نامه‌های سوشیانت هزارم » 1388 » نوامبر
سه شنبه,۲۷ بهمن, ۱۳۸۸

باری، برای حقارت، پست فطرتی و دون‌مایه بودن اندکی بی‌شرمی و لجاجت لازم است که تو از هر دوی‌اش به اندازه‌ی کافی برخورداری. فقط وقتی می‌خواهی آن مدفوع متعفنی که در دل داری را بالا بیاوری اندکی از من دور شو. بوی‌ات خفه‌ام می‌کند. می‌دانی که مشامم زیادی قوی‌ست.

سه شنبه,۲۷ بهمن, ۱۳۸۸

پایان یک اسطوره – دو

ساعت ۰۲:۴۴ بامداد روز بیست و هفت بهمن هشتاد و هشت….

مشکاتیان دل‌ام می‌خواهد. آرام جوری که «مینو» بیدار نشود قطعه‌ای از «جان عشاق» را می‌گذارم که شجریان بخواند. می‌شود هر روز به تعزیت این دل بیمار نرفت در عزای پایان گرفتن اسطوره‌ی مشکاتیان؟

مرتبط: پایان یک اسطوره – ۱

یکشنبه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۸

صد نمود

(+)

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی‌ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش: بی‌سبب نفروختم
دعوی بی معنی‌ات را سوختم

«زآن که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود
هم‌چنان در بند خود بودی که بود»

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می‌ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی‌دردی علاجش آتش است

شنبه,۲۴ بهمن, ۱۳۸۸

توهم‌های رنگین

پیش‌تر هم از توهم و قدرت آن نوشته بودم. اما این ماجرا گویا دارد بدجوری آزار دهنده می‌شود؛ خاصه این‌که اگر تا به‌حال این رسانه‌های اقتدارگرا بودند که دیدگاهی همراه با جعل و قلب واقعیت داشتند و سعی در نشر عبارت‌های حاکی از برنده بودن بواسطه‌ی توهم حداکثری بودن در جاهایی که واقعاً چنین نبود می‌کردند، حالا بعد از روز بیست و دوم بهمن، این رسانه‌های سبز و بعضی از سبزها هستند که چنین می‌کنند. خنک‌تر این‌که سند این پیروزی توهمی را عکس‌های گوگلی و ردیف اتوبوس‌هایی می‌دانند که جماعت راه‌پیمایی‌کننده در آن روز را به محل‌های مورد نظر آورده بودند. این تحلیل‌ها اما به نظر من همه از دو جا نشأت می‌گیرد: الف) ندیدن توده‌ی کثیر حریف و ب) ملاک برحق بودن را بر همین توده‌ای بودن قرار دادن. فرقی نمی‌کند که تو برادر حسین کیهانی باشی یا برادر حسن جنبش سبز. اگر منطق شما برای حقانیت خود فقط و صرفاً کثرت جمعیت در یک برنامه‌ی خاص باشد، همین که از این نقطه احساس شکست داشته باشی، ناگهان دنیا را تیره و تار می‌بینی، کار را تمام شده می‌دانی و لاجرم اولین کاری که به ذهنت می‌رسد این است که دوست داری قلب واقعیت کنی و در این میان هدف شما وسیله را هم توجیه می‌کند و لذا دیده می‌شود هی در بوق می‌کنیم که بوسیله‌ی عکس‌های گوگل فلان!

بوسیله‌ی عکس‌های گوگل و مشاهده‌ی میدانی خودم در آن روز، جمعیت کثیری را دیدم که بوسیله‌ی اتوبوس‌های کثیری نیز به محل‌های راه‌پیمایی آورده شده بودند. آدم‌های بسیار وسیله‌ی نقلیه‌ی بسیاری هم می‌خواهد. این که از طبیعی‌ترین امور در برگزاری یک مراسم در گوشه‌ای از یک کلان شهر است، چه چیزی دوستان را این‌قدر هیجان زده کرده است؟ یکی از کسانی که سوار یکی از این اتوبوس‌ها شده بود خود من بودم که به هوای هم‌راهی با جماعت سبز سوار BRT قرمز رنگی شدم که به دلیل ازدحام جمعیت بیش‌تر از میدان امام حسین نتوانست پیش برود و لذا متوقف شد. آوردن عامل انسانی همیشه و در تمام تجمع‌هایی که مورد نظر حکومت ایران بوده امر عادی شده‌ای محسوب می‌شود. اما چیزی که مغفول می‌ماند و کل ماجرا وسیله‌ی دست‌انداختن طرف مقابل می‌شود این است: بالاخره آدمی وجود دارد که می‌آید و با جان و دل هم شرکت می‌کند یا نه؟ این انسان‌ها که از کره‌ای دیگر نیامده‌اند. تا کی می‌خواهیم ایشان را نبینیم؟ جماعت ساده‌ای که برای یک عکس از رهبری نظام که با کیفیت بالا و روی یونولیت‌های سفید توسط شرکت سایپا چاپ شده بود -کاری ندارم که این کار اسراف است یا نه؛ آن‌هم در سال مثلاً اصلاح الگوی مصرف!- سر و دست می‌شکستند و پیر و جوان حتی گاهی بر سر همین عکس کارشان نزدیک به زد-و-خورد می‌کشید. تعجب من از قدرت نابینا شدن توسط توهم است که مثلاً در عکس سخنرانی احمدی نژاد دوستان قسمت‌های خالی میدان را که می‌تواند به هزار دلیل مسدود و دور از دسترس شده باشد را می‌بینند و نوارهای سیاه انبوه جماعتِ راهی به میدان را نمی‌بینند که اگر بخواند به طرفة‌العینی می‌توانند کل میدان را چند بار پر و خالی کنند!

این روز خاص همیشه برای مردم عادی روز شرکت در راه‌پیمایی و استفاده از برخی از ویژگی‌های آن که توسط نیروهای دولتی ایجاد می‌شد، مثل انواع جنگ‌های شادی، ساندیس و کیک خوری و… در کنار مسیر طولانی راه‌پیمایی بوده. برای امسال نیست. سی سال است این روز با کمی تفاوت در غلظت و شدت، همین بوده که امسال بود. حال اگر استراتژی درستی نداشتیم برای شرکت و رسوخ در دل جمعیت و بردن بهره‌ی کافی از حضور، دلیل نمی‌شود که توهم بزنیم و غیرمنطقی‌ترین کلمات را در «بالاترین» و «جرس» و … بنویسم که سبزها در این روز بیش‌تر بودند اما نتوانستند یک‌دیگر را پیدا کنند و شعار بدهند و الخ! ترس داشتیم که نمادهای سبزمان را در بیاوریم. از کتک خوردن و زندان رفتن ترسیده بودیم؟ قبل از این روز این همه ننوشته بودیم که دیگر ترسمان ریخته؟ پس چه بود دلیل دیده نشدنمان در میان جمع؟

ما سبزها کم پشت این دولت ریا و دروغِ اموی مسلک را به خاک نمالیده‌ایم. بارها اعتراض کردیم و ایشان را به ورطه‌ی دروغ‌بافی به وسعت کیهان کشاندیم. لازم نیست کاری بکنیم که آن ارزش‌های سخت بدست آمده را هم فدای خواب و خیالات دروغین و توهم‌های رنگین کنیم. بهتر است اتحادمان را از دست ندهیم. بهتر است کم‌تر به خزعبلات رسانه‌های آن‌سوی مرز گوش بدهیم. خودمان باشیم و دستی به مردی به زانو بزنیم و یک بار دیگر یا علی مددی بگوییم و نو شویم. راه پیروزی ما از میان خودمان می‌گذرد. از میان مردم همین کوی و برزن.

شنبه,۲۴ بهمن, ۱۳۸۸

سال‌های پایانی دهه‌ی هشتاد

فرزندان ما روزی در کتاب‌های تاریخ‌شان این‌سال‌ها را با چنین عبارتی می‌خوانند: در «سال‌های پایانی دهه‌ی هشتاد شمسی»…. و این روزها به نوستالژی‌های دهه‌های بعدی مبدل می‌شوند. حواس‌مان باشد!

جمعه,۲۳ بهمن, ۱۳۸۸

نقل حال یک اندوهگین

قلم من خشکیده است رفیق. نه مرکبی، نه رنگی! که اگر بود هم، نه دلی حتی که قلمی را برانگیزاند به نوشتن سیاهه‌ای. هیچ! حال قلمم خراب است رفیق. حال دلم نیز. پریشانی امان بریده‌ام رفیق. تاب و توانی که هست، برای دمی آسوده بودن و فکر کردن و زیستن در پناه کتاب و تحقیق و تفحص کفاف مرا نمی‌دهد عزیز.

نمد را دیدی چطور می‌سازند؟ چند مرد کاری الیافی که باید بهم بپیوندند را در لوله‌ای از پشم، هی لگدمال می‌کنند. آن‌قدر که پشم و الیاف در هم تنیده و یکی می‌شوند. مرا نمد مال کرده‌ است این روزگار گویی. خسته از هجوم بی‌امان لگدهای ایام بر سر و صورتم؛ به نیّت یکی شدن دردها با روح.

مرا این روزها می‌کُشند. به فلاکت اما. این روزها حس غریبی دارم از دل‌تنگی برای یک مرگ خوب که متاع سخت‌یابی‌ست. مرگ در کوه را همیشه دوست داشتم. زیباتر از این نیست که خدا را در سقوط یا صعودی به زیارت بنشینی. چقدر حسودی این کوه‌نوردان اخیراً گرفتار بهمن شده را کردم؛ خدا می‌داند.

پ.ن: این نوشته ربطی به حال من پس از ماجرای بیست و دوم بهمن امسال ندارد. هرگونه سؤ برداشتی تکدیب می‌شود.

یکشنبه,۴ بهمن, ۱۳۸۸

خواب‌گرد

سید جان، فیلترشدن‌ات مبارک!