زیر سایهی ابتهاج
عکس: رضا معطریان
پ.ن. عنوان این نوشته، چنانچه عنوان ادبنامهی مذکور، «سایهی ابتهاج» بود. آنرا به «زیر سایهی ابتهاج» تغییر دادم.
عکس: رضا معطریان
پ.ن. عنوان این نوشته، چنانچه عنوان ادبنامهی مذکور، «سایهی ابتهاج» بود. آنرا به «زیر سایهی ابتهاج» تغییر دادم.
آتش عشقم بسوخت خرقهی طامات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئلهی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که به یک سو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آنکو که یافت
در دل شبهای تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی نبرد هر کسی رمز اشارات را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کردهام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کردهایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاکنشینان عشق بی مدد جبرئیل
هر نفسی میکنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
«وحدت» از این پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن جملهی اوقات را
پسر قد بلند و رشید. اول سر دخترک محجوب را بوسید و نشاندش در تاکسی. بعد دست دختر را که در دست داشت به لب نزدیک کرد که مصمم شد برای جملهی آخر. دختر هیچ نگفت. پسر: هیچوقت فراموشت نمیکنم. درب تاکسی بسته شد.
تهران بود. چهار راه ولیعصر. ساعت درست روی ۱۴ و تکان نمیخورد. مات صحنه شده بودم.
دخترک انتخاب کرده بود. گریه نمیکرد. قصه به انتها رسید؟
برای دریافتش کلیک کنید.
در ضمن؛ صحبتی یا نظری اگر بود در کامنتها بیاورید که استفاده کنم.
*دکتر مسعود جلالی مقدم در سال ۱۳۳۰ در تهران متولد شد. در رشتهی فلسفه و ادیان و عرفان از دانشگاه تهران دانشنامهی کارشناسی و کارشناسی ارشد گرفت. وی دکتری خود را در رشتهی ادیان و عرفان تطبیقی از دانشگاه تهران اخذ نمود. ایشان همچنین در رشتهی معارف اسلامی از دانشگاه آزاد اسلامی، مدرک دکتری را کسب کرده است.
صف اول نمازش برسد.