می دانم که این کوچک-نوشته حقی را ادا نمی کند که قرون متمادی است چماق خورده ی جماعت بی دین و خشک عقلی است که با تمام قوایشان با آن به مخالفت پرداخته اند.
حمله به دراویش گنابادی را می گویم. هر از چندگاهی قصه ی تعرض به درویشی و اهل فقری تکرار می شود و دل را می آزارد. نمی دانم چرا. اما با اینکه خود از اهل فقر نیستم اما هیچ نمی پسندم که با این جماعت چنین می کنند. خدارا شکر که در بلاد هند نیستیم. بعضی وقت ها بد جور – خیلی بد جور – به هندیان حسودیم می شود که با این همه تنوع مرام و مسلک (هرچند که برخی اقوام تندرو و افراطی در آنجا هم وجود دارند و فجایا می آفرینند) مانند آدمی زاد نه حیوانات وحشی دارند برای خود زندگی می کنند و کس را باکی از آن نیست که دینش و مسلکش مورد بی احترامی گروهی دیگر قرار بگیرد. بی تردید هندیان اگر از آقایان حمله کننده متدین تر نباشند – حتی در دوره های جدید که نفوذ فرهنگ غرب را بی پرده می توان در جامعه شان دید – از دین دارترین مردمان بشریت بوده و هستند و دین نقشی عجیب و اساسی در زندگیشان دارد. اما همیشه هم این انعطاف را در برابر تمامی مذاهب و ادیان دیگر داشته اند که آنها را در کنار خود بپذیرند.
از گفتار اصلی دور نشوم. اگر از آقایانی که حمله کردند و فریاد وا اسلاما سر داده اند، بپرسی مرحوم علامه طباطبائی را قبول داری؟ یا آیت الله خمینی را قبول داری؟ بی هیچ بحثی سر تکان می دهد که آری. از کمی فاضل ترشان که بپرسی مرحوم علامه محمد حسین طهرانی را چی، او را هم قبول داری؟ بی تردید جواب او هم این است. آری. تو هم حق هم نداری که بر ایشان اعتراضی وارد کنی. قبول. اما امان از وقتی که با دلیل و مدرک بخواهی حالیشان کنی که اینان از رفتارتان گریزانند که هر عاقلی چنین است.
به کتاب “
روح مجرد” رجوعتان می دهم. که نوشته ی علامه طهرانی است و در وصف زندگی بزرگانی که در کلام نمی گنجند. همچون
میرزا علی آقا قاضی بزرگ رحمه الله علیه ، میرزا جواد آقا انصاری همدانی رحمه الله علیه و
جناب حاج سید هاشم موسوی حداد رحمه الله علیه که اکثر کتاب در وصف اوست و طریقه ی سلوکش. در
صفحات ۳۸۲ تا ۳۸۴ عینا چنین می خوانیم:
امّا جناب آیة الله زاده بهبهانی: آقا شیخ محمّد علی کرمانشاهی در «مَقامع الفَضل» با این أجوبهای که ملاحظه نمودید، جواب از وحدت وجود ندادهاند. و بیچاره محییالدّین را علاوه بر تکفیر، به هزار عیب و علّت دیگری مزیّن فرمودهاند. و باید خودشان در مواقف آینده از عهدة پاسخهای او برآیند.
ایشان فقط گفتار میر سیّد شریف در «حاشیة تجرید» را ذکر نموده، و سپس شروع کردهاند به انتقاد از عرفاء و محییالدّین عربی.
در زمان ایشان درویشکشی رائج بود. عوامّ کالانعام هر جا مسکینی دلسوخته را که شعار درویشی داشت مییافتند، خانهاش را غارت میکردند و خودش را میکشتند.
در لیلة جمعه دوازدهم شهر جُمادَی الثّانیه سنة یکهزار و سیصد و هفتاد و هفت هجریّة قمریّه که حقیر در همدان و در منزل و محضر حضرت آیة الله حاج شیخ محمّد جواد أنصاری همدانی مشرّف بودم، ایشان در ضمن نصایح و مواعظ و قضایا فرمودند:
آقا سیّد معصوم علیشاه را آقا محمّد علی بهبهانی در کرمانشاه کشت. آقا محمّد علی سه نفر از أولیای خدا را کشت. سوّمی آنها بُدَلا بود که فرمان قتل او را صادر کرده بود. بُدلا به او گفت: اگر مرا بکشی، تو قبل از من خاک خواهی رفت! آقا محمّد علی به وی گفت: مظفّر علیشاه و سیّد معصوم علیشاه که از تو مهمتر بودند چنین معجزهای نکردند، تو حالا میخواهی بکنی؟! بدلا گفت: همینطور است. چون آنها کامل بودند، مرگ و حیات در نزدشان تفاوت نداشت؛ ولی من هنوز کامل نشدهام و نارس هستم. اگر مرا بکشی به من ظلم کردهای! آقا محمّد علی به حرف او اعتنا نکرد و او را کشت. هنوز جنازة بدلا روی زمین بود که آقا محمّد علی از زیر دالانی عبور میکرد ناگهان سقف خراب شد و در زیر سقف جان سپرد. چون ایشان عالم مشهور و معروف کرمانشاه بود و احترامی مخصوص در میان مردم داشت فوراً جنازهاش را تشییع و دفن کردند، امّا در این أحیان کسی به بدلا توجّه نداشت و جنازة وی در گوشهای افتاده بود و هنوز دفن نشده بود.
مرحوم آیة الله انصاری فرمودند: گرچه مظفّر علیشاه و سیّد معصوم علیشاه و بدلا مسلک درویشی داشتند؛ و این مسلک خوب نیست، امّا فرمان قتل اولیای خدا را صادر کردن کار آسانی نیست.
کلام استاد علاّمة طباطبائی در حرّیّت اهل توحید در زمان رفع جُمود و تحجّر
حضرت استاد آیة الله علاّمة طباطبائی قدَّس الله نفسَه میفرمود: این مشروطیّت و آزادی و غربگرائی و بیدینی و لااُبالیگری که از جانب کفّار برای ما سوغات آمده است، این ثمره را داشت که دیگر درویش کشی منسوخ شد، و گفتار عرفانی و توحیدی، آزادی نسبی یافته است؛ و گرنه شما میدیدید: امروز هم همان اتّهامات و قتل و غارتها و به دار آویختنها برای سالکین راه خدا وجود داشت.
می بینید که بزرگانی چون علامه طباطبائی و مرحوم انصاری چه گفته اند؟
این قضایا را اگر برای همین عوام الناسی که تیشه به ریشه ی تصوف بلند کرده و می زنند بگوئی شاید به تو بخندند. حتی باورشان نمی شود یکی مانند علامه چنین گفته باشد. اما حقیقت همین است که ما برای گرمی دکان خود هر کاری می کنیم و روی گردان هم نیستیم. انگار نه انگار که باید در جائی جواب پس بدهیم. در این کتاب بارها اشاره شده که به کسانی که نامشان رفت از میرزا علی آقا قاضی بگیر تا شیخ حداد، نسبت تصوف داده اند و بر سر و رویشان ریخته اند و محافلشان را به هم ریخته اند. گیر اصلی این جماعت بی دین و خشک مغز با چیست؟ حتی به خودیشان هم رحم نمی کنند. زمانی با فلسفه مشکل داشتند و از دیرباز تا کنون با عرفان. نه با عقل سلیم سر سازگاری دارند نه با قلب سلیم. یاد کلمات مولا علی می افتم در حکمت عجیب و پر ابهت ۱۴۷ نهج البلاغه.
ها، اِنَّ ههُنا لَعِلْماً جَمّاً [ وَ اَشارَ بِیَدِهِ اِلى صَدْرِهِ] لَوْ اَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً! بَلى اَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُون عَلَیْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ لدّینِ لِلدُّنْیا، وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلى عِبادِهِ، وَ بِحُجَجِهِ عَلى اَوْلِیائِهِ. اَوْ مُنْقاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لا بَصیرَةَ لَهُ فى اَحْنائِهِ، یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فى قَلْبِهِ لاَِوَّلِ عارِض مِنْ شُبْهَة. اَلا، لاذا وَلا ذاکَ. اَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیادِ لِلشَّهْوَةِ. اَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْع ِ وَ الاِْدِّخارِ، لَیْسا مِنْ رُعاةِ الدّینِ فى شَىْء، اَقْرَبُ شَىْء شَبَهاً بِهِمَا الاَْنْعامُ السّائِمَةُ. کَذلِکَ یَمُوتُ الْـعِـلْـمُ بِـمَـوْتِ حـامِـلیـهِ . اللّهُمَّ بَلى، لا تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قائِم لِلّهِ بِحُجَّة، اِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً، اَوْ خائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَیِّناتُهُ. وَ الاَْعْظَمُونَ عِنْدَ اللّهِ قَدْراً، یَحْفَظُ اللّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّناتِهِ حَتّى یُودِعُوها نُظَراءَهُمْ، وَ یَزْرَعُوها فى قُلُوبِ اَشْباهِهِمْ. هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى حَقیقَةِ الْبَصیرَةِ، وَ باشَرُوارُوحَ الْیَقینِ، وَ اسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَ اَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِاَبْدان اَرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاَْعْلى. اُولئِکَ خُلَفاءُ اللّهِ فى اَرْضِهِ، وَ الدُّعاةُ اِلى دینِهِ.
آهِ آهِ، شَوْقاً اِلى رُؤْیَتِهِمْ!
بدان که در اینجا دانش فراوانى است ـ اشاره به سینه اش فرموده ـ اگر براى آن افراد شایسته اى مى یافتم انتقال مى دادم! آرى شخص تیزفهمى را براى این علوم مى یابم ولى از او بر آن ایمن نیستم، ابزار دین را براى دنیا به کارمى گیرد، و با نعمت هاى خداوند بربندگانش، و به حجت هاى حق بر اولیائش بزرگى مى فروشد، یا کسى را مى یابم که پیرو حاملان حق است و او را دراطراف و جوانب آن بصیرتى نیست، به اولین شبهه اى که عارضش مى گردد آتش شک در دلش افروخته مى شود.بدان که نه این را اهلیّت است نه آن را. یا کسى را مى یابم که حریص به لذت شده، و به آسانى مطیع شهوت گشته. یاکسى که شیفته جمع کردن مال و انباشتن آن است، این دو نفر به هیچوجه رعایت کننده دین نیستند، نزدیکترین موجود از نظر شباهت به این دو طایفه چهارپایان رها شده در علفزارند.علم با مرگ حاملانش به این صورت مى میرد.خداوندا، آرى زمین از کسى که به حجّت خدا براى خدا قیام نماید تهى نمى ماند، قائمى آشکار و مشهور، یا ترسان و پنهان، تا دلایل الهى و بیّناتش باطل نگردد. اینان چند نفرند، و کجایند؟ به خدا قسم عددشان اندک، و نزدخداوند از نظرمنزلت بسیاربزرگند، خداوند دلایل وبیّناتش را به وجود آنان محافظت مى کند تا به افرادى شبیه خود بسپارند، و بذر آن را در دلهایشانکشت کنند. دانش با حقیقت بصیرت به آنان روى نموده، و با روح یقین درآمیخته اند، و آنچه را نازپروردگان سخت گرفته اند آسان یافته اند، و به آنچه نادانان از آن وحشت کرده اند مأنوس شده اند، و با بدنهایى که ارواحشان به محلّ برتر آویخته همنشین دنیا شده اند. اینان جانشین حق در زمین، و دعوت کنندگان به دین خدا هستند.
آه آه که چه مشتاق دیدار آنانم!.
اشاره ها چه بسیارند در این حکمت. اشاره به عالمان دینی که دین را وسیله ی دنیایشان قرار داده و می دهند. اشاره به عوام الناسی که بعدها پسر همین امام یعنی امام جعفر صادق می گوید که کمرش را شکستند این دو گروه و مردمانی دیگر از جنس دیگر که گروه سومند و … .
این هم از بازی دنیاست که گروهی به نام دین اما چنان تیشه به دست، بر بُن دین می کوبند که هیچ کافری چنین نمی کند. بگذریم؛ عقده ای شده بود بر دلم. خوب شد که نوشتم.
پ.ن: این را باید در متن می گنجاندم که نشد. این جا بخوانید. دراویش گنابادی را می شناسم و باز هم اعلام می کنم نه سرسپرده ی این قوم هستم و نه حتی علاقه ی “خاصی” به ایشان دارم. اما با اینان بسیار در رابطه بودم و رفتم و دیدم و مرام و سلوکشان را از نزدیک درک کردم. هم به محضر پیر کنونیشان، جناب مجذوب علیشاه بارها رفتم و هم مریدانش را و شیوخش را بارها به صحبت و بحث و تبادل نظر گرفته ام. که درس و علاقه ی شخصی ام چنین ایجاب می کرد. اما برایتان بگویم: این طایفه اتفاقا از با اخلاق ترین و متشرع ترین طوایف درویشانند و اصلا بارها در نامه ها و مراسلات پیران این قوم به کسب علوم شرعیه از فقها اشاره و دستور داده شده و چنانچه می دانیم بسیاری از علما و روحانیون طراز اول نیز به بزرگان این فرقه با دیده ی احترام می نگریستند. مثال می زنم: چنانچه حتی سماع و ساز را مباح که هیچ در مجالس خود حرام می دانند. اگر پیش بیاید یکی در مجلسی فقط آوازی خوش از اشعار بزرگی بخواند. بارها و بارها از سوی شیوخ این فرقه در حرمت استعمال دخانیات حتی سیگار مطلب دیدم و بسیار هم بزرگانشان به آن مقیدند. خلاصه وصله هائی که برای بعضی بسیار چسبنده است را نمی توان به قامت ایشان دوخت. سلامت نفس دارند و خلاصه بسیار محسنات دیگر که جای ذکرش اینجا نیست.
◙عکس هائی از تجمع دراویش گنابادی تا تخریب حسینیه ایشان را می توانید در
اینجا ببینید.