نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » نوامبر
دوشنبه,۲۸ بهمن, ۱۳۸۷

سرنوشت آن جمله‌ی معروف

خاتمی در آخرین روزهای ریاست‌اش بر قوه‌ی مجریه جمله‌ی معروفی را در جواب بسیاری از انتقاداتی که می‌شنید بیان کرد. جمله‌ای که تنها چند صباحی پس از او توسط رییس جمهور بعدی عملاً نقض شد. او مقام ریاست جمهوری را در ایران یک تدارک‌چی قلمداد کرد. تدارک‌چی چه کسی یا چه کسانی و یا اصولاً او با این منصب چه چیزی را تدارک می‌دید جای سوال داشت اما این عنوان هرچه که بود توسط نفر بعدی عملاً به مقام ریاستی تام و کمال، با اختیارات بی‌حد و حصری که هر چه می‌خواست می‌کرد و گوشش به هیچ انتقاد و نصیحتی حتی مشفقانه بدهکار نبود ارتقا پیدا کرد ولو این‌که با این اوضاع، نام رییس جمهور هم هرگز عنوانی در خور فرد بعدی نبود. اما این ارتقاء درجه سودی را به همراه داشت که به گمان من سخت ارزش‌مند است و البته زمینه‌ای‌ست برای ایجاد انتظارات بعدی که کم هم نیست‌اند. بنابرین می‌پندارم تحصیل این دستاورد به تجربه‌ی این چهار سال پر از استرس و سیاه‌کاری می‌ارزید.

حالا که خاتمی خطر کرده و آمده اگر با همت من و شمایی که دل یکی کردیم به پیروزی برسد، از دوازده سال پیش که هر نه روز یک بحران برای‌اش می‌آفریدند، با همت احمدی‌نژاد، راه‌اش برای تحقق وعده‌ها بسیار هموارتر شده. در طول سی سال که از انقلاب ایران می‌گذرد این فرصت عظیم هیچ‌گاه به این پختگی و سهل الوصولی در اختیار رؤسای جمهور قرار نگرفته. این امر حتی می‌تواند یکی از دلایل سرخوردگی‌های امروزه‌ی ایرانیانی که به احمدی‌نژاد دل‌بسته بودند هم باشد. چرا که در نظر بسیاری از اقشار مردم، احمدی‌نژاد دارای قدرت اعمال نظرهایی‌ست که تا کنون سابقه‌ای نداشته.

دوشنبه,۲۸ بهمن, ۱۳۸۷

ادب آزادی…

خدایا به آن‌کس که عقل ندادی چه دادی و صاحب عقلی را که آزادی اندیشه ندادی چه دادی؟ خداوندا آن‌که اندیشه‌ی فراخ دارد اما آزادی ندارد چه دارد؟ و آن‌کس‌که همه‌ی این‌ها دارد اما ادب ندارد چه دارد؟

بارخداوندا مرا از مسخ و جمود عقل‌ام در امان بدار و آزادی و ادب آزادی‌ام عطا فرما.

دوشنبه,۲۸ بهمن, ۱۳۸۷

در ضرورت نوشتن از خاتمی

اگر خاتمی نمی‌آمد من همان بودم که مدت‌ها قبل گفته بودم: یک تحریمی! عدم شرکت در انتخابات را یک چاره می‌دانم برای درمان معضلی به‌نام بی‌اخلاقی‌های انتخاباتی. بگذریم! خاتمی آمد و شایدهای نوشته‌ی قبلی‌ام (+) در این زمینه تبدیل به اتفاقی شد که افتاد. در آن زمان با دیدی نومیدانه مطالبی نوشتم و رفیقی را هم به واکنش واداشتم. بحثی هم درگرفت که طرفین استدلال‌های خودشان را داشت‌اند. به آن باز نمی‌گردم.

دوست دارم صمیمانه بگویم بعد از انتخابات دهم برای من خاتمی‌ای که به هر ترتیبی پیروز انتخابات نشده اما قبل‌اش نشان داده تغییری که می‌گوید باید انجام شود ابتدا در خود وی صورت پذیرفته بسیار بر خاتمی رئیس جمهور پیشین و حتی خاتمی‌ای که در این انتخابات پیروز شده اما در مشی و عمل همان است که بود شرف دارد.

حالا با امیدی می‌نویسم که در حال جوانه زدن است اما سوال‌های اساسی من و بسیاری همان است که بود. حالا که آمده و ما هم آمدیم تا با او تجدید عهدی از نو کنیم، دوست دارم با دست پر بیاید. این است که از خاتمی می‌نویسم و این نوشتن را ضرورت می‌دانم.

مرتبط: خاتمی نامه، مطلب درخشان حامد قدوسی (+)

جمعه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۷

فصلی در عشق عاشق و معشوق*

در عرف، عشق عاشق اصل‌ست و عشق معشوق فرع. زیرا که عشق در معشوق از تابش عشق عاشق است و این سخن را مدار بر اصلی‌ست و آن اصل آن‌ست که نیاز و درد و سوز و قلق و ضجرت و ولع و نزاع و شوق و احتراق در عشق عاشق یافت شود و بی این‌جمله ناقص بود و مدار کار عشق به‌اتفاق ارباب عقول بدین جمله است و احوال عشاق دلیل صحت این اصل‌ست. باز آن‌چه وقتی بسط و قبض و انس و روح روی نماید آن کلمات لطف محبوب‌ست که به کرشمه و ناز و دلال گوید:

معشوقه تو باش؛ عاشقی کار تو نیست. این شراب قهر در می‌دهد اما چون در جام لطف است لذت‌اش در ظاهر است و الم‌اش در باطن. زیرا او را به‌طعن از مقام عاشقی به‌در می‌کند و خود می‌داند که ازو معشوقی نیاید. اما در عالم حقیقت عشق معشوق اصل است و عشق عاشق فرع و سرّ این معنی در «یُحِبُّهم وَ یُحِبُونَهُ» [سوره ۵ - آیه ۵۹] یافت شود.

(ادامه مطلب…)

دوشنبه,۲۱ بهمن, ۱۳۸۷

آرزوهایی که خاطره شد و دل‌هایی که سنگ!

چند ساعت قبل، رضا رویگری می‌خواند: فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم…. و من نفسی عمیق می‌کشم. البته کسی هم در دل‌ام پوزخندی تحویل‌ام می‌دهد که نمی‌دانم برای چیست!

پ.ن: از ظهر دیروز تا شب‌اش داشتم سرودهای انقلاب ۵۷ را برای خودم حلاجی می‌کردم. اما غافل از این‌که خودم را دارم حلاجی می‌کنم. خودم را دارم زیر این همه احساس تکه تکه می‌کنم. می‌چلانم.

پ.پ.ن: دیروز روز دیگری بود و امروز دیگر  روز. خاتمی نامزدی خود را اعلام کرد.

مرتبط: کورسوی چراغ امید… و دریغ

شنبه,۱۲ بهمن, ۱۳۸۷

کنار آب رکن آباد

فردا به شیراز می‌رویم با بانوی مهربان. سال‌ها قبل که در معیت زنده‌یاد استاد رضوی سروستانی به شیراز رفته بودیم در لحظات آخر بر سر تربت حضرت مولانا حافظ تفألی زدیم به بدرقه. این شعر آمد. حال باز در مقدمه‌ی سفر پیشوازی خواستیم. هم‌آن آمد.

پ.ن. تصنیف بیا تا گل بر افشانیم کاری‌ست از استاد پرویز مشکاتیان. اولی با صدای مرحوم ایرج بسطامی‌ست که در کنسرتی اجرا شده و دومی از کاست کنج صبوری استاد با صدای علی رستمیان و همراهی سپیده رئیس‌السادات.

پنجشنبه,۱۰ بهمن, ۱۳۸۷

آن دام‌گستر دیار محبت…

کشاورز بود. صید دل هم می‌کرد اما. من به او روزی چای تلخ تعارف کردم و او قندش را داد به من. بی‌جهت عشق فراهم می‌کرد و سپس ایستاده تماشا می‌کرد که از این بذر چقدر، خاک سیه دل‌ها همه روشن شده است. بی‌جهت عاشق و شیدا می‌ساخت.

چهارشنبه,۹ بهمن, ۱۳۸۷

بعضی از روابط منطقی

مساله‌ی منطقی یک از دید برخی از حکما: با نخوردن قهوه یا شکلات نستله، تحریم استارباکس و نوکیا و حتی خودکار بیک و پارکر می‌توان ادعا کرد: به‌نوبه‌ی خود در محو کردن حکومت اسرائیل از روی نقشه‌ی جهان گام به‌سزایی برداشته‌ایم!

مساله‌ی منطقی‌تر دوم از دید همان حکما: با زندگی در کشوری مثل انگلیس و دادن مالیات به دولت‌های ایشان که صریحاً اعلام می‌کنند با پول همین مالیات‌ها برای اسرائیل سلاح می‌فرستد و ابایی هم ندارند تا پنهان‌اش کنند، باز هم می‌توان ادعا کرد: به‌نوبه‌ی خود در محو کردن حکومت اسرائیل از روی نقشه‌ی جهان گام به‌سزایی برداشته‌ایم!

همان‌گونه که مشاهده می‌فرمایید با دو مساله‌ی منطقی با مقدمه و نتیجه رو به‌رو هستیم که از نظر برخی افاضل و علما نه در ماهیت و نه در نتیجه‌ی مستخرجه از آن‌ها هیچ شکی روا نیست. حتی زیاد هم به یک‌دیگر ربطی ندارند، بلکه اصولاً خدا انسان و توجیه را پس برای چی آفرید اصلاً؟