سایه ی هیچ
درویشی برایم در تکه کاغذی نوشته بود:
هو العلی ۱۱۰
هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه ی هیچیم.
عجایب هفتگی و خاطرات ۳ ساله
یا ذا اللطف الخفی
مقالات شمس را میخواندم به این جملات رسیدم: «یا ذا اللطف الخفی، لطف خفی آن بود که در معصیت دهد، اگر نه لطف در طاعت خفی نبود.» شگفت تفسیری است! به یاد بیت حافظ افتادم که میگفتم:
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل، باغ جنان این همه نیست
قاصدک
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ، نه زدیار و دیاری ، باری
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک ! هان ، ولی … آخر …. ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی …!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند تو همچنان که هستی
با همین گونه اشعار است که خود را از صبح تا شام تسلیت می دهم. وگرنه من کجا و خمار مستی کجا؟
یک ماجرا
چه بگویم؟ یک رگم هشیار نیست!
بود آیا…
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت …
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
استاد مهدی اخوان ثالث
به یاد یار و دیار
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم
به دور از یار و دیار
روزگار سگی که می گویند همین است ولاغیر.
می زییم در مرگ خویش
می زییَم در مرگِ خویش
شاد می زییَم در سرنوشت شور بخت خویش
وان کس نتواند زیست در تلواسه* و مرگ
بدین آتش درافتد، که در آن،
آه می کشم، ترحم می کنم بر خویش.
*اضطراب و نگرانی
احسان و فرارسیدنِ آخرین خدا
بخش اول گزارش سمیناری درانجمن ایرانی فلسفه (آورد)پاریس، شنبه ۹ آوریل ۲۰۰۵ – ۲۰ فروردین ۱۳۸۴
موضوع گفت-و-گوی این نشست، اندیشیدنِ مشترک پیرامون دو محور زیر است: ۱٫ نسبتِ اندیشه با ایمان ؛ ۲٫ نسبتِ هستی با (امر) قدسی.
در گام و نگاه نخست، می کوشیم نشان دهیم که این دو رویکردِ ذهن و روانِ آدمی، با یکدگر نسبتی تنش آمیز دارند و سرچشمۀ این” تنش” نه در جانِ آدمی و نه در نفسِ این دو رویکرد از منظرِ درون-ذهنی و روانکاوانه، بل در خودِ دو سپهرِ هستی و قدسی است که بنا به تعریف و به ضرورت، با یکدیگر رابطه ای نقیض نما (پارادوکسیکال) دارند. هم از اینرو، در گامی بلندتر و با نگاهی راسخ تر، نوعی از اندیشۀ هستی را می یابیم که با نوعی از ایمان به قدسی، دوری تأویلی می سازند: بدین معنا که در آن میانه، فهمِ یکی بی دیگری، ناممکن و ممتنع می نماید. آنگاه که آنسلم از پی آگوستین، می نویسد: « من فهمیدن را نمی جویم تا باور آرم، بل باور می آورم تا بفهمم. چه، به این نیز باور دارم که: ” اگر باور نیآورید، نخواهید فهمید. “» (۱)، چنین تسلسلی را مراد می کند.
در اندیشۀ مدرن اما، گوئی این دور “باطل” تلقی شده و این دو حوزه چنان از هم “منفک” شده اند که با خردی بی اعتقاد در عرصۀ عمومی و با ایمانی غیرمعقول در حوزۀ خصوصی، مواجهیم. چنین درکی از “دو حقیقت” (عقل و وحی)، را که دارای سرمنشأیی ابن رشدی می دانند، پایۀ نظریِ روندِ عصری و ُعرفی (سکولار و لائیک) شدنِ عصر جدید می شمارند. به خلافِ این روایتِ شایع از مسألۀ مورد بحث، نه عقل و احساس از یکدیگر جدا و نه از روان و کلیّت جانِ آدمی انفکاک پذیراند و نه باور (دینی) و اندیشه(عقلانی) بی نیاز به یکدگر متصوّر توانند شد. گواه روشنِ این مدعا، جایگاه الوهیّت و ایدۀ خدا در دو نظامِ دکارت و کانت، بعنوانِ دو فیلسوفِ مدرنیتۀ اروپا است، که در نزد یکی، خدا مبنای یقین و سنجۀ منطقِ هستی شناختی و در دیگری، مبنای اخلاق و فلسفۀ عملِ آدمی است. در اینجا، نه باور دینی از میان برداشته می شود و نه “دین خوئی” موجبِ “امتناعِ” اندیشه می گردد! و اگر دین می تواند “در مرزهای خردِ صرف” (۲) فهمیده شود، از آنروست که پیشتر، جایگاهِ شایستۀ ایمان، در عرصۀ دانشِ “سنجیده” (کنار گذارده شده (۳) ) گشوده شده است. کانت برای بیانِ مفهومِ “از میان برداشتنِ” دانش از فعلِ چیدن (aufheben)، موردِ علاقۀ هگل، استفاده می کند که همزمان بمعنای چیدن و برچیدن، حفظ و حذف، از میان برداشتن و فراروئیدن است. پس کلامِ کانت را می توان چنین فهمید که دانش به نفع ایمان از میان برداشته نمی شود، بلکه در مرزهایش محدود می شود تا ُافقِ ایمانِ بخردانه بمثابۀ اصلِ موضوعۀ (Postulat) خردِ عملی و کنشِ اخلاقی گشوده شود. زیرا کانت بینِ دو گونه باور (بطور کلی، حقیقی انگاشتن چیزی توسط فهم (۴) )، تمایز می گذارد: عقیده (۵) (دارای زمینۀ عینی کافی + اعتبارِ عمومی) و اقناع(۶) (ذهنی، بلحاظ عینی نامکفی، لذا، خصوصی و فاقد مقبولیّتِ همگانی) ؛ و از میانِ سه نوع عقیده: گروش (ایمان(۷) )، در میانۀ رأی(۸) (باورِ محتمل و غیرمکفی ذهنی، لذا شخصی) و علم (یقینی ذهنی + قطعیِ عینی)، آن نوع باورِِ ذهنی است که به دلیلِ مقبولیت و اعتبار “عمومی” (به خلافِ عقیدۀ خصوصی و رأی شخصی فاقدِ اعتبارِ همگانی)، مشروط به رعایتِ اصولِ جهانشمولِ خرد، مشروعیّت دارد و مبنای عملِ اخلاقیِ عمومی قرار می گیرد. در نظامِ فکری دکارتی یقینِ((۹) علمی (شک ناپذیریِ “می اندیشمِ” درون-ذهنِ شناسایِ برون-عین به شیوۀ علم ُمدرن) در رأس می نشیند. کانت با سلاحِ نقدِ خویش این امپریالیسم دانش را پس می راند تا برای ایمان (مبنای خرد عملی و اخلاق) جا باز کند.
وانگهی، به خلافِ تصوّر رایج، یقینی بودن کوژیتو (می اندیشمِ دکارتی) به معنای بریده شدنِ بندِ نافِ سوبژکتیویته (ذهنیّت) آدمی از ماوراء و خدا نیست، بل به عکس، «همینکه ایدۀ جوهر در من هست، همینکه من یک جوهر هستم، منی که موجودی متناهی هستم، نمی توانسته ام ایدۀ جوهری نامتناهی را (در سر) داشته باشم، اگر این ایده توسطِ جوهری حقیقتاً نامتناهی در من نهاده نشده بود.» (۱۰ )
امروزه، ُمدِ فلسفیِ روز شده است که برخی از روشنفکران بی شناختِ جامع و بی فاصلۀ انتقادی لازم از مبانیِ فلسفۀ مدرن و منتقدانش، به نقلِ اقوالی از هایدگر و ..، در بابِ “خودبنیادی” سوبژکتیویتۀ ُمدرن و مانعة الجمع بودن اندیشه و ایمان، دین و خرد، همچون “دایرۀ مربع”، می پردازند، بی آنکه توجه کنند و تذکر دهند که هم دکارت را و هم قرائت هایدگریِ دکارت را باید خود باز خواند و بازاندیشید. همانطور که منظورِ هایدگر را نیر باید فهمید و معلوم نیست در حالی که هایدگر هر بار مقصودِ خود را در گشت و گذار وگردش هایش از نو می فهمید، چگونه دوستان مدعی اند منظورِ او را بهتر از خودِ او می فهمند! برای نمونه، جایگاهِ همین تمثیل در جملۀ او چنین است:«این تقابلِ وجودی بینِ ایمان باوری(وفاداری) و سرشتِ آزادِ برجاهستی(انسانی)، که پیش از یزدانشناسی و فلسفه وجود داشته است و پیشتر محصولِ آن دو بعنوانِ دو علم نیست، این تقابل(اپوزیسیون) دقیقاً باید حاملِ اجتماعِ ممکنِ یزدانشناسی و فلسفه بعنوانِ دو علم باشد، اگر درست باشد که این ارتباطِ متقابل باید بتواند که یک ارتباطِ (پیام رسانی) اصیل باقی بماند، فارغ از هر توّهم و هر تلاشِ سخیفی برای سازش. در نتیجه، چیزی به مانندِ یک فلسفۀ مسیحی وجود ندارد، چون خیلی ساده یک “دایرۀ مربع” است…همچنانکه ریاضیاتِ پدیدارشناسانه وجود ندارد.» (تأکیدها از هایدگر).
بررسی همین «تقابل وجودی و اجتماعِ ممکن» موضوع و مقصدِ راهی است که در این گفتگو پیشِ رویِ ماست؛ و می کوشیم با بازتعریفِ هریک از سو یه ها و کرانه های دو محورِ اندیشۀ هستی و ایمان به قدسی، تقاطع و تناسبِ کلی آن را دریابیم. نقل قول های فوق از فیلسوفان موسوم به “مدرن و پست-مدرن”، تنها برای نشان دادن و به کرسی نشاندنِ اصلِ رهنمای ما، مبارزه با ساده سازی های مرسوم و عاداتِ ذهنی رایج، خواه در راستایِ طردِ دوسویه و خواه درهم آمیختنِ شتابزدۀ دو حوزۀ خود-مختار و هم-بستۀ اندیشه و ایمان، در طیِ این طریق است.
۱٫ “Neque enim quaero intelligere ut credam, sed credo ut intelligam. Nam et hoc credo: quia “nisi credidero, non intelligam” », Proslogion, [Is 7,9] (اشعیاء ۹:۷
۲٫ I . Kant, Die Religion innerhalb der Grenzen der blosen Vernunft, 1793
3. « پس من باید دانستن را ازمیان بردارم تا برای گروش[=ایمان] جا باز کنم؛ چه، جزم گروی متاگیتیک، ..، سرچشمۀ حقیقی همۀ ناباوری ضداخلاق است، که همواره بسیار جزم اندیشانه است» ترجمه م. ادیب سلطانی، تهران:امیرکبیر، ۱۳۶۲، ص۳۹
۴٫ Verstand فهم # Vernunft عقل، خرد
۵٫ Überzeugung
6. Überredung
7. Glaube
8. Meinung
9. Gewissheit
10. « Nam quamvis substantiae quidem idea in me sit ex hoc ipso quod sim substantia, non tamen idcirco esset idea substantiae infinitae, cum sim finitus, nisi ab aliqua substantia, quae revera esset infinita, procederet.» Descartes, Meditationes, Med. Tertia, De Deo, quod existat, 45.
وصیت نامه حاج ملا هادی سبزواری
ندیمان! وصیت کنم بشنوید
که عمر گرامی به آخر رسید
چوناینرشتهعمربگسستهشد
به آغاز، انجام پیوسته شد
خدارادهیدمبهمیشستوشوی
بپاشید سدرم از آن خاک کوی
بجویید خشتم ز بهر لحد
ز خشتی که بر تارک خم بود
بسازید تابوتم از چوب تاک
کنیدم می آلوده در زیر خاک
چو از برگ رز نیز کفنم کنید
به پای خم باده دفنم کنید
بکوشید کاندر دم احتضار
همین بر زبانم بود نام یار
نه شمعمجزآن مه به بالین نهید
نهحرفمجز ازعشقتلقین دهید
ز مرد و زن اندر شب وحشتم
نیاید کسی بر سر تربتم
به جز مطرب آید زند چنگ را
مغنیکشدسرخوش آهنگ را
به خونم نگارید لوح مزار
کههستاینشهید رهعشقیار
چهل تن ز رندان پیمانه زن
شهادت کنند این چنین برکفن
کهاینرابهخاکدرش نسبتاست
ز دردیکشانمیوحدت است
نبودی بجز عاشقی دین او
جز این شیوه پاک آیین او
ندیدیم کاری از او سر زند
بجز اینکه پیوسته ساغر زند
الهی به خاصان درگاه تو
به سرها که شد خاک در راهتو
به افتادگان سر کوی تو
به حسرت کشان بلاجوی تو
به حقسبو کش، به میخوارگان
که هستند از خویش آوارگان
به پیر مغان و می میکده
به رندان مست صبوحی زده
کهفرماندهیچونقضارا که هان
ز اسرار نقد روانش ستان
نخستین و آلایشش پاک کن
پس آنگاه منزلگهش خاک کن


