شبی با ابن عربی
نمیشود پا به نشر کارنامه یا همان شهرکتاب نیاوران بگذاری و چیزی از جیب نداده آنجا را ترک کنی. هفتهی پیش رفته بودم به هوای این که ببینم کتاب تازهی «سایهی عزیز» چاپ شده یا خیر، ۱۲هزارتومانی پرداخت کردیم بابت یک جلد «فصوص الحکم» جناب ابن عربی و آمدیم بیرون. این فصوص اما در برگیرندهی بخش اعظم فصوص اصلیست که به بر گردان و توضیح و تصحیح محمد علی موحد و برادرشان صمد موحد روانهی بازار شده. حالا یک هفتهای میشود که وقت و بیوقتم را با این کتاب دارم به دست-و-پنجه نرم کردن میگذرانم. کتاب سعی در روشن کردن زوایای تاریک فصوص دارد و از این جهت که تلاشی بیامان برای به روزنویسی و بازنویسی ابن عربی به زبان حال دارد، جای تقدیر نیز هم. از تصحیح جناب خواجوی – از متخصصین زبدهی کتب عرفان نظری و خصوصا کتابهای شیخ و فرزندخواندهاش یعنی صدرالدین قونوی در عصر حاضر- به نظر برای خواندن و درک ظرایف موضوع سهلتر میآید اما چنانچه برخی از رفقای رسانهای در بوق میکنند -مانند مصاحبهی همشهری با موحد- آب به خوابگاه مورچگان ریختنی هم نیست. نمیدانم این قیاس رسانهای از کجا مایه میگیرد اما تا اینجائی که من بیسواد خواندم یعنی چیزی حدود ۷۰درصد کتاب، حل دقایق را هم که فرض کنیم، هنوز نکات مبهم بسیار میتوان یافت در اندیشهی شیخ. خلاصه اینکه اندیشهی محیالدین هنوز به کندوکاوها نیاز دارد و با این کتاب قضیه خاتمه نمییابد و موحد هم چنین ادعائی ندارد. تناقضات بنیادین در تفکر و بیانات ابنعربی خصوصا در بحث ختم ولایت، برای من که هنوز حل نشده و در شرح این کتاب نیز جائی درخور نیافته یا من نیافتم! پس از ایرادات اساسی کسی همچون «سید حیدر آملی» بر شیخ هم نمیتوان به راحتی از این گونه مسائل گذشت و ندیده گرفت. چنانچه بسیاری میکنند و کردهاند.متروی آخرالزمان
دستِ چپ
پروندهی ما و غرب

"اثر نامه" یا التفکیر فی معرفه ارباب التاثیر!
واقعه – ۵
واقعه – ۴

واقعه – ۳
واقعه – ۲
واقعه – ۱
برای واژه تلاش نمیکنم!
خودش میآید به خدا.
یا صبوری یا…
نمیدانم این قطعهی شعر گونه را کجا خواندم یا شنیدم. عجالتا هماین را داشته باشید تا بعد.
«باد میخواند به گوشم در کویر: یا صبوری کن به سختی یا بمیر.»
تاثیرگذارترینها
-
بقول داریوش: معلوم است که «حافظ» صدرنشین همه است. من به حکم قدمت ازلی و ابدی در رفاقت با او ناماش را در ابتدا آوردم. حافظ را در اوان کودکی در جانام نشاندند. آنزمان بواسطهی داشتن مادر معلمی که کلاس اول ابتدائی را تدریس میفرمود و حال سال سیویکام از معلمیاش را دارد به پایان میبرد، کمی زودتر از سایرین توانستم بخوانم؛ شیفتگیام به حافظ مرا بارها گریاند. دلام دیوان حافظی میخواست که برای خودم باشد با خط نستعلیق و مینیاتورهای فراوان به کمتر از اینها هم راضی نمیشدم. نمیدانم چرا برایام تهیه نمیکردند و این درحالی بود که هنوز ۶ سالام تمام نشده بود. و هماین عقده شد که با اولین پولهای توجیبی تا به امروز شاید بیش از ۴۰-۳۰ دیوان او را از بزرگ و کوچک هی خریدم و گمان هم نمیکنم که تمام بشود این خریدنها. دوستان نزدیک هم میدانند که وقتی قرار باشد برایام کتابی بخرند که ندانند چیست با یک دیوان حافظ خیال خودشان را میتوانند راحت کنند. خلاصه چنانچه افتد و دانی این شخص با کلماتاش، برایام زندهترین همراه شد تا به امروز و الخ.
-
«حاج میرزا محمداسماعیل ِِ خاناحمددولابی» حضرت عشق و والسلام. کافی نیست این توصیف؟ اهل تعارف نیستام. این را همهی نزدیکانام اقرار میکنند. موجودی بود که گاه حتی در لطفِ لطافت گوی سبقت از حضرت حافظ میربود. در یک کلام جلوهی اوصاف جمالی حقتعالی. من در پناه او بود که راه گمشدهام را یافتام. «شخص» را یافته بودم و هماین مرا بس بود که دیگر برای پیدا کردن گمشدهام، دست از ریاضت و در-به-دری بردارم. دست مرا بارها گرفت و با خود برد. حیرانی بودم که به من قرار بخشید. بعد از او صورت و کلام احدی از مردمان به مذاقام خوش نیامده است. شاید روزی دربارهی او بیشتر بنویسام هرچند که خود او راه عمل را میپسندید. بقول کورش علیانی ادای دین است دیگر.
-
«محمدرضا شجریان» نام او هم همپای حافظ از اوان کودکی در گوشام بود. روزگاری که تصنیف «سپیده» فراخور حال پدر بود؛ من نیز همپای او از شنیدن صدای پهلوان-استاد آواز محظوظ بودم. در این سالها که او راهی عجیب را میپیماید که میپندارم بر خلاف ذات و سرشت و تربیت اوست، من از این حال و احوال او سخت غمگینام. نمیدانم چرا؟ استادِ این روزگار، از جملهی سوالات بیجواب من شده که در آن ماندهام. من از او را درک میکنم هم مریضیاش را و هم پا به سن گذاشتناش را. میدانم که همه قرار نیست وسعت و قدرت صدای «تاج اصفهانی» را در آن کبَر سن داشته باشند اما در سلوک وی در این زمانه متعجبام و سخت منتظر فرصتی تا با خود او رودررو به حرف بنشینام تا بدانم بر آن گوهر گمشدهی صدای او که بارها در این وبلاگ از آن سخن گفتم؛ چه رفته است.
-
«علی شریعتی» اما جوانتر که بودم؛ تاثیری سخت بر جان من گذاشت و این درست در زمانی بود که شخصیت او مانند امروز که باز در بوقهای انقلابیگری میدمند، محبوب دولتها نبود. من به یمن وسعت دید پدر که روزگاری هم در پای دعای ندبهی «شیخ کافی» مینشست و هم مستمع دقیق «دکتر» و حاشیه نویس بر کتب او بود، با شخصیت این مرد آشنا شدم و کتابها و مقالاتاش را یکی یکی خواندم و بر حاشیههای پدر افزودم. برای من از زیر عبای شریعتی بیرون آمدن اما برخلاف بسیاری، راحت بود. نتایج انقلاب و انقلابیگری را عملا داشتم تجربه میکردم و عوارض و تاثیرات آن را که در اوان جوانی به زور به من چشانده شد. حالا دکتر برای من حکم باقیماندهی بنای باشکوهی را دارد که وقتی به ردیف کتابهایاش نگاه میکنم غرق در آنهمه کاویدن و تلاش او برای «فهم درست حقیقت» میشوم اما گوئی که عمر معمار آن به اتمام بنا قد نداده است. هیبت معمار و بنا – هرچند ناتمام – همیشه برایام مقدس و ستودنی است.
-
«یک دوست». در روزگاری که دولابی نیست تا خستگیام را برای او بتکانام و صمیمیترین یار دوران جوانیام مرا ترک کرده؛ در پی نهیب دو تن از دوستان دیگرم باز به خود آمدم. حالا کسی هست که سخت دوست میدارماش. او به من قدرت بازنگری به زندگی داد و تاثیری عمیق بر روح زخم خوردهام گذاشت. او از جانب من مستحق بلندترین درودهاست.
-
از فضای زندگی در جهان بیرون که بگذریم و به زندگی مجازیام در اینترنت که برسیم، همانگونه که بارها گفتهام، بار دگر میگویم که شخص داریوش ملکوت در شکلگیری زندگی من در این فضا، بسیار مؤثر بوده است. او مرا با رشته افرادی آشنا کرد که دورادور بر زندگی بیرونی من نیز تاثیرات مهمی گذاشتاند. نقش من در زندگی مجازیام بسیار وامدار اوست.
خوب این داستان من هم به اتمام رسید. از داریوش متشکرم که مرا برد به هوای خوب یادهای عزیزانام. اما نمیدانم چه کسانی را باید نام ببرم که برایمان از مؤثرترین کسان یا چیزها در زندگیشان بنویساند؛ جز همانها که داریوش معرفی کرد. اگر به من بود هم از مهدی جامی عزیز، سیدنا خوابگرد، سیدنا سام، سیدنا میردامادی [وبستان در تصرف خاندان اهل بیت!] و آقا کوروش علیانی [مشهور به دولابی!] حفظهمالله جمیعا میخواستام که بنویساند.
پ.ن. به لیست دعوتیهای من پنج نفر دیگر هم اضافه شدند. جناب مسعود بهنود، جناب بهشتی معز، جناب ناصرخالدیان، جناب لرد عزیز و سرکارخانم رهای رادیوسیتی.
