نامه‌های سوشیانت هزارم » 1388 » ژوئن
سه شنبه,۳۱ شهریور, ۱۳۸۸

پایان یک اسطوره – ۱

برگشتم از خانه‌ای که بوی غریبی از غم کهنه‌ی یک عاشق مست را هنوز با خود داشت. خانه‌ی مشکاتیان. رفتیم روی بالکن‌هایی که تصویر تخت‌هایش را روی جلد «نوا، مرکب‌خوانی» می‌توانی ببینی. هنوز بالش‌اش و تشک‌چه‌اش آن گوشه با کلی کتاب پخش بود. تخت‌هایی که شاید بیست‌سالی از جای‌شان تکان نخورده بودند را بالاخره کندند و جابه‌جا کردند برای سرپا ایستاده‌های مسکوت مانده. هوا آن بالا سرد می‌زد و سی‌امین روز شهریور هنوز تمام نشده بود که خبر مثل صاعقه خشک‌ام کرد.

حالا دیگر نت‌هایی که مشکاتیان می‌نوشت تمام شدند. تازه برای‌شان کلی خواب دیده بودم. برای نت‌هایی که در سینه داشت این مرد. سال پیش که کنسرت داد و با داریوش رفتیم تا رستاخیز ققنوس را نظاره کنیم، این امید زنده شده بود که مشکاتیان قلب‌اش باز ترانه خواهد ساخت. صدایی که از گروه می‌گرفت به تأسی از استادش فرامرز خان پایور، تک بود. یعنی از فاصله‌های دور می‌توانستی تشخیص بدهی این صدا را مشکاتیان ساخته و پرداخته. نت‌هایی که شجریان را سرافراز کرد برای همیشه، دیگر تمام شد و حسرت‌اش تا ابد ماند بر دل من که دیگر هیچ‌گاه شجریان با مشکاتیان نخواهد خواند. حسرت نزدیک به بیست ساله، دیگر ابدی شد.

حسرت‌ها همین‌جور تل‌انبار مانده روی دل‌ام. همین چند خط را نوشتم تا کمی سبک شوم و گرنه حرف بسیار است. راستی یادت نرود، اسطوره‌ها تمام می‌شوند اما از یاد نمی‌روند.

پ.ن. یک ساعتی تا خانه‌اش در ترافیک ماندم و رادیوی میهنی روشن بود. دریغ از یک خبر خشک و خالی و البته بازار صحبت از چسان فیسان‌های آماری فلان روستا را برق کشیدیم و الخ داغ بود. به مینو گفتم اگر در یک کشور دست چندم آفریقایی هم بود، حداقل سه روز عزای عمومی اعلام می‌شد. آقایان این مشکاتیان است. می‌فهمید؟

شنبه,۲۸ شهریور, ۱۳۸۸

الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بحُسْبَانٍ؟

خورشید و ماه بر حسابى [روان]اند (سوره الرحمن / آیه‌ی ۵)

باز عید فطر می‌خواهد بیاید و حضرات در تب و تاب رؤیت هلال. یا هنوز معنی این آیه را نفهمیده‌اند یا خودشان را به‌نفهمی می‌زنند. نمی‌دانم!

پ.ن. عید شما مبارک! با ربنای شجریان هم خداحافظی که نه، اندکی فاصله می‌گیریم تا باز کی دل پر دردمان صدای‌اش بزند: ربنا….

دوشنبه,۲۳ شهریور, ۱۳۸۸

می‌گذرد؟

هزار کار نکرده مانده روی دست‌ها و هنوز، حس انجام هیچ کدام‌اش نیست. همین!

دوشنبه,۱۶ شهریور, ۱۳۸۸

دشت ارغوان

حمید مصدق را بسیار دوست دارم. رفیقی به تلنگری دو شب پیش بود که مرا باز هوایی کرد که سراغ از شاعر سیب بگیرم. عموماً مصدق را با منظومه‌ی عاشقانه‌ی «آبی، خاکستری، سیاه» می‌شناسند و از اشعار دیگر او غافل‌اند. مصدق غزلی دارد به نام «دشت ارغوان» که در روزهای جنگ سروده بود. بی‌مناسبت نمی‌بینم که در این ایام غزل را به تمامی بیاورم.

آه چه شام تیره‌ای، از چه سحر نمی‌شود
دیو سیاهِ شب چرا جای دگر نمی‌شود

سقف سیاه آسمان سوده شده‌ست از اختران
ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمی‌شود

وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم ِ این‌همه تر نمی‌شود

مادر داغ‌دار من، طعنه‌ی تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی‌شود

کودک بی‌نوای من، گریه مکن برای من
گرچه کسی به‌جای من، بر تو پدر نمی‌شود

باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو:
از چه ز بانگ زاغ‌ها، گوش تو کر نمی‌شود

ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من
بی همگان به‌سر شود، بی تو به‌سر نمی‌شود

شنبه,۱۴ شهریور, ۱۳۸۸

حماسی خوانی

این که استاد محمدرضا شجریان پس از سی سال بویی از سال‌های ۵۷ تا ۶۰ را شنیده و تصنیف انقلابی می‌سازد و بازخوانی می‌کند، اتفاقی خجسته است. غیر از این هم نمی‌شد انتظار داشت. سی سال از شجریان سوال شد ماجرای چاووش‌هایی که خواندی چه بود؟ علیزاده و مشکاتیان و لطفی سی سال از نواهای ماندگاری گفتند که در روزگار انقلاب ایران در همراهی با ملتی ساخته و پرداخته بودند. شرایط این چهار سال اما گویی باز هم‌سانی‌هایی را در نظر اهل موسیقی پدید آورده که مشکاتیان در کنسرت‌های‌اش «ای ایران» می‌گنجاند و شجریان می‌سازد و می‌خواند «تفنگت را زمین بگذار» و باز می‌خواند «همراه شو عزیز» که اهل هنر بالاخص این دسته‌شان همواره به مثابه شاخک‌های حساس این جامعه بودند و هستند.

تصنیف‌های چاووش، شاید اولین سعی ِ جمعی ِ نسل سوم موسیقاییان پس از دوران قاجار بود که کارکرد اصلی تصنیف یعنی راه‌یابی موسیقی کلامی در میان توده‌ی مردم را به خوبی به بار نشاند. تم‌ها ساده بودند و حماسی. کلام‌شان نیز هم. گاه حتی کلام تصنیف را در آن گیر-و-داری که سرعت جامعه فزونی گرفته بود، خود آهنگ‌ساز می‌سرود. مشکاتیان تم را ساخت، کلام را گفت و چند ساعت بعد شجریان در استدیو می‌خواند: همراه شو عزیز، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا، درمان نمی‌شود… و البته سی سال بعد هم شجریان در فرانکفورت بازش خواند. وقت تنظیم‌های آن‌چنانی نبود. کلام حکماً توسط شاعری قدر گفته نمی‌شد. نمی‌بایستی از قافله‌ی مردمی که درخیابان کشته می‌دادند و پنجه‌های خونین‌شان را به دوربین‌ها نشان می‌دادند عقب ماند. اما همین تصنیف‌ها با همین ویژگی‌ها ماند برای نسل‌های بعد که باز خوانده شود و به کارآید.

تصنیف اخیری که شجریان خوانده، شعرش را مرحوم مشیری سروده که روان‌اش شاد اما شاید از حیث تنظیم موسیقی و ادا و صدا دهی به پای کارهای پر ابهت استاد نرسد، شاید حتی من شک کرده باشم که تصنیف دو صدایی خوانده شده باشد و و و اما یادمان نرود این ویژگی اغلب کارهای موسیقی در ژانر حماسی در لحظات پر سرعت روزگار است که می‌خواهد به سرعت پیام اصلی را به مخاطب برساند.  تصنیف «ما از برای کشته شدن زنده می‌شویم» نیز که چندی قبل در فضای اینترنت منتشر شد از همین دست و کم و بیش با همین ویژگی‌ها بود. این تصنیف‌ها ماندگار خواهد شد و سبز خواهد ماند اما خدا کند دیگر نسلی نیاز به بازخوانی‌اش نداشته باشد.

چهارشنبه,۱۱ شهریور, ۱۳۸۸

انتظار نامه – ۶

بدان رفیق! انتظار هم انتظار می‌آورد هم انتظار؛ اگر اهل نظر باشی. چنان‌چه حضرت حافظ فرمود: در نظربازی ما بی‌خبران حیران‌اند و نیز از آن‌جاست که فرموده‌اند: الانتظارُ اَشّدُ مِنَ الموت.

پ.ن. به یاد محمدرضا جلایی‌پور نوشته شد و انتظارهای مهربان خواهرم فاطمه شمس.

سه شنبه,۱۰ شهریور, ۱۳۸۸

انتظار نامه – ۵

به حال کسی که به کسی با چیزی ایمان دارد و این ایمان را در پس ندیدن‌ها، نشنیدن‌ها، تاریخ‌ها و ادوارها گم نکرده غبطه می‌خورم. کسی که ایمان‌اش را می‌تواند به سختی به چنگ بگیرد را حسد می‌برم بر حال‌اش. ایمان به ولی‌ای ولو دروغین شانس کمی نیست. تو بگو ولی‌اش یکی باشد مثل فرعون. فرعون که خوب است، ولی‌اش بتی باشد چوبین. کسی که برای‌اش ملموس باشد. بارش را بردارد. خستگی شانه‌های‌اش را در پس نیروی ولایت ولی بتکاند. من حسودی‌ام شده بر تمام مؤمنین.

من قامتی ناراست دارم. خم شده زیر طوفان حرف‌ها و حدیث‌ها. کاش زودتر بیایی. من یار را گم کرده‌ام. میزبان را گم کرده‌ام. ای وای از این بی‌حاصلی. سینه‌ام سیاه شده رفیق و…. اشک.