نامه‌های سوشیانت هزارم » 2005 » جولای
جمعه,29 جولای, 2005

ما به امید غمت

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

***

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

منتخبی از سخنرانی جناب حاج اسماعيل دولابی پخش شده در رمضان 1383
تفسیر عرفانی و ذوقی ابیات حضرت حافظ شیراز

جمعه,29 جولای, 2005

حضرت نبیٌ ِ عشق

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

حضرت حافظ شیراز
شنبه,23 جولای, 2005

سلطان

سلطانی…درلباس رعیتی !

شنبه,16 جولای, 2005

درویش

آنجا که نظر گاه دل درویش است
سرچشمه ی آب زندگانی بیش است
زنهار میازار دل درویشان
درویش علی نیست ، علی درویش است
سیدخلیل عالی نژاد
پنجشنبه,14 جولای, 2005

بزرگ بود و هست

بزرگی دگرباره زاو یافت نام

پنجشنبه,14 جولای, 2005

چاه و نخلستان

گفتاری از : دکتر مصطفی چمران

دکتر مصطفی چمران
برگرقته شده از سایت آفتاب : ماهنامه ادبی – اختماعی دانشحویان دانشگاه واترلو

ای علی هميشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه می‌خوانم!

ای علی گفتی که هر کس گفتنی‌هايی دارد و شخصيت هر انسانی به اندازه‌ی ناگفتنی‌های اوست. و من اضافه می‌کنم که درجه‌ی دوستی و محبت من با انسانی ديگر، به اندازه‌ی ناگفتنی‌هايی است که می‌توانم با او در ميان بگذارم و از اين ناگفتنی‌ها که می‌خواستم با تو بگويم، بی‌نهايت داشتم….

ای علی همراه تو به قلب تاريخ فرو می‌روم و راه و رسم عشق‌بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم.

ای علی همراه تو به نخلستان‌های کنار فرات می‌روم و علی دردمند را در دل شب می‌يابم که سر به چاه کرده و سينه‌ی پردردش را خالی می‌کند….

ای علی دين‌داران متعصب و جاهل تو را به حربه‌ی تکفير کوفتند و از هيچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غرب‌زدگان نيز که خود را به دروغ روشن‌فکر می‌ناميدند تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند.

دکتر علی شريعتی

ای علی وقتی تو را شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته‌ی خود را در آن يافتم….

ای علی همراه تو به کوير می‌روم، کوير تنهايی، زير آتش سوزان عشق، در طوفان سهمگين تاريخ، که امواج ظلم و ستم در دريای بی‌انتهای محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتی شکسته‌ی حيات و و جود ما می‌سازد و می‌تازد….

ای علی تو در قلب من زنده و جاويدی. قسم به عشق که تا وقتی که قلب سوزانم می‌جوشد و می‌خروشد و می‌سوزد، تو ای علی در قلب من حيات داری که جاذبه‌ی آسمانی عشق را در رگ‌های وجودم به ‌گردش در می‌آوری و حيات مرا از عشق و فداکاری سرشار می‌کنی….

سوگند به تنهايی که نتيجه‌ی عظمت و عشق و يکتايی است و زاينده‌ی لطافت و اخلاص و عرفان است که تا وقتی ‌که خدا تنهاست، تو علی در تنهايی ما وجود داری. قسم به عدل و عدالت که تا روزگاری که قلم و ستم بر دوش انسان‌ها سنگينی می‌کند تو در فرياد ستم‌ديدگان عليه ستم‌گران می‌غری و می‌خروشی. و قسم به شهادت که تا وقتی که فدائيان از جان گذشته، حيات و هستی خود را در قربان‌گاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنان شاهدی و شهيدی .

تتمه : و در یادنامه شرق خواندم که گفته بود :

«اى على (ع)! به من تهمت زدند، مرا محكوم كردند، به من فحش دادند زيرا تو را دوست مى دارم. اى على (ع)! نمى دانى كه چه جنايت ها كردند، چه ظلم ها و چه بدى ها كه همه را تحمل كردم، فداكارى كردم، باز هم فحشم دادند بدى مى كردند، يك باره به خود آمدم ديدم كه در سرتاسر ايران به من بد مى گويند، حتى مومنين به خدا، نسبت به من اهانت مى كنند، مشكوكند، مرا جنايتكار مى دانند، سب مى كنند، فحش مى دهند مگر نه اينكه به فرمان امام در كردستان جنگيدم… مرا جلاد تل زعتر و كردستان بخوانند و حتى يك نفر در ايران از من دفاع نكند، همه سكوت كنند گويى كه با سكوت خود تهمت و شايعه و دروغ را تصديق مى كنند…» «اى على (ع)! تشنه عدالتم، تو كجايى؟ نمى دانى از ظلم و ستم كه به نام اسلام مى كنند چه رنجى مى برم؟ خوش داشتم لحظه اى در كنار عدالت بنشينم و دل دردمند خود را بر تو بگشايم و تو بين اين همه مدعيان اسلام و مكتب حكم مى كردى و داد مرا مى ستاندى…»

و باز هم با دکتر چنین نحوا می کند :

اى على! همراه تو به حج مى روم، در ميان شور و شوق و در مقابل ابهت و جلال محو مى شوم، اندامم مى لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مى بينم و همراه روح بلند تو به پرواز درمى آيم و با خدا به درجه وحدت مى رسم. اى على! همراه تو به نخلستان هاى كنار فرات مى روم و على دردمند را در دل شب مى يابم كه سر به چاه كرده، سينه پردردش را خالى مى كند.

اى على! همراه تو به ديدار اتاق كوچك فاطمه مى روم؛ اتاقى كه با همه كوچكى اش از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است، اتاقى كه يك در به مسجد نبى دارد و پيغمبر بزرگ آن را با نبوت خود مبارك كرده است، اتاق كوچكى كه على و فاطمه و زينب و حسن و حسين را يكجا در خود جمع كرده است؛ اتاق كوچكى كه مظهر عشق و فداكارى و ايمان و استقامت و شهامت است.

اى على! تو ابوذر غفارى را به من شناساندى، مبارزات بى امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادى، شجاعت و صداقت و پاكى و ايمانش را نمودى… من فرياد ضجه آساى ابوذر را از حلقوم تو مى شنوم و در برق چشمانت خشم او را مى بينم و در سوز و گداز تو بيابان سوزان ربذه را مى يابم كه ابوذر قهرمان بر شن هاى داغ افتاده در تنهايى و فقر جان مى دهد.

اى على! در تاريخ معاصر ايران تو مصدق بزرگ را با خمينى عاليقدر پيوند دادى و بينش سياسى را با روح خداپرستى درآميختى، فرهنگ ملى و تاريخى ما را به علم جديد و شيوه هاى نوين مجهز كردى و خدا را از تجرد خشك آزاد كردى و او را از آسمان هاى سرد و دور به قلب گرم و پرتب و تاب اجتماع وارد كردى.

اى على! من زير كوهى از غم، كوير و در دريايى از غم غرق شده بودم و به پايان رسيده بودم، ولى تو غم و درد مرا با غم و درد «على» بزرگ متصل كردى و آنچنان كه به بى نهايت متصل شده باشم آرامش يافتم… من ديروز از برش شمشير «على» لذت مى بردم و عظمت او را در قدرتش و كلامش مى دانستم ولى امروز عظمت او را در عشق و ايمانش، در عرفانش، در تنهايى اش، در كوه هاى غمش، در درياهاى دردش مشاهده مى كنم…اى على! به جسد بى جان تو مى نگرم كه از هر جاندارى زنده تر است؛ يك دنيا غم، يك دنيا درد، يك كوير تنهايى، يك تاريخ ظلم و ستم، يك آسمان عشق، يك خورشيد نور و شور و هيجان از ازليت تا ابديت در اين جسد بى جان نهفته است…»

یکشنبه,10 جولای, 2005

امروز سوم جماد‌ي‌الثاني است

«امروز سوم جماد‌ي‌الثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.
و اينك لحظه‌ي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
– اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌هاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه‌اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علي چنين كرد.
اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.
و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعت‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ي درد او را گوش مي‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌هاي خفته مي‌شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد:
ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.
ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست.
من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه كه خدا خانه‌اي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هم‌اكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع كنننده‌اي كه نه خشمگين است، نه ملول.
لحظه‌اي سكوت نمود، خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويي با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌كشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟
به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌اي كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد كه اين “وديعه‌ي عزيز”ي را كه به من سپرده‌اي، اكنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌اي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌هاي شگفت زنان و مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت مي‌جنگيدند، در توالي قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌هاي بي‌رحم و خونين خلافت‌هاي جور و حكومت‌هاي بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌هاي مجروح را لبريز مي‌ساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملت‌هاي مسلمان و توده‌هاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.
مظهر يك «دختر»، در برابر پدرش.
مظهر يك «همسر» در برابر شويش.
مظهر يك «مادر» در برابر فرزندانش.
مظهر يك «زن مبارز و مسؤول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.
وي خود يك «امام» است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
اين است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه [س] دختر خديجه[س]‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد [ص] است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي [ع] است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين [ع] است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب [س] است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است».

شنبه,9 جولای, 2005

سپيده

«ما أقرَبَ اليَومَ مِن تَباشير غَد!»
چه نزديك است امروز، به فردايي كه سپيده آن خواهد دميد !
نهج البلاغه،‌ خطبه150

امان از قربتِ علي !