نامه‌های سوشیانت هزارم » 2005 » نوامبر
شنبه,26 نوامبر, 2005

پرنده از قفس پرید

خبر کوبنده است. مثل صاعقه. مثل پتکی که بر سر بخورد.
استاد مرتضی رفت!
بدرود استاد عزیزم!
بدرور پدرم!
مرتضی خان ممیز هم رفت تا به الباقی رفتگان دیار نقش… .
امروز داشتم آماده می شدم به عیادتش بروم که خبر بد رسید. نوشته بودند حالش وخیم است اما نه وخیم تر از ما مرده پرستان زنده کش. ما شاگردان بی سوادِ بی معرفت همیشگی اش. یکی از همان چاقوهای معروفش را تا دسته کرد توی سینه ی ما بدبخت ها و خلاص.
بگذریم. راستی آقا! از آن طرف تابلو چه خبر؟ هنوز واژه ها برای خودشان معنا دارند یا همه هم معنی و یکی شدند؟
دلم برایت تنگ شده. برای حرفها و مثالها و کلماتی که همیشه بجا بر زبان می آوردیشان و ما بی سوادهای همیشگی، چه بگویم؟؟؟
دلم بد جور هوس تکه پاره شدن اتودهایم زیر نگاه نافذت را کرده. کافی بود کسی برنجد، بغض کند. خوب بکند. تو بودی که می کاویدی و در وجود کسی اگر خطی می دیدی که نباید می بود به یادش می آوردی.
خط هایت بر خط خطی هایم تنها یادگاران مانای تواند.
دلم بد جور گرفته آقا. از تو هم نمی ترسم که باز سری بجنبانی و … .
سه شنبه,22 نوامبر, 2005

سایه ی هیچ

درویشی برایم در تکه کاغذی نوشته بود:

هو العلی 110

هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه ی هیچیم.

دوشنبه,21 نوامبر, 2005

عجایب هفتگی و خاطرات 3 ساله

کسی بعد از 3 سال زنگ زد و خاطره زنده کرد. خاطراتی بس غم انگیز. کارهایش همیشه همین قدر عجیب بود. خاطراتش را اگر مرور کنم از دو حال بیرون نبود یا بس شیرین و یا بسیار دردناک. برای امروز این دومی مصداق بیشتری پیدا می کرد چون با همین نوع خاطرات رفته بود و به ذهن مانده بود.
حالم از هز چه عالم بی عمل است به هم می خورد مخصوصا اگر خود ادعای عالم بودنش هم بشود که دیگر اوضاع، نور علی نور می شود. نمی فهمم چرا ادعای اهل دل بودن و عالم به خفایا بودن، ایقدر برای برخی جذاب و جالب است. در این دکان که متاعی در خور اظهار فضل نمی فروشند که حتی رد شدن از کنار این وادی هم جز بدنامی توشه ای ندارد و چه بسا سنگ عام و خاص را هم باید پذیرا باشی. پس چرا برخی اینقدر زور می زنند که در این جرگه باشند و معروف و مشهور به این خطه؟
به خدا در این جا جز بد نامی متاعی نمی فروشند. اگر ذره ای انصاف در وجود اهل این دیار باشد مانند حافظ شیراز برحذر می دارند که مبادا با چون اینانی بنشینی وگرنه بد نام شوی.
خلاصه دلیل هرچه که هست دعا کنید که در این عرصه و میدان جای اغیاری همچو من هرچه بیشتر خالی باشد. تا اهل قریه ی دل هم نفسی تازه کنند.
دوشنبه,21 نوامبر, 2005

يا ذا اللطف الخفی

اگر بگویم که در عرصه ی وبلاگ نویسی بیش از همه به ملکوت و صاحبش مدیونم، سخنی به گزاف نگفته ام. خوبی اش این است که حرف هائی که بسیار در دل نهفته مانده را با زبانی فاخر می نگارد که ارزش نقل بلا واسطه و بدون تصحیح را دارد. این مطلب را هم در همین وبلاگ یافتم.

مقالات شمس را می‌خواندم به اين جملات رسيدم: «يا ذا اللطف الخفی، لطف خفی آن بود که در معصيت دهد، اگر نه لطف در طاعت خفی نبود.» شگفت تفسيری است! به ياد بيت حافظ افتادم که می‌گفتم:
دولت آن است که بی خون دل آيد به کنار
ور نه با سعی و عمل، باغ جنان اين همه نيست

یکشنبه,20 نوامبر, 2005

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ، نه زدیار و دیاری ، باری
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک ! هان ، ولی … آخر …. ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی …!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

استاد مهدی اخوان ثالث
شنبه,19 نوامبر, 2005

خمار مستی

همه عمر بر ندارم سر ازاین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند تو همچنان که هستی

با همین گونه اشعار است که خود را از صبح تا شام تسلیت می دهم. وگرنه من کجا و خمار مستی کجا؟

پیرتر می شدم اگر همین نغزیات را هم نمی خواندم. در این وانفسای بگیر و ببند روزگار غدار، باز خدا را شکر مجرای نفسی برایمان گذاشته.
شنبه,19 نوامبر, 2005

يك ماجرا

يك سگ با دخيل شدن به حرم امام رضا (ع)، در چند متري ضريح زانو زد ، سرش را به سنگهاي حرم چسباند و شروع به گريه كرد – سایت خبری انتخاب – عكس اين سگ كه در چند متري ضريح است و خدام دورش حلقه زدنه اند را هم در همانجا ببینید.

چه بگویم؟ یک رگم هشیار نیست!

چهار شنبه,16 نوامبر, 2005

بود آیا…

چهار شنبه,16 نوامبر, 2005

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت …
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

استاد مهدی اخوان ثالث

چهار شنبه,16 نوامبر, 2005

به یاد یار و دیار

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

حضرت مولانا حافظ شیرازی
سه شنبه,15 نوامبر, 2005

به دور از یار و دیار

جدا شدن از سادگی های کودکی بد دردیست.
و بدتر دردیست که می بینی تو را دارند می کِشند و با خود همراه می کنند این عوامل زمانه و دور شدن خود را از یار و دیار داری می بینی. بد دردیست برادر.
بد دردیست… .
عزیزی از کیلومترها آن طرف تر زنگی زد و برایم شعر هائی خواند از روزگاری که همه ی امیدم به داشتن کلبه ی کوچکی بود در شمال کشور. شعر هایش برایم بوئی از گذشته هائی داشت که حَسَبِ زمان، زیاد بر آنها نگذشته است اما بر حسب روحیه، گوئی سالهاست که از آنها دورم.

روزگار سگی که می گویند همین است ولاغیر.

شنبه,12 نوامبر, 2005

می زییم در مرگ خویش

می زییَم در مرگِ خویش
شاد می زییَم در سرنوشت شور بخت خویش
وان کس نتواند زیست در تلواسه* و مرگ
بدین آتش درافتد، که در آن،
آه می کشم، ترحم می کنم بر خویش.

*اضطراب و نگرانی

شعرهای میکل آنژ. برگردان امیر علی گلریز
جمعه,11 نوامبر, 2005

احسان و فرارسيدنِ آخرين خدا

احسان شریعتی در سایتش نگاشته ای دارد در خصوص امر قدسی و مفهوم الوهیت. دیدم بد نیست برای رفقای دانشگاهی که حال و حوصله ی دید زدن در فضای اینترنت را ندارند، اصل مقاله را همین جا بیاورم تا بعداً اگر زنده ماندم، نگاشته ای را در نقد آن اضافه کنم.
از فرارِ خدايان تا …،فرارسيدنِ آخرين خدا
پيرامونِ امرِ قدسی و مفهوم الوهيت
-١-
بخش اول گزارش سميناری درانجمن ايرانی فلسفه (آورد)پاريس، شنبه 9 آوريل 2005 – 20 فروردين 1384
طرحِ مسأله
موضوع گفت-و-گوی اين نشست، انديشيدنِ مشترک پيرامون دو محور زير است: 1. نسبتِ انديشه با ايمان ؛ 2. نسبتِ هستی با (امر) قدسی.
در گام و نگاه نخست، می کوشيم نشان دهيم که اين دو رويکردِ ذهن و روانِ آدمی، با يکدگر نسبتی تنش آميز دارند و سرچشمۀ اين” تنش” نه در جانِ آدمی و نه در نفسِ اين دو رويکرد از منظرِ درون-ذهنی و روانکاوانه، بل در خودِ دو سپهرِ هستی و قدسی است که بنا به تعريف و به ضرورت، با يکديگر رابطه ای نقيض نما (پارادوکسيکال) دارند. هم از اينرو، در گامی بلندتر و با نگاهی راسخ تر، نوعی از انديشۀ هستی را می يابيم که با نوعی از ايمان به قدسی، دوری تأويلی می سازند: بدين معنا که در آن ميانه، فهمِ يکی بی ديگری، ناممکن و ممتنع می نمايد. آنگاه که آنسلم از پی آگوستين، می نويسد: « من فهميدن را نمی جویم تا باور آرم، بل باور می آورم تا بفهمم. چه، به اين نیز باور دارم که: ” اگر باور نيآوريد، نخواهيد فهميد. “» (1)، چنين تسلسلی را مراد می کند.
در انديشۀ مدرن اما، گوئی اين دور “باطل” تلقی شده و اين دو حوزه چنان از هم “منفک” شده اند که با خردی بی اعتقاد در عرصۀ عمومی و با ايمانی غيرمعقول در حوزۀ خصوصی، مواجهيم. چنين درکی از “دو حقيقت” (عقل و وحی)، را که دارای سرمنشأیی ابن رشدی می دانند، پايۀ نظریِ روندِ عصری و ُعرفی (سکولار و لائيک) شدنِ عصر جديد می شمارند. به خلافِ اين روايتِ شايع از مسألۀ مورد بحث، نه عقل و احساس از يکديگر جدا و نه از روان و کليّت جانِ آدمی انفکاک پذيراند و نه باور (دينی) و انديشه(عقلانی) بی نياز به يکدگر متصوّر توانند شد. گواه روشنِ اين مدعا، جايگاه الوهيّت و ايدۀ خدا در دو نظامِ دکارت و کانت، بعنوانِ دو فيلسوفِ مدرنيتۀ اروپا است، که در نزد يکی، خدا مبنای يقين و سنجۀ منطقِ هستی شناختی و در ديگری، مبنای اخلاق و فلسفۀ عملِ آدمی است. در اينجا، نه باور دينی از ميان برداشته می شود و نه “دين خوئی” موجبِ “امتناعِ” انديشه می گردد! و اگر دين می تواند “در مرزهای خردِ صرف” (2) فهميده شود، از آنروست که پيشتر، جايگاهِ شايستۀ ايمان، در عرصۀ دانشِ “سنجيده” (کنار گذارده شده (3) ) گشوده شده است. کانت برای بيانِ مفهومِ “از ميان برداشتنِ” دانش از فعلِ چيدن (aufheben)، موردِ علاقۀ هگل، استفاده می کند که همزمان بمعنای چيدن و برچيدن، حفظ و حذف، از ميان برداشتن و فراروئيدن است. پس کلامِ کانت را می توان چنين فهميد که دانش به نفع ايمان از ميان برداشته نمی شود، بلکه در مرزهايش محدود می شود تا ُافقِ ايمانِ بخردانه بمثابۀ اصلِ موضوعۀ (Postulat) خردِ عملی و کنشِ اخلاقی گشوده شود. زيرا کانت بينِ دو گونه باور (بطور کلی، حقيقی انگاشتن چيزی توسط فهم (4) )، تمايز می گذارد: عقيده (5) (دارای زمينۀ عينی کافی + اعتبارِ عمومی) و اقناع(6) (ذهنی، بلحاظ عينی نامکفی، لذا، خصوصی و فاقد مقبوليّتِ همگانی) ؛ و از ميانِ سه نوع عقيده: گروش (ايمان(7) )، در ميانۀ رأی(8) (باورِ محتمل و غيرمکفی ذهنی، لذا شخصی) و علم (يقينی ذهنی + قطعيِ عينی)، آن نوع باورِِ ذهنی است که به دليلِ مقبوليت و اعتبار “عمومی” (به خلافِ عقيدۀ خصوصی و رأی شخصی فاقدِ اعتبارِ همگانی)، مشروط به رعايتِ اصولِ جهانشمولِ خرد، مشروعيّت دارد و مبنای عملِ اخلاقیِ عمومی قرار می گيرد. در نظامِ فکری دکارتی يقينِ((9) علمی (شک ناپذيریِ “می انديشمِ” درون-ذهنِ شناسایِ برون-عين به شيوۀ علم ُمدرن) در رأس می نشيند. کانت با سلاحِ نقدِ خويش اين امپرياليسم دانش را پس می راند تا برای ايمان (مبنای خرد عملی و اخلاق) جا باز کند.
وانگهی، به خلافِ تصوّر رايج، يقينی بودن کوژيتو (می انديشمِ دکارتی) به معنای بريده شدنِ بندِ نافِ سوبژکتيويته (ذهنيّت) آدمی از ماوراء و خدا نيست، بل به عکس، «همينکه ايدۀ جوهر در من هست، همينکه من يک جوهر هستم، منی که موجودی متناهی هستم، نمی توانسته ام ايدۀ جوهری نامتناهی را (در سر) داشته باشم، اگر اين ايده توسطِ جوهری حقيقتاً نامتناهی در من نهاده نشده بود.» (10 )
امروزه، ُمدِ فلسفیِ روز شده است که برخی از روشنفکران بی شناختِ جامع و بی فاصلۀ انتقادی لازم از مبانیِ فلسفۀ مدرن و منتقدانش، به نقلِ اقوالی از هايدگر و ..، در بابِ “خودبنيادی” سوبژکتيويتۀ ُمدرن و مانعة الجمع بودن انديشه و ايمان، دين و خرد، همچون “دايرۀ مربع”، می پردازند، بی آنکه توجه کنند و تذکر دهند که هم دکارت را و هم قرائت هايدگریِ دکارت را بايد خود باز خواند و بازانديشيد. همانطور که منظورِ هايدگر را نير بايد فهميد و معلوم نيست در حالی که هايدگر هر بار مقصودِ خود را در گشت و گذار وگردش هايش از نو می فهميد، چگونه دوستان مدعی اند منظورِ او را بهتر از خودِ او می فهمند! برای نمونه، جايگاهِ همين تمثيل در جملۀ او چنين است:«اين تقابلِ وجودی بينِ ايمان باوری(وفاداری) و سرشتِ آزادِ برجاهستی(انسانی)، که پيش از يزدانشناسی و فلسفه وجود داشته است و پيشتر محصولِ آن دو بعنوانِ دو علم نيست، اين تقابل(اپوزيسيون) دقيقاً بايد حاملِ اجتماعِ ممکنِ يزدانشناسی و فلسفه بعنوانِ دو علم باشد، اگر درست باشد که اين ارتباطِ متقابل بايد بتواند که يک ارتباطِ (پيام رسانی) اصيل باقی بماند، فارغ از هر توّهم و هر تلاشِ سخيفی برای سازش. در نتيجه، چيزی به مانندِ يک فلسفۀ مسيحی وجود ندارد، چون خيلی ساده يک “دايرۀ مربع” است…همچنانکه رياضياتِ پديدارشناسانه وجود ندارد.» (تأکيدها از هايدگر).
بررسی همين «تقابل وجودی و اجتماعِ ممکن» موضوع و مقصدِ راهی است که در اين گفتگو پيشِ رویِ ماست؛ و می کوشيم با بازتعريفِ هريک از سو يه ها و کرانه های دو محورِ انديشۀ هستی و ايمان به قدسی، تقاطع و تناسبِ کلی آن را دريابيم. نقل قول های فوق از فيلسوفان موسوم به “مدرن و پست-مدرن”، تنها برای نشان دادن و به کرسی نشاندنِ اصلِ رهنمای ما، مبارزه با ساده سازی های مرسوم و عاداتِ ذهنی رايج، خواه در راستایِ طردِ دوسويه و خواه درهم آميختنِ شتابزدۀ دو حوزۀ خود-مختار و هم-بستۀ انديشه و ايمان، در طیِ اين طريق است.

1. “Neque enim quaero intelligere ut credam, sed credo ut intelligam. Nam et hoc credo: quia “nisi credidero, non intelligam” », Proslogion, [Is 7,9] (اشعياء 9:7
2. I . Kant, Die Religion innerhalb der Grenzen der blosen Vernunft, 1793
3. « پس من بايد دانستن را ازميان بردارم تا برای گروش[=ايمان] جا باز کنم؛ چه، جزم گروی متاگيتيک، ..، سرچشمۀ حقيقی همۀ ناباوری ضداخلاق است، که همواره بسيار جزم انديشانه است» ترجمه م. اديب سلطانی، تهران:اميرکبير، 1362، ص39
4. Verstand فهم # Vernunft عقل، خرد
5. Überzeugung
6. Überredung
7. Glaube
8. Meinung
9. Gewissheit
10. « Nam quamvis substantiae quidem idea in me sit ex hoc ipso quod sim substantia, non tamen idcirco esset idea substantiae infinitae, cum sim finitus, nisi ab aliqua substantia, quae revera esset infinita, procederet.» Descartes, Meditationes, Med. Tertia, De Deo, quod existat, 45.

جمعه,11 نوامبر, 2005

وصيت نامه حاج ملا هادی سبزواري

نديمان! وصيت کنم بشنويد
که عمر گرامي به آخر رسيد
چون­اين­رشته­عمر­بگسسته­شد
به آغاز، انجام پيوسته شد
خدا­را­دهيدم­به­مي­شست­و­شوي
بپاشيد سدرم از آن خاک کوي
بجوييد خشتم ز بهر لحد
ز خشتي که بر تارک خم بود
بسازيد تابوتم از چوب تاک
کنيدم مي آلوده در زير خاک
چو ­از برگ رز نيز کفنم ­کنيد
به پاي خم باده دفنم کنيد
بکوشيد کاندر دم احتضار
همين بر زبانم بود نام يار
نه ­شمعم­جز­آن ­مه به بالين­ نهيد
نه­حرفم­­جز ­ازعشق­تلقين ­دهيد
ز مرد و زن اندر شب وحشتم
نيايد کسي بر سر تربتم
به ­جز ­مطرب آيد زند ­چنگ را
مغني­کشد­سر­خوش آهنگ را
به خونم نگاريد لوح مزار
که­هست­اين­شهيد ره­عشق­يار
چهل تن ز رندان پيمانه زن
شهادت کنند اين چنين ­برکفن
که­اين­را­به­خاک­درش ­نسبت­است
ز دردي­کشان­مي­وحدت ­است
نبودي بجز عاشقي دين او
جز اين شيوه پاک آيين او
نديديم کاري از او سر زند
بجز اينکه پيوسته ساغر زند
الهي به خاصان درگاه تو
به سرها که شد خاک در راه­تو
به افتادگان سر کوي ­ تو
به حسرت کشان بلاجوي تو
به حق­سبو کش، به ميخوارگان
که هستند از خويش آوارگان
به پير مغان و مي ميکده
به رندان مست صبوحي زده
که­فرمان­دهي­چون­قضا­را که ­هان
ز اسرار نقد روانش ستان
نخستين و آلايشش پاک کن
پس ­آن­گاه منزلگهش خاک ­کن



صفحه قبل»