اله اله؛ من حسین اللهیام
بندهی کس نیستم تا زندهام
او خدای من، من او را بندهام
نی شناسای نبیام نی ولی
من حسینی میشناسم بن علی
سلام، ۴شنبه،۵شنبه و جمعه، ۸، ۹ و ۱۰ شهریور بازارچه ی خیریه بهزیستی در پل رومی است. حتما بروید و از کارهای دستی و نقاشی های بچه های کوچک بهزیستی خرید کنید. چون چند وقته که حسابی دارن کار می کنند به امید اینکه فروش داشته باشند. این کمترین کاریه که می تونیم بکنیم. این ایمیل رو برای همه ی دوستانتون هم بفرستید. آدرس: پل رومی،خ حسن اکبری، کوچه هاله، مجتمع بهزیستی شهدای هفتم تیر. یا خ فرشته، خ آقا بزرگی، خ حسن اکبری، کوچه هاله، مجتمع بهزیستی شهدای هفتم تیر. یا میدان تجریش،خ مقصود بیک، کوچه دهقان، کوچه هاله، مجتمع بهزیستی شهدای هفتم.
۲- اما نظر خودم را هم در خصوص نصر گفته باشم که خیال همه راحت شود و این قصه پایانی درخور بیابد. نصر فیلسوفی است که سالیان سال است با رشته حکمای سنتی آمد و شد دارد. این بواسطهی سابقهی خانوادگی و محیط رشد و نمو وی در تمام سالهای زندگیش است. یک اتفاق ساده رخ داده. او رنگ محیطی به خود گرفته که در آن زیسته. سادگی صوفیانه زیستن را با زندگی در دم و دستگاه دولتی پیوند داده. پدرانش همه صوفی بودند. صوفیهائی در سلک عظیم و گسترده و زنجیروار ِرابطهی مرید و مرادی. خود وی نیز چنین است و پیرو فرقهای است. سرسپرده است به پیری و رفتار سلوکیاش در همین محدوده شکل گرفته است. بر او نمیتوان خرده گرفت که چرا در دنیای معاصر چنینی. ذهن وی در عرفان قدیم مانده و اتفاقا آنرا ناب میشمارد. حداکثر تلاش وی بهزعم من –اگر به مریدی وی متهم نشوم- پاک ماندن در همین حیطه است.
می گویند ریاکار است و طرفی از عرفان نبسته. لق لقهی زبانش معرفت است وگرنه او دو روئی پارسانماست. دلیلش هم کتبی است که نگاشته. وی در اکثر [یا تمام؟] آنها از «خود» لافی زده است. اگر عارف و اهل طریق است این دم زدن پیاپیاش از «خود» چه معنا دارد؟ در اینجا من نظری نمیتوانم داد. من از تهمت زدن میترسم و گریزانم. اما چیزی که واضح است، نصر در کتابهایش بسیار به تمجید از خود پرداخته است. در این امر با داریوش همعقیدهام. این را دیدم. اما در نهان و خلوت وی نبودم که بدانم در خلوت نیز آن کار دیگر میکند یا نه تا آنرا بلکل خارج از کرانهی معرفتی بدانم.
با این همه وی بسیار در علوم عرفان، ادبیات و هنر کار کرده. فعالیت علمیاش گشوده به روی همه کس است. مقالات بسیار دارد و کلا حیات علمی پرباری دارد. از این رو برایم بسیار قابل احترام است و نه به هیچ دلیل دیگری.
۳- اما داستان مرید و مریدپروری. من به دلایلی کاملا شخصی که دوست هم ندارم آنرا وسط وبلاگ جار بزنم، با چیزی بهنام رابطهی مرید و مرادی مشکل دارم و آنرا نمیپذیرم. آنرا تجربه کردم. هم در حلقههای علمی و هم صوفیانه. پاسخ خود را در این حلقهها که مدت مدیدی نیز در آنها چرخ زدم، نیافتم. تا در نهایت رفیق راهی پاسخ را در کلامی بی هیچ منت و زحمت در اختیارم گذاشت. در نهایت به «رفیق راه» معتقدم تا پیر و مرشدیِ مرسوم. همین. باقی همه اضافات است.
۴- دوستان زحمت نکشند و برای این مورد آخر مخصوصا، از آسمان ریسمان کشی نکنند به کرهی خاکی. من همهی آن ابیات و نکتهها و ظرایفی را که میخواهید بگوئید را خواندهام و درک کردم اما با آنها مخالفم. خیال همه راحت؛ خضر راهی را هم که حضرت حافظ برای طی طریق بدان معتقد بود را هم مرشد و پیری این چنینی که مرسوم است نمید انم. دلیل؟ لطف کرده اسم مرشد جناب حافظ را ذکر فرمائید!
۲- میان همهی دغدغهها و بگیر و ببندهای عقل و عشقی؛ ماجرای سمینار دین و مدرنیتهی کذائی هم داستان خود را دارد. راستش از صبح حالم مساعد بود. برای سروش و سخرانیاش نرفته بودم. زمزمههای نیامدنش نیز به گوشم رسیده بود و توقعی را هم در من برنمیانگیخت. اما با شنیدن همان جملهی معروفش* که کنایه به دکتر نصر از همه جا بیخبر یا باخبر زده بود حالم واقعا بههم خورد. احساس تهوع یکباره، چیزی بود که باعث شد مجلس را پس از چندی که از شوک حرف سروش بیرون آمدم ترک کنم.
بحث عقیده نیست. «هرکه هرجور بخواهد میتواند فکر کند» جملهای است که به آن سخت معتقدم اما نیش جملهی سروش که در نهاد خود بیادبی پیچیده به الفاظ مودبانه را دارا بود سخت مرا نیز آزرد. دکتر نصر برایم احترامی برمیانگیزد که کسانی چون کربن و علامه طباطبائی. نه که او را همپایه ایشان بدانم یا حتی با وی همعقیده باشم؛ اما وی را حداقل پیرو راستینی از فیلسوفانی که در نوع خود بسیار منشا خیر بودند، میدانم. ایناست که بیحرمتی به وی را چنانچه بر سروش؛ هیچ بر نمیتابم.
بعدا جملهی سروش به نظرم سبکسری عالمانهای جلوه کرد که ناشی از وجود هیبت و نفوذ فیلسوفانی چون نصر بر ادبیات دین و تفکر دینی است. جوری که انگار سروش سخت مستاصل از وجود همچو وی شده است. در یک کلام عجز سروش را به چشم دیدم و به گوش شنیدم. لزوما عجز بزرگی را دیدن آن قدرها هم عجیب نیست. پهلوان چون دستش تهی از حربهی کارامد است گاهی نیرنگی، داد و هواری و چه باک بد و بیراهی هم چاشنی نبرد میکند. تو این عمل سروش را همان زخم زبان وی پندار. رستم هم چو از نیروی سهراب به تنگ آمده بود حیلهای اندیشید! نه در بزرگی رستم شکی است و نه در قدر و قدرت سهراب. روزگار است دیگر.
* سروش در سمینار کذائی گفته بود: و البته آن را در جامهای از الفاظ پرطمطراق میپوشانند، و سر حلقه آنان که روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی درآسمان سلطنت میگشت، اینک پر مدّعا تر از همیشه به مدد مدّاحان و شاگردان دیرین خود به میدان آوازهجویی پانهاده است.
لینک متن کامل مقالهی دکتر سروش.
خودتان بخوانید. من چیزی نمیگویم. اما جهت اطلاع؛ طبق معمول آتش گرفتیم!
خوب. «نوذر پرنگ» هم رفت. مات شده بودم با رفتنش. من از نزدیک ندیده بودمش اما اوضاع و احوالاتش را هر از چندگاهی خصوصا آنزمان که دوستی مشترک بواسطهی پدرش که از رفیقان نزدیک او بود، پیگیر و مطلع بودم. تصنیفی هم که گروه دانشجویان موسیقی سوره بر اساس شعری از وی چند سال قبل ساخته بودند را نیز شنیده بودم. بیا مستی مکن بنشین! نمیبینی دگر مارا….سیزده را همه عالم بهدر از شهر امروز
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بهدرم
وَ حملُ زاد اَقبَحُ کُل شَیء
اذا کانَ الوُفُود عَلَی الکریم
پ.ن: علی بر کفن سلمان پارسی ۲ بیت شعر نوشت. گوئی همهی عرفان را بر آن نوشت. بیت دوم ختم کار است. از این بیت سنگینتر و کاملتر در عرفان نیافتم. راه ما نیز چنین بادا.