نامه‌های سوشیانت هزارم » 1389 » جولای
جمعه,۳۰ مهر, ۱۳۸۹

قبض و بسط روح

آن لحظات خاص اشراقین که می‌بینی کم کم قبض روح سرکش به مدد اشک باز می‌شود. روانی جوی آتش از گدازه‌های مذاب آتش‌فشانی را دیدی؟ بسط روح برای برخی، تنها، رسیدن به منتهای درجه‌ی قبض کوره‌ی دل است. بسط‌شان قبض است و قبض‌شان عین بسط.
جز در صفای اشک دلم وا نمی شود – باران به دامن است هوای گرفته را (حضرت شهریار)

سه شنبه,۲۷ مهر, ۱۳۸۹

طریق دایره‌وار

جای اختصاصی‌ای هست در صحن عتیق رضوی یا همان صحن «سقاخانه اسماعیل طلا» که اسمش را گذاشته‌ام «سرِ قرار». رفقای نزدیک و مینو که باهم مشرف شدیم می‌دانند کجاست. هم نزدیک به محل دفن یکی از اولیا ست و هم منظره‌ی بدیعی از حرم و گنبد و بارگاه جلوی روی‌ات است. سیر من در زیارت از این نقطه شروع می‌شود و باز به همان نقطه ختم می‌شود. مسیر دایره واری درست مثل عقربه‌های ساعت طی می‌شود. همیشه و قبل از تشرف اصلی ۳ نفر دیگر را هم در مسیر صحن‌ها زیارت می‌کنم. طی طریق دایره‌وار و خوبی ست و البته سخت اختصاصی و شاید شبیه آن قوس صعود و نزول همیشگی.
یکشنبه,۲۵ مهر, ۱۳۸۹

شوخی سنگین محیط

آوردن حرف «هـ» در آخر کلمه‌ی دانشگاه شوخی سنگینی بود که که محیط با من کرد و من سال‌ها دانشگاهی ماندم، بی آن که دانشی داشته باشم.

یکشنبه,۱۸ مهر, ۱۳۸۹

یاد خراباتی که تو بودی!

شبی بود و تو نشسته بودی میان بوته‌های گل محمدی. من که شش دنگ حواسم به آن ابروها بود گاهی تو را با گل‌ها اشتباه می‌گرفتم. یک‌بار یکی از آن وسط از بغل بوته‌ها و گل‌دان‌ها گذشت و پرش گرفت به شاخه‌ای. یادت هست که از جای جهیدم و داد زدم مواظب باش عمو؟ ملت هاج و واج مانده بودند و فقط تو می‌خندیدی. تو خراباتی خواندن را دوست داشتی. حافظ را خراباتی دوست داشتی. جوری بود که در کنارت اصلاً نمی‌شد جز خراباتی خوانی جور دیگری خواند. یادت هست یک صبح جمعه‌ای بود چند بار تکرار کردی که بیت «مصلحت دید من آن است که یاران همه کار – بگذارند و سر طره‌ی یاری گیرند» را بخوان؟ بعد نشستی گفتی ارزش حافط این است که همه‌ی حرف و حدیث‌های درست و درمان عالم را در یک جمله می‌گوید. آه! یادت هست؟ راستی اصلاً مرا یاد می‌کنی؟

این که می‌گذارم را امشب گوش بده. سر و تهش را هم زدم که وقتت زیاد تلف نشود. شاید اندکی بیش‌تر یاد ما کنی. حالا چند لحظه به آن صداهای خوش دور و برت توجه نکن. همین چند لحظه فقط. ممنون!

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه​ای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاری‌ست که دل چهره‌ی مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد؟ به می‌اش رنگین کن!
وان‌گه‌اش مست و خراب از سر بازار بیار

چهارشنبه,۷ مهر, ۱۳۸۹

صداقت دل و دست

وقتی حرف دل وبلاگت یا زبانت با رفتار عملی‌ات نمی‌خواند این می‌شود که اثر کلام را از تو می‌گیرند. عدم این انطباق یا صداقت را شاید جزیی کوچک بدانند و ببینند، اما شک نکن که دامنه‌ی آن را بسیار فراتر از حد تصورت رسم می‌کنند.  یا این روده درازی‌ها را بس کن یا صادقانه رفتار کن. هزار نفر هم مطلب را بخوانند و لینک‌اش کنند به هزار نفر دیگر، یکی را هم از آن سودی نیست. خدای مهربان عزت آدمی را به دست خود آدمی نهاده. گفتم که بدانی. همین!