نامه‌های سوشیانت هزارم » 1388 » دسامبر
شنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۸۸

حافظ مکن شکایت!

دقایق پایانی سال هشتاد و هشت و چه سالی بود این سال! سال بیم و امید بود. هیچ حرف اضافی نخواهم زد. هرچه باید گفته شود را گفته‌اند و می‌گویند و می‌گویم. این لحظات را می‌خواهم به نیایش بگذرانم. دلم تنگ خداست. حافظ را باز می‌کنم. حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی – زین بیش‌تر بباید بر هجرت احتمالی! همه‌ی دردها از این قید «بباید» است! می‌دانم!

در باستانی‌ترین لحظات این خاک پیر و دردمند، باستانی‌ترین ساز ایران، تنبور اهورایی سید خلیل شهید را گذاشته‌ام و بغض می‌کنم و فرو می‌خورم. مولا جانم! مو آن مستُم که پا از سر ندونُم – سر و کاری بجز دلبر ندونم…. بت من کعبه‌ی من قبله‌ی من -  تویی هرجا نظر سوی تو دیرُم.

—-

خدایا! سال که نو شد، بیا و مریض‌ها را شفا بده. می‌دانی! من مریض جسم زیاد بودم. دردناک‌ترین‌ها را بر سرم نازل کردی. حداقل پنج – شش بار مزه‌ی تیغ جراحی را بر من چشاندی و چه بسیار که باز بچشانی. اما مریضی جسم کجا و مریضی روح و باطن کجا؟ من مبتلا به هردو بودم. با اولی بردی تا دم مرگ. دومی اما مرگ هم دواش نیست. آن دومی را بردار نخست بعدش کرم کن و اولی را هم شفا بده.

خدایا! در این سال جدید «صبر و استقامت» ببخش. بر همه چیز. بر هر جفایی که می‌رود از آن مرضای باطن و ظاهر صبری جمیل و استقامتی جزیل عطا کن. شاید فردا روز من باشد که با بازجوهای اوین سر-و-کله بزنم. این ماه‌ها همیشه به انتظارش نشسته بودم. بارها در خواب و بیدار تمرین‌اش کردم. باکی نیست. شاید که تقدیر چنین باشد که هزاران نفر با این متوهمان به بحث بنشینند تا بدانند ما پول بگیر این و آن نیستیم. ما برای اغتشاش نیامده بودیم. ما به سنت حسین که سلام خدا بر او باد، فریاد اصلاح امور را سر داده بودیم. ما تنها پیراستن امر سیاسی را طلب کردیم، پیش از آن‌که دیر شود. اما نخواستند و نفهمیدند که با دروغ، صلاح مملکت راست نمی‌آید. نمی‌شود آن‌قدر در بوق آمار کذب دمید تا به باور خود هم راست بیاید و بعد انتظار داشت که همه بر این قدرت توهمی سر تعظیم فرو بیاورند و هر که جز این کند را جزو دشمنان محسوب کرد. آری، هرچه باید به دست بیاید راهش همین است که میرحسین گفته.

الهی! شعور بخش. کاری کن تا چشم‌هایی که دل صافی دارند، درست ببینند. در توهم نمانند تا بتوانند درست فکر کنند.

پروردگارا! چشمانی به معنای واقعی کلمه بصیر عنایت کن. باید همه را ببینیم. مطالبات همه را در هر جایی و مقامی در نظر بیاوریم. همه‌ی آدمیان درصدی از درستی را با خود دارند و هیچ‌کس شر مطلق نیست.

این‌ها را دادی معنایش آن فراز پایانی و نورانی دعای تحویل سال می‌شود که حوّل حالنا الی احسن الحال را محقق کردی. کاش چنین شود. کاش!

همین! آمین یا رب العالمین.

یکشنبه,۱۶ اسفند, ۱۳۸۸

مقصد، در آغاز راه بود

نوشته: عماد بهاور

این آخرین نوشته‌ی عماد است که دیروز در روزآنلاین منتشر شد. وبلاگ‌اش را دو قفله کرده‌اند. یکی را حضرات فیلترچی و دیگری را بلاگفا – لابد به دستور همان حضرات – که برداشته و بالکل وبلاگ را خذف کرده. عماد همین امروز رفته است به جایی. برای او دعا کنیم.

———-

اکنون برای ما روشن است که تمام آنچه پیش و پس از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری رخ داد، حاصل راه حل بسیار ناشیانه ای برای حل مسئله “بحران رهبری” در آینده نظام جمهوری اسلامی بود که توسط بخشی از نیروهای امنیتی و نظامی طراحی شده بود. راه حلی که نه تنها بحران مذکور را مرتفع نکرد بلکه صدمات و لطمات جبران ناپذیری به ساختار و مشروعیت نظام سیاسی وارد ساخت.

(ادامه مطلب…)

چهارشنبه,۵ اسفند, ۱۳۸۸

اصلاح طلب بومی و رادیکالیسم مهاجر

نوشته‌: عماد بهاور

این یادداشت در پاسخ به یادداشت “خانم فریبا داوودی مهاجر” در سایت گویانیور با عنوان “چه تندرو باشیم چه کندرو، ما را ذبح می کنند!” نوشته و در سایت “ندای سبز ایران” منتشر شده است.

یادداشت «فریبا داوودی مهاجر» با عنوان «چه تندرو باشیم چه کندرو، ما را ذبح می کنند!» در پاسخ به سخنان محمد توسلی در نقد تندروی، فضای مناسبی برای نقد رادیکالیسم بدست می دهد. «مهدی معتمدی مهر» در دو قسمت نقدی بر آن یادداشت نوشت و سعی کرد تعریف خود را از تندروی و رادیکالیسم با تعریف خانم مهاجر مقایسه کرده و تفاوت ها را نمایان سازد. تا به این جای کار از لحاظ عملی حق با داوودی مهاجر است؛ معتمدی مهر که مخالف رادیکالیسم و تندروی بود اکنون در زندان بوده و به تعبیر خانم مهاجر، ذبح شده است. اما این نقطه پایان داستان نیست.

(ادامه مطلب…)

یکشنبه,۲ اسفند, ۱۳۸۸

خُردک شرری هست هنوز

- ببین رفیق! ببین چه کردند با ما! تمام اسطوره‌های‌مان را غصب کردند و سپس به لجن کشاندند. هرچه داشتیم از خاطره‌های سپید و نیکو را سوزاندند با بی‌اخلاقی‌ها و لجاجت‌های کوته‌بینانه‌شان. فرهنگ و هنر و دین و ادبیات و … و آرزوهای‌مان را حتی سوختند و غارت کردند و بردند.
- امید اما اندک فروزی دارد در دل. امید چیزی نیست که بتوان‌اش برای همیشه با سوختن تنه‌اش خیال رویش‌اش را هم از دل‌ها برد. نه! امید هست. حتی به اندک سو-سویی کم فروغ. خردک شرری هست هنوز.

روزها در همین گفت-و-گوها می‌گذرد. یکی در دل از امید می‌گوید و یکی از هجوم بی‌امان تباهی و دروغ که راه را سخت و تیره کرده. می‌نویسم که فقط آن شعله‌ی نازک اما زلال در دل‌ام نخشکد. همین!