نامه‌های سوشیانت هزارم » 1389 » مارس
سه شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۹

از خدای متعال به فاطمه شمس، خانواده‌ی محمدرضا جلایی‌پور و دوستان و آشنایان

قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَى اللّهُ بُنْیَانَهُم مِّنَ الْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ وَأَتَاهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَشْعُرُونَ (النحل / ۲۶)
پیش از آنان کسانى بودند که مکر کردند [ولى] خدا از پایه بر بنیانشان زد درنتیجه از بالاى سرشان سقف بر آنان فرو ریخت و از آنجا که حدس نمى‏زدند عذاب به سراغشان آمد.

مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُوْلَئِکَ هُوَ یَبُورُ (فاطر / ۱۰)
هر کس سربلندى می‏خواهد سربلندى یک‌سره از آن خداست‏ سخنان پاکیزه به سوى او بالا می‏رود و کار شایسته به آن رفعت میبخشد و کسانى که با حیله و مکر کارهاى بد می‏کنند عذابی سخت‏ خواهند داشت و نیرنگشان خود تباه مى‏گردد.

وَقَدْ مَکَرُواْ مَکْرَهُمْ وَعِندَ اللّهِ مَکْرُهُمْ وَإِن کَانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبَالُ (ابراهیم / ۴۶)
و به یقین آنان نیرنگ خود را به کار بردند و [جزاى] مکرشان با خداست هر چند از مکرشان کوه‌ها از جاى کنده می‏شد.

اما غمین مباشید که…

وَلَا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَلَا تَکُن فِی ضَیْقٍ مِّمَّا یَمْکُرُونَ  – وَیَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ – قُلْ عَسَى أَن یَکُونَ رَدِفَ لَکُم بَعْضُ الَّذِی تَسْتَعْجِلُونَ(النمل / ۷۰-۷۲)
و بر آنان غم مخور و از آنچه مکر می‏کنند تنگدل مباش – و می‌‏گویند اگر راست می‌‏گویید این وعده کی خواهد بود – بگو شاید برخی از آنچه را به شتاب می‌‏خواهید در پی شما باشد!!!

زیرا هرچند که «وَمَکَرُواْ» اما «وَمَکَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ» (آل عمران / ۵۴)
و [دشمنان] مکر ورزیدند و خدا [در پاسخشان] مکر در میان آورد و خداوند بهترین مکرانگیزان است.

و اما… أَفَأَمِنُواْ مَکْرَ اللّهِ فَلاَ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ (الأعراف / ۹۹)
آیا از مکر خدا خود را ایمن دانستند [با آنکه] جز مردم زیان‌کار [کسی] خود را از مکر خدا ایمن نمی‌‏داند.

پ.ن: این نوشته‌ی فاطمه را بخوانید که بدانید خدای متعال چرا این‌قدر روی مکر و حیله و نیرنگ حساسیت به خرج می‌دهد!

سه شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۹

رقص زار…

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ  یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ یا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّار.ِ

بعضی از ادعیه هستند که زبان‌اش و معانی نهفته در آن تو را از هر شک و تردیدی راحت می‌کند که از لسان خاصی یا ضمیر زلالی یا روح بلندی صادر شده‌اند. این دعای ماه رجب را می‌خوانم و وقتی می‌رسم به وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ … نمی‌دانم!

فقط یک چیزی… اَللّهُمَ فَکّ کُلّ أسیر. همین!

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

کفر نامه – ۴

خدای من باقی مانده دارد. قابل جمع و تفریق است و حتی ضرب و تقسیم. باقی مانده‌ای از جنس من یا تو. خدای من خودش گفته و من به این تکثر خداوندگاری معتقدم.

Sunday, 31 August 2008

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

کفر نامه – ۳

مرا در کفر خویش شریک کنید اما در خدایتان نه! براستی که هر یک از ما کفری عظیم در سینه داریم.

Tuesday, 19 August 2008

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

کفر نامه – ۲

از در پی خدای شما گشتن، پشیمان و خسته‌ام.

Tuesday, 19 August 2008

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

کفرنامه – ۱

قصد کنید تا خدایتان را بسوزانید. حالا می‌بینید؟ می‌سوزد!

Tuesday, 19 August 2008

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

این کلمات زلال

نوشته‌ای که در پی می‌آید در همین ساعات ابتدایی انتشارش بارها بازنشر شده است. این سخنان را سید مصطفی تاجزاده  – که گویی مردانگی و آزادگی را از پدرش حسین (ع) به ارث برده است – پس از اولین مرخصی‌اش از زندان که به دیدن‌اش رفتیم نیز حضوری گفته بود. متن جامع و وزینی ست که حرف‌های روی لب خشک شده‌ی بسیاری از ما را در خود جای داده است. عمر پر برکت‌اش مستدام!

نوروز: سید مصطفی تاج زاده عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در سالروز دستگیری خود پس از انتخابات سال گذشته در نوشته ای به تحلیل برداشت خود از شرایط زندان، اتهامات، کیفرخواست و مسائل دیگر پرداخته و نوشته خود را تقدیم ندا آقا سلطان شهید جنبش سبز تقدیم کرده است. براساس این نوشته که جهت انتشار در اختیار سایت امروز و پایگاه اطلاع رسانی نوروز قرار گرفته است، سیدمصطفی تاج زاده از علاقه مندان درخواست کرده سوالات و نظرات خود را در خصوص این نوشته درج کنند و ایشان در فرصت مناسب به آنها پاسخ خواهد داد. متن کامل نوشته سیدمصطفی تاج زاده به شرح زیر است:

(ادامه مطلب…)

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

ولایت صفوی و شیعیانش

این که ولایت / ولی چیست یا کیست و چه معناهایی بر آن  مترتب است از آن بحث‌های ریشه‌دار در علوم دینی خصوصاً اسلامی است که گستره‌ای در معنا و تفسیر دارد به پهنای این دانش‌ها از حدیث و فقه گرفته تا عرفان و تصوف و لذا کمتر شاخه‌ای از علوم دینی‌ ست که در آن اشاره‌‌ای به یکی از وجوه این کلمه نشده باشد. در برهه‌هایی از زمان نیز که از دید جمعی، آن‌که مظهر ولایت بود بر مسند حکومت نشست، این کلمه که خواه ناخواه بار اصلی معناهای آن دینی بود دارای وزن سیاسی نیز گشت.

آن‌چه مرا به عنوان کسی که به بحث و نظر در معناهای ولایت و ولی به عنوان یکی از شاخه‌های مورد پژوهش علمی‌اش علاقه‌مند است، در این روزگار آزار می‌دهد، عدم تفکیک بین این معانی گوناگون است که روز به روز هم افزایش می‌یابد و طبیعی نیز هست و از مردم عادی نیز انتظاری نیست که وسط دعواهای این روزها دقت کنند تا این معانی درست بکار برده شوند. مانند همه چیزی که حکومت ظلمه سال‌هاست که از مردم این دیار دریغ می‌کند و توده‌های مستضعف از دین و دنیا و فرهنگ و هنر و علم و انسانیت و شعور و روابط انسانی و اجتماعی تولید می‌کند، این نیز بعید نیست که واژه‌ها را به سخیف‌ترین صورت ممکن دست‌مالی کنند و به من و شما تحویل دهند و اصرار کنند که معنی این کلمه همین است ولاغیر. این دو خط را نوشتم تا بدانیم و بدانید که ولی و ولایت را هم بدجور به ابتذال کشیدند. به واسطه‌ی فراخی معنوی این کلمات از آن هر سؤ نیت و پلیدی‌ای که در ذهن داشتند برداشت کردند. دشت پر گل را یافتند و از وسعت آن برای انباشت زباله‌های متعفن‌شان سود جستند. این امر البته بی‌سابقه نیست. تاریخ نمونه‌ها دارد از این سؤ برداشت‌ها.

وقتی امروز کسانی به اسم ولایت‌ مداری دست به هر جنایتی می‌زنند و حتی در اقدام اخیر خود (+) بر بیوت مراجع مسلم دینی نیز وحشیانه و سبعانه می‌تازند، مرا یاد آدم‌خوارهای صفوی می‌اندازند. در دربار شاهان صفوی بودند کسانی که به اندک اشاره‌ی ابروی شاه و از فرط ولایت جور پذیری‌شان، زنده زنده طرف را با ناخن و دندان تکه تکه می‌کردند و در حضور جناب ولیّ‌شان می‌خوردند. آن‌ها هم شاه صفوی را ولیّ بر حق می‌دانستند و ولایت او را واجب چرا که شیعه‌ی او بودند. اما ولایت شاه صفوی کجا و ولایت علی (ع) کجا. ولایت مداری سلمان و مالک کجا و ولایت پذیری این آدم‌خوران کجا. این بود که دکتر شریعتی در یک دسته بندی کلی بین تشیع علوی و صفوی فرق اساسی نهاد.

دوست داشتم این چند خط را بی هیچ طول و تفسیری و تنها از دید کسی که چندی در این‌باره مطالعه کرده بنویسم تا اگر جایی جفایی دیدیم به اسم ولی و ولایت‌مداری یا نوشته‌ای  خواندیم در طعن به این دو، باعث نشود این کلمه را مغضوب الی الابدمان قرار دهیم.

شنبه,۲۲ خرداد, ۱۳۸۹

حکایتی هم‌چنان باقی

یک سال آن بالای وبلاگ نوشته شده بود:

این جمله را برای همیشه به‌خاطر بسپارید.

شنبه,۲۲ خرداد, ۱۳۸۹

حوالی ۴ بعد از ظهر آن روز

الان ساعت حوالی ۴ بعد از ظهر است. روز‌های من تازه از این ساعت شروع می‌شوند.

یک سال گذشت اما خاطره‌ی ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ زنده‌ترین یادمان تمام زندگی‌ام شد. مینو می‌داند که من در ثبت ذهنی جزئیات یک ماجرا تبحر ندارم اما این روز گویی دقیقه دقیقه‌اش را به مدد کابوس‌هایی که این یک‌سال گاه و بی‌گاه سراغی از من می‌گرفتند در جانم حک کردند. یک سال گذشت و اگر تنها بهره‌ای که باید می‌بردیم همین رسوایی حکومت داعیه‌دار دین به دست خود باشد کافی‌مان است. این خون‌ها که ریخته شد، این بگیر و ببندها و خفقان‌ها که تنه و طعنه به امویان و عباسیان زدند، همین که کار را از هزینه کردند از دین گذراندند و اظهر من الشمس بنای به دروغ‌های شاخ‌دار و وقاحت گذاشتند، همین کفایت می‌کند برای ما که روند استیصال و فروپاشی این کاخ سیاه را به چشم ببینیم و به گوش بشنویم و شاد باشیم که این سنت الهی ست و تغییر ناپذیر. سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا (الفتح / ۲۳)

نمی‌دانم یادتان هست یا نه…. دو-سه روز مانده به ۲۲ خرداد هوا تلاطم داشت. هوا ابری می‌شد بی باران. آسمان تیره و تار می‌شد. خورشید می‌رفت. طوفان بود با گرد و غبار غلیظ. این‌ها من را دل‌نگران کرده بود از قبل از کودتا. هی نگران به آسمان ابری و سیاه قیطریه نگاه می‌کردم و زیر لب شعر می‌خواندم یا ذکری تا شاید کمی آرام شوم. هی قدم می‌زدم و پریشان می‌شدم. هی به دوستانم نگاه می‌کردم و به لبخندهای‌شان و امیدی که در چشم‌هایشان بود و دلواپس می‌شدم….

آن روز اما رسید. با مینو صبح اول وقت راهی حسینیه ارشاد شدیم برای رای دادن. شلوغ بود و شلوغ‌تر هم می‌شد. همه آمده بودند. رای را دادیم و سریع به ستاد قیطره برگشتم برای کمک در قسمت پویش موج سوم. از ده روز قبل‌اش بچه‌های پویش در اوج فعالیت بودند، همه خسته از برنامه‌های فشرده‌ی تبلیغی اما امیدوار تا این روز نتیجه‌ی کار نهایی را ببینند. مثل دوی استقامت. کسی کم نمی‌گذاشت. کسی به حال خودش نبود. همه از جان مایه می‌گذاشتند.

آن روز قرار بود هنرمندان بیایند در استدیوی موج سوم (جایی که در جریان دادگاه‌های نمایشی به دروغ استدیوی تهیه‌ی خبر برای بی بی سی خوانده شد) جلوی دوربین از رای‌شان بگویند و حس و حال‌شان. قرار بود تا تمام ۲۴ ساعت را به صورت زنده اطلاع‌رسانی کنیم. قرار بود هنرمندان پارچه‌ی سبزی که متبرک به ضریح و به نام حضرت ثامن الحجج بود را امضا کنند برای تقدیم به مهندس موسوی. همه از صبح آمده بودند و جایی نمی‌رفتند. ستاد و خصوصاً طبقات پویش مملو بود از اهل هنر و معرفت.

ساعت اندکی مانده بود به چهار عصر که گویی چیزی در ساختمان ستاد ترکید. لباس شخصی‌ها بی حکم رسمی اما گویا به فرمان شخص قاضی مرتضوی درست در روز انتخابات به ستاد حمله کردند (+). از پایین ساختمان می‌زدند و بالا می‌آمدند به هوای استدیو یا پویش. اولین کتک‌های جنبش سبز را بچه‌های پویش و ستاد قیطریه خوردند. اولین گاز اشک‌آور و گاز فلفل کودتا را در این ساختمان نوش جان کردیم. اولین فیلم‌برداری غیرقانونی از چهره‌ها در این محل اتفاق افتاد. من با هنرمندان بودم. از همه فیلم‌برداری کردند. با دشنام و عربده؛ به شیوه‌ی لات و لمپن‌های چهل-پنجاه سال پیش. محمدرضا جلایی‌پور از فاصله‌ی نزدیک به چشم‌هایش گاز اشک‌آور خورده بود، سر یکی شکسته بود، صورت یکی سرخ از سیلی بود، مچ پا و دست خودم درد می‌کرد، فاطمه شمس گویی گاز فلفل خورده بود، هنرمندان ترس‌خورده گاهی گوشه‌ای کز می‌کردند و اشک می‌ریختند بر این سفاکی‌ها، پرچم علی ابن موسی الرضا هم زیر دست و پای لباس شخصی‌ها له می‌شد تا بالاخره جمع‌اش کردیم. در آن شلوغی وحید آن‌لاین را دوستی صدا زد و معرفی کرد. فرز و بی‌قرار از لحظه‌های جنایت عکس و فیلم می‌گرفت و آپلود می‌کرد (+). پس از این ماجرا وحید مصداق بارزی شد از کسی که بخاطر عدم امنیت جانی و مالی پس از انتخابات، در کشوری که ریس جمهورش مدعی آزادی ۳۶۰ درجه‌ای‌ست آواره شد.

اول گفتند کسانی که حمله کردند از افراد خودسر بودند اما حمل سلاح و گاز و لباس‌های متحد الشکل که پس از انتخابات و در درگیری‌های خیابانی نیز بارها بر تن بسیاری از همین قماش دیده شد این دروغ را برملا می‌کرد. یکی دو ساعتی بیرون و داخل ساختمان جو ملتهبی داشت تا بچه‌های ستاد بالاخره توانستند چموشی لباس شخصی‌ها را آرام کنند. یکی‌شان هم از در پشتی ساختمان گویا به مدد شلیک هوایی فرار کرده بود. گذشت تا بالاخره حضرات تشریف آوردند برای تحویل گرفتن لباس شخصی‌هایی که بعد از مدتی به اسم شاکی برگشته بودند که خسارت دیدیم و کتک خوردیم و الخ! امین‌زاده آمد بیرون و با بلندگوی دستی مردم را آرام کرد و برگشت داخل. در ساختمان همه دست به تلفن بودیم برای گرفتن اخبار. مینو هر چند دقیقه یک‌بار زنگ می‌زد و از حال من می‌پرسید و می‌خواست که برگردم؛ اما نمی‌شد. درب‌ها را قفل کرده بودند….

شب بود. آمدند ستاد و پویش را پلمپ کردند. هنوز ساعات رای گیری تمام نشده بود.

چهارشنبه,۱۲ خرداد, ۱۳۸۹

تفنگت را زمین بگذار

همین روزها. سال پیش. میرحسین به رادیو آمده بود….

دوشنبه,۳ خرداد, ۱۳۸۹

بر صلیب

از زبان مسیحا و مسیحاهای دیگر

بر صلیبم،
میخ‌کوب!
خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.
بوده‌ام دی‌روز هم آگاه، از فردای خویش.

مهرورزی کم گناهی نیست! می‌دانم،
سزاوارم، رواست.
آن‌چه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فروان‌رواست.

-

مهرورزی کم گناهی نیست!
کم گناهی نیست عمری، عشق را،
چون برترین اعجاز، باور داشتن.
پرچم این آرمان پاک را
در جهان افراشتن.
پاسخ آن، این زمان:
تن فرو آویخته!
با نای بی آوای خویش!

-

ساقه‌ی نیلوفری رویید در مرداب زهر!
ای همه گل‌های عطرآگین ِ رنگین!
این جسارت را ببخشایید بر او،
این جسارت را ببخشایید!
جرم نابخشودنی این است:
- «ننشستی چرا بر جای خویش؟»

-

جای من بالای این دار است با این تاج خار!
در گذرگاه شما،
این تاج، تاج افتخار.
جای من، تا ساعتی دیگر، ازین دنیا جداست.
جای من دور از تباهی‌های دنیای شماست؛
ای همه رقصان!
درون قصر باورهای خویش!

فریدون مشیری

دوشنبه,۳ خرداد, ۱۳۸۹

آواز آن پرنده‌ی غمگین

هر چند پای باد درین دشت بسته است؛
روزی پرنده‌ای
خواهد گذشت از سر این خانه‌های تار،
خواهد شنید قصه‌ی خاموشی تو را
از زاری خموشِ درختان سوگ‌وار

-

بر بال ابرهای مسافر
خواهد گریست در دشت.
همراه بادهای مهاجر،
خواهد پرید در کوه.
آن‌گاه، آن پرنده
از چشم‌های گم‌شده در اشک
از دست‌های بسته به زنجیر
از مشت‌های پر شده از خشم
آوازهای غمگین،
خواهد خواند.

-

آوازهای او را
جنگل برای دریا
دریا برای کوه
تکرار می‌کنند
وان موج نغمه‌ها
جان‌های خفته را
در هر کرانه‌ای
بیدار می‌کنند.

این شعر و شعری دیگر به‌نام «یک گردباد اتش» را زنده یاد فریدون مشیری در رثای بزرگ مرد ایران، محمد مصدق و به‌تاریخ اسفند ۱۳۴۶ سروده است. مشیری در ابتدای این دو چکامه نوشته است: دو شعر با یاد بزرگ مردی که برای رهایی ملت‌های شرق برخاست و جان بر سر این کار گذاشت. گفته باشم که حسب الحال خودم قطعاتی از آن را آوردم و کامل نیست. می‌خواندم و یاد فاطمه بودم و این نوشته‌اش و محمدرضا و زهرا و عبدالله و… و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.