نامه‌های سوشیانت هزارم » 2007 » ژوئن
جمعه,29 ژوئن, 2007

یادها و بادها

مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
آتش از جرمم ببار و اندر استغفار زن

پشت این نوشته ده سال پیش در چنین روزی رقم خورده است. هشتم تیر یکهزار و سیصد و هفتاد و شش.
جمعه,29 ژوئن, 2007

شستشو

دیدم مغزم برای مرور و حفظ 746 لغت زبان یاری نمی‌دهد. به مغازه‌ی روبروئی رفتم و فرچه و مایع شستن سرامیک را گرفتم. بعد از یک ساعت که حمام و توالت را شستم؛ مطمئن شدم که حالا مغزم برای هر چیزی یاری می‌دهد.
پنجشنبه,28 ژوئن, 2007

حال که تنها شده‌ام می‌روی؟

این تصنیف را به برادری تقدیم می‌کنم که چندی‌ست که نیست یا هست و من نمی‌بینم. علیرضا ایلچی. علی جان ابوعطا می‌خواندها….
تصنیفی‌ست نایاب و سخت ناب از استاد آواز ایران جناب شجریان. قدیمی‌ست و در جمع اهل دل خوانده شده و تنها می‌دانم که در محضر مرحوم استاد «دادبه» هستند و نوازنده‌ی نی هم استاد موسوی‌ست. دستگاه هم ابوعطاست. فایل را که دانلود می‌کنید؛ کمی هم فکر کنید. در همان مدت کم یا زیاد که مشغول پیاده سازی هستید. به خودتان، به دیگران، به هر که در کنار شماست. به زندگی، به آن‌چه عشق‌اش می‌نامید. به هر چه که دوست دارید. کمی سکوت و سکون کنید. بعدش به گوش جان بسپارید. بهانه‌ی کیفیت هم نگیر دوست عزیز. در خانه ضبط شده نه استدیو.
چهار شنبه,27 ژوئن, 2007

صبوحی (17)

بشنو! بشنو! پیش ازین مردان بودند که از ذوق و شوق و طاعت و عبادت، همه چیز داشتند و خود چنان می‌نمودند که گوئی هیچ ندارند؛ در «این ایام» مردمانند که از این‌ها هیچ ندارند و خود را چنان می‌نمایند که گوئی، همه چیز دارند.
ضیاءالدین نخشبی (وفات 751 هجری قمری)، سلک السلوک، سلک پنجم.
چهار شنبه,27 ژوئن, 2007

اعتراض بنزینی

ناگهان اعلام شد که از ساعت 12 امشب بنزین سهمیه بندی می‌شود. تا حالا که چند پمپ بنزین را مردم شهیدپرور با خاک یک‌سان کردند. تا بقیه‌اش چه شود خدا می‌داند.
محمودجان «سفت بخواب» که ما امشب بیداریم تا صبح.
پ.ن. در شرق تهران 2 پمپ بنزین یکی در محدوده‌ی تهران‌پارس [خاقانی] و دیگری در خیابان وثوق آسیب جدی دیدند. اولی را گوئی بلکل به آتش کشیده‌اند و ماشین آتش نشانی را نیز هم! دومی اما تمام دستگاه‌ها و ساختمان را تخریب کردند. خبر رسیده که چندتائی هم در خیابان شریعتی گویا آتش گرفته‌اند.
یکشنبه,24 ژوئن, 2007

مدامم مست می‌دارد، نسیم جعد گیسویت

امروز از جلوی خانه‌ی مرحوم رضوی سروستانی در خیابان پیروزی گذشتم. دق البابی کردم ببینم می‌توانم یادی زنده کنم، کسی نبود. طبقه‌ی اول ساختمان را آماده کرده بود برای آموزش آواز و اهل و عیال در طبقه‌ی بالا بودند. عاشقان و شاگردان وقت و بی‌وقت مزاحم می‌شدند و او کریم‌تر از آن بود که درب خانه‌اش را چو امروز بسته بگذارد. روزی رفتم برای عید مبارکی گویا، یا خانه را که تازه خریده بود. در حین پذیرائی گفت: آقا این دیگر کهنه شده یکی بنویسید که باز نصب کنم بر سردر که اهلش رعایت کنند. دیدم تکه مقوائی آورد که رویش نوشته بودند؛ یاعلی. جهت حفظ حرمت کلاس، لطفا با وضو وارد شوید.
این‌جا کلاس آموزش آواز استاد بود، که برای او تقدس زیارتگاه داشت.
جمعه,22 ژوئن, 2007

شکسته

راستی می دانستی وقتی جماعت خطاط عاشق می شوند مشق شکسته می کنند؟

پنجشنبه,21 ژوئن, 2007

پایان عشق با؟

این را که خواندم؛ سخت گریستم. فقر. فقر. فقر.
اگر مسلمانی از این درد بمیرد؛ آیا روا نیست؟ کلاه یا بهترست بگویم عمامه‌ی آقایان بالاتر باد!
سه شنبه,19 ژوئن, 2007

پلوی انگلیسی!

Häjji Mohammad Taqï Bonakdär and a group of constitutionalist asylum seekers at the British Embassy

پلوی معروف انگلیسی که این روزها زیاد درباره‌اش خواندیم و شنیدیم!
شرح عکس: حاج محمدتقی بنکدار و جمعی از متحصنین مشروطه‌خواه در سفارت انگلیس
Häjji Mohammad Taqï Bonakdär and a group of
constitutionalist asylum seekers at the
British Embassy

برای دیدن عکس در ابعاد بزرگ‌تر بر روی آن کلیک نمائید.
دوشنبه,18 ژوئن, 2007

زلزله!

ساعت 6.01 [به ساعت کامپیوتر بنده!] بعدازظهر امروز زلزله آمد. بخش شرق و شمال شرق تهران که تکان خورده. هنوز کسی چیزی مخابره نکرده.
دوشنبه,18 ژوئن, 2007

از روزگاران

ساعت 7.30 صبح. برای بار دوم دارم می‌نویسم. چرا؟ خوب کافی‌ست بقیه مطلب را بخوانید، می‌فهمید.
مصمم شدم که بنویسم. برای این کار ابتدا تمامی مسئولین لشگری و کشوری متولی اینترنت را به همراه جماعت نسوان سببی و نسبی‌شان در خاطرم می‌گذرانم و در ذهن‌ام مشغول ترتیب اثر دادن به ایشان می‌شوم بعدش که ازین عمل شنیع خلاص شدم، لعنتی هم به جد و آبادشان چاشنی ماجرا می‌کنم. این از مرحله‌ی اول. باشد که از آدمیان شوند.
بار اول که نوشتم، حین Publish اینترنت قطع شد. Blogger هم حاضر نشد نوشته را پس بدهد.
در مرحله‌ی دوم باید هر چه را یک ساعتِ پیش نوشتم را به خاطر بیاورم و بازنویسی کنم. با خودم هم عهد کردم که تا این نوشته را منتشر نکنم، درس را شروع نکنم.
ساعت 6 صبح بعد از 2ساعت درس خواندن، اینترنت هوشمند دقیقه‌ای 5 تومان را چاق کردم. مثل سیگار که مقدمات دارد. با کلی فس فس فس و … غژ غژ و ور ور وارد می‌شود. 1 دقیقه‌ای اول که تا IP را نشناسد و یک دور در سیستم‌ات نگردد بی خیال عدم داد-و-ستد اطلاعات نمی‌شود. بعدش می‌آیم با کلی بدبختی و سرعت مزخرف از Blogger اجازه می‌گیرم که جان مادرت بگذار می‌خواهم ببینم خلق‌الله نظر داده‌اند یا نه که خوش‌بختانه یا بدبختانه کسی چیزی ننوشته. می‌روم بالاترین را نگاهی بی‌اندازم که بعله، فیلترچی‌ها .info را هم به ملکوت اعلا فرستادند. فکر می‌کنم که در مغز این جماعت فیلترچی چه می‌گذرد که مثلا بالاترین را فیلتر می‌کنند و مزخرفات و چرندیات احمدی نژاد که این همه باعث بدبختی در سطح جهانی برای مملکت می‌شود را خودشان منتشر می‌کنند. قاعدتا به نتیجه‌ای هم نمی‌رسم. 4تا Tab باز می‌کنم از 4تا لینک که 4تا [به خدا فقط 4تا] عکس را ببینم. از بس سرعت بالاست صفحات همه هنگ می‌کنند. 3دفعه، 4دفعه، 5 دفعه Refresh می‌کنم. باز نمی‌کند یا وسط کار، عکس، مثل توپ، یکهو بادش خالی می‌شود و جانش در می‌رود. یک دفعه دیگر اساسی Refresh می‌کنم و می‌روم 2 طبقه پائین‌تر. آرام و یواش که کسی بیدار نشود. آب در کتری می‌ریزم و کلیدش را می‌زنم تا به جوش بیاید. صبر نمی‌کنم. می‌پرم بالا. در ذهنم هم هی دارم کانتر می‌اندازم که دقیقه‌ای 5تومان الکی نیست‌ها…. خیر.عکس‌ها همه مثل میوه‌ای کال ِ خشک شده نگاهم می‌کنند. عصبانی می‌شوم. در لپ‌تاپ را محکم می‌بندم و این بود نیم ساعت جان کندن من در این فضای مجازی و 150 تومان از جیب دادن.
به ADSL 256 عادت کرده بودم. به خاطر این‌که شرکت هزینه‌ی شارژ را دیگر دستی قبول نمی‌کند و باید واریز کنیم [حتما دزدی‌ شده دیگر] و چون بنده برایم سخت‌ترین کار ممکن رفتن به بانک و سر-و-کله زدن با اهل بانک است که مثلا چندرغاز را بخواهیم واریز کنیم، نرفتم، تا مخابرات برایم بلکل ADSL را از بیخ کند. حالا باید بروم باز فیش آخرین پرداخت ببرم و کپی شناسنامه و این فلاکت‌ها. می‌روی برای واریز پول، 2ساعت با گیجی و منگی به در-و-دیوار نگاه می‌کنی که باجه‌ی صندوق را بیابی. یک باجه از همه شلوغ‌تر است. قاعدتا باید خودش باشد. می‌روی با التماس از این و آن می‌پرسی که صندوق همین است. بله خودش است. مرحله‌ی بعدی عملیات محیرالعقول دریافت فیش نقدی‌ست. می‌روی لای مردم تا فیش را بتوانی بعد از کلی خواهش و تمنا از مسئول باجه بگیری که اصلا سرش را بلند نمی‌کند که ببیند تو چه می‌خواهی. فیش را گرفتی؟ هول هولکی پرش می‌کنی که جایت در صف به غارت نرود که آخر سر هم می‌رود و بجای دست به یقه شدن با خلق‌الله و فحش‌کاری، ترجیح می‌دهی بروی ته صف. نیم‌ساعت-یک‌ساعت در صفی نوبتت می‌رسد. دنیا برایت رنگ دیگری می‌گیرد. فیش و پول را می‌گذاری جلوی متصدی. با قر-و-قنبیل(؟) سرشان را بلند می‌کنند. نگاه عاقل اندر سفیه می‌اندازد و می‌گوید می‌خواهی واریز کنی؟ می‌گویم: آره دیگه. از خودتون فیش گرفتم. می‌گوید: واریز، باجه‌ی دوم….
یکشنبه,17 ژوئن, 2007

واقعه – 7

بعضی وقت‌ها انسان لجاجت می‌کنه. گرفتاری دارد. می‌خواهد به دنیا برسد. لج می‌کنه. با خوبی‌ها در می‌افته. نیاز داره و به بی‌ادبی می‌رسه. نیاز گاهی آدم را بی‌ادب می‌کنه. خدا کند که بی‌ادب نشویم. خصوصا در برابر خوبان. ندیدی «آن‌ها» که نیازی داشتند؛ چطور با آل‌الله رفتار کردند؟ از روی نیازشان، آن‌روز، ادب را فراموش کردند و کردند آن‌چه نباید می‌کردند. ادب خوب است. خدای مهربان با ادب است که ما هم از خودش یاد بگیریم و با ادب شویم. مبادا برای دنیا فراموش کنیم. برای مناصب. برای….
شنبه,16 ژوئن, 2007

لنکرانی

مرجع بود. حالا دیگر نیست و تمام شده. من یک مسلمان‌ام و از او جز چند فتوی خشن در باب رد عرفان و تصوف دیگر هیچ به یاد ندارم. هر چه بود به جرات می‌توانم بگویم که شاگرد خلفی برای استادش آیت اله خمینی و لابد دوست وفاداری برای فرزند استادش سید مصطفی نبوده چراکه در ظاهر هم پدر و هم پسران‌اش خصوصا همین مصطفی، سخت دل‌بسته‌ی عرفان و برخی شاخه‌های تصوف بوده‌اند.
پنجشنبه,14 ژوئن, 2007

روزگار گودوئی

به قول گودو: هیچ خبری نیست! نه کسی می‌آد، نه کسی می‌ره. خیلی بد جوریه!


صفحه قبل»