نامه‌های سوشیانت هزارم » 1388 » فوریه
سه شنبه,۲۹ اردیبهشت, ۱۳۸۸

خدای خشتِ خام

۱- سیّد محمّد روی تکه سرامیک خام، درشت با قلم ثلث می‌نویسد: الله اکبر. بعد رنگ فیروزه‌ای را بر می‌دارد و بر دل خطوط می‌نشاند تا نقش بهشتی شود. کمی که گذشت خدای خشت خام را در اسفل السافلین جهنم کوره‌ی سوزان می‌گذارد تا نقش خدایی‌اش ثبات ابد گیرد.

۲- حتی خدای رحمان را به آتش می‌گذارند. هرجند که این آتش، عشق دارد و شوق؛ آتش است. مثل‌اش ابلیسیات عین القضاة شهید است گویا. مکاشفه‌ها بر من هجوم می‌آورند که خدای خشت خام آدمی هم بی آتش سوزان نه ابدی می‌شوند و نه بهشتی. خواه آتشی از عذاب فراق باشد خواه از عذاب عتاب. و لله الحمد! و باز، خدایی که همه جا هست حتی در دل اسفل السافلین جهنم. اصل اوست. ابلیس بی‌چاره بهانه بود برای اثبات اویی که در دل دوزخ نیز هموست نه آن سوخته جان لعین. و لله الحمد!

- مهارم نگیری، روحی مذاب را می‌بینی که با تازیانه‌های خودت فوران می‌کنند. بگیر و ببخش.

پنجشنبه,۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۸

صلواتی

این مردم ایده می‌دهند برای نوشتن. سوژه‌هایی که گم شده‌اند، ناگهان پیدا می‌شوند. این‌جا ایران است. کشور من. شاید وطن‌ام باقی بماند. هر چی! این‌جا هنوز بروی در صف نانوایی بایستی، شاید یادت برود که ایام فاطمیه است اما نان سنگک داغ که می‌گیری و مش قربون شاطر می‌گوید صلواتی، می‌فهمی خبری است. این جا ایران است. جایی که شاید وطن ام باقی بماند.

یکشنبه,۱۳ اردیبهشت, ۱۳۸۸

مجنونی‌ها

بی‌وقت است؟ آل یاسین را صلاة ظهر گذاشته‌ام که بخواند. گاهی که دلم برای خودم تنگ می‌شود می‌گذارم که بخواند. تکرار می‌کنم مثل قدیم: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ فی آناءِ لَیْلِکَ وَاَطْرافِ نَهارِکَ… السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ… بعد می‌شکنم در خودم.این عَلمٌ منصوب، خصوصاً منصوب بودنش آدم را از هرچه منصب و نسبت و منسب و کوف و درد و زهرمار خلاص می‌کند. خلاص! قدیمی می‌شوم. یاد قدیم همیشه زیباست. قدیم صداهایی بود که وقتی حرف می‌زدند دلت را پاره می‌کردند. صاعقه بود بر سنگ خارای دل. خیلی وقت است که از این صداهای آرام و مطمئن خبری نیست. دلم تنگشان شده. دلم دل پاره پاره شده می‌خواهد. مثل دریایی که موج دارد. چه سودی که دلت را با هر چیزی سنگین کنی؟ با هر چیزی. فرقی نمی‌کند. یکی با دین سنگی می‌شود، یکی با بی‌دینی. بگذار خودم باشم. فارغ و سبک‌بال. سر به هوا! یاد شب‌هایی می‌کنم که سه جلد دیوان شهریار در دست یکی، نهج البلاغه در دست دیگری، مست می‌کردیم و سه – چهار ساعتی راه می‌رفتیم. مست می‌کردیم واقعاً. شده بود که حتی رفتگران شهرداری به ما شک کنند و بفرما بزنند که کمی در ماشین‌شان خستگی در کنیم از بس یک مسیر را می‌رفتیم و می‌آمدیم که بِأَییِّکُمُ الْمَفْتُونُ؟

این داستان ادامه دارد….

جمعه,۴ اردیبهشت, ۱۳۸۸

وجدانی که آسوده است!

دیروز بود که در فیس بوک از طرف خانم هنگامه شهیدی دعوتی دیدم عمومی برای عضویت در گروهی با این عنوان: I vote for karroubi-karbaschi in Iran’s 2009 Presidential Election. کاری به نام این گروه ندارم که خالی از اشکال نیست و عبارت «کروبی-کرباسچی» چیزی نست که رای دهنده‌ی حامی کروبی باید در برگه‌ی روزانتخابات بنویسد؛ چیزی که مرا شگفت زده کرد و باعث شد تا باب بحثی را که البته به سرنوشت تاسف‌باری هم دچار شد با ایشان بگشایم، جمله‌ای است ذیل نام گروه، که ادعایش، کلمه به کلمه چنین است: نمی‌خواهیم با انتخاب موسوی، سیاست‌های احمدی نژاد را برای ۴ سال دیگر تجربه کنیم. با کناره‌گیری خاتمی اکنون تنها گزینه برای اصلاح‌طلبی، کروبی است. [برخی از علامت‌های سجاوندی و نیم‌فاصله‌ها از من است]

karrobi-karbaschi

عبارت فوق ۲جمله دارد. در جمله‌ی اول تهمتی ناجوان‌مردانه را با استعانت از تیرگی دوران احمدی‌نژاد نثار میرحسین کرده و در جمله‌ی‌ دوم ادعایی بزرگ با مدد گرفتن از نام و اعتبار خاتمی بیان شده. اما دیروز و در حین بحث نکاتی به ذهن‌ام رسید که شاید برای بسیاری دیگر از جمله طرف‌داران جناب کروبی که افکاری همسو با طرف دیگر گفت-و-گو دارند نیز سودمند باشد.

۱- چیزی که در ابتدای سخن با این دوست که به گفته‌ی خویش محقق، روزنامه‌نگار، اصلاح‌طلب، جامعه‌گرا، فیمینیست و فعال حقوق مدنی و بشر* است مطرح شد این بود که اصولاً مقایسه‌ی احمدی‌نژاد با هر رییس جمهور و هر صاحب منصبی در طول تاریخ ۳۰ ساله‌ی انقلاب امری‌ست اشتباه چه رسد که این فرد میرحسین موسوی باشد. برای اثبات این ادعا البته نیازی به کنکاش زیادی نیست. بارها با دوستانی گفتم که اگر در طی ۴ سال گذشته افراطی‌ترین افراد اصول‌گراترین گروه‌های شاخص نیز به ریاست جمهوری برگزیده می‌شدند، اوضاع بسیار بهتر از امروز بود. حجم وسیعی از ندانم کاری‌ها و به معنی واقعی کلمه ندانم کاری در هر امری از سیاست کلان اقتصادی و کاری گرفته تا سیاست خارجی و بین المللی، با چاشنی تند و تیزی از نیرنگ و دغل بازی و ریاکاری، از مایه‌گذاشتن از امور قدسی و دینی و ائمه‌ی شیعی گرفته تا پخش سیب‌زمینی رایگان میان مردمی گرسنه که با وعده‌ی پول نفت حکومت را به ریس دولت نهم سپرده بودند، و تبلیغ تحجر و خشک مغزی و سانسور و فیلتر که سر به آسمان می‌سایید و… و… و… چنان بدیهی و مشخص است که بعید است لازم باشد نحقیقی جامع صورت گیرد تا بفهمیم احمدی‌نژاد در خیانت به این مردمان کم نگذاشت بل از همگان در این کار سر بود و غیر قابل قیاس.

۲- اما لب جواب این دوستمان برای ادعای اول این بود که میرحسین خود را اصلاح‌طلب نمی‌داند و همین باعث شده تا بسیاری از اصول‌گرایان به او بپیوندند؛ لذا باید او را کنار گذاشت. جوابی که باید داد بحث را کمی ریشه‌ای می‌کند. باید کمی عقب‌گرد کرد و در ابتدا پنداشت که واژه‌ی اصلاح‌طلبی را تا به حال نشنیده‌ایم. سوال من این است: اصلاح طلبی چیست که اگر یکی خود را به این نام نخواند اما در عمل راهی را در راستای تغییر ساختارهای نادرست برگزیند و یا حداقل در دل خود این احساس را داشته باشد باید او را از گردونه‌ی اصلاح‌طلبان حذف کرد؟ اصلاح‌طلبی لباس است؟ مهری‌ست بر پیشانی؟ چیست که برخی از آن مثل ساطوری برای جداکردن خودی و غیرخودی استفاده می‌کنند؟ این‌جا محل بحث است. اما به فرض که شان اصلاح‌طلبی را به یک واژه‌ی سردستی و مستعمل شده که روزگار درازی‌ست منزلت خود را از دست داده پایین بیاوریم. باز برای اتکای به آن نیاز به یک مثال عینی داریم که معیار و چوب‌خطی باشد برای شناخت اصلاح‌طلبان. اگر چنین کنیم آیا کسی جز خاتمی را می‌توان به عنوان منظره‌ی قابل دید و در دسترس که عارف و عامی او را به نام اصلاح‌طلب می‌شناسند معرفی کرد؟ حال ببینیم خاتمی به عنوان شاخصی در این امر چه می‌گوید، چه می‌خواهد و چه نظری دارد؟ جواب این‌که مصاحبه‌ی اخیر دوستان کمپین با خاتمی، حرف آخر مرد اول اصلاحات است (+). تاکید می‌کنم برای کسانی که شاید حوصله‌ی فکر کردن به معنای اصلاح را ندارند یا نمی‌خواهند که داشته باشند مثل توده‌ی مردم، یا به هر دلیلی این امور برایشان جذاب نیست و تنها به دیده اکتفا می‌کنند، حرف‌های خاتمی می‌تواند در این خصوص فصل‌الخطاب باشد وگرنه تفکر در این رابطه از اجلّ امورات فکری و ذهنی است و فراتر از نام و رسم اشخاص.

۳- نکته‌ی بعد که نمونه‌ی دیگرش را داریوش ذکر کرده (+) فراموشی اصول اخلاقی‌ست آن هم در حین انتخاباتی که طرف دیگرش کسی‌ست که هیچ باکی از زیرپای گذاشتن تمامی مرام‌ها و اصول‌های انتخاباتی عرف ندارد. به راحتی حیله می‌زند، پشتوانه‌ی مالی می‌خرد و می‌فروشد و هزاران عیب نهان و آشکار دارد که اگر به نوشته در آید طوماری می‌شود برای خودش. همین است که این روزها خیالی آسوده دارد. کمی مختصرتر این حرف‌ها را در همان بحث کذایی با خانم شهیدی مطرح کردم. غرض‌ام شاید تلنگر کوچکی به وجدان‌هایی ست که به خیال خود آسوده‌اند. دیروز گفتم که شب‌ها شده تا با خدا یا وجدان خود بنشینید و دو-دوتا چهارتایی بکنید ببینید که حقیقتاً حق با کدام سو است یا نه؟ نمی‌دانم چقدر موسوی را شناخته‌اید. قصد و غرض‌ام بزرگ‌انگاری وی نیست که حرف‌ها و انتقادات بسیارند و برجا تا به وقت‌اش پرسیده شوند؛ اما موسوی را آن‌طور که من دیدم حبّی از قدرت در دل ندارد تا فردایی اگر کارش راست نشود بنشیند غم عالم بگیرد و جامه پاره کند و الخ. مرد صاف و صادقی‌ست که شاید حتی زیاد هم مناسب جامعه‌ی جو زده‌ی ما نباشد که تا یکی حرفی می‌زند از هر سو مشتی روانه‌اش می‌شود و دوست و دشمن بر او می‌تازند. خواستم بگویم ارزشش را ندارد زیاد خونی که دیر یا زود باید در رگ‌های ما زیر حروارها خاک بخشکد را به تهمت و دروغ و افترا کثیف کنید؛ آن هم در مواقعی این چنین که شرط عقل هم این است تا زیاد آب به آسیاب دیگرانی که هیچ قید و مرزی در بی‌اخلاقی ندارند نریزید.

۴- به آن رفیق گفتم شرط تنها یکی از صفاتی که برای خود نوشتید یعنی روزنامه‌نگاری ایجاب می‌کند که اصلاح‌طلب باشید، مقید و ملتزم به اصل آزادی بیان. این‌ها به حرف و نوشتن و گذاشتن در کنار صفحه‌ی فیس‌ بوک یا وبلاگ و سایت نیست. به عمل کار برآید. اما افسوس! کار چون بالا گرفته بود و دوستان دیگر هم از راه می‌رسیدند، خانم شهیدی تشخیص دادند که بهتر است از بیخ و بن بحث را به انجام برسانند. خیلی راحت اصل مطلب را با تمام نظرات مرتبط آن بی هیچ توضیحی پاک و خود را خلاص کردند. این قبیل کار‌ها جز ثمری ندارد تا انسانی مثل من که جز سرمایه‌ای ولو اندک از تعقل برای خود برنداشته‌ را وادار می‌کند تا در صداقت بسیاری از افراد شک کند. خود دانید. بفرمایید! این ریش و این قیچی. ببینید با اذهان مردمان چه خواهید کرد!

* صفحه‌ی خانم هنگامه شهیدی در فیس بوک را مشاهده بفرمایید: (+)