نامه‌های سوشیانت هزارم » 1388 » مارس
یکشنبه,۱۷ خرداد, ۱۳۸۸

روز داوری

تمام حرف من در این یک بیت عیان ست. اضافه حرفی ندارم این روزها:

گوییا باور نمی​دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند (+)

همین!

پنجشنبه,۱۴ خرداد, ۱۳۸۸

منظره‌ی مناظره!

انتخابات امسال برای من که در حداقلی از یکی از ستادهای انتخاباتی حضور داشتم و از نزدیک و فی‌الفور با خبرها و شایعات روبرو می‌شدم شگفتی‌ها بسیار داشت. شما در قلب تبلیغات یک ستاد انتخاباتی که باشید فرصت برای نومیدی بسیار و برای جوگیر شدن فراوان دارید. این است که تجربه‌ی چندین باره پر و خالی شدن از هیجان را هم تجربه می‌کنید. اما لختی که فرصت فراهم می‌شود و سکوت می‌رسد و عقل میان‌داری می‌کند، نکات بسیاری هم روشن می‌شود که همین تجربه‌ی عالی رو-در-رو مرا بس.

شاید روزی بنشینم و یکی یکی برای دوستان شرح بدهم که مثلاً چگونه فروپاشی یک‌باره‌ی کاخ اخلاق مدرن و مدعی چاووشی خوان آن را دیدم و از بوی عفن و ناخوشایند اضمحلال آن دو سه روزی سردرد داشتم. میرحسین موسوی در این انتخابات یک جمله یاد من داد: همیشه در پی هر افراطی، تفریط هم می‌آید. این جمله‌ی حکیمانه را وقتی درک کردم که گریبان چاک زدن‌های مدعی پر سر و صدای اخلاق و معنویت در روزگار مدرن را می‌دیدم که سال‌هاست اگر چه با تمام اختلاف نظرهایی که با او داشتم؛ وی را مرد اخلاقی می‌پنداشتم. این حداقل هم از من گرفته شد. صد حیف! روزگاری به ناحق کسی را کتک زدند و من فکر می‌کردم وی به بیت حافظ ایمان دارد که: به تیغم گر کُشد دست‌اش نگیرم – وگر تیرم زند منّت پذیرم. گمان برده بودم که وی همچو مولوی که سال‌هاست با هر مطلب و سخن‌رانی‌اش بیتی را به فراخور از او یاد می‌کند بر لطف و بر قهر معشوق، به جِّد عاشق است. هر چند که کم هم ننالیده بود اما دیگر پاچه‌گیری را دوست نداشتم از او ببینم که دیدم و فکر کردم چه خوب که مجالی برای او نیز پیدا شد تا تمام بغض‌هایی که در دل نهفته و انبار بود را بیرون بریزد. برایم معلوم شد که بیست سال گوشه‌گیری میرحسین اگر چه از او مردی که کم‌تر در دید و منظر مردمان برآمده ساخته اما به‌جایش انسانی ساخته تا بی هیچ سر و صدایی در خصوص اخلاق و مدارا امروزه با افتخار بر بر تخت منزلت مهرورزی و اخلاق‌گرایی تکیه کند و نجابت به خرج دهد. و العاقل یکفی الاشاره. این تنها یکی از تنویرهای انتخاباتی بود و مجال ذکر دیگران‌اش نیست.

این روزها همه مشغول بحث در خصوص مناظره‌ی دیشب هستند؛ شما چه‌طور؟ راست‌اش بعد از دیدن مناظره‌ی دیشب با دوستان ستاد، ابتدای امر کلی غم و ادبار گریبان‌گیرمان شد. من فقط مانده بودم از این همه کرامت نفس میرحسین که چرا یک‌بار از شخص آقای خمینی به عنوان تایید کننده‌ی تمامی اقدامات دولت خود نام‌نبرد تا تمامی دروغ‌های مردک را خاتمه ببخشد. میرحسین به سادگی می‌توانست از تمامی دول قبلی فقط با ذکر این جمله که تمامی اقدامات دولت‌ها مورد تایید رهبر وقت بودند و علی الخصوص دولت خود وی که تحت نظر آقای خمینی بود دفاع کند و تمام بحث را به سود خود پایان دهد، اما او تنها نگاه کرد تا زقیب مشت‌های‌اش را وحشیانه بکوباند و خالی شود. بعد با دوستان که آمدیم بیرون تا از نزدیک شاهد تاثیر این مناظره بر مردم باشیم، جماعتی را دیدیم هیجان زده که تمام بزرگراه صدر تا پارک وی و از آفریقا به بالا را عنان از کف داده چون نامزد مورد حمایت‌شان غریو شادی سر داده بودند. غم داشتم و با رفقا بحث می‌کردم که چرا موسوی با همان استدلال که ذکرش رفت به جنگ احمدی‌نژاد که شرارت و دروغ‌گویی را یک‌جا در چهره‌اش می‌توانستی بخوانی نرفت و این واقعیت اعظم را در دل هیجان‌های شبانه درک نمی‌کردم که موسوی برای من انبانی سترگ از اخلاق را بر جای گذاشت که خواهم گفت.

استدلال من این بود که تلویزیون برای جا خوش کردن در دل مردمانی که مخاطبان همیشگی این رسانه هستند فرصت مناسبی بود و این فرصت را مهندس سوزانده. و گر نه برای من که خیلی وقت است دست از دیدن این رسانه‌ی میلی شستم فرقی نمی‌کرد اصلاً مناظره‌ای برگزار شود یا نه. من خواه ناخواه به یکی از دو نامزد اصلاح‌طلب رای می‌دادم و بر این امر هم مصر بودم. پس مناظره‌ای که می‌توانست جور دیگری رقم بخورد یا نشان دادن فیلم تبلیغاتی که از دید قشری که من در آن قرار دارم ناامید کننده باشد تاثیری روی من نوعی نخواهد گذاشت. درد من از تاثیر این رسانه‌ی نا-ملّی بر توده بود که نگون‌بختانه هنوز بسار تحت تاثیر جوسازی‌های مضحک آن قرار می‌گیرند. اما وقتی که از قیل و قال‌های مناظره برکنار شدم، چند استدلال قوی یافتم که برنده‌ی واقعی این مناظره را موسوی بدانم چه ظاهری و چه باطنی و حتی برای این برداشت در آن‌چه دیشب دیدم قرینه‌هایی هم در مردمان عادی یافتم.

ساعت حدود دو یا سه بامداد بود که با دوستان در جلوی یک آژانس شبانه روزی مسافربری خداحافظی کردم تا به خانه بیایم. تا نشستم راننده که جوانی جا افتاده بود پرسید: به کدام نامزد رای می‌دهی؟ گفتم: موسوی. گفت: من مناظره را ندیدم و از خستگی خوابم برد اما شنیدم که موسوی خیلی با ادب جواب می‌داد و احمدی‌نژاد نه! به او گفتم: خوشحالم که مردم هنوز فرق با ادب و بی‌ادب را می‌فهمند و باور دارند. گفتگوی دیشب چه بخواهیم و چه نخواهیم و از دید عامه هم که نگاه کنیم، دو قطب داشت [گویا این تقدیر ما ایرانی‌هاست که همواره میان دو امر خیر و شر سرگردان باشیم!]. یکی با بیرحمی، با دغل و دروغ، با انکار حقیقت‌های مسلم برای ادامه‌ی سیطره بر قدرت که به خودی خود هم به زعم من از منفورترین اشتغال‌هاست می‌کوشید و دیگری با نگاهی آرام و ساده و صمیمی و گاه که از آمارها تعجب می‌کرد عاقل اندر سفیه به معنای واقعی کلمه، تلاش می‌کرد تا به مخاطبانی که دل‌خوش به دستاوردهای این دولت‌اند حالی کند این همه جز دروغ و ریا چیزی نیست. بحث را اگر بخواهم از این منظر پی بگیرم سخن بسیار است. کوتاه این‌که انجام مناظره با فرار به جلو و انداختن توپ در زمین دیگری اگر چه شیوه‌ای‌ست برای پیروز جلوه دادن آن اما مسلماً از هرچه پر باشد از اخلاق تهی‌ست. بحث ناسزا و تهمت‌زنی بدون حضور طرف‌های مورد ادعا هم که جای بحث و جدل ندارد و میرحسین هم به آن اشاره کرد. برای تک تک جملات احمدی‌نژاد می‌توان پرونده ساخت. هم حقوقی و هم اخلاقی. می‌توان در صحت و سقم تمام حرف‌های او به راحتی شک کرد و از او بازخواست کرد تا ببینیم با آن همه کاغذ و دفتر و دستک که با خود آورده بود می‌تواند بدون هوچی‌گری با طعم مظلومیت نمایی و مثل یک انسان بالغ پاسخ قانع کننده بدهد یا خیر.

اما از تمام این حرف‌ها و بحث‌ها که بگذریم یک نکته برای من همچون سوالی بزرگ قرار دارد. فرض را بر این می‌گذاریم که تهمت‌های ناشیانه و دروغ‌های احمدی‌‌نژاد به دولت‌های قبلی همگی درست و واقعی باشد. من پرسش می‌کنم اصولاً تکیه‌گاه احمدی‌نژاد برای کشیدن خط بطلان بر تمامی دست‌آوردهای ۲۶ سال گذشته چیست یا کیست؟ تمام دولت‌های پیشین توسط رهبران وقت و علی‌الخصوص دولت میرحسین توسط شخص رهبر فقید مورد تایید قرار داشتند. نفی تام و تمام آن‌ها به معنی خاصی تعبیر می‌شود و آن این‌که رهبران ایران در ۲۰سال از ۲۶ سال قبل از دولت نهم اشتباه می‌کردند و خدای نکرده انسان‌هایی سفیه بودند که گرگانی چون خاتمی و هاشمی و موسوی تا توانستند بدی کردند و شخص رهبر نظام فقط نشسته بود و تایید می‌کرد. تکلیف دوران آقای خمینی که معلوم است. ایشان اصولاً انسانی با قوت رای خاص خود بود که هیچ یک از دولت‌مردان معاصر ایران از آن بهره نداشتند. او فردی کاریزماتیک برای عامه و مسلح به قوه‌ی تیزبینی خاص سیاسی به همراه ابزار فقه بود که در کنار آن‌ها استقلال رای وی در تمامی عرصه‌ها همچنان زبان‌زد خاص و عام است و اصولاً در زمان وی اشرافیت بر تمامی مواضع سیاسی و اجتماعی دولت چنان بود که نمونه‌ی دیگری برای آن متصور نیست. شرایط انقلابی تاره متولد شده نیز بر این حساسیت‌ها هم صحه می‌گذاشت و هم باعث می‌شد تا این حساسیت‌ها از سوی دیگر نهادهای ناظر تشدید شود. کاری به رفتارهای غیز معقول و رادیکال در تمامی دوران‌های پس از انقلاب از هر کس و ناکسی ندارم اما شیوه‌ی رهبری در ایران به صورتی بوده است که رهبری در هر صورت خود را از مناسبات سیاسی و اجتماعی و حتی فرهنگی و تا حدی هنری برکنار نمی‌داند و خود را مجاز می‌شمارد تا عندالزوم با تذکر و حتی با حکم حکومتی به لغو یک عمل‌کرد دولتی و قضایی بپردازد. پس با این حساب جواب به سوالی که توسط احمدی‌نژاد ایجاد شده از سوی رهبر کنونی به عنوان کسی که در طی ۲۰ سال گذشته همواره به تایید اساس و حتی تشویق شخص رییس جمهور به عنوان عاملیت اصلی تمامی حرکات و سکنات دولتی خصوصاً در زمان آقای هاشمی می‌پرداخت، در اذهان باقی می‌ماند و پرونده‌ایست مفتوح و ما بی‌صبرانه منتظر شنیدن آن هستیم.

بگذریم! این مناظره برای ابد باقی خواهد ماند تا به وقتش تاریخ تصمیم خود را بگیرد و پیروز واقعی آن را مشخص کند.

پ.ن. بیشتر روی‌کرد داریوش (+) به مناظره‌ی دیشب از دید اخلاق گرایانه است. اکثر اوقات با داریوش هم‌زبان و هم‌فکر هستیم. این نوشتار را از دست ندهید.

شنبه,۲ خرداد, ۱۳۸۸

من اگر زورم می‌رسید…

من اگر زورم می‌رسید، می‌رفتم و ریش آن پدرسگ را می‌گرفتم و از قلب حاشیه‌ی امن خیابان پاستور تا قلب حاشیه‌ی داغ شهر با هر متری دو پس‌گردنی و اردنگی به ماتحت مقدس‌اش، می‌کشاندم تا وقتی رسیدیم به محلی که مردمان‌اش چنین‌اند که کورش علیانی وصف کرده، چشمان خمارش باز شده باشد برای دیدن این اوصاف.

من اگر زورم می‌رسید می‌رفتم تک تک بنیادها و مؤسسات و موزه‌ها و کوفت و زهرمارهایی که به اسم «علی» ساخته‌اند تا سمبه‌ی کت-و-کلفت ریا کاری و دغل را تا دسته بتپانند به مغز من و تویی که عمری‌ست الاغ فرض شدیم، بر سر هر بی‌شرف متولی این بناها خراب می‌کردم. که آی مفت خور بی‌ناموس! علی از ترس فقر و نداری مردمان‌اش صورت‌اش را تا یک وجبی آتش تنور می‌گرفت تا بسوزد و مزه‌ی درد را بچشد. بعد توی حیله‌ساز….

من اگر زورم می‌رسید خیلی کارها دوست داشتم بکنم.