صبوحی (۹)
مولا علی (ع)
مولا علی (ع)
سوال اول: چرا محمّد، «خاتم» رسولان است و پس از او پیامبری نازل نشد؟ یا به عبارتی چرا قبل از او تعدد انبیا وجود داشت اما پس از او این امر ظاهرا ً منتفی شد؟
توجه: این سوال کلی است و میتوان آنرا برای «تمامی ادیانی» که داعیهی خاتمیت دارند، مطرح نمود. درواقع چون در حوزهی اسلام زندگی میکنم و محیط پیرامون را داعیهداران مسلمانی انباشتهاند، مثال برای دین اسلام آوردم.
پ.ن ۱: جوابها به بحث گذاشته خواهد شد.
پ.ن ۲: شروط پذیرفتن جوابها:
۱- دلایل خود را فراتر از حوزهی عقل بیان نکنید. به عبارت دیگر جوابها باید کاملا منطقی و غیر متافیزیکی باشد. همچنین با استدلال های عرفی و روائی مانند استدلال های آیه و حدیثی به آن جواب ندهید.
۲- عقلاً اصول دین غیر تقلیدی است. با استناد به حرف دیگران به آن جواب ندهید.
۳- از براهین اثبات وجود خدا برای پاسخ دادن به آن استفاده نکنید. فرض بر این است که وجود خدا اثبات شده و عقل آن را پذیرفته است. به سوال توجه کنید و دلیل خاتمیت محمّد را بیان کنید.
پ.ن ۳: درصورت امکان نام منابع و کتبی که مورد استفاده قرار گرفته است را بیان کنید.
پ.ن ۴: جوابهائی که دارای شروط بالا نباشند منتشر نخواهند شد.
پ.ن ۵: دلیل خاصی برای مطرح نمودن اینگونه سوالات نمیبینم مگر سهیم شدن در بخش پرورش تعقل در حوزهی دین. چیزی که امروزه برای شکوفائی دین سخت بدان محتاجیم و چه دور شدیم از آن. باب روش شهودی و استدلالهای باطنی و عرفانی همچنان باز و مفتوح و البته برای کسی چون من حداقل؛ سخت پسندیده و نیکوست اما در این محل به صرف تعقل جواب میخواهم.
خستهام و شدیدا بیحوصله. شاید ننویسم چندی. شاید. دلیلش سرعت اتفاقاتی است که این چند وقت، روح و جانم را درهم تنیدند. احتیاج به استراحتی عمیق دارم.
عمق و ابهت فاجعهی از دست دادن یاری که بیش از یازده سال از عمرت را با او و همنفس و همکلام او بودی، شاید این چنین مچالهام کرده. شاید. بازی زندگی در یک سال گذشته چنان دیوانهوار سرعت گرفت که همزمان نفس مرا هم گرفت. مثال انسانی بدوی از دل جنگل هستم که به یکباره در جامعهای که همه چیز سرعتی دیوانهوار دارد؛ پرتش کرده باشند.
احتیاج به استراحتی عمیق دارم. همین.
* برای مثال رجوع کنید به رسالهی اول پولس رسول به قرنتیان، باب ۱۵، آیات ۸-۳٫
** غرر الحکم / ص ۷۵۶٫
*** شعر از دیباچهی ساقی نامهای است که سال پیش سرودم.
در دلم می گذرد… دوستان رفته باز میآیند. هرکه رفته روزی میرسد. میآیند و میمانند. حرف «بود» است و بودنها. حرف «ماندن» است. چقدر خوب. بهار است دیگر!
شاید این خاصیت من باشد که با دو دست که فعلا یکیش هم انگشتانش زخم و زیلی است، میخواهم چند هندوانه را با هم بلند کنم. قاعدتا هم کار پیش نمیرود و میشود همین که قولی بدهی که مطلبی را ادامه دار بنویسی اما نیمه تمامش بگذاری تا شاید وقتی دیگر!
القصه؛ چندی است که گیر بدی به ریاضیات که مشغولیت درسی دبیرستان بود دادهام و حسابی هوائی شدم تا باز از صفر ریاضیات را شروع کنم به خواندن. شاید روزی بفهمم زاویهی ادیان با هم چند درجه است!
خلاصه دنبال ریاضیدان عاشق میگردم! کسی سراغ ندارد؟
!به اصفهان نمیرسی و همینجا اتراق میکنی. اینجا خوانسار است. خانهی پدری.