نامه‌های سوشیانت هزارم » 2006 » نوامبر
دوشنبه,27 نوامبر, 2006

گذر از خاطرات

نمی­دونم چی شد که دلم هوس «شهر قصه» کرد. مخصوصا اون­جائی که آقا موشه می­خونه.
– گوینده: صبر کن ببینم. اوه. آره. یادم اومد. موشه هیچ کاری نداشت! فقط عاشق شده بود!
– موشه: نه دیگه این واسه ما دل نمیشه… نه دیگه این واسه ما دل نمی­شه…
هر چی من بهش نصیحت می کنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی­شه…
دوشنبه,27 نوامبر, 2006

بابک بیات زنده است!

رفتم داخل اتاق­. دیدم نشسته. در فضا آهنگ سکوت پخش می­شد. کسی که رتق و فتق امور می­کرد لبخند می­زد که ببین به­خدا استاد سالم است. چرند می­نویسند این خبر گزاری­ها! رفتم جلوتر. گفتم استاد شما که سالمید. هیچ نگفت و فقط محزون بود. گفتم خبر نادرستی را خبرگزاری­ها نوشته­اند. خودم خواندم که ایسنا نوشته. حتی افراد مهمی در ادبیات مثل «خوابگرد» هم به آن لینک داده­اند. هیچ نگفت. محزون بود. شاید اثرات درد را هنوز با خود داشت و لب به شکایت نمی­گشود. سرش را برگرداند رو به پنجره. با آن سبیل پرپشت. گفتم اجازه دهید دستتان را ببوسم. با او دست دادم و دستش را بوسیدم. از اتاق زدم بیرون. اتاق بغلی گویا مال خودم بود. فکر می­کردم که چطور خبر سالم بودن بابک بیات را بدهم به ملت. گفتم به خوابگرد می­گویم خودش درستش می­کند!
صبح زود که پاشدم نگاهی به خوابگرد کردم. در لینکده­اش که لینکی نگذاشته بود. چقدر بد. یعنی به بابک بیات دروغ گفتم؟ مثل اینکه خوابگرد باید به همه­ی خبرهای فرهنگی و غیرفرهنگی عالم لینک بدهد! خوب چه فرقی می­کند هفتان که نوشته است. اما به­خدا بابک بیات زنده است….
شنبه,25 نوامبر, 2006

شجریان را چه شد؟

امروز موقع کار در اداره داشتم نواهای سحرانگیز همراهی مشکاتیان با شجریان را در «بر آستان جانان» شاید برای بار هزارم گوش می­کردم که به صرافت افتادم تا دلیل عدم کهنگی این سری از آثار با صدای استاد را دریابم. چرا تو وقتی مرکب­خوانی، بیداد و دستان را می­شنوی حتی اگر هزار بار؛ خسته نمی­شوی؟ تجربه­ی خودم که این­طور بوده. آن وقت­ها که هنوز CD باب نشده بود، کاست «عشق داند» را دو باری به قول دوستی «فسیل» کردم و هنوز خسته نشده­ام از بازشنیدن­اش. کاستی که هنوز سرّ ماندگاری­اش و علت تاثیر شگرف­اش را بر روح و جانم به طور کامل نفهمیدم. شجریان –به نظر من- در اجراهای دو نفره­اش و گاه که همدلی بسان «مرحوم ناصرخان فرهنگ­فر» که گوئی صدای سازش جدا نیست و حل می­شود در نغمه­های ساز اصلی، در کنار دارد؛ به اصل خویش و خویشتن خویش­اش نزدیک می­شود. تو آن­جا جواب ساز تنها نمی­شنوی، صدای آواز تنها نمی­شنوی. کُلّهم نور واحد. مزه­ی این صدا فرق دارد. گاه هم پیش می­آید که همه­ی گروه یک­دل­اند مانند گروه­های پایور و شیدا و عارفِ قدیم هرچند با کمی سختی اما یک­زبانی حاصل می­شود. مزه­ی این هم چیز دیگری­ست.
حالا سال­هاست که از استاد چیز جدیدی در خور نشنیدم. حتی کارهای منتشر شده­ی آخرش با لطفی هم چنگی به دل نمی­زد و اگر به یمن بازآفرینی تصنیف­های قدیمی برای نسلی که نشنیده­اند آن­ها را نبود، به­جاست که گفته شود: حیف اوقات که یک­سر به بطالت برود. وقفه­ی طولانی شجریان با گروه علیزاده هم بر دل­سردی امثال من تاثیر گذار بوده و خدا را شکر گوئی به آن خاتمه داده­اند.
جوابی که برای سوال ابتدای سخن یافتم هم چیزی نبود مگر این­که بافت عجیب موسیقی سنتی اعم از دستگاهی و مقامی چنان است که عامل «نَفَس» بر آن تاثیری بسیار دارد. این « عامل نَفَس» نه همان قدرت حبس هواست که برخی برتری خواننده را به آن وابسته می­دانند بلکه نَفَس این­جا یعنی «احاطه­ی تام و تمام داشتن بر عالم درون و معنا». اگر استاد ادبیات نیز باشی اما سرّ شعر را نیابی و یا فوق تکنیک نوازندگی باشی اما ارزش معنوی نت نت آن­چه می­نوازی را ندانی؛ کار یک­صدا نمی­شود. یکی نمی­شود. علیزاده در تکنیک نوازندگی مثال بارزی­ست. اما دیدی وقتی به­تنهائی و بداهه می­نوازد چه حسی دارد و چگونه نت به نت را بر جانت می­نشاند؟ وقتی غم یک­رنگ کردن گروه نداشته باشد سارش به تنهائی عجب دل­نشین است. دو نفر که عالم جوانی و جویای نام بودن را طی کرده­اند را دیدی چگونه به صحبت مشغول­اند؟ وجود جوان خامی در کنار ایشان از یک­دستی فضا می­کاهد. به همین دلیل حضور همایون را در کنار پیران موسیقی روا نمی­دانم. چرا که بعید می­دانم از تربیت و سیر و سلوک پدر را در آن­زمان که با پیران موسیقی می­خواند، بهره­ای داشته باشد. شجریان به گفته­ی دوست و دشمن ره صدساله را یک­شبه پیمود و لایق هم­نشینی با پیران شد. اما نه فقط قدرت درک عظیم و استعداد بی­همتای او در آموختن موسیقی برای این ره­پیمائی کافی بود. عرصه­ی تربیت پدر که وی را از کودکی با مشایخ شهر و دیار همراه می­کرد از طرفی و آموزش­ای معنوی وی بی­گمان در رشد شخصیت محمدرضا از اوان کودکی تاثیری هنگفت داشته. کمبود رشد معنوی همایون در خلق آثارش مشهود است. صدای سازش معنویت ندارد. سوخته نیست. یا اگر دارد به لطف تاثیر الحان است. خودش بعید است که چیزی در چنته­ی ابراز داشته باشد. دل­بستن شجریان نیز به وی بی تامین این وجه در کنار آموزش سخت­گیرانه؛ کاری از پیش نخواهد برد.
باشد که روزی به هوش آیند!
جمعه,24 نوامبر, 2006

بشمیهون ادهیی ربی* (بخش نخست)

نکاتی جهت آشنائی با دین صابئین مندائی
صابئین مندائی دارای دینی توحیدی (یکتا پرست)، صاحب کتاب مقدس، پیغمبر و هم­چنین خط و زبان مخصوص به خود هستند. سلسله­ی نبوت در نزد ایشان عبارتند از: حضرت آدم، شیتل، نوح، سام و در نهایت حضرت یحیی. نام کتاب مقدس ایشان نیز «گنزا ربا» یعنی «صحف آدم» است. خط ایشان از 23 حرف تشکیل شده و لهجه آن در زمره­ی لهجه­های «آرامی شرقی» می­باشد که از این نظر هم­ریشه با زبان­های عبری و سریانی­ست.
فرایض دینی صابئین مندائی شامل: غسل تعمید، معاد، رشامه (وضو)، براخه (نماز)، روزه، خیرات (زکات)، اعیاد و رعایت محرمات (پرهیز از امور حرام) می­باشد که در ذیل به شرح برخی از این موارد می­پردازم.
الف: محرمات.
1- خوردن مشروبات الکلی و مسکرات، گوشت حیوانات غیر از گوشت گوسفند نر، پرندگان شکاری و گوشت­خوار و ماهی­های بچه­زا. 2- اموری هم­چون: دروغ، دزدی، زنا، رباخواری، لهو و لعب و از این دست اعمال که کلا در زمره­ی خلاف اخلاقیات به شمار می­آیند و در کتب احکامی شرح و تفضیل دارد. 3- ازدواج با خواهر، خاله، عمه، زن برادر (به هر شکل و حتی پس از مرگ همسر وی)، زن پدر و افراد غیر صابئین مندائی.
ب: اعیاد و جشن­ها.
صابئین مندائی در 4 عید جشن مذهبی برگزار می­کنند که عبارتند از: 1- عید دهوا پروانایا (عید آغاز خلقت توسط خداوند) که به پنجه معروف است. 2- دهوا ربا (عید بزرگ آغاز سال مندائی) 3- دهوا حنینا (عید کوچک به مناسبت کامل شدن زمین به امر خداوند) 4- دهوا دیمانه (میلاد حضرت یحیی)
لازم به ذکر است که سال مندائی مشتمل بر 12 ماه 30 روزه و 5 روز دهوا پروانایا یا پنجه است که 365 روز سال را کامل می­کند.
ج: مراتب و درجات روحانیت دینی.
به ترتیب عبارتند از: 1- اشکندا (فردی که مراسم تعمید هم­یار ترمیدا می باشد و مراسم­هائی چون ذبح، دخرانی و … را انجام می­دهد) 2- ترمیدا (فردی که برخی از مراسم دینی مهم چون تعمید و … را انجام می­دهد) 3- گنزورا (شخصی که علاوه بر تعمید و سایر مراسم دینی، عقد ازدواج نیز بر عهده­ی اوست) 4- ریشا اداما (روحانی رهبر قوم مندائی) 5- ربانی (به مرتبه­ی پیامبران گفته می­شود)
* یعنی «به نام خداوند ازلی»
پ.ن.1: دین مندائی افراد سایر ادیان را به خود جذب نمی­کند.
پ.ن.2: کتاب «تعمیدیان غریب» نوشته­ی مهرداد عربستانی که در اینجا معرفی­اش کرده­ام منبع بسیار ارزشمندی برای اطلاعات تکمیلی است.
پ.ن.3: عکس­هائی از صابئین مندائی.
پنجشنبه,23 نوامبر, 2006

همایش غیر تخصصی!

همایش صابئین مندائی برگزار شد و در یک کلام غیر از نیم ساعت اول، باقی جلسه از نظر نظم افتضاح بود. فکر نمی­کردم ابطحی مجری جلسه باشد و اداره­ی جلسه را هم خود به عهده گیرد. حداقل فهمیدم که عرضه­ی جمع­و­جور کردن این­چنین جلساتی را ندارد. فکرش را بکنید وقتی صدای زنگ گوشی­های تلفن همراه مثلا مستمعین یک لحظه قطع نشود، موبایل معروف ابطحی که کنار میکروفون هم هست ناگهان باعث پارازیت­های وحشتناک وسط سخنان فردزاده (روحانی مندانی) شود. خلاصه بی­نظمی در حد وفور قابل مشاهده بود.
این­جا ایران است دیگر! توقع بیشتری دارید؟!
دوشنبه,20 نوامبر, 2006

غم بی‌­هم­‌زبانی

گیرم که آب و دانه دریغ­‌ام نداشتند
چون می­‌کنند با غم بی­‌هم­‌زبانی­‌ام؟
مرحوم استاد محمد حسین شهریار
دوشنبه,20 نوامبر, 2006

جواب بر بخش نهائی موسیقی در عزلت

قسمت دوم جواب آقای علیرضا مرادی نویسنده­ی مقاله «موسیقی برای مردم»:

جناب آقای ریاضی
نویسنده محترم ” موسیقی در عزلت” بخش نهایی
– متاسفانه بخش نهایی نقد جنابعالی هم قادر نشد گلی برسینه دیدگاههای افاضه شده در بخش ماقبل نهایی نوشته اتان بنشاند. براین اساس و نیز با توجه به اینکه فرموده اید ، خسته هم شده اید ، دیگر وقت شما را نمی گیرم جز آنکه حق خود می دانم چند نکته را برای آنها که نوشته دوم شما را خوانده اند ، یاد آوری کنم:
– مشکل ” کسانی چون وزیری­ها، لطفی­ها، علیزاده­ها و … ” چیست که ایشان واهمه دارند با بردن نام آنها ” متهم به تک ­بعدی نگریستن” شوند؟
– اینکه نویسنده محترم فرموده اند ” چه بخواهیم و چه نه؛ رنگ مذهب در این نوع موسیقی بسیار نمایان است. مذهبی که خود بر روی آن شمشیر کشیده است! اما آش آن به این شوری هم که نویسنده نوشته نیست.” دست کم در بخش نخست کاملا درست گفته اند ، اما کاش میزان شوری این آش را هم خود از سرصدق و فروتنی بیان می فرمودند. وانگهی اگر کسی بگوید موسیقی چه ربطی به مذهب باید داشته باشد ، ان شاء الله که کفر گویی نکرده است.
– اگر ” وجه شادی آفرین موسیقی ایرانی( یادمان نرود که از موسیقی سنتی سخن می گفتیم و نه این که هر گاه قافیه تنگ می آید ، دست و دلبازانه موسیقی سنتی را با موسیقی ایرانی یکی تلقی کنیم) نه فقط در سماع صوفیان که در همه­ی انواع شادی­ها و پایکوبی­های مرسوم ریشه دارد. ” ایشان بنده را ارشاد فرمایند که در کدام مراسم عروسی ایرانیان ( بعنوان یکی از قطعی ترین مظاهر “انواع شادی ها و پایکوبی های مرسوم ” ایرانیان ) مثلا یک قطعه چهارگاه بدون کم و کاست ،آن هم به روایت مثلا میرزا عبدالله نواخته شده است؟امید وارم خیال نکنید که بنده در موسیقی سنتی به دنبال قر و قمیش هستم.
– جا به جا و نا به جا به کار بردن انواعی از موسیقی ایرانی اعم از موسیقی مقامی ، نواحی ، سنتی و سنگر گرفتن در پس این یک برای دفاع از آن یک ، نه تنها مشکلی را حل نمیکند بلکه عدم تفکیک آنها به مغشوش و مشوب شدن حیطه بحث می انجامد. تقلیل و خلاصه کردن موسیقی این سرزمین به موسیقی سنتی کار یک ایرانی دلسوز همچون ایشان نیست.بد نیست دراین گفته آقای فریدون ناصری کمی تامل شود: ” یک عده می خواهیم همه موسیقی این سرزمین را از هبوط آدم ابوالبشر تا کنون به ردیف موسیقی ایرلنی بچسبانیم . حالا این ردیف موسیقی چیست؟ نظامی 140 اسم داده که امروز با بسیاری از آنها کاملا نا آشنا هستیم.بخشی از آنها را موسی خان که خدایش بیامرزد ، وارد ردیفش کرده و بعضی هم اصلا فراموش شده. قبلا 24 تا بوده ، بعدا 12 تا شد. الان هم هفت تا است.کمی بیشتر و کمی کمتر.اگر مقصود همینها باشد با این حساب البته حق به جانب آنهاست ، ما در این زمینه نه تنها پیشرفتی نداشته ایم ، بلکه عقب مانده ، شل ، کر و کور هستیم.”
– اگر قرار باشد به گونه ای فرصت طلبانه تلاش های ارشمند استادانی چون علیرضا مشایخی یا علیزاده را به نفع تصور خود از موسیقی سنتی مصادره کنیم ، آنگاه سنگ روی سنگ بند نمی آید.چنین کاری بدان می ماند که طرفداران شعر دیروز ایران، کوشش های بزرگ مردی چون نیما را نمونه ای از کارهایی بدانند که ” با دیدی بسیار نو “در راستای شعر گذشته ایران انجام شده است.در این زمینه مثال بسیار است.العاقل فی الاشاره !
– حتما ایشان بهتر از من می دانند که موسیقی سنتی ایران مبتنی بر بداهه نوازی است. این نکته همانقدر که خیال می شود مایه مباهات است ، نشانگر بدوی بودن آن نیز هست. مهمترین تفاوت دوران مدرن با دنیای ماقبل مدرن ” خرد گرایی و تنظیم وجوه مختلف حیات بشری با تکیه بر طرحی عقلانی است” نه اینکه آنچه را به خیال خود دل تنگت می خواهد، دلی دلی کنی و نامش را موسیقی بگذاری.سخنم را با یادی از شادروان دکتر رضا کاویانی به پایان می برم که سال 1340 در کتاب خود “زیبایی : بحثی در مبانی هنر “چنین گفت: موسیقی ایرانی چند صدایی نیست.جمع چند صدا و هم آهنگ کردن آنها با هم فقط از عهده آن نوع موسیقی ساخته است که رشد کافی داشته باشد.همانطور که جامعه ای حکومت دموکراسی دارد که رشد کافی داشته باشد. جامعه ای که رشد کافی ندارد آنجا نیز فقط یک صدا حکومت می کند.”

پ.ن: بعدا در رابطه با این­که روش مباحثه باید چگونه باشد تا طرفین را سودی عاید شود مطلبی خواهم نگاشت. روش جواب با سوال کاری از پیش نمی­برد. ایشان مشکلات بنیادینی در طرح صورت مساله داشتند که به آن­ها اشاره شده است. بهتر است ابتدا جواب سوالات مطروحه را بدهند سپس سوال جدیدی مطرح کنند. البته حق سوال کردن ایشان نیز برجای خود باقی­ست اما در جای خود!
علی­ایحال برخی از نظرات ایشان در خصوص درست نبودن سنگر گرفتن در پس الفاظ گونه­گون موسیقی ایران (به­طور عام) بحث درستی است. که خودم به آن معتقد و برای عدم خلط مبحث با تفکیک به آن­ها پرداخته­ام. اگر به دقت مقاله­ی نهائی خوانده شود به وضوح قابل مشاهده است که نگارنده موسیقی سنتی را با موسیقی دستگاهی یکی ندانسته و آن­جا که سخن از وجه شادی آفرین موسیقی است، موسیقی مقامی را شاخه­ای از تعریف موسیقی سنتی و نه دستگاهی به شمار آورده­ام. اگر دیدی چنان جزمی داشته باشیم، در سماع صوفیان که ایشان به آن شاره کرده­اند نیز هیچ­گاه از ردیف مرحوم میرزا عبدالله یک چهارمضراب را نمی­زنند که جماعت صوفی با آن سماع کنند! سخن چنان­چه اشاره کرده­اند فقط از «برداشت» است. ضمنا العاقل یکفی الاشاره و نه فی الاشاره!
پنجشنبه,16 نوامبر, 2006

موسیقی در عزلت (بخش نهائی)

لینک بخش نخست.
نویسنده در بخش بعدی مقاله­اش با اشاره به موسیقی اصیل اعتقاد دارد: اگر نخواهیم همانند بسیاری از منتقدین، این نوع موسیقی را واجد جنبه­های رخوت­آور، سست کننده و تک بعدی بدانیم، دست­کم دریافت­های نوین آدمی در آن غایب است. دریافت­های نوین آدمی چیست که در حال حاضر موسیقی اصیل نمی­تواند آن­را بیان کند؟ منبع این اشراق­های آقای نویسنده و امثال او کجاست؟ برای مثال آیا موسیقی اصیل حالات شهر نشینی را نمی­تواند بیان کند؟ می­دانیم که بسیاری از هنرمندان معاصر بر این کوشیده­اند و آثاری در خور نیز پدید آورده­اند. نویسنده یا نمی­شناسد یا نمی­خواهد بشناسد. حضور کسانی چون علیرضا مشایخی با دیدی بسیار نو به موسیقی اصیل به وضوح قابل مشاهده است. مُشتی نمونه­ی خروار اما واضح را عرض کردم تا در دیدن خدای نکرده دچار مشکل نشوند. از حضور کسانی چون وزیری­ها، لطفی­ها، علیزاده­ها و … هم نام نمی­برم تا متهم به تک­بعدی نگریستن نشوم. حال آنکه آثار متعددی از سمت و سوی هنرمندان موسیقی اصیل ایران در دوران معاصر بر مبنای شاخصه­های همین زمان ساخته و پرداخته شده و می­شود.
مرادی در ادامه می­نویسد: وجوه وجد آفرین موسیقی سنتی بازتاب نوعی سماع صوفیانه است و غم­های آن بیانگر گستره­ی فراق عاشق و معشوق و عابد و معبود است. حتی حماسه و شکوه که بخشی از همان فرهنگ سنتی است، بازتاب تام و تمامی در ماهیت و محتوای دستگاه­ها، گوشه­ها و ردیف­های آن نداشته است. شناخت کاملی موسیقی اصیل ایران را چنان­چه گفتم بی­ملاحظه­ی برخی عوامل، شناختی ناقص است. چه بخواهیم و چه نه؛ رنگ مذهب در این نوع موسیقی بسیار نمایان است. مذهبی که خود بر روی آن شمشیر کشیده است! اما آش آن به این شوری هم که نویسنده نوشته نیست. وجه شادی آفرین موسیقی ایرانی نه فقط در سماع صوفیان که در همه­ی انواع شادی­ها و پایکوبی­های مرسوم ریشه دارد. به طور مثال موسیقی کردستان و لرستان و اثراتشان بر موسیقی ایرانی کاملا مشخص است. دلیل وجود «غم» نیز در این نوع موسیقی و «همه­ی موسیقی­های جهان» هم از همین 2 مبحث اشاره شده بیشتر نیست. چرا که اصولا غم از فراق کسی یا چیزی است و گرنه جائی که اسباب و علل همه فراهم باشد چه جای غم است؟ در نگاه بعد هم که بخش حماسی موسیقی مطرح می­شود نگاه صرفا به موسیقی دستگاهی مرسوم است که باز هم بی­توجه به ذات و ماهیت آن که خواهیم گفت برای چیست بر آن خرده گرفته است. این نگاه اگر بر تمام موسیقی ایرانی ذکر شده باشد آنگاه چشم نویسنده بر مرتبه­ی رفیع این فرم در موسیقی اقوام ایرانی بسته شده است. علاوه بر این­که به نظر بسیاری از صاحب نطران موسیقی دستگاهی اصولا «پایه» است و «نه تمام محتوا». آن­چه که گاه بر آن خرده می­گیرند و از آن می­گذرند عدم شناخت از پویائی این پایه برای بیان حرف است. وظیفه­ی موسیقی دستگاهی نیز جز این نیست تا مبنائی باشد برای بیان حرف و کلام موسیقائی. می­توان با همین پایه به موسیقی حماسی هم دست یازید. چنان­چه کردند و شنیدیم و دیدیم!
در بخش­های بعدی نویسنده رابطه­ی ایرانیان امروز را با موسیقی سنتی همانند رابطه­ی ایشان با غزل می­داند و سپس به ذکر مضرات غزل می­پردازد! تا از آن وسیله­ای برای رساندن مقصود خویش بسازد. قصه­ی پرغصه­تر تازه از همین­جا شروع می­شود. چون کار به تعصب شخصی­ام بر غزل به عنوان نوع متعالی و بی­بدیل ِ سخن می­کشد از آن می­گذرم و به آن نمی­پردازم تا کار به یک­سو نگری و برداشت شخصی از ماجرا نینجامد حال آن­که تمام نوشتار هم صرفا عرض ارادتی بود بر بزرگان موسیقی ایران که من نه سواد موسیقائی­ام آن­قدری­ست که برای راقم آن مقاله اشکالات را برشمرم و نه حرفه­ام روزنامه نگاری­ست تا مشکلات عیان را مانند تناقض افکار و نوشتار و پدیدار شدن اسم شخصی که معلوم نیست از کجا آمده را گوشزد کنم. راست­اش را بخواهید خسته هم شده­ام! از سطر سطر مقاله­ی مذکور حداقل تا آن­جا که حرف از موسیقی ایران زمین و غزل است می­توان ایراداتی بنیادین گرفت و دل سوزاند. بر جامعه­ی روزنامه نگاری ایران نیز همچنین که در تیراژ فلان قدری چنین … را به خورد مردم می­دهند و شاید بر نویسنده که لابد ایرانی شریفی هم هست و بر خوانندگان آن ایضا!
نویسنده هم دل­خوش باشد تا به­جای جواب اساسی؛ به چند خط نوشتار من گیر بدهد که تلخند نوشته­ام. که اگر خوب می­فهمید که درد کجاست شاید زبان­بازی­اش گل نمی­کرد. وی باید بداند که استفاده از زبان مغالطه و سفسطه هرچند که تاریخی به درازای تاریخ تفکر دارد تا به جای جواب معقول به آسمان ریسمان­بافی­ها و گریبان­چاک­زنی­های مرسوم بپردازد اما بر پهنه­ی شعور دو انسان دارای عقل، حتی اگر بنای مجادلات علمی -در هر زمینه­ای- هم باشد و آبی هم از بحث ایشان گل­آلود شود؛ حداقل ماهی مُراد به تور نامعقولان نخواهد افتاد.
پ.ن: لینک جواب زودهنگام مرادی (نویسنده­ی مقاله) بر نقد اینجانب؛ در حالی که هنوز بخش نهائی نقد منتشر نشده بود!
سه شنبه,14 نوامبر, 2006

همایش صابئین مندائی

موسسه­ی گفتگوی ادیان؛ سه­شنبه­ی آینده (30/8/1385) نشستی برگزار می­کند با عنوان «نشست علمی آشنایی با هموطنان مندایی (صابئین مندایی)» و استادانی همچون سالم چوحیلی (رئیس انجمن صائبین مندایی) و دکتر مسعود جلالی مقدم ( استاد دانشگاه) هم در آن سخنرانی خواهند کرد. با توجه به عدم شناخت صحیح از این دین و دین­ورزان­اش در ایران و کمبود آزاردهنده­ی منابع اصیل در این رابطه؛ شرکت در این همایش را برای اهل تحقیق به شدت توصیه می­کنم. اطلاعات این همایش را هم در لینک خبر بخوانید.
پ.ن: معرفی کتاب.
کتاب «تعمیدیان غریب» نوشته­ی مهرداد عربستانی به مطالعه­ی دین­ورزی صابئین ایران می­پردازد که توسط نشر افکار در سال 1383 انتشار یافته است. این کتاب شامل 6 فصل است که فصل اول آن «اسطوره و تاریخ مندایی» را بیان کرده و از روایات و متون دینی به عنوان سند تاریخی یاد می­کند و از همسایگی تاریخی صابئین با مسلمانان سخن می­راند.
«کیهان شناسی مندائی» فصل ذیگر این کتاب است که در آن به بیان مراتب موجودات و جغرافیای کیهانی و آفرینش و آخرت و عقایدی همچون اجرام آسمانی موءثر در مقدّرات بشر در دیدگاه مندائیان می­پردازد.
فصل بعدی «مناسک طهارت دینی مندائی» را مورد تحقیق قرار داده و در آن توضیح کاملی در مورد اعتقاد مندائیان به آب جاری بعنوان آب زنده جهت تعمید و غسل و وضو ارائه شده است.
همچنین فصلی که «سلسله مراتب دینی» نام­گذاری شده است نگاهی به مناسک انتصاب روحانیون دارد که در آن حرکت از موقعیت معمولی به موقعیت ممتاز مستلزم مناسکی است که با توجه به شدت آنها؛ امتیازات موقعیت جدید وضع می­شود.
نویسنده «مناسک مندائی و گذرهای محتاطانه» را در فصل پنجم جای داده­است. اینها مناسکی هستند که که با موقعیت شخص یا گروه در ارتباط هستند و طی این مناسک که در رابطه با تولّد، بلوغ، ازدواج و مرگ می­باشد شخص یا گروه از یک موقعیت به موقعیت جدید دیگر منتقل می شود (بررسی دوره­های گذار اجتماعی و فردی در این دین).
فصل «صابئین مندایی، دین ورزی و امر اجتماعی» به امکانات معیشت، صنعت­گران شهری، گردهمائی­ها، مناسبات دینی و آموزشهای مختلف می­پردازد. همچنین تاثیر انقلاب و جنگ بر زندگی مندائیان و دغدغه­های هویتی آنها را بیان می کند.
کتاب «عربستانی» در بردارنده­ی تصاویر، جدول و حروف الفبای مندائی است.
صابئین مندائی قومی هستند که با آرامش در خوزستان زندگی می­کنند و بر اساس متون مقدّسشان موجودیّت تاریخی ایشان به زمان آدم ابوالبشر بر می گردد. طبق روایات مندائی، ایشان در فلسطین و در جایی بنام مدیان ساکن بودند، 60 سال بعد از وفات یهایهانا (یحی) پس از تعارض و کشمکش با کلیمیان به بین النهرین کوچ کردند. آنچه در دوران اسلامی بر شناخت بهتر صابئین مندائی سایه انداخته «خلط شدن ایشان با صابئین حرّان می­باشد» که دارای اعتقاداتی همچون ستایش اجرام آسمانی بودند، حال آنکه صابئین مندائی باورهای موّحدانه دارند و همان صابئین مذکور در قرآن هستند.
پنجشنبه,9 نوامبر, 2006

پوزش

اوضاع لینکستان و کتابخانه­ی آن­لاین به خاطر تبدیل سیستم وبلاگ به ورژنی بالاتر کمی بهم ریخته شد. چون عازم سفرم و وقت بسیار اندک داشتم برای سروسامان؛ لذا لینک­هایشان را برداشتم تا سر فرصت –تا 2 روز دیگر- اگر عمری باقی بود درست­شان کنم.
از همه­ی عزیزان به خاطر حذف لینک­های مبارکشان پوزش می طلبم.
چهار شنبه,8 نوامبر, 2006

جواب بر "موسیقی در عزلت"

آقای علیرضا مرادی نویسنده­ی مقاله­ی «موسیقی برای مردم!» بر نقد من که هنوز کامل نشده است تا بقیه­ی سخن را هم بشنود، جوابیه­اش را ایمیل کرده است. عین جواب ایشان را در ذیل بخوانید و قضاوت با خودتان.

جناب آقای امیر عباس ریاضی
نویسنده محترم ” موسیقی در عزلت”
اختصاص یافتن هشت سطر اولیه ازنوشته جنابعالی به توصیف جگونگی و اسباب وعلل “شاخ در آوردن” تان در قبال نوشته اینجانب که از سوی روزنامه ایران تحت عنوان ” موسیقی برای مردم” نام گذاری شده ، موجبات انبساط خاطر مرا فراهم کرد.
فرموده اید که بنده “قصه­ی کهنه شده­ی وجه تمایزات موسیقی اصیل را با موسیقی پاپ بر شمرده و لاجرم گاه گاه اشاراتی به موسیقی ایرانی در آن ” کرده ام . مزید براین ، اشاره کرده اید که : “در همین یک صفحه – فارغ از اشکالات بنیادینی که می­توان بر نوع نوشتار بسیار غیر حرفه­ای و غیر ژورنالیستی آن داشت – گاه چنان به ضد و نقیض­هائی در اظهار نظر بر می­خوریم که هوش از سرمان می­پرد. “
قبل از هر چیز باید بگویم جنابعالی با تاکید شور انگیز خود بر”غیر ژورنالیستی” بودن نوشتار اینجانب ، مراتب حرمت بنده و شعور خود را حفظ کرده اید.ازاین بابت منت گذاشته اید. و اما ،
کاش با چنین سرعتی از ” اشکالات بنبادین ” فارغ نمی شدید و برای آنکه حجت خود را بر آدم های ” بدون کفایت علمی” همانند من تمام می کردید ، به جای پرداختن به حاشیه ها به همان ” اشکالات بنیادین ” می پرداختید.
چگونه است که نوشته دیگری بزعم شما ” قصه ای کهنه شده ” است ، اما هدف نوشته خود تان ” بررسی بخش­هائی از مقاله است که به موسیقی اصیل و نارسائی­هایش می­پردازد. ” نوشته مورد خطاب جنابعالی همچنانکه به خوبی آن را بیان فرموده اید در باره تمایز های موسیقی اصیل با موسیقی پاپ است و شما مرقوم فرموده اید که “دقت در بخش موسیقی پاپ و غیره هم بماند برای کسانی که حوصله دارند یا وقت اضافی.” و من نمی دانم به کسی که دعوی منطق دارد و پاراگراف به پاراگراف دنبال صغری کبری چیدن طرف مقابل است و به خیال خود مچ گیری می کند که وا موسیقی اصیلا(!) طرف تعاریف و مفاهیم موسیقی را نمی داند ویا در جای دیگر کشف می کنید که مقدمه چینی هایش ( شما بخوانید دسیسه چینی هایش تا اقای ریاضی خوشحال تر شود) نادرست است و نتیجه گیری اش نادرست تر. و اینکه چرا در مورد علاقه مردم ایران به موسیقی اصیل واژه “ظاهرا” گفته شده و از باطن آن حرفی به میان نیامده ، به راستی من چه باید بگویم ؟
دوست عزیز کسی که سخن از” نظرها و پژوهش­های علمی در جامعه­ی دین باور” به میان می آورد و معتقد است که انسانهای غیر دین باور اصولا جایگاهی در نظر ها و پژوهش های علمی در جامعه دین باور “او” ندارند، باید حالا حالاها موسیقی گوش کند تا وقتی بزرگ شد با زبان و پیام موسقی آشنا شود.اظهار نظر فنی در مورد انواع موسیقی و جنبه های جامعه شناختی ان بماند پیشکشش!
علیرضا مرادی
17/8/1385

یکشنبه,5 نوامبر, 2006

سخت­جانی

بلاگر یعنی سیستم چرخاننده­ی این وبلاگ و هزاران وبلاگ دیگر امروز به مدد دستور یک مقام(!) فیلتر شد. تلاشی به واقع کلمه مذبوحانه و در عین حال نفرت انگیز.
این قصه همچو داستان هواست را که سالیانی دراز دریغ کرده­اند و ما همچنان تلاش می­کنیم که زنده بمانیم.
درها بسته است چون آنها را بسته­اند و ما همچنان می­کوشیم تا از پس نوری که از روزنه­ی می­تابد نفس بکشیم و بنویسیم. حالا دیگر نوشتن اجباری شده. حتی خطی. کلمه­ای یا حرفی. برای اینکه ثابت کنیم زنده­ایم.
کاش فهم کسی قانع­شان کند که این کار آدم کشی است. هرچند موقت؛ کاش یکی پیدا شود که بگویدشان که تلاششان بی­هوده است. ما سخت­جان شدیم از پس این همه سال بی­هوا نفس کشیدن.
جمعه,3 نوامبر, 2006

موسیقی در عزلت (بخش اول)

گاهی وقت­ها اظهار نظرهائی می­شنویم که تعجب می­کنیم. گاهی اوقات کم می­ماند که دو شاخ هم بر سرمان بروید. البته در دوران طلائی حاضر که عصر معجزه­های هزاره سومی است؛ روئین شاخ و اضافاتش بر سر من و شما نباید آن­چنان هم عجیب به نظر بیاید. حالا این علت رویش اگر به دلیل شنیدن و خواندن اظهار نظری درباره­ی «توسری­خورترین» بخش هنر این مملکت یعنی موسیقی باشد، دیگر اصلا جای چون و چرا نیست. پس زیاد هم برای روئیدن شاخ نگران و نارحت نباشید. انگار نه انگار. این همه گفتند این هم روی­اش. وقتی که خرده می­گیریم که صاحب ندارد والا چنین حق­اش پایمال نمی­شد به حضرات اساتید بر هم می­خورد. لاقل باید یکی بیاید که این مسائل را با قوت هرچه تمام تر به چشم دوستان فرو کند که حالی­شان شود که قصه چیست. یکی از همین اظهار نظرهای بی بن و اساس درباره­ی موسیقی ایران زمین را در همین روزنامه­ی «ایران» که به تازگی به سختی هم «تواب» و دچار تغییرات اساسی در همه­ی ارکان شده تا اجازه نشر مجدد بگیرد، خواندم. با عنوان «موسیقی برای مردم!» در تاریخ 10 آبان 1385(آرشیو روزنامه را پس از انتشار مجدد و گذشت چند شماره هنوز به­روز نکرده­اند! لاجرم به نسخه­ی PDF مراجعه کنید).
قصه­ی کهنه شده­ی وجه تمایزات موسیقی اصیل را با موسیقی پاپ بر شمرده و لاجرم گاه گاه اشاراتی به موسیقی ایرانی در آن به چشم می­خورد. در همین یک صفحه – فارغ از اشکالات بنیادینی که می­توان بر نوع نوشتار بسیار غیر حرفه­ای و غیر ژورنالیستی آن داشت – گاه چنان به ضد و نقیض­هائی در اظهار نظر بر می­خوریم که هوش از سرمان می­پرد. هدف بررسی بخش­هائی از مقاله است که به موسیقی اصیل و نارسائی­هایش می­پردازد. دقت در بخش موسیقی پاپ و غیره هم بماند برای کسانی که حوصله دارند یا وقت اضافی. موضوع موقعی جالب می­شود که آن وسط­ها به یک باره نام شخصی هم مطرح می­شود که کسی نمی­داند کیست و برای چه نام­اش آورده می­شود!!! آیا مقاله­ی فوق صرفا برای نقد اثری است که کسی به نام «مهدی کاملی» آن­را ساخته و پرداخته و نویسنده محترم یا ویراستار گرامی روزنامه ندانسته نام وی را که جایش باید در نقد نوار باشد، Copy-Paste کرده؟ چیزی مشخص نیست.
علیرضا مرادی نویسنده­ی مقاله، در ابتدای پاراگراف سوم به طور ناخودآگاهی اعتراف می­کند که: …ظاهرا در ایران مردم به معنای عموم مردم به موسیقی سنتی و اصیل ایران علاقه دارند. حال این ظاهرا تا چه حد از نظر ایشان باید به باطن هم نزدیک باشد، مشخص نیست. سپس از دید مردم شناختی به موسیقی می­نگرد و می­گوید: …احتمالا موسیقی فولکلوریک به عنوان پایه­ی موسیقی توده­های مردم در ایران تلقی خواهدشد. تا اینجای کار که دیدید؛ در یک پاراگراف کوتاه، 2 جمله­ی ساده درباه­ی موسیقی ایران را با قیدهای «ظاهرا» و «احتمالا» بیان کرده است که نشانگر عدم داشتن اطلاعات جامع و حتی کلاسیک و رسمی برای پرداختن به موسیقی اصیل است. این عدم اطمینان­ها بی­شک بعدها چنان­چه خواهیم دید اثر خود را خواهند داشت. در پاراگراف بعدی بستر سازی ناصحیحی را برای خواننده آماده می­کند. او با بیان جمله­ی ذیل عبارت نادرستی را در ذهن عامه می­نشاند و وادار می­کند که از دریچه­ی دید ناصواب وی به موضوع بنگرند. …برای خروج از این وضعیت بهتر است توافق کنیم که در ایران موسیقی پاپ موسیقی جوانان است… بعد از این عبارت، جملات زیر را می­آورد. یعنی از مقدمه­چینی نادرست به نتیجه­ی نادرست­تر هم می­رسد. او اعتقاد دارد: از آنجا که در موسیقی تاریخ گذشته­ ایران، هیچ جائی برای خواسته­ها، علایق و ذهنیت جوانان در نظر گرفته نشده است، لذا با ورود شکل­های نوین موسیقی در تایخ جدید ایران، موسیقی پاپ گسترده ترین جایگاه را نزد جوانان ایران اشغال می­کند. یکی از همان نتایج زیان­بار عدم اطمینان­های اشاره شده، این­جا نمود پیدا کرده است تا جائی که راه به دگماتیسم نیز می­برد. نظر فوق با چنان صلابتی در چشم مخاطب می­نشیند که گوئی همین است ولاغیر. یعنی آنجا که باید به اصول شناخته شده با دید درست و مشخص نگاه کند کار به «ظاهرا» و «احتمالا» می­کشد و هرگاه که نظر خود را مطرح می­کند به ورطه­ی دگماتیسم گرفتار می­شود. این نیست مگر همان عدم کفایت علمی نقد توسط نویسنده. ضد و نقیض­ها را می­شمارم تا کار آسان شود و داوری با شما.
هر چند که جمله­ی، …احتمالا موسیقی فولکلوریک به عنوان پایه­ی موسیقی توده­های مردم در ایران تلقی خواهدشد… از عدم اطمینان نویسنده حکایت می­کند اما وی قاعدتا با بیان آن به نوعی برای خود چنین دیدی را روشن می­داند. جمله­ی …از آنجا که در موسیقی تاریخ گذشته­ ایران، هیچ جائی برای خواسته­ها، علایق و ذهنیت جوانان در نظر گرفته نشده است… با دید فوق تضاد دارد. عامه­ی مردم همان پیران سال­خورده­اند؟ موسیقی فولکلوریک فقط توسط این قشر رواج و در نتیجه پایه­ی موسیقی ایران شده؟ جای جوانی در موسیقی فولکلوریک خالی است و به علایق و ذهنیت جوانان در آن پرداخته نمی­شود؟ جواب این سوالات از قبل مشخص و مبرهن است. نادیده­انگاری نقش عامه­ی مردم در ساخت موسیقی همان عامه به نظر غیر علمی می­آید.
نویسنده در پاراگراف پنجم چنین گفته است: مشکل موسیقی گذشته ایران این بود که بسیاری از حالات روحی – روانی انسان در آن جائی نداشت. ردیف­های سنتی موسیقی ایرانی بازتاب شیوه­ی خاصی از زندگی ایرانی بوده که احوالات آدمی در آن تعریف­های معین و مشخصی داشته است. این جمله نیز حتی با اعتقادات فوق خود نویسنده هم در تعارض است چه رسد به بررسی­های علمی. اولا اگر پایه­ی موسیقی اصیل را موسیقی مقامی بدانیم که این نوع موسیقی گستره­ی عجیبی از همه­ی حالات بشری را در خود جا داده است. موسیقی شاد آن در برخی از مناطق گاه به بیش از 800 نغمه* می­رسد و موسیقی­های زندگی، کار، جنگ و غم آن خود از پهناوری عجیبی برخوردار است. ثانیا نوسنده مشخص نکرده که این شیوه­ی خاص زندگی که مد نظر وی است کدام شیوه است تا منتقد بتواند آزادانه درباره­ی آن نظر دهد. عدم آگاهی وی از مفاهیم و تعاریف موسیقی بومی (مقامی)، اصیل، سنتی و ایرانی به خلط مباحث فوق انجامیده است. اما این درست است که زندگی ایرانیان از قدیم بر پایه­ی مفاهیم خاصی بنا شده که ارزش­های انسانی و کرامت­های اخلاقی در آن از جایگاه والائی برخوردار بوده است. به طور مثال؛ نقش دین و سنت­های دینی در این میان از اهمیت غیر قابل انکاری برخوردار است که شاید با احوالات انسان­های غیر دین باور در همه­ی زمان­ها چه قدیم­الایام و چه حال حاضر در تضاد باشد. این قشر هم خواهی نخواهی بخش بسیار اندکی هستند که اصولا جایگاه مهمی در نظرها و پژوهش­های علمی در جامعه­ی دین باور ندارند و ما نیز به آن نمی­پردازیم.
پایان بخش اول.

* نمونه­ای از این تنوع موسیقی را در شمال ایران می­توان به وضوح مشاهده کرد که تنها موسیقی­هائی که در رابطه با «تولد» نوزاد است به بیش از 50 نغمه می­رسد. نغمه­های ایام بارداری، شب تولد، نغمه­های خاص شبانه روزی برای نوزاد که در هر مقطعی از شبانه روز متولد شود، نغمه­ی صبح اول، نغمه­ی شیرخوران و….