نامه‌های سوشیانت هزارم » 2006 » آگوست
چهار شنبه,30 آگوست, 2006

جماعتی که نظر را حرام می­گویند

جماعتی که نظر را حرام می­گویند – نظر حرام بکردند و خون قتل حلال!
شیخ اجل سعدی
سه شنبه,29 آگوست, 2006

نی شناسای نبی­ام نی ولی

هست از هر مذهبی آگاهی­ام
اله اله؛ من حسین اللهی­ام
بنده­ی کس نیستم تا زنده­ام
او خدای من، من او را بنده­ام
نی شناسای نبی­ام نی ولی
من حسینی می­شناسم بن علی
(جناب عمان سامانی)
دوشنبه,28 آگوست, 2006

یک خبر جدی و فوری

پیغامی از یک دوست بسیار عزیز برایم ارسال شده است. متن آن­را برایتان بی هیچ مقدمه و مؤخره می­گذارم همین­جا. خبر جدی است. پس جدی­اش بگیرید لطفا.

سلام، 4شنبه،5شنبه و جمعه، 8، 9 و 10 شهريور بازارچه ي خيريه بهزيستي در پل رومي است. حتما برويد و از كارهاي دستي و نقاشي هاي بچه هاي كوچك بهزيستي خريد كنيد. چون چند وقته كه حسابي دارن كار مي كنند به اميد اينكه فروش داشته باشند. اين كمترين كاريه كه مي تونيم بكنيم. اين ايميل رو براي همه ي دوستانتون هم بفرستيد. آدرس: پل رومي،خ حسن اكبري، كوچه هاله، مجتمع بهزيستي شهداي هفتم تير. يا خ فرشته، خ آقا بزرگي، خ حسن اكبري، كوچه هاله، مجتمع بهزيستي شهداي هفتم تير. يا ميدان تجريش،خ مقصود بيك، كوچه دهقان، كوچه هاله، مجتمع بهزيستي شهداي هفتم.

یکشنبه,27 آگوست, 2006

دکتر نصر و باقی قضایا!

1- داریوش ملکوتِ عزیز در ذیل نوشته­ی قبلی­ام چند خطی را به اختصار و البته پر نکته در خصوص اخلاق سلوکی دکتر نصر نوشته است. من همین­جا اعلام می­کنم که اتفاقا من در بسیاری از نکات گفته شده تا آن­جا که بواسطه­ی مطالعه­ی آثار نصر مطلع هستم، با داریوش هم­داستانم.
اما چنان­چه خود وی هم گفته همان­گونه که مقام علمی نصر محفوظ است اما توجیه­گر عمل وی نیست. من نیز دقیقا همین جمله را با زبانی دیگر برای سروش به­کار بردم و همین امر اتفاقا باعث شد که از «لحن» سروش برنجم. حرف من و گله­ی من نیز دقیقا برای همین لحن وی بود و نه باورهای متضاد او با نصر. انتظار من از سروش این بود که لحنش یادآور ادبیات کسانی که اتفاقا خود وی بارها از ایشان آزارها دیده، نباشد. به باور من سروش «وزن کلمات» را می­داند و درشتی کلامش –که از قدر و قدرت علمی­اش نمی­کاهد- نیز کاملا آگاهانه بوده. لحن او را نه داریوش و نه هیچ کس دیگر نیز نمی­تواند توجیه علمی کند. استفاده از واژه­­های دفتر فرح پهلوی و سلطنت، دیر زمانی­است که از سوی کسانی برای سرکوب­های «علمی-شخصیتی» افراد به­کار برده شده است. طوری که با از میان بردن فرد تمام شخصیت علمی فرد نیز به ورطه­ی فراموشی سپرده می­شود.
اما روی دیگر سخنم با داریوش است. گفتم که نبرد را گاهی استفاده از درشتی چاره ساز است. اما آیا هر درشتی و ناسزائی؟ مخدوش کردن «ذهن ایرانی» با ترفندی که در بن این کلمات نهفته است، اگر چه شاید باعث جا خالی کردن حریف برای مدتی شود اما آیا به­جاست که ما هم در مقام نظاره­گر آن­را گوارای وجود حریف بخت برگشته بدانیم؟ این سخن علی است که برای دشمنت هر چند کافر هم عدالت بخواه. همگان نیز دیدند که وقتی از سوابق سروش سخنی و سوالی به میان می­آید، هرچند جوابی تکراری و غیر قابل توجیه در آستین دکتر باشد، رنگ صورت وی نمائی دیگر به­خود می­گیرد!

2- اما نظر خودم را هم در خصوص نصر گفته باشم که خیال همه راحت شود و این قصه پایانی درخور بیابد. نصر فیلسوفی است که سالیان سال است با رشته حکمای سنتی آمد و شد دارد. این بواسطه­ی سابقه­ی خانوادگی و محیط رشد و نمو وی در تمام سال­های زندگیش است. یک اتفاق ساده رخ داده. او رنگ محیطی به خود گرفته که در آن زیسته. سادگی صوفیانه زیستن را با زندگی در دم و دستگاه دولتی پیوند داده. پدرانش همه صوفی بودند. صوفی­هائی در سلک عظیم و گسترده و زنجیروار ِرابطه­ی مرید و مرادی. خود وی نیز چنین است و پیرو فرقه­ای است. سرسپرده است به پیری و رفتار سلوکی­اش در همین محدوده شکل گرفته است. بر او نمی­توان خرده گرفت که چرا در دنیای معاصر چنینی. ذهن وی در عرفان قدیم مانده و اتفاقا آن­را ناب می­شمارد. حداکثر تلاش وی به­زعم من –اگر به مریدی وی متهم نشوم- پاک ماندن در همین حیطه است.
می گویند ریاکار است و طرفی از عرفان نبسته. لق لقه­ی زبانش معرفت است وگرنه او دو روئی پارسانماست. دلیلش هم کتبی است که نگاشته. وی در اکثر [یا تمام؟] آنها از «خود» لافی زده است. اگر عارف و اهل طریق است این دم زدن پیاپی­اش از «خود» چه معنا دارد؟ در این­جا من نظری نمی­توانم داد. من از تهمت زدن می­ترسم و گریزانم. اما چیزی که واضح است، نصر در کتاب­هایش بسیار به تمجید از خود پرداخته است. در این امر با داریوش هم­عقیده­ام. این را دیدم. اما در نهان و خلوت وی نبودم که بدانم در خلوت نیز آن کار دیگر می­کند یا نه تا آن­را بلکل خارج از کرانه­ی معرفتی بدانم.
با این همه وی بسیار در علوم عرفان، ادبیات و هنر کار کرده. فعالیت علمی­اش گشوده به روی همه کس است. مقالات بسیار دارد و کلا حیات علمی پرباری دارد. از این رو برایم بسیار قابل احترام است و نه به هیچ دلیل دیگری.

3- اما داستان مرید و مریدپروری. من به دلایلی کاملا شخصی که دوست هم ندارم آن­را وسط وبلاگ جار بزنم، با چیزی به­نام رابطه­ی مرید و مرادی مشکل دارم و آن­را نمی­پذیرم. آن­را تجربه کردم. هم در حلقه­های علمی و هم صوفیانه. پاسخ خود را در این حلقه­ها که مدت مدیدی نیز در آن­ها چرخ زدم، نیافتم. تا در نهایت رفیق راهی پاسخ را در کلامی بی هیچ منت و زحمت در اختیارم گذاشت. در نهایت به «رفیق راه» معتقدم تا پیر و مرشدیِ مرسوم. همین. باقی همه اضافات است.

4- دوستان زحمت نکشند و برای این مورد آخر مخصوصا، از آسمان ریسمان کشی نکنند به کره­ی خاکی. من همه­ی آن ابیات و نکته­ها و ظرایفی را که می­خواهید بگوئید را خوانده­ام و درک کردم اما با آن­ها مخالفم. خیال همه راحت؛ خضر راهی را هم که حضرت حافظ برای طی طریق بدان معتقد بود را هم مرشد و پیری این چنینی که مرسوم است نمی­د انم. دلیل؟ لطف کرده اسم مرشد جناب حافظ را ذکر فرمائید!

جمعه,25 آگوست, 2006

قصه­ی ایام

1- چندی­است که دستم به نوشتن نمی­رود. نه این­که نخواهم بنویسم. نه. واژه­ها گاه چنان هجوم می­آورند که به راستی از پایم در می­آورند. اما دستم یاری نمی­کند. فکرم و جسمم در کشاکشی عجیب گرفتار آمده و گاه ساعت­ها مبهوت امری درظاهر عادی می­شوم. فلسفه­ها و اشراق­ها؛ هر دو در من به جنگی افتاده­اند که نتیجه­اش برای من تا به حال که جز خستگی و درماندگی نبوده است. مدت­هاست که ذهن و روحم عرصه­ی نبرد این دو سخت جان­است. بسان کسی می­مانم که نه راهِ رفتش مشخص است و نه جاده­ای برای برگشت. دیر زمانی­است که دیگر با شادی­های عام شاد نمی­شوم با غم­های ایشان نیز محزون. به آنکه می­پرستید قصدم ترسیم چهره­ای تافته­ی جدا بافته از عموم برای خود نیست! اما روزگار چنینم کرده است.
نه می­پندارم که مسلمانم. نه مسیحی؛ نه زرتشتی و بودائی. به دین یهود هم که از اساس راهمان نمی­دهند. دچار بی­دینی عجیبی شدم. لزوم دین برایم مشخص است اما جهان را طور دیگر هم به من نشان داده­اند. طوری فراتر از مسلک­های رایج. کدامشان را پی گیرم؟ سوالی­است که آزارم می­دهد. هیچ­گاه نپسندیدم که دوگانه­ورزی کنم. دوست ندارم برای عامه طوری باشم و برای خودم جور دیگر. ظاهر و باطن را نمی­پسندم که دو جور متفاوت باشد. شاید چون از عهده­ام بر نمی­آید این­گونه­ام. حال این تفاوت­های در عمل عقل و دل بی­قرارم ساخته. هویتم را گم کرده­ام. خودم را و همه چیزم را نیز هم. نمی­دانم.
کشاکش مابین این دو نیرو را چنان­چه افتد و دانی عمری به قدمت بشر برایش در نظر گرفته­اند. همه نیز تجربه­اش کرده­اند. اما گاه دعوا چنان بالا می­گیرد که شخص را مستاصل می­کنند. درد خانمان سوزی است. دچار شکت می­کند. ذهنت را از انسجام قبلی پاک­سازی می­کند. قلبت را نیز می­فشرد. انبوه سوالاتی که در هر مرحله از سلوک شخصی­ات دچارش شدی از بزرگ و کوچک به یک­یاره بر سرت خراب می­شود و الخ.
این است روزگار من در این ایام.

2- میان همه­ی دغدغه­ها و بگیر و ببندهای عقل و عشقی؛ ماجرای سمینار دین و مدرنیته­ی کذائی هم داستان خود را دارد. راستش از صبح حالم مساعد بود. برای سروش و سخرانی­اش نرفته بودم. زمزمه­های نیامدنش نیز به گوشم رسیده بود و توقعی را هم در من برنمی­انگیخت. اما با شنیدن همان جمله­ی معروفش* که کنایه به دکتر نصر از همه جا بی­خبر یا باخبر زده بود حالم واقعا به­هم خورد. احساس تهوع یک­باره، چیزی بود که باعث شد مجلس را پس از چندی که از شوک حرف سروش بیرون آمدم ترک کنم.
بحث عقیده نیست. «هرکه هرجور بخواهد می­تواند فکر کند» جمله­ای است که به آن سخت معتقدم اما نیش جمله­ی سروش که در نهاد خود بی­ادبی پیچیده به الفاظ مودبانه را دارا بود سخت مرا نیز آزرد. دکتر نصر برایم احترامی بر­می­انگیزد که کسانی چون کربن و علامه طباطبائی. نه که او را هم­پایه ایشان بدانم یا حتی با وی هم­عقیده باشم؛ اما وی را حداقل پیرو راستینی از فیلسوفانی که در نوع خود بسیار منشا خیر بودند، می­دانم. این­است که بی­حرمتی به وی را چنان­چه بر سروش؛ هیچ بر نمی­تابم.
بعدا جمله­ی سروش به نظرم سبک­سری عالمانه­ای جلوه کرد که ناشی از وجود هیبت و نفوذ فیلسوفانی چون نصر بر ادبیات دین و تفکر دینی است. جوری که انگار سروش سخت مستاصل از وجود همچو وی شده است. در یک کلام عجز سروش را به چشم دیدم و به گوش شنیدم. لزوما عجز بزرگی را دیدن آن قدرها هم عجیب نیست. پهلوان چون دستش تهی از حربه­ی کارامد است گاهی نیرنگی، داد و هواری و چه باک بد و بیراهی هم چاشنی نبرد می­کند. تو این عمل سروش را همان زخم زبان وی پندار. رستم هم چو از نیروی سهراب به تنگ آمده بود حیله­ای اندیشید! نه در بزرگی رستم شکی است و نه در قدر و قدرت سهراب. روزگار است دیگر.

* سروش در سمینار کذائی گفته بود: و البته آن را در جامه‌اي از الفاظ پرطمطراق مي‌پوشانند، و سر حلقه آنان كه روزگاري از دفتر فرح پهلوي با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسي درآسمان سلطنت مي‌گشت، اينك پر مدّعا تر از هميشه به مدد مدّاحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازه‌جويي پانهاده است.
لینک متن کامل مقاله­ی دکتر سروش.

شنبه,19 آگوست, 2006

نجس­خوری

خودتان بخوانید. من چیزی نمی­گویم. اما جهت اطلاع؛ طبق معمول آتش گرفتیم!

شنبه,19 آگوست, 2006

القصه…

خوب. «نوذر پرنگ» هم رفت. مات شده بودم با رفتنش. من از نزدیک ندیده بودمش اما اوضاع و احوالاتش را هر از چندگاهی خصوصا آن­زمان که دوستی مشترک بواسطه­ی پدرش که از رفیقان نزدیک او بود، پی­گیر و مطلع بودم. تصنیفی هم که گروه دانشجویان موسیقی سوره بر اساس شعری از وی چند سال قبل ساخته بودند را نیز شنیده بودم. بیا مستی مکن بنشین! نمی­بینی دگر مارا….
می دانستم که جنونی مردی وارسته از بند تن بود. او چندین سال قبل مرده بود. مراسمی هم که سالیان پیش برایش گرفته بودند گوئی مراسم سالگردی باشد برای کسی که از بند این دنیا سالیان سال بود که رهیده بود. حالا که رسما رفته بود و خبر رفتنش را نه چون زندگی مهجورانه­اش در خفا بلکه علنی کرده بود، می توان هرجا سراغش را گرفت و غزل از او خواند. همین. این­را نوشتم که یادمانی از او در این دفتر ثبت افتد.
پ.ن. 1: چند ترانه با اشعاری از نوذر پرنگ
پ.ن. 2: شرح حالی مختصر به همراه چند غزل از او
پ.ن. 3: عکسی دیگر از پرنگ (منبع ایسنا)
دوشنبه,14 آگوست, 2006

سمینار دین و مدرنیته

محمد علی ابطحی در وبلاگش خبر از برگزاری سمیناری تحت عنوان «دین و مدرنیته» داده است. همین پنجشنبه در حسینیه ارشاد. سخنرانانش که چنگی به دل نمی­زنند غیر یکی دوتا که مطمئنم کاملا تخصصی به مقوله­ی مورد اشاره پرداخته­اند. باید دید و شنید. بیشتر شبیه تلاشی جانکاه برای برپا نگه داشتن چند اسم است. مخصوصا پانل اولش! عیبی ندارد. همین که سمیناری تحت این عنوان برگزار می­شود جای شکرش باقی­ست. به قول خود ایشان از مسائل جدی و ضروری دنیای امروز و کشور ماست!
می­رویم تا ببینیم چه شود.
یکشنبه,13 آگوست, 2006

آن سیزده!

دلم تنگ بود. بازهم خاطره­ها. دیوان شهریار را برداشتم و باز کردم. سیزده­ِ نوروز نیست اما…

سیزده را همه عالم به­در از شهر امروز
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به­درم

دوشنبه,7 آگوست, 2006

صبوحی (12) – عیدانه

وَفَدتُ عَلی الکریم بغَیر ِزاد
مِنَ الحَسَناتِ و قلبِ سلیم

وَ حملُ زاد اَقبَحُ کُل شَیء
اذا کانَ الوُفُود عَلَی الکریم

با دست خالی – هم در ظاهر (حسنات) و هم در باطن (قلب سلیم) – بر «کریم» وارد شدم!
برای کسی که می­خواهد بر کریمی وارد شود، حمل زاد قبیح است.

پ.ن: علی بر کفن سلمان پارسی 2 بیت شعر نوشت. گوئی همه­ی عرفان را بر آن نوشت. بیت دوم ختم کار است. از این بیت سنگین­تر و کامل­تر در عرفان نیافتم. راه ما نیز چنین بادا.

دوشنبه,7 آگوست, 2006

در همه موجود، علی بود*

واژه­های نیک عالم، همه تقدیم او باد. همین. عاجزم. چه کنم؟
برای بزرگ سخنور همه­ی تاریخ، حرف زدن بی­هوده می­نمایاند. این­طور نیست؟ تو بگو: چه کسی را می­توانی چنان که علی­ست معرفی­ام نمائی؟ در دایره­ی قسمت وی من نقطه­ی تسلیمم. دستانم بالاست. نه. بر سر نهاده چون ذلیلان و بر خاک فتاده­ام. که لطف آن چه تو اندیشی؛ حکم آن چه تو فرمایی.
بزرگ و ابرمرد. خارج از قواعد انسانی­اش سنجیده­اند. صفاتش را به درستی خداگونه برشمرده­اند. این همه صفاتِ در کمالِ تضاد؟ مگر انسان نیست؟ چگونه است؟ مرد سکوت و سخن! مرد نبرد و نازک اندیشی­های عاشقانه! مرد اجتماع و خلوت! مرد عرفان و عقل! مرد نخلستان و قضاوت، مرد اقتصاد و ریاضت! مرد هرچه تضاد الهی گونه است. بشر این­گونه است؟ به راستی باید با حکیم بوعلی سینا هم­آوا شد که: ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر؟
همین است که در طیف طرفدارانش از چپ و توده­ای می­بینی تا ملایان اسلام پیشه! از حکیم و فیلسوف می­بینی تا عیارانِ یک­لاقبای زورگیر! خشک متعصبان دینی تا درویشی که حکم ظاهر را وقعی نمی­نهد. طیفی از مرتاضان هند تا میلیونرها. تصویرش هم در خانقاه­ست هم در مسجد و حسینیه هم باشگاه ورزشی و هم در رستوران­های شیک یا حتی نمایشگاه­های ماشین آخرین سیستم!
رسوخ عشقی چنین را خنده­دار است اگر مانند عقب­ماندگان ذهنی منوط به شمشیر و زور بدانیم….
* بخشی از نامه­ای که برای یک دوست نگاشته بودم. درست 10سال پیش در چنین روزی.
جمعه,4 آگوست, 2006

مسخ عقل جمعی

زمانه، زمانه­ی رفتن­هاست. گذاشتن­ها و گذشتن­ها. حیف. خبر رفتن دو تن از وبلاگستان (با عناوینی چون مدت نامعلوم و …) سختم آمد. «امیر حسین سام» از یک سبد آواز نو و «مهدی خلجی» از کتابچه که آنچه تا کنون در آن نوشته بود را پاره کرده و حالا جز اوراقی سپید، نمی­توانی در آن چیزی بیابی.
فجایع بشری هم درست در بیخ گوش جهان تکرار می­شود. می­مانیم ما که نسلی سوخته­ایم و روزی را بی آنکه صدای جنگ در گوشمان نباشد؛ نداشتیم. تو بگو آنکه افزون بر 9855 روز، صدای سوختن و بردن و قتل و جنگ را در گوش داشته باشد، روزگارش را چگونه باید بگذراند؟
ذهن آدمی را دیدی که گاهی برآن قفلی ناپیدا می­زنند؟ کسی را دیدی که از هجوم یک­باره­ی درد و رنج و فکر و خیال، ناگهان مسخ شود، یخ شود و سرد؟ در این شرایط دشوار و پر هیاهو نیز گوئی با «عقل جمعی» چنان کردند که مسخ شده و بی­تحرک نظاره­گر فجایع امروزی ایران و جهان است.
راستش را بخواهید سخت به نظریه­ی «دین؛ راهی برای گفتگو» بی­اعتقاد شدم. دین همیشه­ی تاریخ که محملی برای جنگ و ستیز بوده. این نادرست انگاری است که آنرا در شرایط فعلی که کلماتی چون «حقوق بشر» و «دموکراسی» براستی باعث قهقهه و طنزی شده و چون پیراهن دلقکان به کارشان می­برند، دین را راهی برای گفتگو بین دو گروه تشنه به خون هم به کار ببریم و حتی در اعتقاد من نفتی است که بر آتش جنگ می­زنند تا شعله­ورترش کنند. اشتباه می­کنیم اگر این زمانه را بستری برای جامه­ی عمل پوشاندن بر این نظریات آرمانی بدانیم. روزگار دیوانه­ای­ست. با دیوانه نیز صحبت از آرام و قرار اجتماعی و قانونی زدن همان قدر دیوانگی است و بی­هوده تلاش.
در عوض سخت مشغول مطالعه روی منابعی هستم که پیرو نظریه­ی «مرگ فلسفه» هستند. دوست­دارم اگر از مناظری اجتماعی و انسانی به قضیه نگاه کرده­اند با مطالعه­ی آثارشان بر عمق افکارم بیافزایم. البته خواه ناخواه در معرض تیر قرار دادن ذهن تبعاتی را نیز به دنبال دارد که گریز از آن­ها اگر چه محال نیست اما از گزند آن بلکل گریختن و دور از دسترس آن­ها بودن نیز محال است. چه باک؟!
راستی چه باک، وقتی به راحتی انسان­ها می­میرند و کسی ککش هم نمی­گزد کمی سختی روح و عقل را متحمل شد تا شاید راه به جائی دیگر غیر از واژه­های کهنه و فرسوده­ی فلسفی و منطقی ببرد؟ برای زندگی در شرایط بی­منطقی آن­هم از نوع «نظم نوین جهانی!» که فعلا از «احمدی نژاد» تا «بوش» مدعی برپائی آن هستند، راه را باید از مُرده­خوری­های رایج علمی جدا کرد و این جز با برهم زدن بساط پایه­های مرداب ذهن و درگیر کردن آن­ با نظریاتی که روزگاری دراز با مسخره­کردن­ها و دست­کم گرفتن­ها که شاید به خاطر ترس از رویاروئی با آن­ها بود، صرفا نادرست انگاشته می­شد؛ به دست نمی­آید.