نامه‌های سوشیانت هزارم » 2007 » آوریل
شنبه,28 آوریل, 2007

تخمین بزنید!

این لینک را مخصوص عزیزی می‌گذارم که امروز از من می‌پرسید اگر بگیرند چه می‌کنند و چه می‌شود و در صدای‌اش ترس بود و ترس. خیلی‌ها سال‌های 60 و 70 را به یاد ندارند. خیلی‌ها. این عکس‌ها برای آن‌هاست. با تماشای این‌ها می‌توانید میزان آزادی‌تان را در پوشش تخمین بزنید!
شنبه,28 آوریل, 2007

حیاء اهل مراقبه – حیاء اهل مشاهده

حياى عام صفت اهل مراقبه است كه قلب ايشان از هيبت اطلاع قريب جل‌ثناءه بر سيئات و تقصيرات خود منطوى گردد، چنان‌كه ذوالنون گويد: الحياء وجود الهيبه فى القلب مع حشمه ما سبق منك الى ربك. حياى خاص صفت اهل مشاهده است كه روح ايشان ازعظمت شهود حق تعالى در خود منطوى گردد. از اين قبيل است حياى اسرافيل. فى الخبر انه يتستر بجناحيه حياء من الله عزوجل.
حياى خاص از جمله‌ی احوال است و حياى عام از مقامات است. اشاره به همين حياء دارد سخن پيامبر: «إستحيوا من الله حق الحياء، قالوا: إنا نستحيى من الله يا رسول الله! قال: ليس ذلك و لكن من استحيى من الله حق الحياء»
از مصباح الهدایة
جمعه,27 آوریل, 2007

Perfume

دو ساعت و خورده‌ای اعصاب برای من نگذاشت این Perfume لعنتی. بعد از فیلم جو گیر شده بودم بروم هرچه عطر و بوی خوش است بریزم در دستشوئی و خلاص. توصیه می‌کنم اگر اهل عطریات هستید بی‌خیال دیدن این فیلم شوید.
17-16 تا DVD از این غیر مجازها گرفته‌ام و سخت مشغول‌ام به تقویت زبان انگلیسی. جالب این‌جاست که اول هر فیلمی هم چند دقیقه کلیپ مبارزه با تکثیر غیرمجاز گذاشته‌اند. نمی‌دانند فیلم روی پرده‌های سینمای آمریکا، دو روز بعد نسخه‌ی DVDاش در تهران است. به این می‌گویند مبارزه‌ی عملی با استکبار جهانی. برادران وزارت ارشاد و رسانه‌های تصویری، یاد بگیرند.
جمعه,27 آوریل, 2007

فتنه‌ها

1- حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود.

می‌خواستم با دیدن این تکه فیلم یادی بکنم از کتکی که خوردم 12-10سالی پیش خورم به جرم خواندن روزنامه! جلوی روزنامه‌فروشی چهارراه تلفن‌خانه که هنوز وقتی فکرش را می‌کنم گوش چپ‌ام داغ می‌شود. اما منصرف شدم. خواستم از کتکی که در مراسم سالگرد فروهرها خوردم به جرم این‌که نمی‌خواستم پسرک بیگناهی که یک دست‌اش در دست مادرش بود که التماس و گریه می‌کرد و دست دیگرش را یکی از همین اعوان و انصار جناب کارگردان می‌کشید را ببرند. باز منصرف شدم. داغ این زنان بسیار بیش از من است. اما همان روزهای دبیرستان «دانشمند» برای خودم گوشه‌ی کلاسور جبر و مثلثاتم نوشتم که: از «جبر» متنفرم! از زندگی «مثلثاتی» متنفرم!

2- تا آن زمان که پرده بر افتد چه‌ها کنند

هیچ گروه سخت‌سرْ دینی نتوانستند تاب تاریخ را بیاورند و عمری دراز یابند. هیچ گروه جمود مغزی را که تنها یک قرائت از دین را می‌پسندند و دیگران را از خارجی و کافر و ملحد فرض می‌کنند نشده که بمانند. این گونه تفکرهای جزمانه مسلک هست اما دیری نمی‌پاید که یا تعدیل می‌شوند یا کم کم در زباله‌دانی تاریخ جا خوش می‌کنند. در اسلام هیچ گروهی چون «خوارج» داعیه‌ی دین‌داری‌شان گوش فلک را پر نکرد و شمشیرکشی‌شان برای احیای «امر به معروف و نهی از منکر» خون خلق نریخت. می‌بینیم که نه از «ازارقه» خبری هست و نه از «صفریه». های! مدعیان دروغین اسلام، اینان که برشمردم، پیشانی‌هاشان از کثرت سجده کبودتر از شماها بود. شما در رکاب رسول نجنگیدید و ایشان همه چنین کردند. در میان ایشان از حافظ و قاری قرآن بسیار بیش از شما بود. بعد از قضیه‌ی حکمیت اما همین اینان چه خون‌ها ریختند به نام دین و دین‌داری و امر به معروف و نهی از منکر که حالا اخلاف ایشان که شمائید چنین می‌کنید.
بارها خواندیم و شنیدیم که در محبت و رعایت آبروی مسلمانان، علی، برترین مردم بود. لابد داستان زن زانی و سمجی که خود معترف به عمل خویش بود را شنیده‌اید که علی چگونه بر او شفقت می‌آورد. یا مردی خطاکار که علی با دیدن عبادت‌اش چگونه حکم به بخشش او می‌دهد. یا حتی این جمله‌ی تابناک نهج البلاغه را: وَ لَقَدْ بَلَغَنى اَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْاَةِ الْمُسْلِمَةِوَ الاُْخْرَى الْمُعاهَدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَها وَ قُلْبَها وَ قَلائِدَها وَ رِعاثَها، ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ اِلاّ بِاِلاْسْتِرْجاعِ وَ الاِْسْتِرْحامِ،… فَلَوْ اَنَّ امْرَءاً مُسْلِماً ماتَ مِنْ بَعْدِ هذا اَسَفاً ما كانَ بِهِ مَلُوماً، بَلْ كانَ بِهِ عِنْدى جَديراً. این زن یا این زنان که چنین‌شان می‌کِشید و می‌برید در پناه کدام دین هستند مگر که بی‌حرمتی بر ایشان رواست؟ کجای حکومت علی چنین کردند که شما می‌کنید؟ از که زهر چشم می‌گیرید؟ داغ دل‌تان را با هتک حرمت زنی خنک می‌کنید؟ تفو بر شما! تفو. ترس از خشم خدای و خلق که گویا ندارید؛ نمی‌دانم چگونه حساب روز جزا می‌کنید. به نام دین است که بارها بر شما حجت تمام شده که دین اسلام چنین نمی‌خواهد و چنین نکرده و نمی‌کند. اگر به ثبات دولت و دنیای خویش امید دارید هم چنین ددمنشی ریشه‌تان را خواهد خشکاند. به قدر ارزنی هم اگر فکر داشته باشید، این‌گونه رفتار خودتان را تاب نمی‌آورید. بترسید از روزی که پرده‌ها بر افتد.

چهار شنبه,25 آوریل, 2007

سوخته

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر-کز آتش درونم دود از کفن برآید

سه شنبه,24 آوریل, 2007

نامه‌هائی برای غربِ زمین-1

ماجرا از این‌جا شروع شد.
این نامه‌ها شاید هیچ‌وقت به دست کسی یا کسانی که باید، نرسد. مثل تمام چیزهائی که تو دوست داری به مقصد و انجامی برسد و حالا به هر دلیلی وسط راه گم-و-گور می‌شوند. پس، این‌ها را اول برای خودم و بعد برای شاید کسی که بخواهد از دریچه‌ی «چشم من»، به «خود» بنگرد، می‌نویسم. باید از همین یک جمله فهمیده باشید که عقده‌ی ناشناخته ماندن و تلاش‌های نافرجام، برای شناخت «من ایرانی» چون زهری، این نامه‌ها را گاه تلخ خواهد کرد. در این نامه‌ها می‌کوشم خودِ شرقی‌ام را چنان‌چه هستم و توئی که در غرب زمینی را چنان‌چه می‌پندارم که هستی، از دید یک ایرانی ِ لاجرم شرقی، اما کمی فراتر از نگاه مرسوم و پیش‌داوری‌های معمول بنگرم.
توئی که مخاطب منی را ندیدم. نمی‌دانم در کدام کشور غربی داری زندگی می‌کنی و چه سن و سالی داری. این را می‌دانم که در کشورهای حالا متحد شده‌ی اروپا نیز گاه فرهنگ‌های مردم بومی از هم تفاوت فاحشی دارند. پس قبول نمی‌کنم که آن‌چه یک یونانی یا ایتالیائی در باره‌ی من می‌پندارد را با تفکر یک آلمانی یا فرانسوی نسبت به خودم، کاملا یکی فرض کنم. اما تلاش من برای زدودن هرچه بیشتر غبارهائی است که به غلط اما بصورتی مشترک، کم یا زیاد، بر ذهن غربی نشسته است.

الف: نگاه من به خودم اما برای تو

اول از چیزهائی می‌نویسم که انتظار دارم مرا با آن بشناسی. این انتظار اما برای من تبدیل به یک عقده‌ی بزرگ شده. وقتی مرا در فیلم‌ها و نمایش‌نامه‌هایت چنان نشان می‌دهی که نیستم، در وجودم چیزی از درد به خودش می‌پیچد. من از دید همسایگان خود به تو اما، خبر ندارم. چرا که تا به حال این شانس را نداشتم که در هیچ‌کدام از کشورهای شرقی، برای مدتی که بتوان در آن به یک جمع‌بندی علمی در خصوص نگاه مردم آن کشور به غرب رسید، سکونت داشته باشم. من اما می‌توانم ادعا کنم که چون در کشوری به نام «ایران» سالیان سال است که سکونت دارم و جای-جای آن را برای مدتی آزمودم، می‌توانم تصویری زلال از آن‌چه که هستیم را برای تو به نمایش بگذارم.
بگذار یک‌بار برای همیشه ایران را از منظر چشم یک ایرانی ببینی. میان من و تو همیشه یک سؤ تفاهم عظیم، مثل دیواری از جنس بتن، فاصله انداخته. در واقع نه من آن دیوی هستم که تو از فیلم‌هائی که درباره‌ام ساخته‌اند، شناخته‌ای و نه تو آن شخص بی‌هویت و خرفت یا فاسد و هرزه که از وقتی چشم باز کرده‌ام تحت شعارهای انقلابی به خورد من دادند. البته که هم در کشور من دیو پیدا می‌شود و هم در کشور تو آدم‌های احمق. اما این تمام آن‌چه که باید بدانیم نیست. فقط چیزی است که طبق معمول، درصدی از آن در همه‌جای دنیا پیدا می‌شود.

1- زمانی ایران قدرت بلامنازع گیتی بود و بخاطر گستره‌ی قلمرو‌اش او را بزرگ‌ترین امپراطوری جهان لقب داده بودند که مردمان تحت نظرش با صلح و آرامشی درخور آدمیان، روزگار می‌گذراندند. ایران زمین به دلیل داشتن مرز مشترک با روم برای ایشان هم جاذبه‌ی بیشتری داشت و هم شناخته‌شده‌تر بود و این شد که از جنگ‌های میان این دو حریف، تعبیر جنگ میان شرق و غرب برداشت می‌شد. حالا قرن‌هاست که دیگر نه امپراطوری رومی وجود دارد و نه ایران طول و عرض جغرافیائی امپراطوری‌اش آن قدر است. اما ایران از کمی قبل از حمله‌ی نهائی اسکندر تا همین حالا کمتر روی سلامتی بلندمدت را به خود دید. در این درازای دو هزار و چند ساله، اوضاع نابسامان کشور ایران بواسطه‌ی دخالت‌های مذهبی موبدان در کار کشورداری، زخم حمله‌ی اسکندر و سپس در سنوات بعدی اعراب، استقلال‌طلبی‌های بی‌شمار حاکمان داخلی که سایه‌ی شوم تجزیه و چند تکه سازی ایران را همیشه بر سر مردم نگاه داشته بود، تجاوزهای دولت‌های خارجی در قرن‌های اخیر و… روز به روز بد و بدتر شد. ایرانیان همراه این دردها رشد کردند. با درد خو گرفتند و این درد را در خویش نهادینه کردند که بعدها به عنوان ویژگی و خلق و خوی ایرانی، وجه تمایز او با دیگر مردمان جهان شد. من می‌خواهم از این ویژگی‌های نهادینه شده بگویم.
ایرانی‌ها ضعیف واقع شدند. ستم دیدند و برای همین ملتی شدند که در نهان خود غمی دیرین را بر دوش می‌کشند. چنین است که موسیقی ایشان و ادبیات آن‌ها، مشحون از غم است. تنها چیزی که برای این سرزمین باقی مانده است، حس غروری است که در آن روزگار طلائی خویش را می‌جوید و همین غرور است که گاهی لبخندی هرچند بی‌رمق بر لبان‌شان می‌نشاند. این غرور البته تا حد زیادی بی دلیل نیست و اتفاقا نشان از زنده بودن ایشان در پی این همه مصیبت و مصائب دارد. ملتی که در روزگار کهن، آن‌زمان که گاه ملل دیگر به خوردن گوشت قربانی‌های مشغول بودند، سخن از قانون مداری و حقوق جزائی می‌زد؛ مردمی که اولین قانون هنوز مترقی حقوق بشر را نگاشته بودند، ملتی که به غربی که شکست‌شان داده بود، اول «میترا» را داده بود تا بعدا ریشه‌های تفکر مسیحی را بر آن بگستراند و سپس هزار چیز دیگر از بهداشت فردی بگیر تا زوایای ناشناخته‌ی فلسفه‌ی خودشان و به مغول و عربی که از سرهای ایشان منارها ساختند و کتاب‌خانه‌هاشان سوزاندند، سواد و هنر داده بود تا عظیم‌ترین بناها و ظریف‌ترین نقاشی‌های هنری روزگار خویش را بسازند؛ باید که حسی از غرور روزگار طلائی با خود داشته باشد هرچند که در این زمان، دیگران، نه هویت دیرین ایشان را پاس می‌دارند و نه حاضرند نگاهی از روی حقیقت بر ایشان بی‌اندازند.
حالا شاید کمی متوجه شده باشی که چرا هرچه کمپانی «برادران وارنر» به خاطر فیلم «300» قسم و آیه بخورد که این فیلم، فقط قصد سرگرم کردن مخاطب را داشته و نه توهین به فرهنگ ملیتی، به خرج ایرانی‌ها نمی‌رود.

2- ما خود به خود ظلم کردیم. قبول کن که مردمی که روزگارشان را به دفع تجاوز دشمن داخلی و خارجی گذرانده باشند دیگر آن‌چنان به فکر چیزی غیر از زنده ماندن نیست. کم‌کاری ما را ببخشید. اما ما زیاد هم فرصت نشان دادن بسیاری از حقایق را در روزگار جدید نداشتیم. همین باعث شد که شما فکر کنید «مولویِ» ما اسم واقعی‌اش «رومی» است و چون در ترکیه دفن است اصالتا برای همان‌جاست و این‌قدر پول دولت ترکیه مجال فکر کردن به شما ندهد که برای یک لحظه هم به ذهن‌تان خطور نکند که زبان همه‌ی چندهزار بیت او «فارسی» است و نه ترکی استانبولی! ما کم کاری کردیم که شما حالا فکر می‌کنید چون «ابوعلی سینا» یا «ابوریحان بیرونی» اسم و کتاب‌های‌شان به عربی است پس یک عرب به تمام معنی هست‌اند. مشکل ماست که خودمان تاریخ خودمان را به شما ندادیم. به شما نفماندیم زمانی که حاکمان عرب در سرزمین ما، ایران، حکم‌فرمائی کردند، فقط به دلیل ساده‌ی تغییر زبان علم از پهلوی به عربی بود که دانشمندان ایرانی، کتب خود را به عربی می‌نوشتند تا با گسترش اقلیمی دین اسلام و زبان عربی، دانش ایشان نیز همراه با آن نشر یابد. مثلا خنده‌دار نیست که امروز یک آلمانی مقاله‌ی علمی‌اش را به انگلیسی بنویسد و انتشار دهد و بعد در جهان اعلام کنند که طرف انگلیسی است چون به انگلیسی که زبان دوم و علمی جهان است سخن گفته یا نوشته؟ قضیه به همین سادگی بود و ما از آن دفاع نکردیم تا دیگرانی پیدا شوند که از این کاهلی ما کمال استفاده را بکنند و همه چیز را به نام خود در ذهن توی غربی به ثبت برسانند. ما نیز باید پول خرج می‌کردیم تا در دانشگاه‌های شما کرسی تدریس زبان فارسی می‌گذاشتند. نکردیم و حالا با حجم عظیمی از سؤ برداشت‌ها روبرو هستیم. ما در این زمینه بسیار بد عمل کردیم که این حقیقت‌ها را در دوران معاصر تبلیغ نکردیم. و با این بد عمل کردن هم به خود ظلم کردیم و هم به شما و هم به تمام تاریخ.

ادامه دارد.

یکشنبه,22 آوریل, 2007

از سهراب

خاطرات بسیاری از ما، در گوشه و کنارش، جائی را سهراب اشغال کرده. تابستان‌های کودکی من را نیز هم. وقتی که که برای حفظ شعر سهراب، به چشمه‌ساران خوانسار که روزگاری کودکی خود او را نیز در خود جای داده بود، پناه می‌بردم. حس شیرین کودکی باز زیر زبانم آمد. کودکی که از کاج بلندی می‌رفت بالا تا شاید مثل کودک سهراب شود. شعرهای سهراب را من بالای درختان سرچشمه حفظ می‌کردم و وقتی که فارغ می‌شدم کاغذ را از همان بالا به آب می‌سپردم.
یادش بخیر کودکی‌ام با سهراب…. یادش بخیر این نغزشعر…
باد می‌رفت به سروقت چنار
من به سروقت خدا می‌رفتم
شنبه,21 آوریل, 2007

یاد دوست

این چند وقت چیزی که سالیان سال است گوئی گم‌اش کردم را باز یافتم. در اتوبان «صیادشیرازی» داشتم با سرعتی زیاد می‌آمدم و قطعه‌ای آموزش آواز استاد شجریان به مرحوم بسطامی را گوش می‌دادم. ناگهان بسطامی در جواب، 6دانگ صدایش را در «روح‌الارواح» آزاد کرد و این ابیات حضرت حافظ را خواند که فرموده:
گر ز دست زلف مشکین‌ات خطایی رفت، رفت!
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت، رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت، رفت
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت، رفت
عشق‌بازی را تحمل باید ای دل، پای دار
گر ملالی بود، بود و گر خطایی رفت، رفت
گر دلی از غمزه‌ی دل‌دار، باری برد، برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت، رفت
از سخن‌چینان ملالت​ها پدید آمد ولی
گر میان هم‌نشینان ناسزایی رفت، رفت
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت، رفت
– تکان خورده بودم. فهمیدم که چیزی به سراغم آمده. در دل باز می‌کنم و می‌گویم: کرم نما و فرودآ که خانه، خانه‌ی توست!
جمعه,20 آوریل, 2007

عشق پیری و شجریان

تصنیف «عشق پیری» که با لهجه‌ی مشهدی است را حتما بسیاری شنیده‌اید. شاید هم نشنیده باشید. محمدرضا شجریان این تصنیف را به دو سبک «رادیوئی» که اجرائی سنگین‌تر است و «روحوضی» که گویا در محفلی خصوصی خوانده شده است، ارائه کرده. چندی پیش تصنیفی که به شیوه‌ی معمولی و برای رادیو خوانده بود را در میان آرشیو یافتم. روحوضی خوانی را هم به صورت فایل فلش، قبلا در میان آرشیو طربستان ِ ملکوت می‌توانستید بشنوید. حالا هر دو سبک را به صورت فایل mp3 درآوردم که می‌توانید آن‌ها را پیاده سازی کنید. برای دریافت هم طبق معمول با کلیک دکمه‌ی سمت راست موس و انتخاب Save Target As، فایل‌ها را دانلود کنید.
اجرای رادیوئیاجرای روحوضی
پنجشنبه,19 آوریل, 2007

آزادی برای یادعلی

بخوانید و لینک دهید.

دوشنبه,16 آوریل, 2007

فراخوانی برای تعمير پل‌های شکسته

جناب مهدی سیبستانی عزیز ما فراخوان کرده‌اند بسیار مهم، که لذت‌ها بردیم از این همت ایشان. الیوم مشغول خواهیم شد.
دوشنبه,16 آوریل, 2007

یک احساس

احساس می‌کنم دیالوگ یا گفت-و-گو با مخلوق مثل چرخیدن به دور خود است. راه به جائی نمی‌برد. فایده‌ای برای کسی ندارد. پس والسلام.
دوشنبه,16 آوریل, 2007

از دل‌تنگی‌ها-1

دلم برای‌ات سخت تنگ شده. بهتر بگویم همین که دنیا سخت می‌گیرد بر پسر نازک نارنجی‌ات، دلش سخت می‌گیرد و تو را بهانه می‌کند. خصوصا حالا که عاشق هم شده. دلم آغوش گرم‌ات را می‌خواهد که چیزی در گوشم بخوانی که ندانم چیست. دلم صورت نازت را می‌خواهد که بقول علی – رفیقی که تو را با او کشف کردم و حالا درست یک‌سالی می‌شود که رفته – آن‌روزها چه شعله‌فکن شده بود. دلم گرفته بود. سری زدم به مقبره‌ی شیخ و سپس تا خانه‌اش. از آن سرها که خودت می‌دانی که چه جوری‌ست. بعدش آمدم قم پیش آقا محمدجواد و آقای ملکی. بعدش هم پیش تو. پیش تو، مثل خودت که ختم همه چیز بودی و خاتمیت گوئی با تو به سرانجام می‌رسد برای من، آخر ِ همه آمدم.
بعد تو دیگر کسی برای‌ام نیست. کسی لازم نیست که ترا فهمیده باشد. خودم به تنهائی مقصود خیلی از چیزهائی هستم که می‌دانی.
بعد سال‌ها باز دلم صبح جمعه‌های با تو بودن را می‌خواهد که دست در دست هم می‌رفتیم از کوچه باغی خانه، بالا. آن بالا بالاها که تهران تا ته‌اش معلوم بود و از همان بالا خانه‌ی قدیم و زمین‌های زراعی‌ات را نشان می‌دادی. تهران را بارها گفتم که بعد از تو دیگر شهر نیست. قسم به همه‌ی احادیث قدسی که ستون‌های شهر و دیار را به میخ وجود تو نگه داشته بودند، بعد از تو هر لحظه امکان زیر و زبر شدن شهر را می‌دهم. خودت که می‌دانی دروغ نمی‌گویم.

دلم برای‌ات سخت تنگ شده. بهتر بگویم همین که دنیا سخت می‌گیرد بر پسر نازک نارنجی‌ات، دلش سخت می‌گیرد و تو را بهانه می‌کند.
یکشنبه,15 آوریل, 2007

فیلسوفان ایونیا-1

در هفت اقلیم به اختصار به بررسی آرا و نظریات سه فیلسوف ایونی پرداختیم. علاقمندان می‌توانند در رابطه با فیلسوفان ذیل، مطالبی را در هفت اقلیم بخوانند.
1- تالس
2- آناکسیماندروس
3- آناکسیمنس


صفحه قبل»