نامه‌های سوشیانت هزارم » 1389 » دسامبر
یکشنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۸۹

دعای تحویل و تحول با صدای استاد

ایام می‌آیند و گریزی از آن نیست. دعای تحویل سال را با صدای حضرت شجریان بشنوید:


باشد تا در ایامی که می‌آیند فراز پایانی دعا در حق‌مان مستجاب شود.

شنبه,۲۸ اسفند, ۱۳۸۹

داستان سالی که ۳۶۵ روز نبود!

برای من سالی که به گفته‌ی دیگران گذشته است، دوازده ماه نداشت. امتداد خرداد سال هشتاد و هشت بود و احتمالاً ادامه‌دارتر از این حرف‌ها ست. پیوستگی و انسجام هول و هراس و درد و مرگ و زندان‌اش بی‌نظیر بود. گاهی البته به لبخند یار از بند رسته‌ای در پیوستگی بی‌امان چرخه‌ی بازتولید غم وقفه‌ای حاصل می‌شد اما هر که رسته بود را اگر باز به حبس فرا نمی‌خواندند، افراد دیگر جای‌گزین‌های حتمی بودند. روزهایی داشت که در تاریخ جدید ایرانی جماعت مشخص کرد اوضاع از آن‌چه فکرش را می‌کردیم هم می‌شود که بدتر شود. این است که دلم نمی‌خواهد بنویسم و مصیبت‌ها را پشت سر هم بیاورم تا بعدش به سبک برخی رفقای قدیم، کم کم احساس پدر-مادر بودن برای جنبش سبز هم به دلم بی‌افتد و آب ببندم به شکم تحلیل‌های آب‌دوغ-خیاری که سر و تهش را که جمع کنی دو خط هم نمی‌شود. یعنی مصیبت را که زندگی کنی دیگر وقت نمی‌کنی بنشینی بر درد، رساله‌ی شرح اغراض بنویسی. [گاهی فکر می‌کنم: عمده مشکل همان برخی حضرات مفسر این است که حالشان خوب نیست. یعنی کتک نخورده‌اند، حال‌شان جا بیاید که هیچ، مثلاً ترس وافر از انتشار یک نظر محترمانه پای همان تحلیل‌های آبکی‌شان گاهی تا دم انتحار سایبری و شاید حقیقی هم می‌بردشان. چنین مفسرین و  تئوریسین‌های گوگولی-مگولی و نازی داریم!] اگر یادم بماند روزی در مورد این «تحلیل-مُردگان» بیش‌تر خواهم نوشت.

داشتم می‌گفتم که سال من ۳۶۵ روز نداشت. برای خودم وقتی می‌خواستم مثلاً بنویسم ۱۳۸۹/۳/۲۵ می‌نوشتم ۲/۱۳۸۸/۳/۲۵ این‌جوری تاریخ در سال هشتاد و هشت تکثیر می‌شد و زندانی که حقیقتاً بود اما دیده نمی‌شد را برای خودم ملموس‌‌تر می‌ساختم. زندانی که محمدرضا را بیرون از اوین به بند کشیده بود تا فاطمه‌اش…. زندانی که سمیه و الپر و خوابگرد و مسیح و مهدی جامی و هزاران دوست را با هم در خود داشت. من، در روزهایی که سیاهی شب در برابرش لنگ می‌انداخت، دردهای زایدالوصفی را گاه در خودم نهادینه کردم به ضرب و زور و سیلی زیر دوش آب سرد، گاه فریادشان زدم. نمی‌شد همیشه خفه شد. سازش‌کار نبودم.
-
روزهایی که در پیش است کُردی خواهم آموخت. زبانی بی‌نهایت عرفانی است. زبانی ست حاصل سوختن جماعتی عاشق. بعدش لری که گویش مادری‌ام یعنی خوانساری با آن پیوندی عمیق دارد. هر دو باستانی‌اند و مقدمه‌ای بر ادبیات شیدایی و مردانگی. عاشق ایرانی بی فهم این دو گویی جایی از حرف زدن‌اش با معشوق الکن می‌شود.
-
برای روزهایی که در پیش است بشنوید:


-
روزهایی که در پیش است باید پایان‌نامه‌ام را تمام کنم. پایان‌نامه‌ای با موضوع مانویت و آگوستینوس قدیس که پیش از این نام‌های دیگر داشت. بعدش، روزهایی که در پیش است باید بروم. راهی که سال‌ها ست در ایران می‌روم به این‌جا ختم شده که این‌بار از ایران بروم. حقیقتاً کجایش برایم مهم نیست. جایی باشد که کمی هوا باشد و اندکی خدا تا بشود باهم قدم بزنیم و نگران ریه‌هایمان نباشیم.

پنجشنبه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۹

روزی، روزگاری، آقای نخست وزیر – ۱

دوست عزیزی فایل متنی پیاده شده‌ی یکی از سخنرانی‌های میرحسین ِ نخست وزیر را برایم فرستاد که بعید است تا کنون انتشار اینترنتی یافته باشد. متاسفانه تاریخ دقیق و مکان سخنرانی‌اش اما تا الان مشخص نشده است. نکته‌ها دارد در باب هنر که خواندش برای اهل نظر خالی از لطف نخواهد بود. متن را بدون ویراستاری و نیم‌فاصله گذاری‌های معمول بخوانید:

(ادامه مطلب…)