نامه‌های سوشیانت هزارم » 1388 » آگوست
شنبه,۳۰ آبان, ۱۳۸۸

سازمان مجازی و رهبر فرضی

نوشته‌ی عماد بهاور عزیز در زمینه‌ی رهبری جنبش سبز از آن دست نوشته‌های در خور تأملی‌ست که نکته سنجی و درایت نویسنده که خود در کار احزاب فعال و دیرپای ایرانی است را می‌توان از آن به راحتی مشاهده کرد. هرجا که توانسته‌ام به دوستان توصیه کردم برای شروع و ورود به بحث رهبری این حرکت که چند وقتی‌ست بسیار مورد توجه گروه‌های مختلف سیاسی داخل و خارج از ایران قرار گرفته است، ابتدا این مقاله – که عماد قول‌اش را داده تا در جستارهای دیگری بسط‌اش دهد – را با دقت بخوانند. این نوشته را به دلیل ارزشی که بر آن قایل هستم، بدون تغییر در رسم الخط این‌جا می‌آورم تا شاید فتح بابی باشد برای نوشته‌هایی بیشتر از این دست.

(ادامه مطلب…)

دوشنبه,۱۸ آبان, ۱۳۸۸

رسم عاشق کشی

کاش هامون بودم. یهو دلم هامون خواست. نه! اصلاً اسد کاش بودم در فیلم پری و خلاص.

پنجشنبه,۱۴ آبان, ۱۳۸۸

از اندوه گفتن

حسین مطلبی نوشته به اسم جهان اندوه. اول باید تبریک‌اش گفت که جایی پیدا کرده تا به قول خودش حالا که نتوانسته سریال‌اش را بسازد، حداقل جایی پیدا شده بتواند غم‌های‌اش را ثبت کند. توفیق بزرگی‌ست در کل اما… داستان درست از همین‌جا شروع می‌شود. این را هم اضافه کنم بد نیست جهت یادآوری: دوستان نزدیک می‌دانند؛ حسین از معدود رفیقان من است که دوست‌اش دارم؛ نان و نمک هم را خوردیم و الخ. حالا لابد کمی رفیق‌ترها هم می‌دانند یا شاید غریبه‌ها حتی. پس این نوشته را دوستانه قرائت کنید. یعنی اگر جایی دیدی که آن روی غم‌بارم -یا هر چیزی که دوست داری جای این غم‌بار بگذارید- بالا آمد خودتان تن صدای‌اش را تنظیم کنید که گوش‌خراش نشود.

گفتم داستان از همین‌جا شروع می‌شود که حسین قرار است مطالبی را اندوهگین کند و با ژانر سریال‌های معمول هفتگی، لای کاغذ یک روزنامه‌ی اقتصادی بپیچد و بدهد به من و توی خواننده تا محموله‌ی اندوه‌های مطلبی ِ تلنبار شده‌ی او یا دیگری را با چشم‌هایی که قاعدتاً قرار است درباره‌ی اقتصاد بخوانند و نه اندوه خرج کنیم به قیمت روی روزنامه. همین قضیه را داشته باشید! اندوه از این بالاتر؟

از این که بگذریم حسین مرد صادق مویه‌های خالصانه‌ی ما بود و هست. درباره‌ی خلوص‌اش که شک ندارم. او هیچ‌وقت نمی‌داند که چه می‌خواهد بنویسد. اکثر مواقع فکر می‌کنم چنین باشد که تا اندوهی می‌آید قلم‌اش هم خود اش راه می‌افتد. مثل آن خطیب و مستمعی که نه خطیب می‌داند حالا که بالای منبر است چه می‌خواهد بگوید و نه مستعمین از قبل آماده شده‌اند برای شنیدن یک مطلب در خصوص فلان. این عین خلوص است و حسین برای من چنین بود. تفاوت در این‌جاست: با این‌که این بار هم حسین به گفته‌ی خودش نمی‌داند دقیقاً چه می‌خواهد اما جنس این ندانستن‌اش با دیگر مواقع فرق می‌کند. حالا خلوص این ندانستن با این قیدها که مطلبی باید نوشته شود و این نوشته باید عمومیت پیدا کند، خواننده‌ای داشته باشد، یا هرچی خدشه دار شده. این یعنی نویسنده از سطح وحیانی که داشت به مرتبه‌ی سفارشی نوشتن نزول کرده و این برای کسی که قلم‌اش خالص بود از قیودات چیز جالبی نباید باشد. مقایسه کنید این نوشته‌ی اخیر حسین را با نوشته‌های قدیمی‌اش. این هم یک اندوه.

بعد این که، آخر عزیز من! اندوه را که رسانه‌ای نمی‌کنند. اندوه فوق‌اش برای وبلاگ‌هایی با مخاطب خاص است که هیچ‌کس هم نتواند نظر بدهد پای مطالب‌اش. چرا لذت این درک عمیق را باید در روزنامه‌ای اقتصادی فروش کرد؟ از همه بدتر این که بیایی از «طریقت اندوه» بنویسی. این که تو به درکی رسیده‌ای که اندوه را طریقتی‌ست مشمول خراب‌های روزگار، دلیل نمی‌شود مثل این نخبه‌های بی‌جنبه که تا اکتشافی می‌کنند، هزارجا هم ثبتش می‌کنند تا فلان وزیر نرود احیاناً به اسم خودش از آن پولی به جیب بزند و اقتصادی به‌هم، تو هم تا به این اشراق «ابوالحسن»ی وار رسیدی جارش را در روزنامه‌ای با فلان تیراژ بزنی آن هم با این همه معذوریتی که روزنامه‌های ج.ا.ا دارند تا تو مجبور شوی آن حسی که در بند قبل به آن اشاره کردم را به هم بزنی و بشوی سفارشی اندوه نویس. نکن عزیز من!

بگذریم. اصلاً فدایت!

جمعه,۸ آبان, ۱۳۸۸

و آن‌گاه باز هم خدا…

خدا / عشق / مرگ / و آن‌گاه باز هم خدا.

پ.ن. دخترک پرسیده بود: مردن از چه جنسیه؟ جواب دادم: از جنس عشق و عشق از جنس خدا. انا لله و انا الیه راجعون.

سه شنبه,۵ آبان, ۱۳۸۸

حذر از باران

باران عشق است و عشق تمام ِ خداست. از باران حذر مکن!