نامه‌های سوشیانت هزارم » 2005 » اکتبر
دوشنبه,31 اکتبر, 2005

سوشیانت هایِ به خاک و خون کشیده شده

زمین در قرن جدید؛ خالی از سکنه است.
و سکوت وهم انگیز مرداب سیاه؛
کشان کشان مرا نیز به پیش گاه خود فرا می خواند.

و آخرین بازمانده ی نسلِ گم شده یِ طبیعیِ سوشیانت هایِ به خاک و خون کشیده شده
می رود و در سیاهی های هزاران ساله ی دیوان؛
گم می شود!

دوشنبه,31 اکتبر, 2005

دل

«حضرت حافظ»

دلی که غیب نمایَست و جام جم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد

یکشنبه,30 اکتبر, 2005

ماجرای "جا زدن"

می گوید “جا زدی” خنده ام می گیرد!
“جا زدن” را به همان معنی “کج نبودن” بگیرید می فهمید چه می گویم. یعنی چه شده که دیگر کج نیستی؟ و وقتی با نیش و کنایه می گوید یعنی بازهم بساز و بسوز با همه ی کجی هائی که می بینی و «باید» به آنها تشبه پیدا کنی.
بعد از عمری چشم براه کسی باشی که تورا با همه ی بدیهایت بپذیرد و فکر کنی که او همان است که آمده پس از آن همه بدبختی زندگی نکبت بارت کمی تسکین دردت باشد، اما می بینی که خودش آینه ی دق شده در برابرت و تو نمی دانی به چه زبانی آرامش کنی، بد دردیست. خیلی بد دردیست.
اول بار اوست که می پرسد دوستش داری؟ و تو که زندگیت جز با دوستی و عشق نگذشته است می گوئی آری. چه میدانی این آری به نفس نفست می اندازد روزی. زندگیت را می چینی از ابتدا. اول کجی را بنا نهادی، حال تا آخرش را باید کج بروی.
کتابهائی که به عمرت بسته اند را باید بریزی دور که چه؟ در لابلای آن از ادبیاتی نامانوس حرف زده که “او” نمی پسندد. نامه هائی را باید بسوزانی، نامه هائی که عمرت را برایشان گذاشتی. پیر شدی با آنها که نه اما، پیرشان شدی. عشق ورزیدی. نفرت گرفتی و خلاصه خاطراتی از یک برهه ی زندگیت هستند که اتفاقا در این سن و سال که نگاه میکنی به آن می بینی دوره ی مهمی بوده که دومی نداشته . که چه ؟ “او” به دلیل بی دلیلی دوستشان ندارد. حتی درس دانشگاهیت را باید جوری مطابق میل “او” چیدمان کنی. در نظام دانشگاهی ما هم که الحمدلله همه ی کارها دست خودت است. باید برخی از رئوس درسیت را چشم پوشی کنی. بی خیالشان شوی. نخوانیشان. اما آخر چرا؟ “او” برخی از عناوین درسیت را نمی پسندد! شیوه ی زندگیت را باید عوض کنی. با کسی که “او” می خواهد باید بگردی ولاغیر. بقیه به پشم. اصلا مهم نیستند. فقط “او” مهم است. چشم را باید ببندی و نبینی. و الخ.
فکر میکند دارد محبت میکند. آخر “او” راه درست را میداند و تو اشتباه میکنی. می خواهد تورا آنگونه که خود می پسندد، دُرست کند. می خواهد مسخ کند و فکر میکند که دارد درمان درد می کند. کم بیاوری راهش و چاره اش را گریه می داند که گویا نافش را با آن بریده اند. که مانند دهن بندی از آن استفاده میکند. هم بقیه را خبر کرده هم تورا مغلوب می کند با اشک. تو هم که عمری اهل اشک بودی لابد کنار می آئی. اشک را ارزش می نهی و بی خیال ادامه ی حرفت می شوی ولو اینکه آن روز حرفت ، حرف یک عمر زندگی باشد. کل ماجرای گریه زاری در سه کلمه باید خلاصه شود که «او حساس است».

کج می مانی و ادامه میدهی.

از “او” که اسمش را تیمار دار تو فرض کرده خواهشی داری. چیزی شبیه: نور اتاق کم است. زیادش میکنی؟ برای خودش و خودت و بهبودی هرچه سریعترت (اهل پاورقی توجه کنند: یعنی کاری که از دستش برمی آید و نمی کند). نه! این را نمی شود کاری کرد! چرا؟ از کوکی با آن خو گرفته ام. عوض شدنی نیست. اصلا همه ی نباید های بالا که کجی را می سازند و اسباب و آلت کج بودن هستند برای این است که “او” به آنها از کوکی خو نکرده. عوض هم نمی شود. فکر هم میکند که درست می گوید. تربیتش هم درست است. مگر میشود به “او” که همان معشوقِ تیماردارِ به زعم خود مهربان است گفت بالای چشمش ابروست؟

کمرت دارد خرد می شود … اما کج می مانی و ادامه میدهی.

این داستان ادامه دارد.
یکشنبه,30 اکتبر, 2005

دیباچه ی واگویه ی ماجرا

قصدم این است که در ادامه ی همان مطلب گذشته چند خطی در رابطه با مثلث کذائی عشق و کجی و به دل معشوق نشینی برای او بنویسم که حسن ختام باشد بر همه چیز و هر حرفی. اینجا را به مثابه مامنی خالی از اغیار می پندارم که می توان حرف را در آن فریاد زد و به گوش دیگرانی رساند که خواسته یا ناخواسته پایشان به ماجرائی کشیده شده که قصدم نبود کشیده شود. البته اگر گوشی باشد برای شنیدن وگرنه همگان می دانند ؛ آنکه خود بخواب می زند را نمی توان بیدار کرد.
نیت ابتدا این بود: مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز. حال راز برون افتاده و می رود تا قصه ای بشود بر سر کوچه و بازار. بنابراین آنچه که باید گفت را همین جا می گویم ( می نویسم ) که از کودکی هم زبانی برای دفاع نداشتم و پناهم به کتاب و نوشتن شاید ناشی از همین کمبود ظاهری است. طرف هم اگر اهل باشد همین نوشته جات او را کافی است. نه زبانی برای دفاع از راست بودنم دارم و نه حوصله ای و نه قدرتی که باز کج باشم و کج بمانم. کمر دیگر یاری نمی کند. خدا کند که این زبان مفهوم باشد جز این نمی توانم نوشت.
بهتر است تکلیف خود را با عشق و روزگارِ کج دار و مریز همین جا مشخص کنم.حداقل اگر نه برای مویه در دل خودم که مامن خدایم است بلکه شاید کسی، روز و روزگاری، گذری به اینجا کند و قصه بخواند و الخ.
آدمیان (یعنی حد اقلی از بشر که قوه ی تمیز دارند و فرق بین تضاد را درک می کنند. واژه ای که به سختی می توانی برایش در این روزگار مثال بیابی) را در روزگار ما به راحتی می توان به دو دسته تقسیم کرد چنانچه وسطی نباشد برایشان. آنان که شعور را پایه برای زندگی می دانند و طبق آن – کم یا زیاد – حرکت می کنند و آنان که اصولا فهمی که در اختیار دارند را به کناری می نهند و حرکت را در زندگی بر پایه ای امورات شکمی و زیر شکمی می گذرانند و عجیب اینکه هم شکم و هم زیر شکم را تمامی خرد و شعور به حساب می آورند و هنگامی که از در سوال برآئی بر می تابند که همین موارد جزو لاینفک زندگی هستند و بدون آن زندگی نتوان کرد. نکته ی ظریف آنجاست که من بر حسب بود و نبود پایه ی تعقل به تفکیک پرداختم نه بود و نبود های فرعی دیگر.
در اینجا روی سخنم با کسانی است که از همان دسته ی نخست هستند و تفکر و تعقل را پایه می دانند ، احساسی و به دور از فکر برخورد نمی کنند و خلاصه اهلش هستند. جای بحث و گفتگو با دسته ی دوم را به بعدهائی میگذارم که حال و حوصله ای باشد. لذا لازمه ی این بحث و گفتگو باید مبانی عقلانیت باشد که همه ی دسته ی اول اگر نه به صورت منطق کلاسیک و دانشگاهی اما فی الذاته دارای آن هستند.
لزوم داشتن محبت را در اشکال مختلف آن اگر بررسی کنیم، در می یابیم که وجودش امری است لازم و شاید به نوعی کافی.

خسته تر از آنم که ذهنم را منسجم کنم و ادامه دهم . دوست تر داشتم همین جا به پایان می رسید و خلاص اما نشد . بقیه اش باشد برای پُست بعدی.
شنبه,29 اکتبر, 2005

کج زیستن

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمیداند ، رهی دیگر نمیگیرد

عجب حکایتی شده روزگار ما در پناه آوردن آدمیان به گوشه ای خلوت از دیاری که با آن نامانوسی و غریبی در آن و ترشحات قلب را در جائی پیاده کردن که انگار کسانی را در آنجا هم درد و هم نوع خود می یابی به بهانه ی چند نفس ِ افزون تر . تا بمانی و خُرد شوی و بی خیال آمدن همان چند هم درد و هم نوعِ مثالی که هیچ وقت نبوده و نیست. اگر هم هست ادعائی است و لاف و گزافی و نه بیشتر. چه آنکه دُمی می جنباند به طمع لقمه ی خویش است وگرنه دُم تکان دادن ابناء بشر نه برای کیف و سرخوشی توست و نه از سر بیکاری اش.
شرطی هست البته برای ماندن و نفس کشیدن در این دیار غریب. دو حرف بیش نیست. “کج” باشی! گردن کج ، کمر کج ، روح و دل و قلب کج و خلاصه کج باش تا حداقلی بدهند برای ماندن. اسمش را هم می گذارند مبارزه برای زندگی بهتر! و خلاصه آدمی که در باطن کج نبوده و برای ماندن مجبور به کجی می شود لابد برای چنین بودن ، زوری هم لازم دارد تا بزند و یا به قولی مبارزه ای بکند.
حتی برای عشق هم کجی لازم داری تا هم به دل معشوق بنشینی هم عتاب دیگران نشنوی. اینجا شرط بقا در کجی است دیگر. اصلا هم سخت نیست و نباید سخت گرفت. برای آن کسی هم که او را کجی نیست به هر دلیلی ، البته که استهزاءِ طرف و تهمت ها، حرف اول و آخر است. خواه بی چاره آنقدر کج بوده و تقلا کرده که نزدیک به واژگون شدن و نقش زمین شدن است و دیگر قدرت و زوری برای کج نگه داشتن خود ندارد و خواه فی الذاته اهل کجی نباشد. اولی را به چوب تهمتِ مرعوب نفس خود و خلایق بودن می زنند و دومی را به تیغ گردن کشی! اینان که طرفدار اینگونه زندگی کردنند ، زندگی را زمین فوتبالی بی داور فرض کرده اند که توپ را باید به هر حیلتی وارد دروازه تیم مقابل کنند و خلاص. اگر تیم مقابل خود به خود اهل سازش بود که هیچ وگرنه با ارعاب و تهدید یاران و سنگ پرانی و دست آخر به زور و ضرب ضربات مشت و لگد بر پا و دست و کمر حریف و خلاصه کج نمودن طرف مقابل ، امتیازی می ربایند. اولی کجی خواستن در باطن است و دومی کجیِ ظاهر!
اما گفتم عشق و کجی و به دل معشوق نشینی ، دیدم بی مناسبت نیست برای کسانی که به قول شریعتی همیشه در پاورقی ها زندگی می کنند ، در نوشته ی بعدی توضیحی بدهم به همین زبان ساده ی فارسی خودمان که خرابی کار از آنچنان که هست ، پیش تر نرود.
تتمه : کسی که دم به دم شرطِ شعر خواجه را پیش می کشد آیا می تواند به خود بقبولاند کسی هم هست که مصداق باطنش این بیت شعر حضرت باشدکه می فرمایند :
مطَلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

«والله علیمٌ بذات الصدور»

شنبه,22 اکتبر, 2005

راه دل

این راه راه ذات است.محبت یعنی راه ذات یعنی راه دل.از گل که گذشتی دل است.به دل که دچار شدی گل کنار میرود.یا گل است یا دل.گل یعنی بیرون و ظاهر یعنی دنیا یعنی ریاست و طمع یعنی جمالهای مادی.اینها دنیاست گل است.شیعیان و دوستان اهل بیت هم گل دارند و هم دل.گاهی به گل میافتند و گاهی به دل.از بچگی در دلند.از گل میگذرند.هروقت گل دنیا اذیتشان کرد دل را غنیمت میشمارند.ان جا ذکر و یاد خداست.
دل مرکز حرکت به سوی خداست.مرکز حرکت انبیا اولیا و پاکان خدا دل بوده است.محبت سبب شد که انسان به مقصدش نزدیک شود و سریع پیش برود.و گرنه گل (لالبیک) میگوید.فرو رفتن انسان در گل سخت است.وقتی میاید یک پای خودش را از گل دراورد پای دیگرش فرو رفته است.من خودم یک مرتبه تا سر به گل فرو رفتن.زمین نمک داشت و نمکها خیس خورده بود.مرا فرو برد.انوقت رعیتها امدند دسته بیل انداختند و مرا بالا کشیدند.خودشان هم میترسیدند جلو بیایند.
دنیا گل است.میبینید که انسانهای متقی پاک چقدر احتیاط میکنند.هرکجا میروند بسم الله میگویند.ذکر خدا میکنند تا نانی بدست اورند. دست دیگری را هم میگیرند.انها که نیت بزرگتر دارند قوت کمر دارند .فکر نان و اب خودشان نیستند.دست دیگران را هم میگیرند از گل بیرون بکشند.ان هم خطرناک است.میگفت:رفتم دست او را بگیرم بالا بکشم او مرا هم به پایین کشید.
ان شاءالله یک دست شما به دست محمد و ال محمد باشد و یک دست هم برای گرفتن دست خلق خدا.خداوند دو دست به انسان داده است برای قوت گرفتن و قوت دادن پول گرفتن و پول دادن نان گرفتن و نان دادن.یعنی با یکی دست بگیر و با یک دست بده.با دست راست بگیرو بادست چپ بده.نه اینکه با دودست بگیرید.دو وقت دعا هم با یک دست بگیر و با دست دیگر به پدر و مادر و اقوام و گذشتگان و ایندگان بده.با یک دست نان میگیری و با دست دیگر به زن و بچه میدهی.
(میرزا محمد اسماعیل دولابی)
شنبه,22 اکتبر, 2005

رمضان ز نیمه گذشت

“ماه رمضان خیلی شریف است، بزرگ است.هر چه میتوانید قدر بدانید. انشالله خدا کمک کند و قلبهایتان را خودش متمایل کند.برای سال دیگر هیچ کس قول نداده است. در اختیار او هستیم. نمیدانیم کجا میرویم. اتفاقا ما هم میگشتیم عقب یک جایی که نفهمیم کجا میرویم و چه کاره هستیم. چون هر چه فهمیدیم باز دیدیم که نفهمیدیم. اول فهمیدیم کمی گریه کردیم، کمی ناراحت شدیم، بعد نفهمیدیم، دو دفعه فهمیدیم باز نفهمیدیم، آخرش گفتیم خدایا میدانی چیست؟ ما نمیفهمیم، نمیفهمیم، نمیفهمیم و خودمان را راحت کردیم! خوب جایی است اینجا، چون او هست دیگر.
خدا هست…پیغمبرها گفتند خدا هست، ما هم عاجز شدیم و از روی عجز گفتیم خدا هست. بعد دیدیم خوب جایی سر در اوردیم. قربان این عجز، قربان این فقر، قربان این مرض. هر چه هست خوب چیزی است چون انسان را به دوست میرساند. احتیاج، فقر، غربت، تنهایی، انسان را به چه جای خوبی میبرد. میبرد نزد خدا…
شبهای ماه رمضان است، اغلب شما جوان هستید. وضو بگیرید،نماز بخوانید، کم حرف بزنید، کم قصه بگویید…شما که روزه دارید کمی به کارهایتان برسید. به کار نفس خودتان برسید…این خیلی قیمتی است…ادم افطار حقیقی را با خدا میکند. افطار حقیقی که خوردن نیست. ابعث حیا، ان افطار است…
شبها کار کنید، بویژه ماه رمضان. اگر منتهای خودتان را حالا پیدا نکنید کی پیدا خواهید کرد؟
فان ربک المنتهی.(نجم/24)…انتهای شما خداست…”
(حاج محمد اسماعیل دولابی)
جمعه,21 اکتبر, 2005

تنبیهیه برای تنبیهیه

متن تذکره‌ی تنبيهيه را از وبلاگ ملکوتی دوست نادیده ام داریوش میم “ملکوت“برداشتم که یاران را با دم گرمش هر از چندگاهی به فیض می رساند .
متن از آن من نیست . اشتباهی کردم و یادم رفت که آدرس منبع بدهم در همان نوشته ی پیشین .
قصور مرا به بزرگی خود می بخشد ان شاء الله .
آنچنان پر مغر و زیبا نوشته بود که مست نوشته شدم ، صورت ساقی ز یاد رفت . هر چند که بر من حرام باد چنین نمک نشناسی ولی چاره چیست که “ان الانسان لفی خسر” و همه ی آیات تنبیهیه ی دیگر … .
سه شنبه,18 اکتبر, 2005

تذکره‌ی تنبيهيه

قرآن می‌گويد که هر که از ياد خدا تن زند، شيطانی را با او قرين و همنشين می‌کنند: و من يعش عن ذکر الرحمن نقيض له شيطاناً فهو له قرين. و چه اندازه رهزنان فراوان‌اند و شياطين بسيار! بعد از مدت‌های درازی «آغاز و انجام»‌ خواجه‌ی طوسی را از زير خروارها کتاب دوباره بيرون کشيدم و تورقی کردم. اين رساله‌ی کوتاه که پيشتر بارها به اشاره از آن نوشته‌ام، در عين اين‌ که بسيار کم حجم است (بيست فصل دارد و شايد از پنجاه صفحه تجاوز نکند) رساله‌ای عميق و پر مغز و سرشار از اشارت‌های معنوی و باطنی بلند است. در همان آغاز رساله خواجه‌ی طوسی از راه آخرت ياد می‌کند که آشکار است و ظاهر، اما مردم از آن روی‌گردان‌اند. راه آخرت راهی آسان است از آن رو که آدميان يک بار اين راه را آمده‌اند و راهی غريب و ناآشنا برای‌‌شان نيست. هر چه بايد ببينند يا بشنوند يک بار ديگر ديده و شنيده‌اند پس تمام قصه‌ها و حکايت‌ها برای‌شان آشناست.
اما سبب روی‌گردانی مردم سه چيز است (که در روزگار ما به وفور يافت می‌شود): نخست آلودگی‌های طبيعت و تعلقات خاکی است و حب و جاه و مال و غيره که آخرت سرايی است از آن کسانی که در دنيا گردن‌کشی نمی‌کنند و اهل استعلاء نيستند و فساد نمی‌جويند. عاقبت نيکو از آن پرهيزگاران است. بنگريد به ديده‌ی انصاف که از چندين سو چه کسانی اهل گردن‌کشی هستند! (اين روزها اخبارش را زياد می‌تواند خواند).
ديگر سبب، اعمالی است که به چشم خلايق نيکو می‌آيند اما ريشه‌ی هر تباهی و گمراهی‌اند: قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً (کهف، 104). پوسته‌ی ظاهری آيه خطاب به اهل دنياست که روزگار به غفلت می‌گذرانند و اشاره‌ی باطنی آيه البته خطاب به دين‌دارانی است که گمان می‌کنند به سبب کثرت رعايت ظواهر دين و افزونی نماز يا روزه به فلاح و رستگاری می‌رسند. نفس رعايت شريعت اسباب رستگاری نيست: هزار نکته در اين کار و بار دلداری است!
آخرين سبب، به تعبير طوسی، «نواميس امثله» است مانند «متابعت غولان آدمی پيکر و تقليد جاهلان عالم نما و اجابت استغواء و استهواء شياطين جن و انس و مغرور شدن به خدع و تلبيسات ايشان». به تعبير مولوی:
از پی اين عالمان ذو فنون
گفت ايزد در نُبی لا يعلمون!
غالباً رهزنان دين همين عالمان و مفتيان مسند نشين و فقيه‌اند و فردا ماييم که در پيشگاه قيامت خواهيم گفت: ربنا ارنا الذين اضلانا من الجن و الانس نجعهلما تحت اقدامنا ليکونا من الأسفلين (فصلت، 29). چرا؟ چون اين به ظاهر عالمان «يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون» (روم،‌7) پيروی از اين عالمان جز ضلالت و گمراهی نمی‌افزايد. شاهدش کجاست؟ «و ان تطع اکثر من في الأرض يضلوک عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (انعام،‌ 116). و دريغ که يافتن هادی و نصير و راهنمای صادق چه اندازه دشوار است در اين روزگار غلبه‌ی دروغ و نيرنگ و ريا و تزوير که «آتش زهدِ ريا خرمن دين خواهد سوخت».
اهل ذکر کاری دشوارتر دارند:
آن منافق مشک را بر تن زند
روح را در قعر گلخن می‌نهد
مشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال
و ذوالجلال را در عالم تجلی و ظهوری دايم است و قائم را البته قيامی هست مستمر و حضوری هست پيوسته. و از اين عبارات، اشاراتی منظور است. پس به قول علما و عرفا: فتأمل!
یکشنبه,16 اکتبر, 2005

و ذلله بذکر الموت

«فاکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بيده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قليلاً و لبکيتم کثيرا».
حضرت رسول(ص)
«هر روز در گوشه‌ای می‌نشين و می‌گو: مرگ! مرگ!»
عین القضات همدانی
چهار شنبه,12 اکتبر, 2005

برای گنجی در روزگاری که کسی بیادش نیست

من اگر مي خواستم براي گنجي چيزي بنويسم ، مي نوشتم که :
دهانت را مي بويند / مبادا که گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويند / مبادا شعله اي در آن نهان باشد
روزگار غريبي است نازنين
وعشق راکنار تيرک راه بند / تازيانه مي زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد ساخت
در اين بن بست کج و پيچ سرما / آتش را به سوختوار سرود / و شعر فروزان مي دارند
به انديشيدن خطر نکن / روزگار غريبي است نازنين
آن که بر در مي کوبد شباهنگام / به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
آنک قصابانند در گذرگاه ها مستقر / با کنده و ساتوري خون آلود / روزگار غريبي است نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند / و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب قناري / بر آتش سوسن و ياس / روزگار غريبي است نازنين
ابليس پيروز مست / سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کلام : احمد شاملو