌شان هم مو به تن آدم سیخ می‌کند؛ می‌پردازم. این عالم ظلمات هم عالمی‌ست ها!
3- اواخر هفته باز راهی شهر مشهدم. خدا را شکر می‌کنم که به بهانه‌ای بس زیبا و گوارا که خود می‌داند، تشرفاتم به آن دیار را افزون کرده. از کریمی چو او جز این هم انتظاری نمی‌توان داشت که وقتی هدیه می‌دهد کامل و بی‌نقص می‌دهد.
4- بیتی از حضرت حافظ به تفال:
ای عاشقان روی تو از ذرّه بیشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذرّه کمترم؟
جمعه,24 آگوست, 2007

شب مرتضی خان ممیز

«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر یکشنبه چهارم شهریورماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می‌شود.«شب مرتضی خان ممیز» ساعت پنج بعد از ظهر……….
پنجشنبه,23 آگوست, 2007

لاغری ی تضمینی و معنوی!

یکی از دخترهای دم بخت فامیل که کمی تپل است، با استعانت از خداوند متعال و به مدد انفاس قدسی یکی از بزرگان [!] در 3-2 هفته‌ی گذشته 3 کیلو کم کرده. من این موفقیت را که لابد تضمینی و بی‌بازگشت هم هست، خدمت دوشیزه‌ی مذکور، خانواده‌ی ذوق زده‌اش، خانواده‌ی داماد و خود داماد آینده لابد و آن مرد بزرگ تبریک عرض می‌کنم و از خدای منان موفقیت بیش از پیش حضرت دکتر (الف. ر) را در جلب مریدان بیشتر خواستارم.
پ.ن. جملات فوق جدّی و واقعی‌ست!
پنجشنبه,23 آگوست, 2007

سرانجام شکایت

زندگی دیجیتالی در ایران فاقد امنیت است! این جمله را یک وکیل زبده، وقتی که پی‌گیر شکایت از شرکت دل آواز بودم، به من گفت. نوشته بودم بعد از کنسرت‌های استاد شجریان، قصد شکایت از مجری و مسئول انفورماتیک شرکت دل آواز را دارم. جهد و تلاشی کردم، هرچند همان‌طور که فکرش می‌کردم حاصلی نداشت، اما حداقل برای منی که اصلا نمی‌دانستم شکوایه چیست، دادگاه‌های عام و خاص کدامند و… تا حدی مفید بود. گفتم «تا حدی» که بدانید بلبشویی‌ست در این آشفته بازار که اگر در همین اندازه هم از اوضاع شیر تو شیری حقوق و دعاوی، چیزی دستگیرتان شود باید شکر خدا را بجای آورید.
اوضاع به همین راحتی هم که فکر می‌کنید نیست. من در یک جمله می‌خواستم یک شکوایه تنظیم کنم که در آن از عدم توجه و عاقبت اندیشی مسئولان ذیربط در شرکت مزبور گفته باشم و فشاری بیاورم تا از ایشان یک عذرخواهی رسانه‌ای بگیرم. اما تا الان هیچ مرجعی برای این کار وجود ندارد! چرا؟ چون از طرفی مسأله مالی و طرف قرارداد یک بانک خصوصی‌ست، از طرفی شما در فرایند «خرید اینترنتی» بلیط کنسرت با مشکل مواجه بودید، و این بر می‌گردد به امور رایانه و اینترنت که هیچ کس در هیچ دادگاهی حاضر به بررسی آن نیست. اما ماجرا به همین جا هم ختم نمی‌شود. مسئول فنی سایت دل آواز درواقع پیمانکار [و نه کارمند رسمی] شرکت بوده و هیچ تعهدی درین رابطه نداشته. اگر مشکل بر سر امنیت اطلاعات و یا شرکت‌های هرمی بود کار باز راحت‌تر بود، چون گویا فعلا فقط به این شکایات رسیدگی می‌شود. خلاصه احتیاج به صرف وقت و هزینه‌ی بسیار بالایی است که از عهده‌ی من یکی بر نمی‌آمد. تا الان هم به قدر مجموع 5 شب بلیط کنسرت با جایی نزدیک به بغل دست استاد به خرج افتاده‌ام!
اگر فرصتی دست دهد تا خود شجریان را از نزدیک ببینیم، ماحصل شکایت را به خود او هم می‌رسانم، چنانچه در خود مدت زمان کنسرت به اشاره‌ای و بعد از آن با ایمیلی به همایون که مدیرعامل شرکت است، ماجرا را مفصل توضیح دادم.
انگار تقدیر این چنین است که فاصله‌ی ما و کشورهای متمدن، در احقاق حقوق شهروندی، صدها سال باشد. اگر در این کشورها هم نیاز به وقت و هزینه هست اما حداقل امیدی به بررسی ماجرا وجود دارد، چیزی که در کشور ما از همان ابتدای کار وضعش معلوم است. پس بهتر است بنشینی و سرت به کار خودت گرم باشد و با خیال راحت نوارهای شجریان را بگذاری و زندگی کنی!
این را هم برای کسانی نوشتم که در گوشه‌ی ذهنشان خاطره‌ای از ایام برگزاری کنسرت و داغ کردن ما موجود بود و گرنه حوصله‌ی زیاد نویسی را خیلی وقت است از دست داده‌ام.
چهار شنبه,22 آگوست, 2007

صبوحی (18)

ان اخذتنی بجرمی؛ اخذتک بعفوک! و ان اخذتنی بذنوبی؛ اخذتک بمغفرتک! و ان ادخلتنی النار… اعلمت اهلها: انی احبک….
مناجات شعبانیه
چهار شنبه,22 آگوست, 2007

تناسخ می‌کنی؟

اوی… ببینم داری چی کار می‌کنی؟… تناسخ می‌کنی؟ غلط می‌کنی! مجوزت کو؟
بیشتر بخوانید.
یکشنبه,19 آگوست, 2007

کابانکه مابیتشو

داستان دل‌خراشی‌ست از مرگ نوع بشر در جنگی که شاید سرنوشت ما نیز باشد. نوشته‌ی دوست عزیزی، از جمله‌ی آدمیانی که جنگ را با گوشت و پوست و خونش حس کرده. او پدرش را در جنگ هشت ساله از دست داده. دلش را نداری، نخوان! سوشیانت
کابانکه مابیتشو، نام دیگر انسان است، انسانی در هر کجای جهان. در کنگو، در عراق، افغانستان، ایران، سومالی، لبنان و هر جای دیگری که انسان و جنگ، به هم در آمیخته‌اند. گرچه امروز نقش این انسان نگون بخت را او به عهده دارد، اما شاید فردا روزی، نوبت من یا تو و یا هر کس دیگر باشد، پس به احترام انسان، به نام او و برای صلح سوگند یاد کن.
کابانکه مابیتشو
کانوها در ردیف‌هایی منظم و مندرس در امتداد ساحل شنی لمیده بودند و تن به وسوسه‌های هوس آلود آب و آفتاب نمی‌دادند، آفتاب صبح بر جنگل‌های انبوه و سرسبز کاتانگا می‌تابید و دریاچه اوپمبا رقصی نقره فام را در میان وزش نسیم به نمایش گذاشته بود. زمین و آسمان آرام آرام رخوت شب را می‌زدودند اما از چادرها و کلبه‌های حاشیه دریاچه که پناهگاه هزاران آواره‌ی روستای روبی بود هنوز بوی خواب می‌آمد.
نوری که از لابه لای خیزران‌ها به درون کلبه می‌تابید، روی پوست سیاه زن راه می‌رفت و با کاویدن فراز و نشیب اندام او، «کابانکه مابیتشو» را به سوی بیداری فرا می‌خواند. کابانکه خسته و خواب آلود غلتی به سمت راست زد تا دوباره خواب را مز مزه کند، اما انگار چیزی به یادش آمده باشد؛ صاف نشست و به کودکانش زل زد. شکم ورآمده و پوست چروک کودکان، توان هر گونه احساس لذت از زیبایی‌های محیط را از کابانکه سلب می‌کرد ، بچه‌ها از سه روز پیش چیزی نخورده‌اند و او تصمیم گرفته بود امروز پیش از همه به سراغ خرچنگ‌های خفته در سوراخ صخره‌های ساحلی برود.
کابانکه‌ی 17 ساله یکی از 4 میلیون کاتانگایی بود که در سرزمینی حاصل‌خیز به وسعت فرانسه در شرق آفریقا به دلیل جنگ و خونریزی در فقر کامل به سر می‌بردند. او همراه سایر اهالی روبی پس از آغاز شورش و جنگ، در دشت‌های بدون جاده، کنار برکه‌ها و آبشارها پراکنده شده بودند تا شاید خود را به شهرهای کوچک برسانند و اکنون کنار دریاچه بودند.
این‌جا کنار اوپمبای همیشه آرام جای خوبی بود، گرچه از بارش غذا خبری نبود اما از سربازان دولتی و کفتارهای شورشی نیز اثری نبود، چرا که سربازان و کفتارها، هلی‌کوپترهای امدادی را تعقیب می‌کردند و به هر کجا آنان غذا می‌باریدند، اینان گرد مرگ می‌پاشیدند. ماه پیش کفتارهای شورشی خواهر او را با خود برده بودند و هفته پیش نیز سربازان دولتی پسرعمویش را به سرزمین ارواح فرستاده بودند. گویی هیچ کس نمی‌خواست آنها زنده باشند و او باید شاکر می‌بود که جزء معدود بازماندگان تقدیر خشن روزگار کشور بود.
احساس ضعف می‌کرد، باید تا از حال نرفته بود و گرسنگی از پایش در نیاورده بود، چاقو را بر می‌داشت و زود می‌جنبید. از دلفی کاپیا – پزشک بدون مرز – شنیده بود که: «در این‌جا مردم بیشتر از گرسنگی می‌میرند تا جنگ» چقدر خوشحال بود که آنگوزا هنوز چشمان درشت در حدقه فرو رفته‌اش را باز نکرده است، زمانه فرصتی برای رشد به دخترک نداده بود و آن‌قدر در نوزادی درجا زده و سختی کشیده بود تا در سه سالگی پیر و چروک و آماده مرگ شده بود. چشمان کم فروغش که حتی قادر نبودند برای زنده ماندن التماس کنند، عذاب هر روزه روح بیوه‌ی جوان بودند، او را همان‌طور که در خواب بود برداشت و روی پشتش گذاشت و با پارچه‌ای به خودش بست اما پسر را همان‌طور در عالم رویا رها کرد، این دو تنها یادگارهای شوهرش بودند، مردی که ماه‌ها بود جز چاقویی، دسته عاجی و خاطراتی رنگ باخته برای این زن اثری در میان زندگان نداشت.
* * *
همان آفتاب که از لای خیزران‌ها بر اندام زنانه و براق کابانکه تابیده بود، از چشمان مفلوک و بی‌روح و خشن حیوان هم خواب را ربوده بود تا همچون سرباز وامانده و درنده‌ای که هنوز خشاب اسلحه‌اش از خاطرات خون و شکار دیروزش پر است، سرگردان و بی‌هدف در بین علف‌ها دنبال شکاری تازه گردد، سرباز که می‌ماندی او را جوان بخوانی یا کودک با حرص و غیضی که در قلبش دلمه بسته بود، قمه بلند کنگویی خود را به سمت ساقه‌های زنده سبز می‌شوراند و هم‌چنان که زیر لب آوازی جنوبی را با صدایی گرفته و خش دار زمزمه می‌کرد، نگاه‌های آزمندش را به اطراف می‌چرخاند تا هدفی برای عقده‌های خود پیدا کند.
گرچه بیش از 15 سال نداشت اما از دو سال گذشته که برای فرار از مرگ و فقر به نیروهای دولتی پیوسته بود به اندازه تمام عمر، جنگ و کشتار و قتل و غارت دیده بود و به اندازه یک شب عمرش نتوانسته بود راحت بخوابد، چرا که منتظر بود قمه‌ای بلند، فاصله‌ای همیشگی بین سر و بدنش ایجاد کند و شاید همین انتظار وحشی‌اش کرده بود.
او هم اهل کاتانگا بود و زخم بسیاری از دست‌های بی‌رحم شورشی و دولتی بر دل داشت، ماه‌ها پیش وقتی در دشت به کمین نیروهای دولتی دچار شده بودند، محصور بوی کباب و خون و آواز درد و فریاد و سفیر گلوله‌هایی که بدن همراهانش را دریده و ارواحشان را در دشت می‌پراکند، ترجیح داده بود سربازی دولتی باشد تا جسدی کاتانگایی و اگر قرار است کاتانگایی‌ها مورد هجوم و غارت و تجاوز باشند او غارتگر باشد نه غارت زده، از همان لحظه گویی از کودکی به میان‌سالی پرتاب شده باشد، تمام غرایزش بیدار شده بودند تا به کام برسند.
* * *
حد فاصل رنگ آبی و کف آلود دریاچه اوپمبا و سبز زنده جنگل را شن‌هایی سفید و یخ کرده از سرمای شب پر کرده بودند که به نجواهای دریاچه با کانوها و پچ پچ گاه گاهی علف‌ها و درختان گوش سپرده بودند و خاطره هر صدایی را در خود دفن می‌کردند. رد قدم‌های ظریف و خوش تراش کابانکه آرام و یکنواخت بر روی همین شن‌ها نقش می‌زد و پیش می‌رفت، زنی که فارغ از تمام خوشی‌ها و غم‌ها افکارش از دنیا و محیط جدا افتاده بود و تنها به کودکانش و چرخگ‌ها می‌اندیشید. از آن‌سوترها شن‌ها صدای گام‌های وحشی و عاصی جوان را در میان ناله های علف‌ها و غرش ضربات قمه می‌شنیدند. اعصاب کشیده و ذهن پریشان جوان نقطه نقطه محیط را می‌پائید، از سر ترس است یا نیاز، تمام حواسش تحریک شده بود و بی‌آنکه بداند به سمت تلاقی و تقاطع شومی پیش می‌آمد. زمان زیادی نکشید که ناگاه نگاه سرباز در امتداد ساحل، بیرون از جنگل بر روی زنی نحیف قفل شد. با توقف سرباز زمان در جنگل ایستاد و سکوت، جنبش هر شاخ و برگی را فرا گرفت، حتی دریا هم لحظهای باز ایستاد. گویی همه راستای نگاه دریده و حریصانه او را که با ولع اندام کابانکه را می‌بلعید دنبال می‌کردند. نگاه‌های سرباز به گرگ گرسنه‌ای می‌مانست که خیره خیره چشم به شکار خود دوخته است و مترصد فرصتی است اما نه برای خوردن آن، بلکه برای خراب کردنش.
کابانکه خمیده و جستجوگر در فضای باز ساحل امتداد داشت، سرباز هم خمیده و جستجوگر از لابه لای شاخ و برگ درختان خود را به مرز مشخص جنگل و ساحل رساند. نگاهی به اطراف چرخاند و همچنان که دور و بر را می‌پایید همچون گربه‌ای نیم خیز شد. در یک آن صدای نعره گام‌های وحشی دونده در ساحل طنین افکند، قدم‌های کوچک و ترسان نود درجه به سمت راست چرخید، اما پیش از آن‌که فرصتی برای فرار بیابد قنداق اسلحه استخوان‌های کتفش را درهم پیچید، او تنها توانست در بین آسمان و زمین چاقوی کوچک را در مشت بگیرد. از شدت ضربه بچه از پشت مادر جدا افتاد و صورتش میان شن‌ها و سن‌گها تقسیم شد. نقش ظریف اندامی زنانه در حالتی وحشت زده و رقت انگیز بر شن‌ها حک شد و صدای دریده شدن لباسی فرسوده در خاطره سکوت شنها جا ماند.
* * *
آفتاب به نیمه‌های آسمان نزدیک شده بود که کابانکه ناتوان‌تر از همیشه جسم نیمه جان خود را بر سر جسد بی‌جان کودک رساند، آنگوزا سیر از زندگی با دهانی باز و آرزومند و چشمانی همچنان در خواب روی ساحل آرمیده بود، شکم متورمش ترکیده بود و آب امعاء و احشایش را برای مرغان دریایی به تاراج برده بود. کابانکه دقایقی مبهوت خیره ماند، سپس بی‌صدا و بی‌تکان قطرات اشک، کویر گونه‌اش را در نوردید. ذره ذره آه‌ها و سوزها از دلش زبانه کشید، جگرش، حنجرش و لبش از غصه سوخت و درد در تمام وجودش منتشر شد، مشت‌ها را از شن پر می‌کرد و بر سر و روی خود می‌کوبید و به زبانی غریب شیون می‌کرد و دشنام می‌داد و مانند جادوگران روستا برای سعادت روح فرزندش اورادی را آمیخته به اشک و خون تکرار می‌کرد و آنگوزا که بی‌حرکت در میان دایره‌ی تقدیرش خوابیده‌، ساعت‌ها به آخرین لالای مادر جوانش دل سپرده بود و آن‌را برای سال‌های سرگردانیش ذخیره می‌کرد.
اما بالاخره احساسات مادرانه بر ماتم کابانکه چیره شد و اندیشه پسرک به جانش افتاد، دوباره دقایقی به آنگوزا خیره شد و فکری در ذهن نیمه هشیارش جان گرفت، شاید تقدیر این بوده که مرگ این، تداوم آن باشد، شنیده بود در ایام قحطی و خشک‌سالی زن‌های بسیاری کودکان مرده یا ضعیف تر خویش را برای بقای زنده‌ها و قوی‌ترها خرج کرده بودند و معتقد بودند به این ترتیب هر دو روح در یک کالبد زنده خواهند ماند. شاید آنگوزا هم اگر می‌توانست شکم برادرش را سیر کند، در کالبد او زندگی را ادامه می‌داد. با این افکار کارد را از میان شنها یافت، آنگوزا را از زمین بلند کرد و دهانش را از شنها پاک کرد و محکم در آغوشش فشرد، دستش می‌لرزید‌، لب‌ها را بر لب دخترک گذاشت و آخرین بوسه را به روح و کالبدش تقدیم کرد. تمام بدنش به لرزه افتاده بود، چشمانش را به هم فشرد و کارد را بالا آورد.
* * *
سرباز کج و معوج و قیقاج راهش را به سمت اردو ادامه می‌داد، رد ضخیم و غلیظ خون و بوی تندی که همراه بخار عرق از بدنش بر می‌خواست چند روباه و شغال را در پِیش به راه انداخته بود، بالای سرش هم کلاغ‌هایی از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند. سرباز گرچه ضربات تند و چابک زن را به پهلو و شکمش دید لیک تا هنگامی که عطش نیازش فروننشست، باورشان نکرد. اما همین که از سر جسد زن بلند شد و بر خلاف آفتاب به راه افتاد درد و مرگ به تدریج از شکم و پهلویش به اطراف خزیدند و سنگینی خویش را بر سینه و پاهای او تحمیل کردند. باید خود را به اردو می‌رساند تا در بیمارستان صحرایی بستری شود، برای همین با تمام جان از ایستادن می‌گریخت و هم‌چنان که خون از تنش و رنگ از رویش رخت بر می‌کشید، راه می‌رفت. هرچه بیشتر پیش می‌رفت قدم‌هایش یواش‌تر و یواش‌تر می‌شد.
در آن‌سوی قدم‌های سرباز، ساعت‌ها بعد از مرگ او، آفتاب و زن هر دو به سمت غروب پیش می‌رفتند، کابانکه در حالی که از یقه تا شکمش چاک خورده بود، تلو تلو خوران ردپایی سرخورده و فاجعه‌زده پشت سر می‌گذاشت و بی‌اعتنا به نگاه‌های پرسش‌گر دیگران، بی‌قید از عریانی سینه‌هایش، با دستانی خالی و ناتوان از قصابی به سمت کلبه پیش می‌رفت و می‌دانست ساعاتی بعد جسد پسرک را هم باید برای تدفین کنار آنگوزا به حاشیه جنگل ببرد، جایی که خود نیز در آنجا به انتظار آمدن مرگ می‌ماند، چرا که او به حکم تجربه می‌دانست یک سرباز، نشانه سربازان بی‌شماری‌ست که به این سو خواهند آمد. و شاید دیگر کسی در این چادرها و کلبه‌ها زنده نماند. کسانی که مثل مورچه‌های شاخک بریده در حاشیه‌ی سوراخ لانه، از دور زندگی پراکنده می‌شدند و هیچ‌گاه به لانه نخواهند رسید.
* * *
سرباز در حالی چشمانش را برای همیشه می‌بست که هنوز با چنگ و دندان به زندگی چسبیده بود و روباهی را می‌دید که بی‌پروا با دهانی باز به سمتش می‌آمد.
الف. ح. ی.
پ.ن. نوشته‌ی دیگری از راوی داستان.
جمعه,17 آگوست, 2007

چو بید

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم….
حافظ

پنجشنبه,16 آگوست, 2007

منت خدای را…

خبر بازگشت سیمین دانشور به خانه‌اش، اشکم را درآورد. تا من باشم که دیگر بهانه‌ای نتراشم. منّت، منّت، منّت خدای را عزّوجل….
لینک مرتبط: حرف‌های دل مسعود آقا بهنود چون همیشه، شنیدنی و خواندنی‌ست.


صفحه قبل»