شهر لاله ها. شهر من
خوانسارم. شهر پدرم و اجدادم. کمی صبر کنید برایتان خواهم نوشت در این بهشت چه خبر است.
خوانسارم. شهر پدرم و اجدادم. کمی صبر کنید برایتان خواهم نوشت در این بهشت چه خبر است.
هزارهی دوم، خلقت گیتی و ماده اتفاق میافتد. در این ۶ هزار سال ۲ حمله از سوی اهریمن صورت میگیرد. اولی در پایان سههزارهی اول و دومی در پایان سههزارهی دوم. در اولین حمله، اهورا مزدا را میبینیم که با خواندن ورد و دعا اهریمن را بیهوش می کند اما در بار دوم حمله اهریمن را میبینیم که تا حدی پیروز میشود. در این مرحله است که آفرینش خیر و شر اتفاق میافتد. در ۶هزار سال باقی مانده عملا خیر و شر به هم آمیخته میشوند. زرتشت نیز در میانهی این ۶هزار ساله متولد میشود. یعنی اول سههزارهی چهارم یا آخر سههزارهی سوم. بنابراین از زمان تولد وی تا پایان جهان ۳هزار سال از عمر جهان باقی است.۱- فَرَه: این عنصر در ازل جزئی از اهورامزدا بوده است که به روشنی بیپایان (گروستان=خانهی نغمهها یا تطبیقا “فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر” به تعبیر قرآنی و اعلی علیین و محل مرضات) میپیوندد. این عنصر از آنمحل به خورشید، سپس ماه و ستارگان و از آنجا به آتشی میپیوندد که در خانهی “زوئیش” مادر ِ مادر زرتشت میسوزد. این عنصر در لحظهی تولد “دوغدو” مادر زرتشت، به وی میرسد و چنان وی را درخشان میکند که تا چند خانهی اطراف از نور “دوغدو” روشن میگردد. این نور ایزدی، البته چنانچه همیشهی تاریخ چنین بوده، بر برخی از جادوان (جادوگران) گران میآید. به حیله و نیرنگ بر پدر “دغدو” فشار میآورند تا وی را طرد کند. ناچار مادر زرتشت مجبور به ترک خانه شده و آواره به دیار “رَ گَ” یا “ری” آمده و با “پورشسب” ازدواج میکند.
۲- فَرَوَهَر: این عنصر را دو امشاسپند* (بهمن= وُهومَنَه و اردیبهشت=اَشَوَهیشتَه) را در ساقهی هوم** آورده و به درختی پیوند زدند. این ساقه ماند تا زمان معلوم! زمانی که “پورشسب” به تلقین همین دو امشاسپند آنرا جداکرد و به خانه برد و به “دغدو” سپرد.
۳- جوهر تن: جوهر تن اما توسط باد به ابر منتقل شد. از ابر باران بارید و این عنصر لازمه برای پیدایش آدمی (در اینجا: زرتشت) وارد گیاهی می شود که دو گاو آنرا می خورند. از این دو گاو تا آن زمان بچهای زائیده نشده بود اما با خوردن این علف، نزائیده شیردار میشوند! این شیر را “دغدو” با گیاه “هوم” مخلوط کرده هم خود مینوشد و هم “پورشسب” از آن میخورد و سپس با هم همبستر میشوند.
به این صورت است که زرتشت در ششم فروردین مطابق با خورداد روز از این ماه، پا به عرصهی وجود میگذارد.
* امشاسپندان صفات برتر تشخص یافته در دین زرتشتند که با یکدیگر دایرهی کمال را تشکیل میدهند. به اینان “فروزههای ایزدی” هم می گویند. چراکه اینان تابشهائی از نور مطلق (اهورامزدا) هستند.
** هوم یا هومه (در هند سومه) گیاهی نشئه آور و مستیزا بوده که با آئین و آداب مفصل و خاصی توسط آریائیان قبل از ظهوز زرتشت استعمال میگشته است. خصوصا در مراسم قربانی از جایگاه ویژهای برخوردار بوده است. زرتشت استعمال آن و اصولا هر چیز که مستیزا باشد و عقل را زایل کند و همچنین مراسم قربانی گذاری را منع نمود. اما بنابر این اصل کلی که “یک نفر نمیتواند فرهنگ یک جامعه را تغییر دهد” بعد از مرگ زرتشت کاهنان و موبدان به تدریج، چنانچه میبینیم به آن تقدس بخشیدند و باز استعمال آن رواج یافت!
جناب عزرائیل گویا خواستگار طایفهی ما شده و کم کم میخواهد پاشنهی درب فامیلها و آشنایان را از جا بکند. ول نمیکند. در یک ماه گذشته ۵ نفر از آشنایان و فامیلها را به میمنت و مبارکی از دیار فانی به دیار باقی کشاند. خیلی راحت همهشان رفتند. بدون درد و خونریزی. و البته که ما هم تا همین امروز مشغول مسافرت از شهر و دهات دور و نزدیک به متوفی؛ جهت انجام فریضهی دینی مردهکِشون بودیم.
الیوم به شرف زیارت غسالخانه هم نائل آمدم. رفتم و دیدم که مردگانِ بسان چوبهایِ خشک را تطهیر میکنند و سدرو کافور مالیشان میکنند و دست آخر سر کیسهشان میکنند و خلاص. دیدم که خودم هم روزگاری باید مهمان همین برادران عزیز شوم و جایی همین دور و بر آرام بگیرم. البته بستگی به نوع مرگ نیز دارد. شاید جنازهای هم نیابند که بخواهند زحمت تغسیلاش را به دوش غسالهای عزیز و سایر امورات را به دوش همراهان متوفی بیندازند. آنهم به قیمتهایی که “دود از کفن برآید”. قیمت قبر از نوع عمومیاش که مجانی است و در قطعهی بیابانی است شروع میشود و به دو طبقههای ۵۰ میلیون تومانی هم میرسد. بالاترش را هم شنیدم که البته از آنجایی که بنده و خوانندگان وبلاگ و کلا اهالی وبلاگستان را مایهاش فراهم نیست، بیخیال میشوم از نوشتناش. “عملیات غسل بزرگسالان: ۲۰۰٫۰۰۰ ریال” (قیمتهای روز است. فکر کنم بعدها همراه تورمی که انتظار میرود جناب دکتر و دولت خاکیاش؛ مسبباش شوند، بالاتر رود!) که درشت در چند جای مرکز کامپیوتر بهشت زهرا به همراه نرخ سایر خدمات نوشتهاند. الخ.
جمال حوری و پریهای مشایعت کنندهی جنازهها را هم دیدم. همه لباسهای مد روز عید به تن کرده با موهای هایلایت شده و خلاصه هفت قلم آرایش. زیر زیرکی خندهکنان و با عشوههای فراوان مشغول بودند به همراهی جنازه. چشم برزخی هم نمیخواهد البته دیدنشان. برخی هم از دور منتظر میشوند و روی صندلیهای سبز رنگ بهشت با خنده مینشینند تا سایرین به آنها بپیوندند.
-
تمام که میشود مراسم کفن و دفن یک باره یاد مصرعی از حضرت حافظ میافتم. دفعتاً میبینی که رفتند همه. خاموش میشود این وادی. گریهها را به جای دیگر میبرند عزاداران. ترست میگیرد و فقط صدای باد است و باد. خاک را میبینی که با باد به پرواز درآمده. خاکی از مُردهها. میروم و زیر لب تکرار میکنم: عاقبت منزل ما وادی خواموشان است!
پ.ن. شمایی که یک سالی را آمدید و قلم رنجههایی از جنس هذیانات را خواندید هم اگر چیز دیگری در این مدت یافتید برایم بنویسید.
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا(مولوی)
را بسیار از نزدیک دیده بودم. وقتی قرار شد ارکستر ملی باز شروع به کار کند و شجریان بخواند در آن چند شب طلائی؛ اتفاقی شد که در کنارش قرار گرفتم. وقتی هر قطعه تمام میشد، میشد از خطوط صورت پیرمرد که به قول خوش بیست سال برای دیوارهای اتاقش ساز زده فهمید که در پوست خود نمیگنجد. عجیب است عجیب. رفتن کسانی که دوسشان داری بهخدا عجیب است. این که یکباره بروند و تو ندانی که چرا. عجب دلم گرفت. باور کنم؟
این عکس نبود شاید به یاد نمیآوردم که اینگونه بودم. بدینسان خنده را ۲۴ سالی است که گم کردهام.
دلم برایت تنگ شده مَرد! عجب درد بدیست دلتنگی!
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم* نقلست که شبی نماز همی کرد، آوازی شنود که: هان بوالحسنو خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ گفت: ای بار خدای، خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد: نه از تو، نه از من. / تذکرة الاولیا. عطار نیشابوری. باب شیخ ابوالحسن خرقانی.